PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان‌هاي كوتاه از نويسندگان ايراني و خارجي



صفحه ها : 1 [2] 3

مونالیزا
09-12-14, 12:20
امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت.

او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.

اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت.

از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

او با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در این جا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان این جا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»

مرد با تعجب گفت: «ولی این جا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: «به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.

در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم.

مونالیزا
09-12-14, 12:20
سالها پیش مرد صاحب ثروتی،کوتاه زمانی به سفر رفت،پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارایی اش از بین رفته است.

بدیهی است که او باید خیلی غمگین و افسرده شود.

اما او لبخند زد و چشمانش را به سوی آسمان گرفت و گفت:"خدایا!می خواهی که اکنون من چه کنم؟"

روز بعد لوحی را بر ویرانه ی خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:

"فروشگاهم سوخت!

خانه ام سوخت!

کالاهایم سوخت!

اما ایمانم نسوخته است!

فردا صبح شروع به کار خواهم کرد!"

مونالیزا
09-12-14, 12:20
روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور کرد.

در باز بود و او خانه ی مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود حسرت خورد و با خود گفت: "این بازرگان جقدر قدرتمند است !و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد."

در یک لحظه او تبدبل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر را دید که از مرکز شهر عبور می کرد.

او دید که همه ی مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان!

مرد با خودش فکر کرد :"کاش من هم یک حاکم بودم،آن وقت از همه قوی تر می شدم!"

در همهن لحظه،او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

در حالی که روی تخت روان نشسته بود،مردم همه به او تعظیم می کردند.احساس کرد که نور خورشید او را آزار می دهد و با خود فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری برگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.

پس با خود فکر کرد که نیروی ابر ، از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این سو و آن سو کشید.

این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ،دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

با خود گفت که:پس صخره قوی ترین موجود هستی است و تبدیل به آن شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.

نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...!

""حسرت دیگران را نخور و به آنچه هستی راضی باش""

مونالیزا
09-12-14, 12:21
یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی كه در حال نوشیدن كوكا كولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به كار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

مونالیزا
09-12-14, 12:21
روزي جنازه اي را مي بردند .

پسر ملا از پدرش پرسيد : پدرجان اين جنازه را کجا مي برند؟!

ملا گفت او را به جايي مي برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشيدني هست و نه چيز ديگري.

پسر ملا گفت : فهميدم او را به خانه ما مي برند!

مونالیزا
09-12-14, 12:22
در معبد گربه اي وجود داشت كه هنگام مراقبه راهب ها مزاحم تمركز آنها مي شد.
بنابراين استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه مي رسد يك نفر گرفبه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختي ببندد. اين روال سالها ادامه پيدا كرد تا آنكه استاد درگذشت. استاد ديگري آمد و شاگردان هنگام مراقبه گربه را به ته باغ برده و مي بستند. يك روز گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ديگري خريدند تا هنگام مراقبه به ته باغ برده و اصول مراقبه را به جاي آورده باشند.
سالها بعد استاد بزرگ ديگري رساله اي نوشت به نام (((تاثير بستن گربه به هنگام مراقبه راهبان)))

مونالیزا
09-12-14, 12:22
ملا عمامه بزرگی بر سر گذاشته بود ؛

مرد بیسوادی به نزد وی رفت و کاغذی به او داد و تقاضا کرد آنرا برایش بخواند.

ملا گفت خواندن نمیدانم ،

مرد مزبور با تعجب به سرا پای او نگریست و گفت:

- اگر خواندن بلد نیستی پس عمامه به این بزرگی را برای چه بر سرت گذاشته ای؟

ملا بلافاصله عمامه را از سر خود برداشته و بر سر آن مرد نهاد و گفت:

- بفرما اگر عمامه داشتن دلیل سواد دار بودن است و برای آدم سواد می آورد حالا تو که آنرا بر سر داری کاغذ خود را بخوان

مونالیزا
09-12-14, 12:22
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.

-" خوب! ملٌا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"

ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.

بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.

به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."

-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"

-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"

مونالیزا
09-12-14, 12:23
دریغ خوبی!
یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثه‌ای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود.
مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب کتک زد و از خانه پدری بیرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه شیوانا پناه آوردند. شیوانا وقتی متوجه شد که پسر چنین کاری کرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: «تو چرا این زن و دختر بی‌پناه را که مادر و خواهرت هستند کتک زدی و از خانه پدری بیرون کردی؟»
پسر با خیره‌سری و با لحن مسخره گفت: «شما به من گفتید خالق کاینات به کسی بدی نمی‌کند. شما هم که اهل معرفت هستید به کسی بدی نمی‌کنید. پس از سمت شما به آدم‌هایی که بدی کنند آسیبی نمی‌رسد! خوب من هم هوس کرده‌ام بعضی اوقات بدی کنم. چه اشکالی دارد؟»
شیوانا آهی کشید و گفت: «آدم‌های خوب وقتی می‌خواهند بد باشند فقط خوبی‌های خود را دریغ می‌کنند. خالق کاینات هم فقط اگر خوبی‌هایش را از تو دریغ کند مطمئن باش روزگارت سیاه می‌شود. دیگر نیازی به مجازات و بدی نیست! همین امروز از مدرسه بیرون می‌روی و دیگر لازم نیست سر کار برگردی. مبلغی هم که از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت می‌شد از این به بعد فقط در اختیار مادر و خواهرت قرار می‌گیرد. آنها اگر می‌خواهند در حق تو نیکی کنند مختارند اما دیگر امیدی به این مدرسه نداشته باش. کتک زدن مادر و خواهر بی‌پناه و یتیم کاری بسیار زشت و نفرت‌انگیز است. ما تو را به خاطر کار ناشایستی که انجام دادی مجازات نمی‌کنیم اما این حق را به خود می‌دهیم که خوبی و نیکی خود را از تو دریغ کنیم. بقیه کار را به خالق کاینات واگذار می‌کنیم.

مونالیزا
09-12-14, 12:23
دختر آتش عاشق پسر یخ شد و پسر یخ عاشق او...

اما هر گاه پسر یخ دختر آتش را بغل میکرد و یا دختر آتش پسر یخ را می بوسید پسر یخ آب میشد و دختر آتش را خواموش می کرد .

روزی پسر یخ به دختر آتش گفت که دیگر بس است . دیگر جای عصیان نیست . من و تو از دو جنس متفاوتیم هیچگاه نمی تونیم به هم عشق بورزیم هر وقت تو را بغل میکنم و یا می خواهی مرا ببوسی من آب میشوم و تو را خواموش میکنم . من دیگر نمی توانم... مگر ماه و خورشید که عاشق هم بودند چه شد؟ آنها هم نتوانستند به هم عشق بورزند زیرا از هم دور بودند. آنها هم مشکل داشتند

پسر یخ رفت و دختر آتش گریست و گریست و گریست..... و ار آسمان آتش بارید و مواد مذاب از دل زمین بیرون ریختن زیرا دختر آتش میگریست

از طرفی پسر یخ همچنان دختر آتش را دوست میداشت بنا بر این او نیز گریست و گریست و گریست... و ار آسمان تگرگ بارید و بارید و بارید.... و تمام آتشها را خواموش کرد.

پسر یخ رفت اما هرگز نفهمید که خورشید و ماه چه عشق بازی باهم کردند و هنوزم اگر خورشید نبود ماه زیبایی نداشت و ماه به امید خورشیدست که باقیست.

مونالیزا
09-12-14, 12:24
یک تکه کاغذ

یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت می‌خواست مجموعه‌ای
از نوشته‌ها و طراحی‌های خود را درباره آسمان‌خراش‌های نیویورک،
بسته‌بندی کند. برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازه‌ای باز
نبود. به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت. او فکر کرد
در آنجا می‌تواند کمی کاغذ پیدا کند....
وقتی به آنجا رسید پسربچه‌ای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و
سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بسته‌بندی بود. آقای ویلیام از
پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست.

یک تکه کاغذ بسته‌بندی!

آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور از
آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم
منظورم چیست.

آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو
آسمان‌خراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت
1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت!

مونالیزا
09-12-14, 12:24
نقش زن در پیشرفت همسر

میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع

سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول

است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به

جانب...

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور

خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور

خارجه است و تو...؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر

بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر

سر ملّتی که تو نخست وزیرش باشی!!!!!

مونالیزا
09-12-14, 12:25
به ساعت نگاه کرد.

پایش را روی پدال گاز فشار داد تا زودتر از چهار راه رد شود.

پیکان جلویی راه نداد. بوق زد.

ثانیه شمار چراغ سبز ثانیه های آخر را نشان می داد.

دستش را روی بوق گذاشت. چراغ قرمز شد.

مرد پیاده شد، با کف دست به شیشه ی پیکان زد و بد و بیراه گفت.

راننده مبهوت نگاهش کرد.

او در را باز کرد و با مشت به صورت راننده کوبید.

مردم جدایشان کردند.

چراغ سبز شد.

مرد پشت فرمان نشست، علامتی پشت شیشه ی پیکان دید.

تصویر یک گوش بود با علامت ضربدری روی آن.

مونالیزا
09-12-14, 12:26
صداي فريادهاي زن توي گوشش مي پيچيد، صداي ناله، نفرين، تضرع . . .

بالش را روي سرش گذاشت و زير پتو فرو رفت. اما بازهم صداها پيدايش مي کردند، توي گوشش مي پيچيد و توي مغزش طنين مي انداختند.

اشک چشمهايش را سوزاند. دستهايش را مشت کرد و روي گوشهايش فشار داد. صداي زن پر از اشک بود.

فرياد بلندي کشيد: تو رو خدا نزن. . . بي غيرت . . . نزن.

و صدايش در ميان ناله هايش و ناسزاهاي مرد محو شد.

تکيده، با شيارهاي عميق و نگاه تيره. چهره زن جلوي چشمانش آمد. پلکهايش را محکم روي هم فشار داد اما باز هم اشکها راهي به بيرون ميافتند.

زن فرياد بلندي کشيد و صدايش خاموش شد.

از جا پريد . . .

زن با صورتي خون آلودي، مچاله گوشه اتاق افتاده بود.

مرد با مشتهاي گره کرده، نفس زنان بالاي سرش ايستاد بود. لگد ديگري به زن زد. اما ديگر صداي از او برنخاست.

چشمان هراسان زن لحظه اي به مرد خيره شد و سپس با ديدن چيزي پشت سر او رنگ از رويش پريد و وحشت در چشمانش دويد.

مرد برگشت.

صداي پاهاي برهنه او را که نزديک مي شد نشنيده بود.

چاقو تا دسته توي شکمش فرو رفت. يکبار . . . دو بار . . .

روي زمين که غلتيد دخترک نگاهش کرد.

لباس خواب کوتاهش دور پاهاي لاغرش پيچيده بود.

ـ بهت گفته بودم نزنش

زن با چشمان تهي دخترک را نگاه مي کرد...

مونالیزا
09-12-14, 12:26
خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «هنوز مهر نيومده ترافيکش اومده»

مردي که عقب نشسته بود، گفت؛ «به مهر ربطي نداره، اين ترافيک ديگه هميشه هست به قول شاعر ما آن شقايق ايم که با داغ زاده ايم.»

راننده تاکسي پرسيد؛« اين شعر را براي ترافيک گفتن؟»

مرد گفت: « شعر اگه شعر باشه، همه جا مصداق داره. مثلاً وقتي حافظ مي گه که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها... شما اگه دقت کني مي بيني هر کاري اولش آسونه، ولي يه ذره که بري جلو مشکلات شروع مي شه.»

خانمي که جلو نشسته بود، گفت: «واقعاً.» بعد گفت: « عجيبه ها، ماشين ها تکون نمي خورن.» و از راننده پرسيد: «ماشين تون دنده هوايي نداره؟»

راننده لبخندي زد و گفت: «کاشکي داشت.»

مرد ديگري که عقب نشسته بود، گفت: «دنده تون رو بذارين تو چهار، بعد يه دفعه کلاج را ول کنيد، تا ته گاز بدين، سر فرمون هم بکشيد بالا... شنيدم اينجوري ماشين مي پره.»

لحن مرد آنقدر جدي بود که راننده همين کارها را کرد و تاکسي عين پرنده يي که از شاخه درختي برخيزد از وسط اتوبان برخاست و به هوا رفت.

همه هيجان زده شده بودند.

زن گفت: «خدا پدر و مادر تون رو بيامرزه، نجاتمون دادين... من سر اتوبان پياده مي شم.»

راننده در آيينه نگاه کرد و از مرد دوم پرسيد: «براي نشستن بايد چي کار کنم؟»

مرد گفت: «هواپيما نيست که سيستم فرود داشته باشه... تاکسيه.»

راننده گفت: «پس چه جوري بايد بشينيم؟ »

مرد گفت: «هيچ جوري.»

زن با نگراني پرسيد؛«يعني چي؟»

مرد گفت: «يعني تا وقتي ماشين بنزين داره تو هوا مي چرخيم، بعدش هم تمام.»

زن پرسيد: «تمام يعني چي؟»

مرد گفت: «تمام يعني تمام.»

مرد اول گفت: «که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها»

مونالیزا
09-12-14, 12:26
مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.

مونالیزا
09-12-14, 12:27
شهري بود كه در آن همه چيز ممنوع بود.

و چون تنها چيزي كه ممنوع نبود بازي الك دولك بود، اهالي شهر هر روز به صحراهاي اطراف مي‌رفتند و اوقات خود را با بازي الك دولك مي‌گذراندند.

و چون قوانين ممنوعيت نه يكباره بلكه به تدريج و هميشه با دلايل كافي وضع شده بودند، كسي دليلي براي گله و شكايت نداشت و اهالي مشكلي هم براي سازگاري با اين قوانين نداشتند.

سالها گذشت.

يك روز بزرگان شهر ديدند كه ضرورتي وجود ندارد كه همه چيز ممنوع باشد و جارچي‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه مي‌توانند هر كاري دلشان مي‌خواهد بكنند.

جارچي‌ها براي رساندن اين خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالي شهر رفتند و با صداي بلند به مردم گفتند:"آهاي مردم!آهاي...!بدانيد و آگاه باشيد كه از حالا به بعد هيچ كاري ممنوع نيست."

مردم كه دور جارچي‌ها جمع شده بودند، پس از شنيدن اطلاعيه، پراكنده شدند و بازي الك دولك‌شان را از سر گرفتند.

جارچي‌ها دوباره اعلام كردند:"مي‌فهميد؟شما حالا آزاد هستيد كه هر كاري دلتان مي‌خواهد ، بكنيد."

اهالي جواب دادند:"خب!ما داريم الك دولك بازي مي‌كنيم."

جارچي‌ها كارهاي جالب و مفيد متعددي را به يادشان آوردند كه آنها قبلا انجام مي‌دادند و حالا دوباره مي‌توانستند به آن بپردازند.

ولي اهالي گوش نكردند و همچنان به بازي الك دولك‌شان ادامه دادند؛بدون لحظه‌اي درنگ.

جارچي‌ها كه ديدند تلاش‌شان بي‌نتيجه است،

رفتند كه به امرا اطلاع دهند.

امرا گفتند:"كاري ندارد! الك دولك را ممنوع مي‌كنيم."

آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امراي شهر را كشتند و بي‌درنگ برگشتند و بازي الك دولك را از سر گرفتند .

مونالیزا
09-12-14, 12:27
من براي تو هم چايي برداشتم.

رو به روم روي ميز يه ليوان چايي بود. نفهميدم کِي برام گذاشت.

آروم گفتم:من که چايي نمي خورم!

آروم تر گفت:دوتاشو خودم مي خورم!

يه کم مکث کردم.يه نگاهم تو چشاش.نگاهمون به هم گره خورد

گفت:به چي مي خندي؟

گفتم:به قيافه ي تو!اينم ريشه واسه خودت گذاشتي؟

...دوتايي زديم زير خنده

ليوانش رو برداشت.آهسته آهسته مشغول شد.با سه تا قند قال قضيه رو کند

حالا ليوان خاليش روي ميز بود.ليوان پر من هم کنارش

بچه هارو ما رو صدا کردن.خواستن باهاشون گل يا پوچ بازي کنيم.دور همين ميز نشستيم.دو گروه شديم و بازي رو شروع کرديم

يه آن نگام به چاييم افتاد.نمي خواستم ناراحتش کرده باشم.دستم رفت طرف ليوان.هنوز گرم بود.برش داشتم و يه هورت زدم.نگام کرد و يه لبخند زد.هم سر ليوان خالي شد هم ته دل من

ليوانو گذاشتم روي ميز.

نوبت گروه ما بود.گل و گذاشت تو دستم.خيلي آروم گفت: راستو شل کن چپو سفت

دستامونو گذاشتيم روي ميز . دست راستشو پوچ کردن .

سرم پايين بود. ليوانمو برداشت.حالا دست چپشم پوچ کردن

دستاشو دور ليوانم حلقه زد. سرمو گرقتم بالا. ليوان نزديک لبش بود

حالا يه بازي جديد.

نگام کرد و نگاش کردم.

خنديدو خنديدم.

يه هورت از چاييم زد.

دنبال چاييش گشتم که يه هورت ازش بزنم اما يه سرفه کرد و بي اختيار سرفه کردم

يادم نيست من تو گلوي اون گير کردم يا اون تو گلوي من!؟

مونالیزا
09-12-14, 12:28
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...

مونالیزا
09-12-14, 12:28
مکالمه رادیویی زیر در تاریخ ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ توسط کانال ۱۰۶ فرکانس فوریت‌های دریایی منطقه فینیستر واقع در سواحل گالیسیا در شمال غربی اسپانیا میان امریکایی ها و گالیسیایی‌ها ضبط شده و واقعی‌ می‌‌باشد:

گالیسیایی: از a۸۵۳ با شما صحبت می‌کنم. لطفا برای اجتناب از تصادم با ما مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید... مستقیما به سوی ما در حرکت هستید. فاصله ۲۵ مایل دریایی.

امریکایی: توصیه می‌‌شود مسیر خود را ۱۵ درجه به شمال تغییر دهید تا از تصادم جلوگیری شود.

گالیسیایی: خیر. تکرار می‌‌کنم که برای اجتناب از تصادم مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب منحرف کنید.

یک امریکایی دیگر: اینجا فرمانده یک ناو نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا. تاکید می‌‌کنم که مسیر خود را ۱۵ درجه به شمال تصحیح کنید تا حادثه ای پیش نیاید.

گالیسیایی: امکان پذیر و مناسب نیست. تکرار می‌‌کنم که مسیر خود را عوض کنید و گرنه تصادم حتمی است.

افسر امریکایی با لحن عصبانی: "اینجا کاپیتان ریچارد جیمز هوارد... فرمانده ناو هواپیما بر یو اس اس لینکلن نیروی دریایی آمریکا. این یکی‌ از بزرگترین کشتی‌های جنگی آمریکا می‌‌باشد. ۲ فروند رزم ناو بزرگ، ۶ فروند ناو شکن، ۵ فروند ناوچه، ۴ زیر دریایی و تعداد زیادی شناور‌های پشتیبانی ما را اسکورت می‌‌کنند.

برای انجام رزمایش و داشتن آمادگی مقابله با عملیات احتمالی‌ ارتش عراق به سوی خلیج فارس در حرکت هستیم. پیشنهاد نمی‌‌کنم، بلکه دستور می دهم که مسیر خود را ۱۵ درجه به طرف شمال تغییر دهید وگرنه مجبور خواهیم شد اقدامات لازم را برای امنیت این کشتی و نیروهای ائتلاف انجام دهیم. کشور شما کشوری هم پیمان، عضو ناتو و این ائتلاف است... لطفا اطاعت کرده و از مسیر ما کنار بروید."

گالیسیایی: "اینجا خوان مانویل سالاس الکانتارا. ما فقط دو نفر هستیم. یک سگ، غذایمان، ۲ قوطی آبجو و یک قناری که هم اکنون خواب است، ما را همراهی می‌‌کنند. از حمایت کانال دیال کرونیا (فرستنده رادیویی) و کانال ۱۰۶ فووریت‌های دریایی برخوردار هستیم.
به هیچ جایی‌ نمی رویم زیرا در زمین محکم قرار داریم. ما در فانوس دریایی a-۸۵۳ فینیستر، واقع در سواحل گالیسیا می‌‌باشیم. اصلا نمی دانیم که این فانوس در چه ردیفی‌ میان فانوس‌های دریایی اسپانیا قرار دارد.
می توانید هر اقدامی را که صلاح دیدید و هر غلطی که خواستید برای حفاظت از کشتی خود انجام دهید. کشتی کثافتتان بسوی صخره‌ها در حرکت است. به همین خاطر مجددا تاکید داریم که بهتر است که مسیر را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید تا از برخورد با ما جلوگیری شود!"

امریکایی: باشه، دریافت شد. متشکرم!

مونالیزا
09-12-14, 12:29
بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه ی نازکش سنگینی می کرد.

نفس نفس می زد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم،نَفَس خداست

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی"

خدا گفت: " همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای"

مورچه گفت: " این منم که گم می شوم. بس که کوچکم بس که ناچیز، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد "

خدا گفت: " اما نقطه سرآغاز هر خطی است "

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد "

خدا گفت: " چشمی که سزاوار دیدن است همیشه می بیند. چشمهای من همیشه بیناست"

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت

پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست "

خدا گفت: "اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند. تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است "

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است...


دنیا پر از صدای پای حرکات مردمی است که در حالی که تو را می بوسند، طناب دار تو را می بافند.

Amyatis
09-12-14, 14:30
بي بي مي گفت: آب و جارو معجزه مي كند
عشق را به خانه ات مي كشاند
به شرط آنكه قانون چهل روز و صبح زود و لب در رعايت شود
چهل روز تمام كوچه را به عشق ديدارت آب و جارو كردم
اب ديده و جاروي پلك
نيامدي
و من
با جايزه شهروند منضبط بر مزار بي بي مي خندم
مشكل از عشق من نيست بي بي
معجزه هم معجزه هاي قديم

black rose
09-12-15, 12:38
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
وهر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد ویکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی ونه پایی نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت را به من بده.
وخدا کمی به او نور داد.
نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدرذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که ازخدا
جز خدا نباید خواست.
حالا هزاران سال است که او بر دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است:blushing::blushing:

black rose
09-12-15, 12:39
روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟

روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :
امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!


:'(:'(:blushing:

black rose
09-12-15, 12:42
بخشش حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد . حكايت اين است : مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .
شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ» .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : آ« به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ آ» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ» . مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .آ»
مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند . :o

مونالیزا
09-12-16, 08:49
روزي ملانصرالدین به ميدان مال فروشان رفته بود تا خر بخرد .

جمع زيادي از دهاتي ها آن جا بودند و بازار خر فروشي رواج داشت.

در اين بين مردي كه ادعاي نكته سنجي مي كرد با خري كه بار ميوه داشت از آن جا مي گذشت خواست كمي سر به سر ملا بگذارد پس گفت:

"در اين ميدان به جز دهاتي و خر چيز ديگري پيدا نمي شود. "

ملا پرسيد: "شما دهاتي هستيد؟ "

مرد گفت: "خير ".

ملا گفت: "پس معلوم شد كه چه هستيد!"

مونالیزا
09-12-16, 08:49
روزي جنازه اي را مي بردند .

پسر ملا از پدرش پرسيد : پدرجان اين جنازه را کجا مي برند؟!

ملا گفت او را به جايي مي برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشيدني هست و نه چيز ديگري.

پسر ملا گفت : فهميدم او را به خانه ما مي برند!

مونالیزا
09-12-16, 08:50
شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

مونالیزا
09-12-16, 08:50
آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود.
فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد.

مونالیزا
09-12-16, 08:51
کوهنورد
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....

قشنگ بود نه ؟ من روی این داستان خیلی فکر کردم شاید ما باید به حرفای خدا گوش کنیم بعضی وقت ها لازمه ما هم این طناب دور کمرمونو ببریم ...

مونالیزا
09-12-16, 08:51
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت



آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست



به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟



مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان



ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من



آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟



من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل



آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه



نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .

مونالیزا
09-12-16, 08:51
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .

مونالیزا
09-12-16, 08:52
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ?ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»

مونالیزا
09-12-16, 08:53
پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »



اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟



يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .



آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت :



مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :«اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري »



وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :



هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.

مونالیزا
09-12-16, 08:53
َشما ایمیل دارید ؟

شرکت مایکروسافت آبدارچی استخدام می کرد. مردی که متقاضی این شغل بود به آنجا مراجعه کرد. رئیس کارگزینی با او مصاحبه کرد و بعنوان نمونه کار از او خواست زمین را تمیز کند.

سپس به او گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیلتون رو بدید تا فرمهای مربوطه را برایتان بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار را شروع کنید بهتان اطلاع بدهم.»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس کارگزینی گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارید، یعنی شما وجود خارجی ندارید و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»
مرد در کمال نومیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کند. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی برود و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد.

بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها را فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید می‌تواند به این طریق زندگی‌اش را بگذراند و شروع کرد به این که هر روز زودتر از خانه برود و دیرتر بازگردد. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، و به زودی ناوگان خودش را در خط ترانزیت (پخش محصولات) بر پا کرد.
5 سال بعد، مرد دیگر یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکا بود.

او شروع کرد تا برای آینده‌ خانواده ا‌ش برنامه‌ربزی کند و تصمیم گرفت بیمه‌ عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
نماینده‌ بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید، ولی با این حال توانسته اید یک امپراتوری در شغل خودتان به وجود بیاورید. فکر کنید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟»

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.»

مونالیزا
09-12-16, 08:53
یه داستان با نتیجه ی اخلاقی

یک روز مسئول فروش ، منشی و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی اون رو مالش میدهند و جن چراغ ظاهر میشود.

جن میگوید: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید می شود.

بعد مسئول فروش می پرد جلو و می گوید: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسئول فروش هم ناپدید می شود.

بعد جن به مدیر می گوید: حالا نوبت شماست. مدیر می گوید: «من می خواهم که اون دوتا بعد از ناهار توی شرکت باشند»!



نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه

مونالیزا
09-12-16, 08:54
زرنگی

1

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است



2

پدر به دیدار بیل گیتس می رود

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است



3

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

مونالیزا
09-12-16, 08:54
یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.

سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟

بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .

جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید

مونالیزا
09-12-16, 08:55
به نام خدا
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار م افظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در ال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صب روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به سا ل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون تی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
.

مونالیزا
09-12-16, 08:56
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

مونالیزا
09-12-16, 08:56
توصیفات مرد نابینا از دنیا

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و
تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور
که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر
خود تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق
هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي
مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود
پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

مونالیزا
09-12-16, 08:56
دو . نفر با هم . در یک ایستگاه؟
آیا اتوبوسی خواهد آمد؟ یا قطاری متوقف خواهد شد؟
ایستگاه ... انتظار ...
ایستگاه می تواند یک صندلی باشد که در روی آن متوقف شده ایم.
دو نفر در کنار هم ، کنار یک صندلی ، 2 و 1 برابر نیستند ، سپس باید چاره ای اندیشید؟
آنها خود می گویند : ( 1= 1+1 ) و ما می گوییم چاره ای دیگر باید اندیشید؟
آنها در کنار همند ، در یک ایستگاه ، با هم انتظار می کشند ولی بدون همند.
- بدترین دلتنگی آن است که کنار او باشی ، اما بدانی هیچ گاه به او نخواهی رسید.
- بدترین دلتنگی همین است که به روح یکدیگر نمی رسیم ، به فلب یکدیگر نمی رسیم ، سال ها زیر یک سقف برای رسیدن به هدف به سر می بریم ، اما جدا از همیم با آن که با همیم.
- بودن در کانر هم ، نشستن دو مسافر منتظر در کنار یک صندلی نیست ، فقط در دیدن هم نیست.
- بدترین دلتنگی این است که در بستر باشیم و در رویای خود به بستری دیگر بیندیشیم پس در حقیقت در دو بستریم و به دو رویا می اندیشیم. پس باز هم می توان گفت : ( 1= 1+1 ) ؟
- وقتی تلخ ، لجوج و بهانه جو هستیم ، تنها می شویم و در تنهایی می ترسیم و از ترس مرگ می خواهیم خود کشی کنیم.
- وقتی ما در درک عدم متقابل هستیم ، دو رویای متفاوت داریم ، قوانین نا نوشته ی ریاضی زندگی را باور داریم و بر روح زندگی خود خاکستر ریخته ایم ، اینچنین است که انگار آنان دو مسافر ابدی ایستگاه تک صندلی زندگی هستند و در کنار هم ، اما بدون هم واژه ی انتظار را هجی می کنند : ... ا ... ن ... ت ... ظ ... ا ... ر.
و شاید در باغ آرزوهای خود در انتظار گردو نشسته اند.

A Z A D E H
09-12-16, 09:59
سرطان خون داشت. بیماریش خیلی سریع پیش رفت ، تو طول 6 ماه شده بود 40 کیلو .
و بعد همه چی تموم ...
امروز روز ختمش بود . داخل مسجد شدم . پسرش با چشمهایی که از شدت گریه ورم کرده بود ، به سمتم اومد .
زیر گوشم آروم گفت : واسه خونه مشتری نداری ؟

emami
09-12-18, 23:05
راننده تاکسی
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

n_mazloumi
09-12-19, 00:37
در هفت سال گذشته هر بار و هميشه که به او زنگ مي زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شايد هفتاد بار به او زنگ زده ام و در اين مدت، او هميشه گوشي تلفن را برداشته است.
تماس هاي تلفني من با او بي قاعده و به يک معنا از روي تصادف اتفاق مي‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ مي زنم. انگشتم را که هفت بار روي دگمة اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوي خط ناگهان صداي رفيقم را مي شنوم: الو!
گفت و گوهاي تلفني‌مان زياد مهم نيست. آنچه که اهميت دارد اين واقعيت است که او هميشه گوشي را برمي دارد. گاهي صبح ها و گاهي شب ها به او زنگ مي‌زنم.
مي گويد که مي رود سر کار. اما مي پرسم مگر چه مدرکي در تأييد اين ادعا در دست هست؟ مي گويد متأهل ا ست و با اين حال من هرگز زن او را به چشم نديده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشي تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرف‌هاي ساعت يک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پيداست که خودش گوشي را برداشت. تلفن فقط يک بار زنگ زده بود. به تدريج به اين نتيجه مي رسم که او از سال 1972 خانه‌نشين است و تنها کار او اين است که در خانه‌اش منتظر اين باشد که من روزي بهش زنگ بزنم.

ريچارد براتيگان
برگردان: حسين نوش آذر

مونالیزا
09-12-20, 23:02
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد.

قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.

صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.

قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .

قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!

دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .


چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

amin ansari
09-12-21, 09:13
دختری کور عاشق پسری شد.پسر نیز ان دختر را میستود.روزها از پی هم میگذشتند و این دو بیش از پیش عاشق میشدند و به هم قول دادند که هیچ گاه یکدیگر را در هیچ شرایطی ترک نگویند.روزی از همین جنس روزهای ما دختر بلند شد و ناباورانه متوجه شد که میبیند.همه چیز را میبیند.باخود گفت:اری من میبینم.کور مادر زاد میبیند.پسر را بیدار کرد اما...اما پسر جایی را نمیدید و تازه دختر فهمیده بود که ان پسر کور است.بلند شد و با ناراحتی قصد ترک خانه را داشت که پسر گفت:
مراقب چشمانم باش!!!

مونالیزا
09-12-23, 12:39
روزي ملانصرالدین در بالاخانه بود كه صداي در خانه بلند شد.

ملا از بالا پرسيد:كيست؟

كسي كه در مي زد، گفت بي زحمت بياييد پايين در را باز كنيد.

ملا پايين آمد و در را باز كرد .

چشمش به گدايي افتاد كه گفت: محض رضاي خدا يك لقمه نان به من بده.

ملا گفت: با من بيا بالا.

مرد فقير به دنبال ملا از پله ها بالا رفت، چون به بالاخانه رسيدند ملا گفت: خدا بدهد، چيزي ندارم.

گدا گفت: خوب مرد حسابي تو كه نمي خواستي چيزي به من بدهي چرا همان پايين به من نگفتي و از اين همه پله مرا بالا آوردي!؟

ملا گفت: تو كه چيزي مي خواستي ، چرا از همان پايين نگفتي و مرا تا دم در كشاندي؟!

مونالیزا
09-12-23, 12:40
روزی درویشی در بیابانی خشک و بی آب و علف میرفت.خسته و تشنه بود تا اینکه از دور خیمه ای را دید.خود را به خیمه رساند و از ساکنان خیمه که پیر زن و پیرمردی بودند درخواست آب و استراحت برای مدت کوتاهی در آنجا را کرد.
آن دو از او پذیرایی کردند و از او خواستند که ناهار را با آنها بماند.
در هنگام غذا درویش پرسید: که "این غذا چیست؟"
گفتند:"گوشت موش صحرایی".
درویش با آنکه از آن غذا انذجار داشت به خوردن ادامه داد وهیچ نگفت(پیر زن و پیرمرد شانس آوردن که یه بچه مسلمون اونجا نبود!)

بعد از غذا وقتی پیرمرد به صحرا رفت درویش به پیرزن گفت:"شما چرا در این سن و سال اینجا زندگی میکنید!؟به شهر بروید آنجا بهترین غذاها-آب فراوان-همسایه های خوب و...هست".
پیرزن که از حرفهای درویش هیجان زده شده بود وقتی شوهرش برگشت حرفهای درویش را به او گفت و از او خواست که بروند و در شهر زندگی کنند.
پیر مرد به محض اینکه حرفهای زن را شنید عصبانی شد و به او گفت"چه میگویی زن!؟مگر عقلت را از دست داده ای من و تو که سن و سالی ازمان رفته و دنیا دیده و خردمندیم نباید فریب حرفهای این مر د را بخوریم!آو اینها را به تو گفته چون به زندگی ما و این خیمه حسودیش میشود و میخواهد ما را از اینجا دور کند تا خود جای ما را بگیرد!!!"

و آن زوج خوشبخت تا هنگام مرگ در آنجا به زندگیشان ادامه دادند!
--------------------------------------------------------------------------------------
یاد باد آن روز گاران یاد باد!
نعره های نوح مجنون یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد!
نعره های از غار بیرون بیایید افلاطون یاد باد
--------------------------------------------------------------------------------------
و 200 سال بعد:
یاد باد آن روزگاران یاد باد!
نغمه های آن ققنوس زرین پنجه یاد باد...

یاد باد آن روز گاران یاد باد!
نعره های نوح مجنون یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد!
نعره های از غار بیرون بیایید افلاطون یاد باد

و 200 سال بعد:
یاد باد آن روزگاران یاد باد!
نغمه های آن ققنوس زرین پنجه یاد باد...

مونالیزا
09-12-23, 12:41
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.
اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ "

و ادامه داد : " تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:
" من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! "

مونالیزا
09-12-23, 12:41
شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید.

پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد .

شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد .

در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟

گفت : ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است . مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند .

روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است !

وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند .

مونالیزا
09-12-23, 12:41
متنی زیبا به قلم خانم نظر آهاری:

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی.

می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.

سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود.

و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

مونالیزا
09-12-23, 12:42
می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند.

کما اینکه سفر و رفت و آمد به سهولت فعلی نبوده. شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر تعداد معدودی خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود.

چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.

زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و بیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود، او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران برای رفتن و دیدن خانواده اش درخواست مرخصی بکند، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این شرح می نویسد:

"جناب .....

فرمانده محترم .....

اینجانب ..... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم، حال که شما به دلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدین وسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..... برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام موافقت فرمائيد.

با احترام، همسر شما ....."

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

چند روز بعد جواب نامه به این مضمون بدستش می رسد:

"سرکار خانم.....

عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت می شود.

فرمانده ....."

مونالیزا
09-12-23, 12:43
بخواب دلبندم..

این دنیا برای تو جایی ندارد. برای هیچ کس جایی ندارد.

در این مرداب می مانی و ریسمان های هوس هرروز تو را پایین تر می برند تا اسارت وجودت را فرا گیرد. تا مانند من شوی...

آرواره های خشم ریشه ی احساست را می جوند. شعله ی تنهایی ساقه ات را می سوزاند.

از دست رفتن لحظات عمرت برق معصومانه ی چشمان کودکانه ات را به سردی و بی روحی چشمانی مانند چشمان من تبدیل می کند.

خاطرات دردناکت روحت را سلاخی می کند. آن را پاره پاره می کند تا جایی برای رهایی آن نباشد.

بخواب عزیزم

حقیقتی وجود ندارد. تنها چیزی که واژه ی حقیقت را حقیقت می بخشد درد است. رنج. مرگ...

تنها حقایقی که در زندگی بی معنی ام درک کردم. می بینی؟ حتی واژه ی حقیقت هم نیازمند اثبات است...

و اکنون انتظار آخرین آن را می کشم.

بخواب ای چشمه ی پاکی.

آه. پاکی انسان ها چقدر ناپایدار است. جای خود را به چه نفرت عمیقی می دهد...

این دنیا چیزی برای به دست آوردن ندارد. من می گویم آن کس که دیگران آن را خدا می نامند در بدو زندگی همه چیز را به انسان می دهد. همه چیز را... تا ذره ذره آن را از دست دهد.

اما برای از دست دادن همه چیز هست...

دست هایت را فشار می دهم و به صورت زیبایت می نگرم.

بخواب دلبندم...

بدنت به تدریج سرد می شود و شادابی از چهره ات ناپدید می شود.

نمی خواستم مانند من آن قدر در این گرداب بمانی تا تنها چیزی که برای به دست آوردن برایت می ماند آن باشد که اکنون به تو هدیه می دهم...

تمام سطح زمین را به دنبال زیبایی گشتم. شاید تو بتوانی آن را زیر خاک پیدا کنی.

آه. به تو حسودی می کنم. چه زیبا می روی. هنوز چیزهایی برای از دست دادن داری.

بخواب زیبای من...

مرد دستان دختر کوچکش را رها می کند و آرام از اتاق بیرون می رود.

زهر کار خود را کرده بود...

به اتاق باز می گردد.

چند لحظه بعد مرد بدون پلک زدن به پیکر بی جان دخترش خیره مانده...

اما...

پاهایش دیگر روی زمین نیست...

مانند آونگی این طرف و آن طرف می رود.............

نویسنده : فراز یاوری

مونالیزا
09-12-23, 12:44
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
*****************************************

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید.

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

مونالیزا
09-12-23, 12:44
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد.

قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.

صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.

قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .

قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!

دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .


چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

مونالیزا
09-12-23, 12:45
یک روزنامه انگلسی مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد.

سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است.

یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است.

همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد.

اما بدلیل کمبود سوخت ، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند.

تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟


بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد، همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است .

جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

"در مسائل و مشکلاتی که برامون پیش می آد باید برای حلشون به همه ی جوانبشون فکر کرد.شاید جوابشون راحت تر از اون چیزی باشه که ما فکر می کنیم"

9mina
09-12-24, 00:12
یک جلد کتاب شازده کوچولو!!!

30 ثانیه قبل
صداش می لرزه.
البته ربطس به سرما نداره!
سرما تا توی استخوانش فرو رفته.
اما به این زمستون زمهریر مربوط نمی شه!
همه چیز برمی گرده به جمله ای که قراره 30
ثانیه دیگه به زبون بیاره،
با اعتماد به نفس!
***
30 ثانیه بعد
- ما باید با هم زندگی کنیم!
- کاملا درسته عزیزم. تنها ارزوم همینه.
- بیا با هم ازدواج کنیم!!!
سکوت میاد
و
می نشینه روی نگاه پر از اعتماد به نفس گوینده جمله
و
چشم های مهربون و متعجب شنونده!
- من از خدامه عزیزم اما...
- مهریه ام هم یه دونه کتاب شازده کوچولو!
لرزش و سرما می رن پی کارشون!
هاله ای از انرژی وجودش رو احاطه می کنه.
- زندگی؟! من خیلی دلم می خواد با هم ازدواج
کنیم. اختلاف سنیمون هم برای من اصلا مهم
نیست اما خونواده هامون رو چه کار کنیم؟؟؟
***
حالا
زمستون بدون سرما معنی نداره!
و
نلرزیدن توی سرمای زمستون ، خیالی بیش نیست!
و...
***
نویسنده ،
داستان بالا رو توی زمهریر زمستون و
احساس ، ناتموم می ذاره!
آخرش معلوم نباشه بهتره!
موفقیت، جای اشک های یخ زده زمستون
نیست!
جای امید به آینده ست
و
مثبت اندیشی معقول
و
امید به آینده!!!
Ps, dust daram tamume dastanaye
Donya , ziba tamum beshan!!!

mp.3khat
09-12-25, 14:06
برای دیدن، چشم کافی نیست

نابینا بود و عصا به دست و عینک به چشم زیر باران منتظر یک تاکسی، نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت ... هیچ ماشینی نگه نداشت و هیچ عابری کمک نکرد. او نفهمی مردم را می دید و مردم نابینایی او را نمی دیدند، نتیجه گرفتم برای دیدن چشم کافی نیست او واقعا بینا بود.


نوشته خودم "محسن پوراکبری (www.3khat.tk (http://www.3khat.tk/))"

مونالیزا
09-12-25, 15:42
روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشان براي گرفتن جيره ي حکومتي به مرکز شهر رفت و مردم شهر را ديد که در صفي طولاني ايستاده اند و در انتظار گرفتن قوت روزانه ي خود هستند .

مرد و زن همه از بامدادان منتظر بودند .

آخوند روشندل نيز به جمعيت پيوست و همچون ديگران به انتظار ايستاد و در دل مي گفت :

همانا اکنون خداوند تبارک و تعالي از من بسيار خشنود است که همچون ديگران هستم و از قدرت ديني خوداستفاده نمي کنم ..

از قضا کسي که روبروي ملاحسن ايستاده بود دختري زيباروي با پيراهن و دامني بسيار رنگين بود اما شيخ ملاحسن با خود گفت من اسير شيطان نمي شوم و چشمان خود را بر زمين دوخت

چندي نگذشته بود که مردم شاهد اتفاق عجيبي شدند .

دختر زيبا روي با عصبانيت سيلي درناکي را روانه ي ملاحسن کرد و فرياد زد " حرامزاده ".

مردم مات و مبهوت در تعجب ترجيح دادند از صف خود خارج نشوند اما ساعتي نگذشته بود که باز دخترک سيلي دردناکتري را روانه ي شيخ کرد و با صداي بلند تري فرياد زد :" پست فطرت "

اما شيخ ملا حسن مظلوم در صف ايستاده بود و از خود دفاعي نمي کرد .

تعدادي خواستند از صفشان خارج شوند و ببينند چه شده است تا اگر هتک ناموسي شده سر ملا را از تن جدا کنند که فرياد سربازان حکومتي بلند شد و مردم دريافتند جيره رسيده است .

همهمه اي بلند شد و همه ماجرا را رها کردند و رو به سوي سربازان کردند .تا شب همه ي مردم جيره ي خود را گرفتند .

هنگام برگشتن به خانه تعدادي از دوستان ملاحسن به او گفتند تو را چه شده بود و چه کردي که آن دختر بر تو سيلي زد ؟

شيخ ملا حسن , اين آخوند صاحب کرامت فرمود:

"والله در صف که ايستادم فکر خدا و خدمت به خلق بر من مستولي شده بود . آن دختر دامن ريبايي بر تن کرده بود و من چيز عجيبي در دامن او ديدم .دامن آن دخترک لاي ماتحتش گير کرده بود و ماتحت آن زيبا رو متبرج شده بود .

من براي رضاي خدا و خدمت به خلق دستم را دراز کردم و دامنش را از ماتحتش خارج کردم و اين شد که آن دختر بر من سيلي زد ."

چون ديدم بسيار عصباني شده است استغفرالله گفتم و دامنش را در ماتحتش به جاي اول فرو بردم اما اين بار نيز آن ناجوانمرد مرا سيلي زد .

چه بگويم .خدا همه را هدايت کند .لعنت خدا بر شيطان رجيم !

براستي که چندي بعد شيخ ملاحسن از عارفان روزگار شد .

T@ranom
09-12-25, 18:13
این داستان رو یکی از دوستام برام میل زده فکر کردم شاید خوندنش برای شما هم جالب باشه....!
:
:

خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد



١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم.

کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:




1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.





2-سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.





٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.




4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.



اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.




روز اول، من چيزى نگفتم،همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟




او در جواب گفت:

براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟



ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.



اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.



مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.




البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.




به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.



بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.



بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.



همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.




به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!

مونالیزا
09-12-26, 13:05
سهروردي را گفتند تا به کي از ايران سخن گويي ؟

گفت تا آن زمان که زنده ام .

گفتند اين بيماري است چون ايران دختره باکره اي نيست براي تو ، و گنج سلطاني هم براي بي چيزي همانند تو نخواهد بود .

سهروردي خنديد و گفت شما عشق ندانيد چيست . دوباره او را گرفته و به سياهچال بردند.

ارد بزرگ انديشمند يگانه کشورمان مي گويد : “نماز عشق ترتيبي ندارد چرا که با نخستين سر بر خاک گذاردن ، ديگر برخواستني نيست . ”

شبها از درون روزن سياه چال زندان سهروردي ، اشعار حکيم فردوسي را زندانبانان مي شنيدند و از اين روي ، وعده هاي غذايش را قطع نمودند و در نهايت سهروردي از گرسنگي به قتل رسيد…

مونالیزا
09-12-26, 13:15
گفته اند اسبي به بيماري گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بيفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد

مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به اين روزگار پرنکبت بيفتاد و مرد گفت از آنجايي که غمخواران نازنيني همچون شما نداشت و مجبور بود دائم براي من بار حمل کند .

يکي گفت براستي چنين است من هم مانند اسب تو شده ام .

مردم به هيکل نحيف او نظري انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار مي کشيدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب اين مرد تنهايم و لحظه رفتنم را انتظار مي کشم .

مي گويند آن مرد نحيف هر روز کاسه ايي آب از لب جوي برداشته و براي اسب نحيف تر از خود مي برد . ودر کنار اسب مي نشست و راز دل مي گفت .

چند روز که گذشت اسب بر روي پاي ايستاد و همراه پيرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست .

پيرمرد خنده ايي کرد و گفت از آنجايي که دوستي همچون من يافت که تنهايش نگذاشتم و در روز سختي کنارش بودم .ا

انديشمند يگانه کشورمان ارد بزرگ مي گويد : دوستي و مهر ، اميد مي آفريند و اميد زندگي ست .

مي گويند : از آن پس پير مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سيراب مي کردند و ديگر مرگ را هم انتظار نمي کشيدند…

مونالیزا
09-12-26, 13:15
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است.

عقاب مي تواند تا 70 سال زندگي کند.

ولي براي اينکه به اين سن برسد بايد تصميم دشواري بگيرد.

زماني که عقاب به 40 سالگي مي رسد:

چنگال هاي بلند و انعطاف پذيرش ديگر نمي توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.

نوک بلند و تيزش خميده و کند مي شود

شهبال هاي کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سينه اش مي چسببند و پرواز براي عقاب دشوار مي گردد.

در اين هنگام عقاب تنها دو گزينه در پيش روي دارد.

يا بايد بميرد و يا آن که فرايند دردناکي را که 150 روز به درازا مي کشد پذيرا گردد.

براي گذرانيدن اين فرايند عقاب بايد به نوک کوهي که در آنجا آشيانه دارد پرواز کند.

در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ مي کوبد تا نوکش از جاي کنده شود.

پس از کنده شدن نوکش عقاب بايد صبر کند تا نوک تازه اي در جاي نوک کهنه رشد کند سپس بايد چنگال هايش را از جاي برکند.

زماني که به جاي چنگال هاي کنده شده چنگال هاي تازه اي در آيند آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهاي قديمي اش مي کند.

سرانجام پس از پنج ماه عقاب پروازي را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و 30 سال ديگر زندگي مي کند.

چرا اين دگرگوني ضروري است؟

بيشتر وقت ها براي بقا ما بايد فرايند دگرگوني را آغاز کنيم.

گاهي وقت ها بايد از خاطرات قديمي عادتهاي کهنه و سنتهاي گذشته رها شويم.

تنها زماني که از سنگيني بارهاي گذشته آزاد شويم مي توانيم از فرصتهاي زمان حال بهره مند گرديم. .

مونالیزا
09-12-26, 13:16
خواجه نصير الدين توسي در ابتداي وزارت خويش بود ، که تعدادي از نزديکان بدو گفتند ايران مديري همچون شما نداشته و تاريخ همچون شما کمتر به ياد دارد .

يکي از آنها گفت : نام همشهري شما خواجه نظام الملک توسي هم به اندازه نام شما بلند نبود .

خواجه نصير سر به زير افکنده و گفت : خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ايران بود آموخته هاي من برآيند تلاشهاي انسانهاي والا مقامي همچون اوست.

حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذيرش حرف بي پايه و اساس نيست.

ارد بزرگ انديشمند فرزانه کشورمان مي گويد : “شايستگان بالندگي و رشد خود را در نابودي چهره ديگران نمي بينند.”

شايد اگر خواجه نصير الدين طوسي هم به آن سخنان اعتنا مي نمود هيچگاه نمي توانست گامهاي بلندي در جهت استقلال و رشد ميهنمان بردارد.

مونالیزا
09-12-28, 12:18
دوباره بايد بر مي خواست او کارهاي ناتمام بسياري بر دوش خود حس مي کرد آيا پس از استقبال از مرگ ، مي توانست زندگي را دوباره در آغوش گيرد ؟

او يا بايد فناي تدريجي را مي پذيرفت و يا مرگ سريع را ، و شايد هم در پس اين مرگ سريع زندگي را بدست مي آورد.

بلاخره تصميم خويش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگي و مرگ به بيرون پريد و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ايران را نجات بخشيد .

بقول انديشمند يگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسست و بريدن از همه چيز ، مي تواني بسياري از نداشته ها را در آغوش کشي .

آن کسي که از زندان بردگي بيرون جست و ايران را نجات بخشيد نادرشاه افشار بود که در سن 25 سالگي پس از سالها تحمل بردگي از حصار ازبکان بيرون آمده و کشور ايران را دوباره سرفرازي بخشيد .

شايد اگر او از مرگ مي هراسيد هيچ گاه براي خود و کشورش آزادي و شرف به ارمغان نمي آورد …

مونالیزا
09-12-28, 12:19
با توکل زانوی اشتر ببند
روزی شترِ سواری حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) گم شد.
پس از زحمت بسیار آن را یافتند و آوردند.
حضرت به غلام فرمودند: مگر در موقع خواباندن شتر زانوهای او را نبستی؟
عرض کرد: نبستم و توکل بر خدا کردم و او را خواباندم.
حضرت فرمودند: «اعقل و توکّل، یعنی اول زانوی شتر را ببند و بعد توکّل کن».
گفت پیغمبر به آواز بلند / با توکل زانوی اشتر ببند

مونالیزا
09-12-28, 12:19
سهروردي را گفتند تا به کي از ايران سخن گويي ؟

گفت تا آن زمان که زنده ام .

گفتند اين بيماري است چون ايران دختره باکره اي نيست براي تو ، و گنج سلطاني هم براي بي چيزي همانند تو نخواهد بود .

سهروردي خنديد و گفت شما عشق ندانيد چيست . دوباره او را گرفته و به سياهچال بردند.

ارد بزرگ انديشمند يگانه کشورمان مي گويد : “نماز عشق ترتيبي ندارد چرا که با نخستين سر بر خاک گذاردن ، ديگر برخواستني نيست . ”

شبها از درون روزن سياه چال زندان سهروردي ، اشعار حکيم فردوسي را زندانبانان مي شنيدند و از اين روي ، وعده هاي غذايش را قطع نمودند و در نهايت سهروردي از گرسنگي به قتل رسيد…

مونالیزا
09-12-28, 12:19
پاکی و ناپاکی دل و زبان
لقمان حکیم سیاه چهره بود، کسی او را به بندگی گرفت
روزی خواجه به رسم امتحان وی را گفت:
«گوسفندی را بکش و بهترین اعضای او را به نزد من آر».
لقمان گوسفندی را بکشت و دل و زبانش را پیش خواجه آورد.
روزی دیگر گفت: «گوسفندی را بکش و بدترین اعضایش بیاور».
لقمان گوسفندی دیگر کشت و باز هم دل و زبانش را آورد.
خواجه گفت: این چگونه است؟
گفت: هیچ چیز به از دل و زبان نیست؛ اگر پاک باشد و هیچ چیز بدتر از آن نیست؛ اگر ناپاک باشد

مونالیزا
09-12-28, 12:20
فایده ی خاموشی
روزی اکثم صیفی و قیس بن صاعد که هر دو از حکیمان عرب بودند، با یکدیگر نشسته بودند و می گفتند:
آدمی را عیب چند است و گفتند بیش از آن است که بر توان شمردن، از هشت هزار برآید؛
و این هشت هزار عیب را یک هنر باز پوشد و آن خاموشی؛
هر که زبان نگاه دارد، همه ی عیب های خویش را بپوشد.

مونالیزا
09-12-28, 12:20
گويند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پيش فرمانرواي شهر يزد آوردند چون او را بديد بي درنگ شمشير از نيام بيرون کشيده و سرش را از بدن جدا ساخت

يکي از پيشکاران گفت گرگ در گله خويش بزرگ مي شود اين گرگ حتما خانواده دارد بگوييد آنها را هم مجازات کنند .

فرمانروا که سخت آشفته بود گفت آنها را هم از ميان برخواهم داشت تا کسي هوس راهزني به سرش نزند .

همسر و کودک راهزن و همچنين برادر او را نزد فرمانروا آوردند کودک و زن مي گريستند و برادر راهزن التماس مي کرد و مي گفت چاه کن است و گناهي مرتکب نشده

اما فرمانروا در کوره خشم بود و هيچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمي آورد .

چون فرمانروا دست به شمشير برد يکي از رايزنان پير سالخورده گفت :

"وقتي برادر شما محاکمه شد شما کجا بوديد . "

فرمانروا به ياد آورد که زماني برادر خود او را به جرم دزدي و غارت از دم تيغ گذرانده بودند.

پيرمرد گفت من آن زمان همين جا بودم ، آن فرمانروا هم قصد جان نزديکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانرواي عادل ، بيگناهان را براي ايجاد عدل نمي کشد .

فرمانرواي يزد دست از شمشير برداشت و گفت اين بيچارگان را رها کنيد .

مونالیزا
09-12-28, 12:21
مدت ها تمرين کرد تا همان آدمي شد که همسرش،

دوست داشت شبيه او باشد.

و تازه،

آن وقت بود که فهميد،

همسرش

همان آدمي نيست که او انتظار داشت ،

باشد...

مونالیزا
09-12-31, 01:10
در شهر “ميانه” نوجواني باهوش تمام کتابهاي استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را براي ديگر شاگردان مي خواند .

استادش به او گفت به يک شرط مي گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کني

شاگرد پرسيد چه امري ؟

استاد گفت آموزش بده اما نصيحت مکن .

شاگرد گفت چرا نصيحت نکنم ؟

استاد پير گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزي احتياج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداري خرد نتيجه باروري دانش و تجربه است .

شاگرد گفت : درس بزرگي به من آموختيد سعي مي کنم امر شما را انجام دهم .

ارد بزرگ انديشمند نامدار کشورمان مي گويد : سرايش يک بيت درست از زندگي ، نياز به سفري ، هفتاد ساله دارد .

گفته مي شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسي را اندرز نمي داد .

مونالیزا
09-12-31, 01:10
روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:

" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

استاد اندكي تامل كرد و گفت:

"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل

پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در

آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به

اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و

همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد

دو جوان لبخندي زد و گفت:

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به

عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن

ايستاده است!"

مونالیزا
09-12-31, 01:11
فرمانرواي شهر از ديدار شاه سلطان حسين صفوي باز مي گشت .

بزرگان و ريش سفيدان شهر به ديدار سالار شهر خويش رفته و از حال شاه ايران زمين جويا مي شدند .

فرمانرواي شهر گفت : شاه شاداب و آسوده هستند در زماني که من در مجلس گفتگوي ايشان با بزرگان بودم ديدم ايشان ريز امور کشور را در اختيار دارند قيمت همه اجناس ، سود بازآريان ، ميزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلا را به خوبي مي دانند و از زندگي خصوصي فرمانروايان شهرهاي ايران آگاهند . به اين مجموع آگاهي ايشان را از زندگي خصوصي و درس علما را نيز بيفزاييد ، اين نشان مي دهد کشور هيچ مشکلي ندارد .

يکي از ريش سفيدان خردمند از جاي برخواسته و گفت خدا خودش اين کشور را نگهدارد . پادشاهي که چنين سرگرم اندرون کشور است کي به برون آن مي نگرد .

سخن آن پير خيلي زود آشکار شد . دودمان صفويه بدست تعدادي راهزن سرنگون گشت .

انديشمند يگانه کشورمان ارد بزرگ مي گويد : آدمي تنها زماني دربند رويدادهاي روزمره نخواهد شد که در انديشه ايي فراتر از آنها در حال پرواز باشد .

شاه سلطان حسين به روزمرگي دچار بود ، تمام هوش خود را براي نگهداري و نگهباني از چيزهاي خرد و بي ارزش بکار گرفته و بيشتر انباردار خوبي بود تا فرمانروايي که بايد نظر به آينده کشور داشته باشد.

predator
10-01-04, 10:40
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

T@ranom
10-01-04, 15:00
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

minoo88
10-01-04, 16:23
خیلی زیبا بود، واقعا تمثیل این شعر بود که بیا تا قدر یکدیگر بدونیم....

T@ranom
10-01-04, 16:32
خیلی تاثیر گذار بود. ممنون

خیلی زیبا بود، واقعا تمثیل این شعر بود که بیا تا قدر یکدیگر بدونیم....
دوست عزیز اینو خوندی؟؟
کاربران می‌تونن به فرستندگان پست‌های جالب و مفید از طریق دکمه‌ی http://www.cafedexign.com/images/styles/paper/buttons/reputation.gif اعتبار بدن.
اعتبار هر کاربر به جز اعتباری که از همین طریق از دیگران دریافت می‌کنه با بالا رفتن تعداد پست‌ها و سابقه‌ی عضویت و هم چنین اعتبار دادن به دیگران هم افزایش پیدا می‌کنه.
برای دیدن توضیحات مربوط به سیستم اعتبار را به این جا بروید.

predator
10-01-04, 23:09
داستان عشق............ ........
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."

predator
10-01-07, 10:44
گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

shivamdht
10-01-07, 11:53
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:


« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

predator
10-01-07, 23:30
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد.
:cool:

T@ranom
10-01-09, 21:31
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
نه.
مطمئنی؟
نه.
چرا گریه می کنی؟
دوستام منو دوست ندارن
.چرا؟
چون قشنگ نیستم
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه.
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
راست می گی؟
از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت....

T@ranom
10-01-13, 18:43
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید!ا

shohrehm
10-01-19, 11:42
چه کسی جای چه کسی نشسته؟!

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت.
در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست.
قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.
جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه.
او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد

emami
10-01-20, 22:36
مردم برای آمدن باران دعا می کردند در حالیکه خداوند به فکر کودکی بود که چکمه هایش سوراخ بود.

emami
10-01-27, 20:48
یادداشتی از طرف خدا


به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

آرتمیس
10-01-29, 00:22
سلام خوشحال می شوم اگر نظرتان را در باره ی این مطلب بشنوم


درس اول

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران درصندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر٢۵ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون بردو در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌هاحرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوججوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانندیک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجانفریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوانپسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسرجوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدرنگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و ازمرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مردمسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولینبار در زندگی می‌تواند ببیند ...
نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوتنکن!

درس دوم

دختری ازدواج کرد و به خانهشوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث میکردند.
عاقبت یکروز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگرســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پسمعجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تاســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانهبرگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به اومی داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شدتا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد کهبمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارجکند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادمســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بینرفته است.
نتیجه اخلاقی : دل چو به مهر تو مصفاشود، دیگر از آن کینه سراغی مباد!

درس سوم

یک خانم 45 ساله که بدلیلحمله ی قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربهکند ناگهان در حالت رویا خدا رو دید!
از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟خداگفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در زمان مرخص شدن ازبیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجامدهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه ی چربیها (لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جورکردن شکم و ...

از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این روتصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرینعملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفیدکردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!

لحظاتی پس ازترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه بوسیله ی یکآمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکرکردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیروننکشیدید؟خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه اخلاقی : از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میدهمراقبت کن و هرگز روی شانس های آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اونقدر عوضنکنی که خدا هم تو رو نشناسه!

درس چهارم

زن و مرد جوانی به محلهجدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.
روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرفصبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن لباس‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودرلباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زنهمسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرارمی‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کردو به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن رایادش داده."

مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم وپنجره‌هایمان را تمیز کردم!نتیجه اخلاقی : وقتیکه رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که ازآن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم بهاینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریمکه به‌ جای قضاوت کردن ناآگاهانه، در پی دیدن جنبه‌های مثبت دیگرانباشیم؟!

درس پنجم

آرتور اشی قهرمان افسانهای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامههایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برایچنین بیماری انتخاب كرده است؟!
او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازیتنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفربه نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را رویدستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدایا چرا من؟" و امروز هم که از این بیماری رنج میکشم، نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"
نتیجه اخلاقی : در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقیمیمانند، نه روزهای سخت!

آرتمیس
10-01-30, 15:02
حکایت اول :
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از
۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت
درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او
تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی
نتوانسته بود اشکال را رفع کند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات
موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی
دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص
دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را
۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی
می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار»
سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه
حکایت دوم :
درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این
داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند
سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به
ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰
قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی
بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش
شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که
خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم
این کار رضایت شما را فراهم سازد.»
حکایت سوم :
خود ارزیابی
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه
رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به
من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی
هستم که برای این خانم کار می کند.»
حکایت چهارم :
مار را چگونه باید نوشت؟
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی
شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب
اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را
نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد
نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و
نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این
شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک
باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد
آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.
شرح حکایت :
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است
با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی
توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد
خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و
به آنها داد
حکایت پنچم :
آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم
فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک
قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند
فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی
بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد
به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک
فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با
آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین
باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید،
در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل
پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت
همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن
دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی

shohrehm
10-01-31, 11:31
روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"
پائولو كوييليو

shohrehm
10-01-31, 11:32
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كهروزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوبشده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبشاحساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يكبرچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسبتاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايمفقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

emami
10-02-13, 23:10
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که درانتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:
می شود به من ۱۰ دلارقرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن
یک اسباببازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن
که چرا اینقدر خودخواههستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت
ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از
من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار
کرده شایدواقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه
خیلی کم پیشمی آمد که پسرک از پدرشدرخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی
هایمرا سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.پسر کوچولو خندید، و فریاد زد:
متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آنزیر چند اسکناسمچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .
آیا می توانم یک ساعتاز کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام
خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

emami
10-02-14, 03:53
آبدارچی شرکت Microsoft
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد

رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!» رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین.و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه.تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت.مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه.در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت

emami
10-02-18, 06:51
داستان بیسکویت سوخته






زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب



درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن


یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب

تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم
آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت
دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم
گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی
می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که
بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را
درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر–
و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.
چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))


بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

atena
10-03-09, 01:09
احساسات


پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :





- می توانم کمکتان کنم؟


در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :


- من یک لوح موسیقی می خواهم .


یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :


- میل دارید این را برایتان کادو کنم؟


و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد .


بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!


چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :


- تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.


دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!


مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود


" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "


یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!


مادر گفت :


- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .

براساس کتاب داستان های کوتاه اثر سباستین لومان

shohrehm
10-03-09, 11:45
باور ها
حكايت اول
دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :
80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :
تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتش انصاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت .
علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اندانسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .
اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .
قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند ..
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند


حكايت دوم:
انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟
اگر واقعا بدون تعصب تك تك اعمال و افكارمون رو مرور كنيم به خوبي ميتونيم خوب و بدهاش رو از هم تفكيك كنيم. خوبها و به درد بخور هاش رو تقويت كنيم و بدها وكثيف هاش رو دور بندازيم تا بيش ازاين تو زندگيمون دست و پامون رو نگيره. انسان به طور ذاتي بدون اينكه نياز به اقا بالا سري داشته باشه توانايي تشخيص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!!

niiika
10-03-09, 18:03
شب زمستانی بود و هوا، سرد و برفی
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش دهد، صورتش را چسپانیده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد
در نگاهش چیزی موج میزد، با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب میکرد، با چشمهایش آرزو را زنده نگه میداشت.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
- آهای، پسرک!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- میدانستم که با خدا نسبتی دارید.

Romal Mushtari

niiika
10-03-12, 15:05
در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان وندیمان ثرتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وبا هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد
پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

fatima-t
10-03-15, 22:05
قصه ای به زیبایی نان
یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند.جوانه زدندوسبز شدند.کمی که بالا آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.
دانه های گندم خوشحال بودند وخیالشان پربود از رقص گندم زارهای طلایی!آن ها به پایان قصه فکر می کردند.به قرص نانی در سفره واشتیاق دستی که آن را می چید.نان شدن بزرگترین آرزوی هر دانه ی گندم است.
اما برگ های تقویم تندوتندورق خوردو سیزدهمین برگ پایان دانه های گندم بود.
روبان قرمز پاره شدودستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جداکرد.رویای نان و گندم تکه تکه شد.واین آخر قصه بود.
دانه ها دلخور بودند،از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم این قصه ناتمام است و نان ندارد"
خدا گفت"قصه شما کوتاه بود،اما نا تمام نبود.قصه شما قصه جوانه زدن بودوروییدن قصه سبزی قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.
قصه شما قصه زندگی بود وکوتاهی اش رسالت تان گفتن همین بود."
خداگفت"قصه شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود به زیبایی نان"

سالتون پراز شادی پراز برکت پراز امید پراز مهربونی باشه انشاله خدا دست خیرشو به سر حاجتاتون بکشه هو خیرشو بهتون بده
سال 89 تون به زیبایی بوی داغ نان !
کتاب هر قاصدکی یک پیامبراست از عرفان نظر آهاری

Mr.Bita
10-03-15, 22:07
http://www.cafedexign.com/showthread.php?t=885&highlight=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82+%D9%87%D8%AF%D8 %A7%DB%8C%D8%AA&page=2

emami
10-03-29, 02:42
تأثیر حرف دیگران بر ما

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ....
به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی حقیقت ها می بندیم.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست

emami
10-03-29, 02:49
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

emami
10-03-30, 20:43
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم.. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين

pasta
10-04-15, 11:38
روزی رییس یک شركت بزرگ به دلیل یک مشكل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواكنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواكنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».
:D:D:D

pasta
10-04-15, 11:40
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تكراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخكوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حركتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حركت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محكوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حركتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

:'(:'(:'(:'(:'(:'(:'(

pasta
10-04-15, 11:41
زني مشغول درست کردن تخم مرغ براي صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، يه کم بيشتر کره توش بريز..
واي خداي من، خيلي درست کردي ... حالا برش گردون ... زود باش. بايد بيشتر کره بريزي ... واي خداي من از کجا بايد کره بيشتر بياريم؟؟ دارن مي‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي‌کني ... هيچ وقت!! برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي؟؟؟
يادت رفته بهشون نمک بزني. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فكر مي‌کني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامي گفت: فقط مي‌خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي‌کنم، چه بلائي سر من مياري :cursing::cursing:

pasta
10-04-15, 11:44
گفتگوي خدا با انسان


و خدا گفت: من همه جا با شما بوده‌ام، هستم و خواهم بود و حتي در جهنم نيز تنهايتان نخواهم گذاشت. شما همراه با من وارد آنجا مي‌شويد و من هستم که از آن عبورتان مي‌دهم؛ جايي که نه زمان در آن وجود دارد و نه مكاني محسوب مي‌شود؛ هر چند که شما آن را مكان مي‌پنداريد؛ همانگونه که به علت عدم وجود زمان، آن را جاويدان نيز مي‌انگاريد.

تنها چيزي که در جهنم وجود دارد، آتشي از جنس آگاهي است که براي شما تلخ و براي من شيرين است. زيرا به کمک اين آتش است که حايل بين من و شما که همان حجاب ناشي از گناهان شما است، سوزانيده شده، پس از آن، ما به يكديگر رسيده، بعد از پيمان نخست، بار ديگر شما را باز مي‌يابم تا براي «آزمايش آخر»، اين بار همه‌ي قدرت خود را در اختيار شما بگذارم.

اينک ما به هم رسيده‌ايم؛ چيزي که ظاهراً منتظرش بوديد و وصالي که طلبش را داشتيد؛ اما نه به اندازه‌اي که من مشتاق بودم. شما مرا بخشنده مي‌دانيد؛ ولي اصلاً حد آن را نمي‌دانيد و از آن صرفا تصوري مبهم داريد. ميزان بخشندگي من را پس از وصال خواهيد فهميد؛ وقتي که همه‌ي قدرت خود را به شما ببخشم. فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ي مهربان را خواهيد فهميد. حال من هستم و شما. آيا با داشتن همه‌ي قدرت من و احساس بي نيازي، باز هم طالب من خواهيد بود؟

من براي رسيدن به شما، مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشاني بر «رحيم» بودن من باشد و نشاني بر قدرت خلاقيتي که ناشي از شوق رسيدن به شما است و شما ناآگاه و بي خبر از آن، هر لحظه در آه و ناله و فرياد و طغيان نسبت به من قرار داريد.
من «رحمان» بودم تا بتوانم بازيگوشي‌ها و بي اعتنايي‌هاي معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سايه‌ي رحمانيت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما نمي‌دانيد که با من چه کرده‌ايد! اي کاش من نيز مي‌توانستم مانند شما شكايت‌هاي خود را به جايي ببرم!

مرگ و جهنم، همچون داروهاي تلخي هستند که مادري با دلسوزي تمام به زور به طفل خود مي‌خوراند تا او را درمان کند ولي خود بيش از طفلش تلخي دارو را درک مي‌کند و طفل بي خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر، گريان و نالان است از اين که چرا چنين خشونتي نسبت به او اعمال مي‌شود.

بدون مرگ و جهنم، ما هرگز به يكديگر نمي‌رسيديم و حداقل، من عاشقي مهجور مي‌ماندم و شما نيز در نيازمندي ابدي باقي مي‌مانديد. اما شما بعد از اين وصال، همين که مطمئن شديد که عاشق سينه چاک، در اختيار شماست و شما سوار بر اريكه قدرت او مي‌توانيد يكه تازي کنيد، با او چه مي‌کنيد؟

من «رحمان» بودم تا بتوانم بازيگوشي‌ها و بي اعتنايي‌هاي معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سايه‌ي رحمانيت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما نمي‌دانيد که با من چه کرده‌ايد! اي کاش من نيز مي‌توانستم مانند شما شكايت‌هاي خود را به جايي ببرم! اما از اين بابت نيز ناراضي نيستم؛ زيرا که من هم اگرچه سرانجام آگاه مي‌شويد و شما را دارم و مي‌دانم که بالاخره از يكديگر راضي خواهيم شد.

آري من به شما مي‌رسم و همه چيز خود را به پاي معشوق خود تقديم مي‌کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت ناآگاهي بود؛ بلكه بهشت آگاهي. بهشت‌هايي که شما آن را بر اساس آگاهي‌ها، دانسته‌ها و ميل و سليقه‌هاي خود بنا خواهيد کرد. پس از کسب اين تجربه خواهيد فهميد که همه چيز عاشق شما، در اختيار شماست و شما مي‌توانيد با قدرتي که در اختيار داريد، جهان‌ها خلق کرده، بر ابعادي سايه بگسترانيد که هرگز تصورش را نداشتيد و به زودي يقين حاصل مي‌کنيد که داراي قدرتي خدايي هستيد. آن زمان که شما اينگونه خدا شديد، مي‌خواهيد بدانيد که با من چه خواهيد کرد؟
شما مرا بخشنده مي‌دانيد؛ ولي اصلاً حد آن را نمي‌دانيد و از آن صرفا تصوري مبهم داريد. ميزان بخشندگي من را پس از وصال خواهيد فهميد؛ وقتي که همه‌ي قدرت خود را به شما ببخشم. فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ي مهربان را خواهيد فهميد. حال من هستم و شما. آيا با داشتن همه‌ي قدرت من و احساس بي نيازي، باز هم طالب من خواهيد بود؟

شايد اگر همه داستان را بدانيد، براي من عاشق گريه کنيد. برخي از شما پس از کسب اطمينان از قدرت خدايي خود و احساس بي‌نيازي نسبت به من، خواهيد گفت: "حالا که خدا هستيم و بي نياز به او، چرا براي خود خدايي نكنيم؟" و فقط عده‌ي اندكي خواهند بود که خدايي در وحدت را انتخاب کرده، به سوي من آمده، با من به وحدت مي‌رسند. بلي! خداي در وحدت و خداي در کثرت، آخرين آزمايش است و شما کدام را انتخاب خواهيد کرد؟

شايد بگوييد که براي اتخاذ چنين تصميمي وقت بسياري باقي است! بلي هست. اما شما امروز همان کاري را انجام مي‌دهيد که ديروز مقدمه‌اش را چيده‌ايد و امروز نيز مقدمه‌ي کارهاي فردا را تدارک مي‌بينيد و احتمال دارد فردا همان کاري را بكنيد که امروز انجام مي‌دهيد. پس امروز مرا دريابيد تا حركت شما کسب آگاهي و تمريني براي فرداها باشد، جايي در لامكان و لازمان؛ تا شما به طور حتم مرا انتخاب کنيد؛ خداي در وحدت را و خدايي که عاشق شما است! مرا دريابيد.

نويسنده: محمدعلي طاهري، تهيه: زهره پري نوش

pasta
10-04-15, 11:45
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت..
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فكر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینكه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید

T@ranom
10-04-15, 22:40
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود: پدر!
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد
و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم.
من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم،
چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است،
اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت،
به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy
به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم.
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه
. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه.
ما اون رو براي خودمون مي کاريم،
و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم.
در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه.
اون لياقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.
دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
"

emami
10-04-16, 13:27
حتما بخوانید حتما بخوانید حتما بخوانید

نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور
در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.
در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.
یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.
رابی یازده سال داشت که مادرش او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.
برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.
امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.
رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.
امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.
در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت.
او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.
مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.
خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.
البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت.
آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.
بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".
توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.
خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.
شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.
تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.
برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.
در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.
شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.
رابی به صحنه آمد.
لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.
با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.
وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.
ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.
انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.
از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!
هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.
بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.
تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.
گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت:
"می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.
مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.
و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

pasta
10-04-25, 23:51
از شیخ ابوالحسن خرقانی :
شبی نماز می کرد ، آوازی شنید که هان ای ابوالحسن : خواهی که آنچه ازتو میدانم با خلق بازگویم تا سنگسارت کنند .
شیخ گفت بار خدایا : خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم وازکرم تو می بینم با خلق گویم تا هیچ کس سجودت نکند . آوازی شنید که : نه ازتو ، نه ازمن

emami
10-05-06, 06:53
داستان رز
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

emami
10-05-06, 06:54
چرچيل و راننده تاکسی


چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" .
چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

saba_r
10-05-30, 08:51
مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!

چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت: خانم ….شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى

saba_r
10-05-30, 08:54
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

saba_r
10-05-30, 08:54
می گویند: مریلین مونرو یک وقتی نامه ای به البرت اینشتین نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند! آقای اینشتین در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

Helisa
10-05-30, 09:22
* ماجراي عاشقانه‌ي پسر چوبی و دختر کبریتی *

پسرچوبی، عاشق دختر کبریتی شده بود، راستش خیلی هم دختر رو دوست داشت. از اندام قشنگش خوشش می‌اومد. گاهی هم با خودش فکر می کرد دختره چه داغ و پرشوره. يه عشق حسابي! ولی چه طور می‌شه یه آتيش داغ، اونم میون یه تيكه چوب و یه کبریت باقي بمونه؟ خب آخرش شعله‌ی آتيش کار خودش رو می‌کنه، همون طور که پسر چوبی رو آتيش زد و سوزوند.

http://www.iran-tcac.com/files/img/tin-1.jpg http://www.iran-tcac.com/files/img/tim2.jpg


* جيمز *

پاپا نوئل براي جيمز كوچولو يه خرس عروسكي هديه آورد. خب اون از كجا مي تونست بدونه كه سال گذشته يه خرس گريزلي واقعي به جيمز حمله كرده ؟!


* دختري با يه عالمه چشم *

يه روز توي پارك چيز خيلي عجيب و غريبي ديدم. يه دختر رو ديدم، دختره يه عالم چشم داشت! اون واقعا زيبا بود! خيلي زيبا ! راستش اون قدر زيبا بود كه غافلگيرم كرد! و از اون جايي كه دختره يه دهن هم توي صورت قشنگش داشت، دو تايي شروع كرديم به حرف زدن. دوتايي درباره‌ي گل‌ها حرف زديم، درباره‌ی كلاس‌هايي كه اون مي‌‌رفت تا شعر گفتن ياد بگيره و اين كه اگه يه روز لازم باشه دختره با اون همه چشم عينك بزنه، چه مشكلاتي ممكنه براش پيش بياد! راستش اين خيلي فوق‌العاده است كه آدم دختری رو بشناسه كه توي صورتش يه عالم چشم داره! ولي سرتا پا تون خيس خيس مي‌شه اگه يه هو دختره طاقتش تموم بشه و بزنه زير گريه!

http://www.iran-tcac.com/files/img/tim-3.jpg

simosa11
10-05-30, 14:18
پیشرفت
ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب....

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت

امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «متاسفم برای ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!

saba_r
10-05-30, 15:09
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا'' امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا'' امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم !

n_mazloumi
10-05-31, 00:16
عافیت
بهرام صادقی

باد گرم - باد گرمي كه به آهستگي و لختي مي وزد - لنگ هائي را ، كه بر ديوار و شاخه هاي پژمرده درخت ها آويخته اند، تكان مي دهد. چند دكان نيمه خراب و يكي دو خانه پراكنده اكنون در اين گرماي كشنده و در زير اين آفتاب داغ سرسام آور، ديگر گويا نقطه هاي سياهي بيش نيستند كه در اين منطقه خارج شهر در ميان زباله ها و پستي و بلندي ها و جوي هاي بي آب و ديوارهاي گلي فرو ريخته قرار گرفته اند. دكان ها و خانه ها عبوس و خسته به نظر مي آيند. آيا بدين علت كه درهايشان بسته است ؟

اما حمام « گل ناز» باز است. گوئي دهانش را از وحشت يا خستگي گشوده و ديگر نتوانسته است ببندد. مردي كه ناگهان از پشت تپه زباله ها به سوي حمام آمده است و چتر پاره اي در دست دارد اندكي صبر مي كند كه تابلو حمام را بخواند. اما پيش از آن سعي مي كند كه چتر را بر سر بگيرد – بي فايده است… دستش آهسته به پائين مي آيد.« گرمابه گل ناز – عمومي زنانه و مردانه – داراي هفت دستگاه دوش خصوصي ». مرد كمي پا به پا مي كند و بعد مي گذرد و در گذشتن نگاهش به كاغذي مي افتد كه به ديوار حمام چسبانده اند: « حمام عمومي براي تعميرات لازم تعطيل است.»

و حالا ما در حمام خصوصي هستيم. يك سرسراي دراز كه به دالان بيشتر شبيه است و در دو طرف آن صندلي هاي لهستاني گذاشته اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت مي زند، مگر وقتي كه تسبيح درازش از لاي انگشت ها بلغزد و بيفتد. ريش بلند حنا بسته و سر تراشيده اي دارد. كت و شلوار پوشيده است و كراوات كهنه اي بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است كه انگار… بادبزن از دست ديگرش مي افتد. خميازه اي مي كشد و به آنها كه منتظرند نگاه مي كند و چشم هايش را مي بندد.

در سرسرا مردي جا به جا مي شود. صداي صندلي. با روزنامه اي كه در دست دارد خودش را باد مي زند و بلند مي گويد:

- پنكه كار نمي كند؟ مگر هنوز برق قطع است؟

صاحب حمام در وضع خود تغييري نمي دهد. مگر نه اينكه مشتري خود جواب خودش را داده است ؟

يك دختر تازه سال از بي حوصلگي به خودش ور مي رود. لباس و موهايش آخرين مد است، اما چشم هاي خمار بي حالتي دارد – ظاهرا دوره اين يكي ديگر گذشته است. از داخل نمره ها صداي مبهم و گنگ سرفه و ريختن آب و صحبت هاي نامفهوم به گوش مي رسد. ناگهان ساعت ديواري زنگ مي زند. مرد به خود مي آيد و روزنامه را مرتب مي كند ( آخر او هم چرت مي زده است) و خواندنش را دنبال مي كند:« هر مادري وظيفه دارد كه كودك خود را با شير خودش تغذيه كند، زيرا براي كودك غذاي بهتر از شير مادر نيست. شش الي دوازده ساعت بعد از اينكه كودك شما…» – كودك من؟ – «… به دنيا آمد بايد او را شير بدهيد…» مرد ملتمسانه به دختر نگاه مي كند. نگاهش ترسيده و ناراحت است. اما دختر زير لب آهنگ oh,oh,oh را با سوت مي زند و گويا در رويا فرو رفته است. مرد زير لب مي گويد:« نه… نه…» سرفه اش مي گيرد و بلندتر مي گويد: « اين بي عدالتي نيست؟» عادتي دارد كه حرف هاي خود را به صورت سوال بيان مي كند. دختر مي گويد: « با من بوديد؟»

- نه… نه…

و مرد باز سرش را در روزنامه فرو مي برد : «… قبل از آمدن شير، ماده اي به نام ماك از سينه هاي شما مي آيد كه حاوي مواد مغذي است.» ورق مي زند. « كاپيتان گفت امشب حركت نخواهيم كرد و در حالي كه چهره اش را به سوي جزيره ماريبو باز مي گرداند ادامه داد : در اين جزيره حوادث عجيبي روي مي دهد. مي گويند هر كسي به آنجا برود سنگ مي شود.»

مرد روزنامه را روي تنها ميز كوچكي كه در ميان سرسرا گذاشته اند مي اندازد و مثل مجسمه اي سنگي، بي حركت و بي اعتنا، مي نشيند. دست هايش از دو سو آويزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب كرده است. دختر با حركات سنجيده و حساب شده برمي خيزد و مجله مصوري برمي دارد. بيش از آن كم حوصله است كه بخواند. تندتند ورق مي زند و فقط نگاهي مي كند و پاي راستش را هم با فواصل موزون به زمين مي زند.

- oh! اينجا ! « كيم نواك با دست چپ كار مي كرد و پدرش سعي بسيار به خرج مي داد تا او را عادت به كار كردن با دست راست بدهد، ولي بي فايده بود. به همين جهت ديوانگيش بيشتر گل مي كرد. با وجود اين بر اثر همين سعي و كوشش ها عادت چپ كاري كيم نواك ترك شد. و حالا با دست راست كار مي كند.» دختر زير لب مي گويد :

- درست مثل من.

و oh زير عكس يك بچه قنداقي : « … مردم شناسي، از : كوتاه. اين شخص يا بهتر بگوئيم اين آقاي دوماهه يكي از بهترين هنرپيشگان و كارگردانان عالم سينما و علي الخصوص سينماي وطن ما به شمار مي رود كه از او فيلم هاي زيادي ديده ايم كه محض نمونه مي توان از همه آن فيلم ها نام برد. چنانچه اسم او را مي دانيد پاسخ را به ضميمه چهار ريال…»

- حيووني !

آه ! « مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر…» و « مصاحبه». دختر ناگهان راست مي نشيند : اين شرح مصاحبه با خانمي است كه او توسط پست به نفعش اظهار نظر كرده است. دختر از كيفش يك آدامس بيرون مي آورد و در دهان مي گذارد و مي خواند. زير عكس يك زن پنجاه ساله كه دامن خيلي كوتاه پوشيده و دست چپش را دراز كرده است و انگار از ميان انگشت هايش اين عنوان ها بيرون ريخته است: « نه تنها در شئون فرهنگي، بلكه در همه چيز، من هم معتقدم، بله، بايد انقلاب كرد.» دختر نمي تواند بخواند. ناگهان فكر كشنده اي به سرش زده است: آيا او هم در پنجاه سالگي همين طور مي شود ؟ نه اين كه انقلابي، نه، بلكه با اين پاهاي قناس، و مگر مجبور بوده است كه دامن كوتاه بپوشد ؟ آدامس را تف مي كند و دزدانه نگاهي به پاهاي خود مي كند و مي خواند : « ديروز پس از آنكه مدتي در وسط اتوبوس ايستادم و به اين طرف و آن طرف پرتاب شدم و هيچ يك از آقايان حاضر نشد جايش را به من واگذار كند با نظريه دوستم كه مدت ها بود مخالفش بودم موافق شدم كه ما همجنسان بايد ارزش واقعي خود را به اثبات برسانيم.»

دختر آهي مي كشد، مجله را مي بندد و روي زانويش مي گذارد و به عكس تمام رنگي روي جلد، كه گويا دختر شايسته نيكاراگوئه است، خيره مي شود و باز در رويا فرو مي رود.

صاحب حمام ديگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روي ميز گذاشته و صداي خرخرش بلند شده است. تسبيح و بادبزنش، هر كدام به گوشه اي، افتاده اند.



دوش نمره ۱

جواني كه يك ربع ساعت پيش آمده است و گرد سفيد بر سر و رو دارد تازه لباس هايش را كنده و به ميخ آويخته است. كيسه و صابون و شانه اش را برداشته است و مي خواهد برود زير دوش. ( پيش از آن دو ساعت تمام در خيابان هاي خاكي و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود:« كجا مي شود دوش گرفت ؟» و كسي جوابش نداده بود تا اينكه از عصبانيت و خستگي و گرما كلافه شده بود و از شهر بيرون آمده بود. مردي كه چتر كهنه اي در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمائي كرده بود و در جواب تشكر او گفته بود: « همين يكي را داريم ».)



دوش نمره ۲

آخوند قوي هيكلي با ريش مشكي و سر نيمه تراشيده و بدن ورزيده پرمو لخت مادرزاد قدم مي زند. به تمام بدنش چيزي ماليده است كه اسامي مختلفي دارد ( آخوند خيلي غليظ و شديد گفته بود :« نوره بياوريد» ) و همينطور كه زير لب دعا مي خواند ( راستي از كجا معلوم است ؟ شايد فحش مي دهد و يا قدم هايش را مي شمارد ؟) گاهي سر موئي را مي گيرد و اندكي مي كشد تا ببيند وقت شستن رسيده است يا نه. بيچاره نمي داند كه با اين كارها داستان كوتاه آقاي صادقي را كمي ناتوراليستي مي كند.در سرسرا مرد کم کم عصبی شده است ( ظاهرا باید بین « عصبی» و « عصبانی» فرقی باشد وگرنه همه مردم یا عصبی می شوند و یا عصبانی) به هر حال برای او فرق نمی کند، برمی خیزد و به انتهای سرسرا می رود، همانجا که در تاریکی محض فرو رفته است ( آه ! این کلمات را هم در داستان جزیره ماریبو خوانده بود). ناگهان چشم هایش از دهشت و حیرت بازتر می شود : مردی روی توده لنگ ها، چوب ها، کفش ها و دیگر چیزهای از کار افتاده نشسته است و قرآن می خواند. صدایش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، یعنی در واقع از همان قماش است که « ای ! می شود کاریش کرد». سر و وضع بدی ندارد و مرد تصمیم می گیرد ( مرد همیشه در نظایر این حالات قضاوت نمی کند، بلکه تصمیم می گیرد) که گدا یا معلول نیست ( این هم از گرفتاری های اوست – دستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر « علیل» است یا « معلول» و یا هر دو ؟).

سرانجام مرد جیب های خود را می کاود و یک سکه نقره با ترس و شرم گوشه ای می گذارد. مرد قرآن خوان از پشت عینک ذره بینی به نحو بی سابقه – یا شاید غیرعادی – به او نگاه می کند و باز سرش را پائین می اندازد؛ ظاهرا قصه اصحاب کهف را می خوانده است یا اصحاب لوط را. مرد کمی مردد می ماند و بعد با لحن پوزشخواه می پرسد :

- یکی بودند ؟

دست مرد قرآن خوان به نرمی و مهارت سکه را از حوزه دید بیرون می برد. خودش می پرسد :

- یکی بودند ؟ کی ها ؟

مرد سرخ می شود و عرق می کند و می داند که این عرق دیگر از گرما نیست :

- کهفی ها و لوطی ها...

مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاریکی محض، می کشاند و چیز نامفهومی می گوید. مرد به سر جایش برمی گردد و تصمیم می گیرد که صاحب حمام دیگر شورش را درآورده است. نمی تواند بگوید خرخر او به گاومیش بیشتر شبیه است و یا به « آرزوپولوس»، اما می بیند که به طور کلی وضع عنیف و غم انگیزی پیدا کرده است.

خوب ! بله، الهام ممکن است به سراغ همه کس بیاید و مرد کمی می اندیشد. اما نه، اخمش درهم می رود : نخست اینکه بیهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاومیش شبیه نمی شود و شاید به خرخر او شبیه باشد که این هم محل بحث است ( آه ! خسته شدم دیگر ، این مگس های لعنتی !) و دیگر اینکه « آرزوپولوس» هم گویا از محصولات جزیره ماریبو بود. مرد وا می ماند، نفس های بلندی می کشد و یکسره خود را به مگس ها و گرما می سپارد. دیگر کاملا بی دفاع است.



دوش نمره ۳

زن خوشگلی زیر دوش ایستاده است و به سرش صابون می زند.

اگر از پشت او را ببینند – آیا این کار ، همان طور که مفسران روزنامه ها می گویند، مستلزم باز کردن در نیست ؟ – شاید منظره بدیعی به چشم بیاید ( بستگی به کسی دارد که در را باز می کند).

کفلش اندک لرزشی دارد و قطره های آب و حباب های صابون به نرمی بر سرتاسر بدنش می لغزند.



دوش نمره ۴

مردی به شکم خوابیده است و به زور نفس می کشد و دلاک، می توان گفت که تقریبا با خیال راحت، رویش نشسته است و هر وقت که میلش کشید کیسه را در آب فرو می برد و به شدت به هر جای بدن او که دلش خواست می کوبد. بله، جز کوبیدن چیز دیگری نمی توان درباره کار او گفت...

در سرسرا دختر برمی خیزد. بوی عطرش ناگهان مثل نسیم می وزد. کمی با انگشت هایش بازی می کند، بعد سعی می کند که چین و چروک لباسش را مرتب کند. اما این همه با چشم های نیمه خمار و گوسفندوارش کمی ناجور است. می کوشد که صاحب حمام را بیدار کند :

- گرام ندارید ؟

صاحب حمام ناگهان بیدار شده است. آیا کسی آب سرد به روی او پاشیده است ؟

- گفتم گرام...

- از حامد بپرس... خیلی خوب، نه، از حامد بپرسید.

- شاگردتان ؟ ولی او کجاست ؟ پیدایش نیست.

صاحب حمام ظاهرا به یاد آورده است که چهار زن عقدی دارد. از آن گذشته عرق از نوک ریش زیبایش سرازیر است.

- ریشتان خیلی زیباست، می دانستید ؟

- فعلگی می کند... بیرون شهر فعلگی می کند.

دختر به چیزی تکیه می دهد که اسامی مختلف دارد – صاحب حمام روی آن نوشته است : پیش خوان. دختر آن را یک نوع کی وسک می داند ( طبق معمول فرهنگ نویسان : بر وزن بی علم) و پدرش که کارمند بانک است، ( بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است) به این چیزها باجه می گوید. دختر آدامسش را تف می کند و سعی می کند که با حرکات دست به صاحب حمام حالی کند. حتی کمی راک اندرول می رقصد، نمی دانم، شاید کمی هم تویست می رقصد. اینجا دیگر صاحب حمام به تمامی بیدار می شود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.

- گرام چیزی است شبیه رادیو. دادادا...دادادا...

صاحب حمام می نشیند. کمی قوت قلب پیدا کرده است. دست می برد و از زیر باجه شربت قند و تخم ریحانی را که زوجه دومش برایش درست می کند بر می دارد و می خورد. وقتی می خواهد بگذارد سرجایش می پرسد :

- شما میل ندارید ؟ گرام چیزی است شبیه رادیو ؟

- ندارید ؟

- آه بله... توی خانه... یعنی نه... چطور دیگر... چه بگویم ؟ برق که می دانید نیست، ماشین ها هم که می دانید کار نمی کنند...

- ترانزیستوری ؟

- می دانید که قوه نیست اهل همینجا هستید. دیگر ؟... از آن آقا بپرسید بهتر نیست ؟

دختر به امتداد انگشت او نگاه می کند : « همان مرد مشتری.» زیر لب می گوید : « پیف» و شانه هایش را بالا می اندازد. بعد مثل اینکه می خواهد هیستری بگیرد :

- بله، سینما هم که می دانم نیست، تآتر هم که می دانم نیست، شو... و حتی پارتی ( به گریه می افتد).

صاحب حمام به زور یک جرعه از شربت خانگی به او می خوراند. دختر حالش جا می آید. صاحب حمام می پرسد :

- چه گفتید ؟ تآتر ؟

دختر باز شانه هایش را بالا می اندازد و روی زمین تف می کند و به طرف صندلی ها می رود و در رفتن می گوید :

- همان... همان تماشاخانه، دیگر.

در گوش هایش را می گیرد که بار دیگر نشنود چه گفتید. قیافه بامزه ای پیدا می کند.

دوش نمره ۵

تقریبا یک خانواده است، به استثنای رئیس آن. زنی جا افتاده، کلفت، یک دختر بالغ، پسر شیرخوار، دو دخترک قد و نیم قد. دختر بزرگ با بی میلی و انگار که در رویا سر بچه ها را می شوید و آنها جیغ می زنند. کلفت بچه شیرخوار را به کول گرفته و برایش آواز می خواند. ظاهرا آوازش کم از جیغ بچه نیست. زن به تدریج قیافه بخت النصر را به خود می گیرد ( البته عکس های بخت النصر متعدد و متفاوت است، شاید در اینجا اشاره ای باشد به تصویر او که در کتابی چاپ شده است در شهر لیدن از بلاد هولاند).چه می گفتم ؟ زن حنا بسته و گوشه ای درون یک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهی با نوک انگشت گلوله های حنا را که روی صورتش به پائین می لغزند می گیرد. کمی فکر می کند و بعد آن ها را برمی گرداند سر جای اولشان. خب، کار بخت النصرها هم در همین حدودها بوده است... ( - لیدن از بلاد هولاند.)



دوش نمره ۶

کامل مردی است ( نمی توان گفت « مرد کاملی است ؟») که جلو آینه ریش می تراشد. بخار آب. و او چیزی نمی بیند. با دستش پاک می کند و باز می تراشد. تقریبا یک طرف صورتش را تمام کرده است. از زیر چانه اش خون می آید ( کامل مرد، مرد کامل مرد، می اندیشد که آیا این یکی از دلایل مخالفان تراشیدن ریش نیست؟).



دوش نمره ۷

پیرمردی است که شستشویش را تمام کرده است ( اگر به کارهای او بتوان شستشو گفت) سر بینه نشسته است و لباس می پوشد. سیگارش از جائی نادیدنی دود می کند.

درست در همین لحظه ( و اگر بخواهیم بیشتر تاکید کنیم باید از داستان های شب الهام بگیریم) آری، درست در همین لحظه جوان نمره اول رسیده است زیر دوش، شیر را باز می کند : یکی دو قطره. بیشتر باز می کند : سه چهار قطره. تا آخرش باز می کند : به اندازه یک کف دست آب روی سرش می ریزد.

آخوند احساس سوزش می کند شتابان به طرف شیر می رود : یکی دو قطره... همین و همین !

زن خوشگل سرش را مشت می دهد ( آنچنان که معمول زن ها است)، یک دفعه چشمش می سوزد، صورتش را زیر دوش می گیرد و ناگهان بیهوده به یاد پایتخت و آن خوشی ها... آن... شیر را باز می کند : فقط آنقدر آب هست که چشم هایش را از سوختن بازدارد.

دلاک که خستگی اش رفع شده است، ظاهرا صلاح در آن می بیند که برخیزد. می گوید : « بروید زیر دوش تا بعد صابونتان بزنم.» مرد بیچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر می گوید که از تحمل این بار سنگین رهائی یافته است، و به بدن خود نگاه می کند : چرک ها به تنش مانده است. به سختی و آهستگی دستش را به طرف شیر می برد : افسوس !

حنا به سر زن جاافتاده خشکیده است. دیگر نمی توان او را به بخت النصر تشبیه کرد. اوه، اما چرا... نویسندگانی داریم که تاریخ و اساطیر را به هم می آمیزند ولی مگر می شود زن بدبخت را معطل نگاه داشت ؟ دخترش می گوید :« مامان جان ! دیگر بس نیست، بلند شوید، برای فشارخون و واریس و رماتیسم و بواسیرتان هم بد است» زن بلند می شود که بشوید. یکی از دختر بچه ها به قصد شیطنت هر دو شیر را تا ته باز می کند و دست های کوچکش را به هم می کوبد : فقط هوا است، فقط هواست که با صدای ناشنیده ای خارج می شود. بچه ها و کلفت از شادی به هوا می جهند. ( آه ! این یکی هوای دیگری است.)

مرد کامل مرد، طاس را خالی می کند که آب تازه بریزد. با یک انگشت زیر چانه اش را به سختی می فشرد... دست خالی برمی گردد.

پیرمرد سیگارش را گم کرده است، هرچند که از جائی دود آن به هوا برمی خیزد. وقتی از کوشش هایش مایوس می شود، چمدانش را برمی دارد و در را می گشاید که برود بیرون.

موافقید ؟ موافقید که اینجا دیگر از داستان های روز الهام بگیریم ؟ در همین لحظه، درست در همین لحظه، آری در همین لحظه، آری درست در همین لحظه... آه ! خسته شدن کشنده تر از احساس ابتذال است.



همه آنها که در نمره ها بودند به در می کوبند. دخترک به بالا می جهد. صاحب حمام فریاد می زند :

- حامد ! حامد !

پیرمرد، که در را باز کرده بود و می خواست بیاید بیرون، نمی دانم شاید از روی غریزه یا ترس ناگهانی باز به درون بینه کشیده می شود.

صاحب حمام صدایش را بلندتر می کند. از انتهای سرسرا، از میان صندلی ها و مبل های نیمه شکسته و تاریکی... آه ، اما نه... از اتاقی که روی آن نوشته اند « انبار» موجودی بیرون می آید. قدم هایش سنگین است. رنگ دختر می پرد. شاید اگر الفباء تغییر کرد این اشکالات برطرف شود. صاحب حمام می خندد و یک ردیف دندان های طلایش را نشان می دهد ( این تازه کاری یا بی انصافی نویسنده است. نشان چه کسی می دهد ؟ و تازه هر کس بخندد دندان هایش آشکار می شود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضیح می دهد :

- نه... نه... او سفیدپوست است ( و دست هایش را به هم می مالد. مثل اینکه نومید شده است، و دیگر نمی تواند کاری بکند)

دختر می کوشد که به مشتری مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هیئت مانده است. حتی دیگر عرق هم نمی کند. دختر دست می زند : یخ !

- بله... بله... شما که او را می شناختید. مادام موازل، قلبش مثل طوطی، خودش مثل...

حامد می گوید :

- خیلی خوب، بس است، وقتی نمی توانی مجبور نیستی. یک چیزهائی توی این روزنامه ها می خوانی... و بعد ؟ بعدش به هر کس رسیدی تحویل می دهی... وقتی نمی توانی مجبور نیستی...

صدای مشت های غضب آلود و پاهای پرشتاب که به درها می خورند... حامد می گوید :

- خیلی خوب... آب هم نیست... ( به روبه رویش، خیره نگاه می کند)

صاحب حمام دیوانه وار برمی خیزد و به طرف یک تلفن دراز که به دیوار نصب کرده اند می دود. دختر می گوید :

- آه ! من خیلی احساساتی هستم، معلوم است دیگر. این همان حامد خودمان است ؟

حامد به او نگاه می کند، اما لبخند نمی زند. ( ظاهرا در این گونه مواقع باید لبخند زد یا نزد، نمی دانیم. من و حامد). دختر به تندی رویش را برمی گرداند.

صاحب حمام دیوانه وار با تلفن ور می رود :

- این هم فینیشت !

- چی ؟

چشم های دختر گرد شده است، یا دیگر به شکل اول خود نیست ( آخر چشم های او بیضی بود.)

- خیال می کنید فقط شما زبان خارجه ای یاد گرفته اید ؟ هی گرام ! گرام معلوم است دیگر یعنی چه : اخوی گرام. این هم یعنی تلفن بی تلفن. سیم های تلگراف را هم که شنیده اید بریده اند. ( کسی چنین چیزی نشنیده است.)

حامد می گوید :

- دزدیده اند. برای او...

- برای کی ؟

- باز احمق نشو، آب یخ می خواهم برای سید که قرآن می خواند. خسته شده است.

- آب انبارها ؟

- خراب... نه، نه، شما دیشب یادت رفت مرا صدا بزنی که پرشان کنم. تازه چه فایده ای داشت ؟ بیست سی تا مشتری دیگر...

حامد لب های کلفت و موهای مجعدی دارد، اما چشم هایش مثل اینکه به هیچ جا نگاه نمی کند. به آرامی دستش را به لبه پیشخوان می گذارد و لبخند سردی می زند.

در سکوتی که ناگهان همه چیز را فرا گرفته است، یک پیرمرد نقلی کوچولو که سبیل سوسکی دارد و شلوار کوتاه پوشیده است و عینک ذره بینی گرانقیمت به چشم زده است از نمره ۷ بیرون می آید و با قدم های استوار و مطمئن به طرف در حمام پیش می رود. چمدانش در دست راست است و سیگارش در کنج لب. شاید بتوان در نگاه و رفتار و لب هایش طرح خنده ای را تشخیص داد. پولش را می دهد و مودبانه می پرسد :

- فقط سیگارم... یک سیگار روشن بود که نمی دانم کجا گذاشته ام.

صاحب حمام، عصبانی و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره می کند و پیرمرد از سر پوزش خواهی اندکی خم می شود.

وقتی می رود صاحب حمام می گوید :

- تقلیت از داستان های شب می کند.

دختر با حرارت جواب می دهد :

- نه، نه، این جور چیزها مال داستان های روز است.

صاحب حمام سرش را تکان می دهد و می گوید :

- اشتباه می کنید، برنامه های عصر... عصر یا اول شب...

صدای کوبیدن درها و ناسزاها و « ملعونِ » آخوند همه را باز به دنیای واقعیت می آورد. جیغ زنگ دار و وحشت زده دختر همه این چیزها را گوئی به عقب می راند؛ شاید برای یک لحظه :

- او مرده است ! او مرده است !

مرد مشتری با سر و صدا از روی صندلی لهستانی به زمین می افتد. حامد با پای راستش او را دمرو می کند و با صدای دورگه می گوید :

- درست می گوید دیگر، مرده است... آهای سید ! سید ! سوره الرحمن را بردار بیاور، بالاخره باید چیزی بخوانی.





بیرون از حمام گل ناز، پیرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعی می کند گرد و خاک به لباس هایش ننشیند. به مردی برمی خورد که چتر کهنه و پاره ای در دست دارد که نمی توان روی سر گرفت.

- آقا !

- با من بودید ؟

- اینجا هتل خوب...

- مگر غریبه اید ؟

- زیاد نه، کم هم نه.

- بله می فهمم... نه، اصلا هتل نداریم، هیچ رقمش را.

- تاکسی...

- اتوبوس...

- بله، بله، درشکه.

- حمال ؟ نه، هیچ رقمش را. مگر چمدانتان خیلی سنگین است ؟

- ممکن است برای من باشد.

- خیلی خوب، کمکتان می کنم. کجا تشریف می برید ؟

- یک جائی دیگر...

مردی که چتر داشت از ته دل خندید و به پشت پیرمرد زد و گفت :

- فراوان داریم ! این جور جاها فراوان داریم. فقط امیدوارم برای من سنگین نباشد... بارتان !

پیرمرد از زیر عینک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار می افتاد. حس کرد که باید حرفی بزند :

- آه، همین طور است که تفاهم به وجود می آید و دوستی و غیره... نیست ؟

و ریز خندید. مرد چتردار کمی مردد ماند. آنگاه چمدان پیرمرد را روی زمین انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپه های خاکی و درون جوی های خشک و کنار زباله های قدیمی گذشت و به جائی رسید که دیوارهای فروریخته داشت. چند نفر در سایه دیوارها لمیده بودند و در واقع له له می زدند. یکی از آنها را صدا زد، چیزی به او گفت و گویا پول بود، نمی دانم، یا چیز دیگری، در کف او گذاشت و وقتی او سلانه سلانه به راه افتاد فریاد زد :

- تندتر ! تندتر ! پیرمرد منتظر است. هر جا رفت چمدانش را ببر. کار دیگر هم داشت بکن. سعی کن با او دوست بشوی...

بعد از آن، دیوارها را دور زد و به آلاچیقی رسید که در میان تپه ها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشه ای افکند و خودش را تقریبا روی زمین انداخت.

- شهر نیمه تعطیل است ؟

این را یکی از آنها پرسیده بود که در سایه دیوار خراب دراز کشیده بودند و له له می زدند و لب هایشان جزغاله شده بود و چشم هایشان دیگر فروغی نداشت.

کسی جواب نداد. گویا یکی غرغر کرد : « همیشه»

- خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند ؟ چترش را درست بکند ؟

کسی گفت : « بی مزه» و از آن سر دیوار دیگری آهسته و بی حال فریاد زد : « خفه شو !» فریادش به التماس... بیشتر شبیه بود. مردی که موهایش سفید شده بود خودش را روی خاک ها کشاند و بریده بریده گفت :

- گریه بکند دیگر... رفت توی آلا... چیقش... گریه بکند دیگر... چترش که درست شدنی نیست...



پايان

emami
10-06-04, 23:49
آورده اند كه بهلول سكه طلائي در دست داشت و با آن بازي مي نمود.
شيادي چون شنيده بود بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت :
اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو ميدهم.
بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه آنها از مس هستند و ارزشي ندارند به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي كنم.
اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر كني !!!

شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود.

بهلول به او گفت : تو كه با اين خريت فهميدي سكه اي كه در دست من است از طلا مي باشد ، من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است؟
آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود..

emami
10-06-04, 23:51
من چقدر ثروتمندم!
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.گفتم:«بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند.
بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ...
«ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم مي خواد براي فردايي بهتر تلاش كنم.

n_mazloumi
10-06-05, 00:17
گدا
غلامحسین ساعدی

يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعة آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونة سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»
روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه‌ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»
يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعة آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونة سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»
روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه‌ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»


گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»
عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ مي‌موندي اين جا و خيال مارم راحت مي‌كردي.»
خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بي‌خودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»
بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگه‌ات چيه؟»
گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتني‌ام.»
عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري مي‌خواي جا بخري؟»
گفتم: «يه جوري ترتيبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره كردم.
عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون مي‌كنه و وسعش نمي‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سير بكنه، تو هم كه ول‌كنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش مي‌گيري.»
بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزيزه غرولندكنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار مي‌ترسيدند كه من بلايي سرشون بيارم. اما من همونجا كنار ديوار بودم كه نفهميدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب ديدم كه سيد از دكان برگشته و با عزيزه زير درخت ايستاده حرف منو مي زنه، عزيزه غرغرش دراومده و هي خط و نشان مي كشه كه اگر سيد جوابم نكنه خودش ميدونه چه بلايي سرم بياره. از خواب پريدم و ديدم راسي راسي سيد اومده و تو هشتي، بلند بلند با زنش حرف ميزنه. سيد مي‌گفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنيه، نه سوزوندني، تو يه راه نشونم بده، ببينم چه كارش مي‌تونم بكنم.»
عزيز خانوم گفت: «من نمي‌دونم كه چه كارش بكني، با بوق و كرنا به همة عالم و آدم گفته كه يه پاپاسي تو بساطش نيس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادي‌السلام و اينا رو پسند نمي‌كنه، مي خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اينهمه پول داره، چرا ول‌كن تو نيس؟ چرا نميره پيش اوناي ديگه؟ اين همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بيچاره‌تري اومده وبال گردنت شده؟ سيد عبدالله، سيد مرتضي، جواد آقا، سيد علي، اون يكيا، صفيه، حوريه، امينه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ريش تو را چسبيده؟»
سيد كمي صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاري دلت مي خواد بكن، اما يه كاري نكن كه خدا رو خوش نياد، هر چي باشه مادرمه.»
از هشتي اومدند بيرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سيد از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بي سر و صدا اومد پايين و از خانه رفت بيرون. من يه تيكه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشيدم و خوابيدم. شبش تو ماشين آنقدر تكون خورده بودم كه نمي تونستم سرپا وايسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاريك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هيشكي بيرون نيومد، پله‌ها رو رفتم بالا و ديدم عزيز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته‌اند و شام مي خورند، سيد هنوز نيومده بود، توي دهليز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزيز خانوم، عزيز خانوم جون.»
ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پريد و جيغ كشيد، همه بلند شدند، عزيز خانوم فتيلة چراغو كشيد بالا و گفت: «چه كار مي‌كني عفريته؟ مي‌خواي بچه هام زهره ترك بشن؟»
پس پس رفتم و گفتم: «مي‌خواستم ببينم سيد نيومده؟»
عزيز خانوم گفت: «مگه كوري، چشم نداري و نمي‌بيني كه نيومده؟ امشب اصلاً خونه نمياد.»
گفتم: «كجا رفته؟»
دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه مي دونم كدوم جهنمي رفته.»
گفتم: «پس من كجا بخوابم؟»
گفت: «روسر من، من چه مي‌دونم كجا بخوابي، بچه‌هامو هوايي نكن و هر جا كه مي خواي بگير بخواب.»
همونجا تو دهليز دراز كشيدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، مي‌دونستم كه عزيزه چشم ديدن منو نداره اين بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بيرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زيارت كردم و بعد بيرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونايي كه براي زيارت خانوم مي‌اومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشة بقچه گره زدم و راه افتادم. نزديكياي ظهر، دوباره اومدم خونة سيد اسدالله. واسه بچه ها خروس قندي و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نيمه باز كرد و تا منو ديد فوري درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غريبه اي اومد و گفت: «سيد اسدالله سه ماه آزگاره كه از اين خونه رفته.»
گفتم: «كجا رفته؟ ديشب كه اين جا بود.»
زن گفت: «نمي دونم كجا رفته، من چه مي‌دونم كجا رفته.»
درو بهم زد و رفت، مي دونستم دروغ ميگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سيد اسدالله پيدايش بشه، وقتي ديدم خبري نشد، پا شدم راه افتادم، يه هو به كله‌م زد كه برم دكان سيدو پيدا بكنم. اما هر جا رفتم كسي سيد اسدالله آيينه بندو نمي شناخت، كنار سنگ‌تراشي‌ها آيينه‌بندي بود كه اسمش سيد اسدالله بود، يه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. مي‌دونستم سيد هيچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همينطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزديكياي غروب اين در و اون در دنبال سيد اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم مي‌شد و دنبالش مي‌گشتم. پيش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزيزه مي‌ترسيدم، از بچه‌هاش مي ترسيدم، از همه مي‌ترسيدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م مي‌ترسيدم، يه دفعه همچو خيالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پاي ماشين‌ها كه سيد اسدالله را ديدم با دست‌هاي پر از اونور پياده‌رو رد مي شد، صداش كردم ايستاد، دويدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمي‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام مي كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نميام خونه‌ت، مي‌دونم عزيز خانوم چشم ديدن منو نداره، من فقط دلم برات يه ذره شده بود، مي‌خواستم ببينمت و برگردم.»
سيد گفت: «آخه مادر، تو ديگه يه ذره آبرو برا من نذاشتي، عصري ديدمت تو حرم گدايي مي‌كردي فوري رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمري اين چه كاريه مي‌كني؟»
من هيچ چي نگفتم. سيد پرسيد: «واسه خودت جا خريدي؟»
گفتم: «غصةا: منو نخورين، تا حال هيچ لاشه‌اي رو دست كسي نمونده، يه جوري خاكش مي‌كنن.»
بغضم تركيد و گريه كردم، سيد اسدالله‌م گريه‌ش گرفت، اما به روي خودش نياورد و از من پرسيد: «واسه چي گريه مي‌كني؟»
گفتم: «به غريبي امام هشتم گريه مي‌كنم.»
سيد جيب‌هاشو گشت و يك تك تومني پيدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اين‌جا موندن واسه تو فايده نداره، بهتره برگردي پيش سيد عبدالله، آخه من كه نمي‌تونم زندگي تو رو روبرا كنم، گدايي‌م كه نمي‌شه، بالاخره مي‌بينن و مي‌شناسنت و وقتي بفهمن كه عيال حاج سيد رضي داره گدايي مي‌كنه، استخوناي پدرم تو قبر مي لرزه و آبروي تمام فك و فاميل از بين ميره، برگرد پيش عبدالله، اون زنش مثل عزيزه سليطه نيس، رحم و انصاف سرش ميشه.»
پاي ماشين‌ها كه رسيديم به يكي از شوفرا گفت: «پدر، اين پيرزنو سوار كن و شوش پياده‌ش بكن، ثواب داره.»
برگشت و رفت، خداحافظي‌م نكرد ، ديگه صداش نزدم، نمي خواست بفهمند كه من مادرشم.

2
تو خونة سيد عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سيد با زنش رفته بود و بچه‌ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوري رخشنده هم هميشة خدا وسط ايوان نشسته بود و بافتني مي‌بافت، صداي منو كه شنيد و فهميد اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سيد عبدالله قرار نبود به اين زودي‌ها برگردند، نون و غذا تا بخواي فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و تو حياط دنبال هم مي‌كردند، مي‌ريختند و مي‌پاشيدند و سر به سر من مي‌ذاشتند و مي‌خواستند بفهمند چي تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون مي‌خواستند از بقچة من سر در بيارن، خواهر رخشنده تو ايوان مي‌نشست و قاه قاه مي‌خنديد و موهاي وزكرده‌شو پشت گوش مي‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا مي‌شد و مي‌گفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چي داري؟ اگه خوردنيه بده بخوريم.»
و من مي‌گفتم: «به خدا خوردني نيس، خوردني تو بقچةا: من چه كار مي كنه.»
بيرون كه مي‌رفتم بچه‌هام مي‌خواستن با من بيان، اما من هرجوري بود سرشونو شيره مي‌ماليدم و مي‌رفتم خيابون. چارراهي بود شبيه ميدونچه، گود و تاريك كه هميشه اونجا مي‌نشستم، كمتر كسي از اون طرفا در مي‌شد و گداييش زياد بركت نداشت و من واسه ثوابش اين كارو مي كردم. خونه كه بر مي‌گشتم خواهر رخشنده مي‌گفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودي؟ رفته بودي پيش شوهرت؟»
بعد بچه ها دوره‌ام مي كردند و هر كدوم چيزي از من مي‌پرسيدند و من خنده‌م مي‌گرفت و نمي‌تونستم جواب بدم و مي‌افتادم به خنده، يعني همه مي‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده مي لرزونديم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خيلي‌م دوست داشت، دلش مي‌خواست يه جوري منو خوشحال بكنه، كاري واسه من بكنه، بهش گفتم يه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش مي رسه.»
اين جوري‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كلة عبدالله و رخشنده پيدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو ديد جا خورد و اخم كرد، سيد عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفيد شده بود، ريش در آورده بود، بي‌حوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پيش خود گفتم حالا كه هيشكي محلم نمي ذاره، بزنم برم، موندن فايده نداره، هركي منو مي‌بينه اوقاتش تلخ ميشه، ديگه نمي‌شد با بچه‌ها گفت و خنديد، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سيد عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا اين پا اون پا مي‌كني مادر؟»
گفتم: «مي‌خوام بزنم برم.»
خوشحال شد و گفت: «‌حالا كه مي‌خواي بري همين الان بيا با اين ماشين كه ما رو آورده برو ده.»
بچه ها برام نون و پنير آوردند، من بقچه و توبره‌اي كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبي رو كه سيد عوض عصا بخشيده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفي ندارم، ميرم.»
بچه ها رو بوسيدم و بچه ها منو بوسيدند و رفتم بيرون، ماشين دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بيرون و ماشينو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نيومدند، سيد دو تومن پول فرستاده گفته بود كه يه وقت به سرم نزنه برگردم. صداي گرية خواهر رخشنده رو از تو خونه شنيدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون مي‌ترسه، مي‌ترسه شب يه اتفاقي بيفته.» نزديكياي ظهر رسيدم ده، پياده كه شدم منو بردند تو يه دخمه كه در كوچك و چارگوشي داشت. پاهام، دستام همه درد مي كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پيش پايم درة بزرگي بود و ماه روي آن آويزان بود و همه جا مثل شير روشن بود و صداي گرگ مي‌اومد، صداي گرگ، از خيلي دور مي‌اومد، و يه صدا از پشت خونه مي‌گفت: «الان مياد تو رو مي‌خوره گرگا پيرزنا رو دوس دارن.»
همچي به نظرم اومد كه دارم دندوناشو مي‌بينم، يه چيز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پيش خود گفتم خدا كنه كه هوايي نشم، اين جوري ميشه كه يكي خيالاتي ميشه. از بيرون ترسيدم و رفتم تو. از فردا ديگه حوصلة دره و ماه و بيرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر مي‌كردم كه چه جوري شد كه اين جوري شد. گريه مي‌كردم،گريه مي‌كردم به غريبي امام غريب، به جواني سقاي كربلا. ياد صفيه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش مي‌ترسيدم، با اين كه مي‌دونستم نمي‌دونه من كجام، باز ازش مي‌ترسيدم، وهم و خيال برم مي داشت.
ده همه چيزش خوب بود، اما من نمي‌تونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها مي‌رفتم طرفاي ميدونچه و تاشب مي‌نشستم اونجا. كاري به كار كسي نداشتم، هيشكي‌م كاري با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر مي كردم كاش يكي پيدا مي شد و محض رضاي خدا يه جف كفش بهم مي‌بخشيد، مي‌ترسيدم از يكي بخوام، مي‌ترسيدم به گوش سيد برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو كثيف مي‌كردم، بي خودي كثيف مي شدم نمي‌دونستم چرا اين جوري شده‌م، هيشكي‌م نبود كه بهم برسه.
يه روز درويش پيري اومد توي ده. شمايل بزرگي داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پاي شمايل و روضه خوندم. خوشحال بودم و مي‌دونستم كه گدايي با شمايل ثوابش خيلي بيشتره.
يه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خيالات مي‌بافتم كه يه دفه ديدم صدام مي‌زنن، صدا از خيلي دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از يه جاي دور، انگار از پشت كوه‌ها صدام مي‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهميدم صداي كي بود، همة ترسم ريخت پا شدم شمايل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باريك و دراز بود، و بيابون روشن بود و راه كه مي‌رفتم همه چيز نرم بود، جاده پايين مي‌رفت و بالا مي‌آمد، خسته‌ام نمي‌كرد همه اينا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادي بيرون اومدم و كنار زمين يكي نشستم خستگي در كنم كه يه مرد با سه شتر پيداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار يكي شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام مي اومد. دلم گرفته بود و ياد شام غريبان كربلا افتادم و آهسته گريه كردم.

3
به جواد آقا گفتم ميرم كار مي‌كنم و نون مي‌خورم، سير كردن يه شكم كه كاري نداره، كار مي‌كنم و اگه حالا گدايي مي‌كنم واسه پولش نيس، واسه ثوابشه، من از بوي نون گدايي خوشم مياد، از ثوابش خوشم مياد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس ميده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نميده، برم هر غلطي دلم مي خواد بكنم، و درو بست. مي دونستم كه صفيه اومده پشت در و فهميده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گريه كرده، و جواد آقا كه رفته توي اتاق، ننوي بچه را تكون داده و خودشو به نفهمي زده. مي‌دونستم كه يه ساعت ديگه جواد آقا ميره بازار. رفتم تو كوچة روبرو و يه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه يه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟»
و من گفتم: «هيچ.»
و راهمو كشيدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بيرون. و شمايلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحي مولاي متقيان. زن لاغري پيدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پيرزن از كجا مياي، به كجا ميري؟»
گفتم: «از بيابونا ميام و دنبال كار مي گردم.»
گفت: «تو با اين سن و سال مگه مي‌توني كاري بكني؟»
گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روي كوه ميذارم.»
گفت: «لباس ميتوني بشوري؟»
گفتم: «امام غريبان كمكم مي‌كنه.»
گفت: «حالا كه اين طوره پشت سر من بيا.»
پشت سرش راه افتادم، رفتيم و رفتيم تو كوچة خلوتي به خونة بزرگي رسيديم كه هشتي درندشتي داشت. رفتيم تو، حياط بزرگ بود و حوض بزرگي‌م داشت كه يه دريا آب مي‌گرفت وسط حياط بود و روي سكوي كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عين پنجة ماه، دهنشون مي‌جنبيد و انگار چيزي مي‌خوردند كه تمومي نداشت. منو كه ديدند خنده‌شون گرفت و خنديدند و هي با هم حرف مي‌زدند و پچ پچ مي‌كردند و بعد گفتند كه من نمي‌تونم لباس بشورم، بهتره بشينم پشت در. با شمايل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كي در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بياد تو. تا چند ساعت هيشكي در نزد. من نشسته بودم و دعا مي‌خوندم، با خداي خودم راز و نياز مي كردم، گوشة دنجي بود، و از تاريكي اصلاً باكيم نبود. از حياط سرو صدا بلند بود و نمي دونم كيا شلوغ مي كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كيه؟»
گفت: «ربابه رو مي خوام.»
درو وا كردم، مرد ريغونه‌اي تلوتلوخوران آمد تو و يكراست رفت داخل حياط. از توي حياط صداي خنده بلند شد و بعد همه چيز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب ديدم بازم رفته‌م خونة صفيه و در مي زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هيچ، و يك دفعه پريد بيرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو اين دلهره بودم كه در زدند از خواب پريدم، ترس برم داشت، غير جواد آقا كي مي تونست باشه؟ گفتم: «كيه؟»
جواد آقا: «واكن.»
گفتم: «كي رو مي‌خواي؟»
گفت: «ربابه رو.»
گفتم: «نيستش.»
گفت: «ميگم واكن سليطه.»
و شروع كرد به در زدن و محكم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»
گفتم: «الهي من فدات شم، الهي من تصدقت، درو وا نكن.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «اگه واكني منو بي‌چاره مي‌كنه، فكر مي كنه اومدم اين جا گدايي.»
گفت: «اين كيه كه مي‌خواد تو رو بيچاره كنه؟»
گفتم: «جواد آقا، دامادم.»
گفت: «‌پاشو تو تاريكي قايم شو.»
پا شدم و رفتم تو تاريكي قايم شدم، زنيكه درو وا كرد، صداي قدم‌هاشو شنيدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حياط، از تو حياط صداي غيه و خوشحالي بلند شد، بعد همه چي مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بيرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمايلو برداشتم و گفتم: «يا قمر بني هاشم، تو شاهد باش كه از دست اينا چي مي كشم.» و از در زدم بيرون.

4
اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نميري داشتم، عصا بدست، شمايل و بقچه زير چادر، منتظر شدم، ماشين سياهي اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتيم بيرون سركوچة تنگ و تاريكي پياده‌م كرد. آخر كوچه روشنايي كم سويي بود. از شر همه چي راحت بودم، وقتش بود كه ديگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسيدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگي بود و درخت‌هاي پير و كهنه، شاخه به شاخة هم داشتند و صداي آب از همه طرف شنيده مي‌شد، قنديل كهنه و روشني از شاخة بيدي آويزون بود. زير قنديل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گريه كرديم و بعد نشستيم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبلة شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چيزي ازش نمونده بود، اما هنوزم مي‌خنديد و آخرش گريه مي‌كرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور كه چين‌هاي صورتش تكان تكان مي‌خورد انگشتاشو مي‌جويد، نمي‌دونست چشه، اما من مي‌دونستم كه گشنشه، بقچه‌مو باز كردم و نونا رو ريختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچي به نظرم اومد كه خوردن يادش رفته، يه جوري عجيبي مي‌جويد و مي‌بلعيد، بعد نشستيم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به ديدنشون نميرم، من هي قسم و آيه كه نبودم، اما باورشون نمي‌شد، بعد، از گدايي حرف زديم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچه‌ش چيزي نگفت، بعد رفتيم لب حوض، من همه چي رو براشون گفتم، گفتم كه دنيا خيلي خوب شده، منم بد نيستم، صدقه جمع مي كنم، شمايل مي گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمايل مي‌گردوني يه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»
هر چارتامون زير درختا نشسته بوديم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گريه كرد، و ما هر چار نفرمون گريه كرديم، از توي باغ هم هاي هاي گريه اومد.

5
دعاي علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگيم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امينه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هيچي نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من ديگه نپرسيدم كجاس، مي دونستم كه مثل هميشه رفته حموم.
امينه گفت: «كجا هستي سيد خانوم ؟»
گفتم: «زير سايه‌تون.»
امينه گفت :« چه عجب از اين طرفا؟»
گفتم: «اومدم ببينم زندگيم در چه حاله.»
امينه زيرزمين را نشان داد و گفت: «چند دفه سيد مرتضي و جواد آقا و حوريه اومده‌ن سراغ اينا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حي و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمين، من حرفي ندارم بيايين و ارث خودتونو ببرين.»
از زيرزمين بوي ترشي و سدر و كپك مي اومد، قالي‌ها و جاجيم‌ها را گوشة مرطوب زيرزمين جمع كرده بودند، لوله‌هاي بخاري و سماورهاي بزرگ و حلبي ها رو چيده بودند روهم، يه چيز زردي مثل گل كلم روي همه‌شون نشسته بود، بوي عجيبي همه جا بود و نفس كه مي‌كشيدي دماغت آب مي افتاد، سه تا كرسي كنار هم چيده بودند، وسطشون سه تا بزغالة كوچك عين سه تا گربه، نشسته بودند و يونجه مي خوردند. جونور عجيبي‌م اون وسط بود كه دم دراز و كلة سه گوشي داشت و تندتند زمين را ليس مي‌زد و خاك مي‌خورد.
امينه ازم پرسيد: «پولا را چه كردي سيد خانوم؟»
من گفتم: «كدوم پولا؟»
امينه گفت: «عزيزه نوشته كه رفته بودي قم واسه خودت مقبره بخري؟»
گفتم: «تو هم باورت شد؟»
امينه گفت: «من يكي كه باورم نشد، اما از دست اين مردم، چه حرفا كه در نميارن.»
گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.»
امينه پرسيد: «كجاها ميري، چه كارا مي كني؟»
گفتم: «همه جا ميرم، تو قبرستونا شمايل مي‌گردونم، روضه مي‌خونم، مداح شده‌ام.»
بچه هاي امينه نيششان باز شد، خوشم اومد، شمايلو نشانشون دادم، ترسيدند و در رفتند.
امينه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ ديدي كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوري نشده؟»
گفتم: «خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، يه دونه از اين بقچه‌هام بهم بده، مي خوام واسه شمايلم پرده درست كنم.»
امينه گفت: «نميشه، بچه‌هات راضي نيستن، ميان و باهام دعوا مي كنن.»
گفتم: «باشه، حالا كه راضي نيستن، منم نمي‌خوام.»
و اومدم بيرون. يادم اومد كه شمايل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها كافيه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نيفته، سر دوراهي رسيدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ايستادند. من مصيبت مي‌گفتم و گريه مي‌كردم، و مردم بي‌خودي مي‌خنديدند.

6
ديگه كاري نداشتم، همه‌ش تو خيابونا و كوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم مي‌كردند، من روضه مي‌خوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت مي‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و مي‌سوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون مي‌خوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنه‌م نمي‌شد، آب، فقط آب مي‌خوردم، گاهي هم هوس مي‌كردم كه خاك بخورم، مثل اون حيوون كوچولو كه وسط بره‌ها نشسته بود و زمين را ليس مي‌زد. زخم گنده‌اي به اندازة كف دست تو دهنم پيدا شده بود كه مرتب خون پس مي‌داد، ديگه صدقه نمي‌گرفتم، توي جماعت گاه گداري بچه‌هامو مي‌ديدم كه هروقت چشمشون به چشم من مي‌افتاد خودشونو قايم مي كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز مي‌خوندم كه پسر بزرگ سيد مرتضي و آقا مجتبي اومدند سراغ من كه بريم خونه. من نمي‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشين كردند و رفتيم و من يه دفعه خودمو تو باغ بزرگي ديدم. منو زير درختي گذاشتند و خودشون رفتند تو يه اتاق بزرگي كه روشن بود و بعد با مرد چاقي اومدند بيرون و ايستادند به تماشاي من. پسر سيد مرتضي و آقا مجتبي رفتند پشت درختا و ديگه پيداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو يه راهروي تاريك. و انداختنم تو يه اتاق تاريك و من گرفتم خوابيدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتي منو ديدند، ازم نون خواستند و من روضة ابوالفضل براشون خوندم. توي يه گاري برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتيم توي باغ كه آبگوشت بخوريم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمي‌تونستم چيزي قورت بدم، بين اونهمه آدم هيشكي به شمايل من عقيده نداشت، يه شب خواب صفيه و حوريه رو ديدم، و يه شب ديگه بچه‌هاي سيد عبدالله رو و شباي ديگه خواب حضرتو، مثل آدماي هوايي ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش مي‌دادند، بد و بيراه مي‌گفتند، مي خواستم برم بيرون. اما پيرمرد كوتوله اي جلو در نشسته بود كه هر وقت نزديكش مي شدم چوبشو يلند مي كرد و داد مي زد: «كيش كيش.» يه روز كمال پسر بزرگ صفيه با يه پسر ديگه اومدند سراغ من. صفيه برام كته و نون و پياز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه مي دونن كه من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زير گريه. بعد بهم گفت كه من مي تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسيد باهاش دعوا بكنند، من ‎از جواد آقا مي‌ترسيدم، از سيد مرتضي مي‌ترسيدم، از بيرون مي‌ترسيدم، از اون تو مي‌ترسيدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد ميام بيرون.»
اونا رفتند و پيرمرد جلو در نصف كته و پيازمو ور داشت و بقيه شو بهم داد.
شب شد و من وسط درختا قايم شدم و سفيدي كه زد، من راه آبو پيدا كردم و بقچه و شمايلو بغل كردم و مثل مار خزيدم توي راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بيرون كه رسيدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.

7
از اون‌وقت به بعد، ديگه حال خوشي نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آويزون بود، دست به ديوار مي‌گرفتم و راه مي‌رفتم، يه چيز عجيبي مثل قوطي حلبي، تو كله‌ام صدا مي كرد، يه چيز مثل حلقة چاه از تو زمين باهام ‎حرف مي زد، شمايل حضرت باهام حرف مي زد، امام غريبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف مي زدند، يه روز بچه هاي سيد عبدالله رو ديدم كه خبر دادند خاله‌شون مرده، من مي دونستم، از همه چيز خبر داشتم.
يه روز بي‌خبر رفتم خونه امينه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حياط دور هم جمع‎بودند، سيد اسدالله و عزيزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگيمو تقسيم مي‌كردند، هيشكي منو نديد، باهم كلنجار مي‌رفتند، به هم‌ديگه فحش مي‌دادند، به سر و كلة هم مي‌پريدند، جواد آقا و سيد عبدالله با هم سر قالي‌ها دعوا داشتند، و امينه زار زار گريه مي‌كرد كه همه زحمتا رو اون كشيده و چيزي بهش نرسيده، صداي فاطمه رو از زيرزمين شنيدم كه صدام مي كرد، يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو مي‌زد داد كشيد: «مي‌بيني چه كارا مي‌كني؟»
من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اوّل من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.
جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا كن، مي‌خوام بدونم اون تو چي هس.»
امينه گفت: «سيد خانوم بقچه‌تو وا كن و خيالشونو راحت كن.»
جواد آقا گفت: «يه عمره سر همه‌مون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.»
بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه‌ها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد.

didar
10-06-05, 09:58
يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغ‌وحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولين روزي که به منزل رسيد يوز‌پلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوت‌مان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا مي‌داريم که غذاي‌مان را براي‌مان تهيه ببينند.»

;)



جيمز تربر

saba_r
10-06-06, 13:12
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.


وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

saba_r
10-06-06, 13:14
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.

نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.







اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :


گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.

راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.

همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...

وای چه قدر اینجا گرمه !!!

saba_r
10-06-07, 09:15
http://www.ftmagic.com/images/ftm_hands2a.jpg (http://www.foroshirani.com/)

The Praying Hands


Praying hands by Albrecht Durer


در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.

در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم .

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها وآبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

saba_r
10-06-15, 09:09
کشيش تازه کار و همسرش براي نخستين ماموريت و خدمت خود کـه بازگشايي کليسايي در حومه بروکلين ( شهر نيويورک ) بود در اوايل ماه کتبر وارد شهر شدند . زماني که کليسا را ديدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کليسا کهنه و قديمي بود و به تعميرات زيادي نياز داشت . دو نفري نشستند و برنامه ريزي کردند تا همه چيز براي شب کريسمس يعـنـي 24 دسامبر آماده شود . کمي بيش از دو ماه براي انجام کار ها وقت داشتند . کشيش و همسرش سخت مشغول کار شدند .
ديوار ها را با کاغذ ديواري پوشاندند . جاهايي را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار هاي ديگري را که بايد مي کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقريباً رو به پايان بود . روز 19 دسامبر باران تندي گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پايان بارندگي ، کشيش سري به کليسا زد ، وقتي وارد تـالار کليسا شد ، نزديک بود قلب کشيش از کار بيافتد . سقف کليسا چکه کـرده بود و در نتيجه بخش بزرگي از کاغذ ديواري به اندازه اي حدود 6 متر در 5/2 متر از روي ديوار جلويي و پشت ميز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود . کشيش در حالي که همه خاکروبه هاي کف زمين را پاک مي کرد ، با خود انديشيد که چاره اي جز به عقب انداختن برنامه شب کريسمس ندارد . در راه بازگشت به خانه ديد که يکي از فروشگاه هاي محلّه ، يک حـراج خيريه برگزار کرده است . کشيش از اتومبيلش پياده شد و به سراغ حـراج رفت .

در بين اجناس حراجي ، يک روميزي بسيار زيباي شيري رنگ دستبافت ديد که به طرز هنرمندانه اي روي آن کار شده بود . رنگ آميزي اش عالي بود . در ميانه رو ميزي يک صليب گلدوزي شده به چشم مي خورد . روميزي درست به اندازه سوراخ روي ديوار بـود . کشيش روميزي را خريد و به کليسا برگشت . حالا ديگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندي که از جهت رو به روي کشيش مي آمد دوان دوان کوشيد تا به اتوبوسي که تقريباً در حال حرکت بود برسد ، ولي تلاشش بي فايده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدي 45 دقيقه ديگر مي رسيد . کشيش به زن پيشنهاد کرد که به جاي ايستادن در هواي سـرد به درون کليسا بيايد و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشيش را پذيرفت و به کليسـا آمـد و روي يکي از نيمکت هاي تالار نيايش نشست . کشيش رفت نردبان را آورد تا روميـزي را روي ديوار نصب کند . پس از نصب ، کشيش نگاه رضايت مندانه اي به پرده آويخـتـه شـده کرد ، باورش نمي شد که اين قدر زيبا باشد . کشيش متوجه شد که زن به سوي او مي آيد . زن پرسيد : اين روميزي را از کـجا گرفته ايد ؟ و بعد گوشه روميزي را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزي شده بود . اين ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگي او بودند . او 35 سال پيش اين روميزي را در کشور اتريش درست کرده بود . وقتي کشيش براي زن شرح داد کـه از کجا روميزي را خريده است . باورکردنش براي زن سخت بود .


سپس زن براي کشيش تعريف کرد که چگونه پيش از جنگ جهاني دوم ، او و شوهرش در اتريش زندگي خوبي داشتند ، ولي هنگامي که هيتلر و نازي ها سر کار آمدند ، او ناچار شد اتريش را ترک کند . شوهرش قرار بود که يک هفته پس از او ، به وي بپيوندد ولي شوهرش توسط نازي ها دستگير و زنداني شد و زن ديگر هرگز شوهرش را نديد و هرگز هم به ميهنش برنگشت . کشيش مي خواست روميزي را به زن بدهد ، ولي زن گفت : بهتر است آن را براي کليسا نگه داريد . کشيش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبيل به خانه اش برساند و گفت اين کمترين کاري است که مي توانم برايتان انجام دهم . زن پذيرفت . زن در سوي ديگر شهر ، يعني جزيره استاتن Staten Island زندگي مي کرد و آن روز براي تميز کردن خانه يک نفر به اين سوي شهر آمده بود . شب کريسمس برنامه عالي برگزارشد . تالار کليسا تقريباً پـر بود . موسيقي و روح حکمفرما بر کليسا فوق العاده بود . در پايان برنامه و هنگام خداحافظي ، کشيش و همسرش با يکايک ميهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسياري از آنها گفتند که بازهـم بـه کليسا خواهند آمد . وقتي کشيش به درون تالار نيايش برگشت مرد سالمندي را که در نزديکي کليسا زندگي مي کرد ، ديد که هنوز روي نيمکت نشسته است . مرد از کشيش پرسيد کـه اين روميزي را از کجا گرفته ايد ؟ و سپس براي کشيش شرح داد که همسرش سال ها پيش در اتريش که روميزي درست شبيه به اين درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو روميزي عيناً شکل هم باشند . مرد به کشيش گفت که چگونه توسط نازي ها دستگير و زنداني شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پيدا کند .
پس از شنيدن اين سخنان ، کشيش به مرد گفت : اجازه بدهيد با ماشين دوري بزنيم و با هم گفت و گويي داشته باشيم . سپس او را سوار اتومبيل کرد و به جزيره استاتن و خانه زني که سه روز پيش او را ديده بود ، برد . کشيش به مرد کمک کرد تا از پله هاي ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتي جلوي در آپارتمان زن رسيد ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتي زن در را باز کرد ، صحنه ديدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدني بود ... آنچه خوانديد يک داستان واقعي بود که توسط کشيش راب ريد گزارش شده است.

saba_r
10-06-15, 11:18
در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد :


شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است .

بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد . مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :

پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس
بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد . سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند .
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :

تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي

saba_r
10-06-15, 11:20
داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است او را گول بزند.

بهلول هم كه در آنجا حضور داشت.

به داروغه گفت : گول زدن تو بسيار آسان است ولي به زحمتش نمي ارزد.
داروغه گفت : چون از عهده بر نمي آيي چنين مي گويي.
بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم، و گر نه به تو ثابت مي كردم.

داروغه لبخندي زد و گفت : برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد و ادعاي خود را ثابت كن.
بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم ، و رفت.
يكي دو سا عتي داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول خبري نشد.
آنگاه داروغه در يافت كه چه آسان از يك " رنــــد " گول خورده است!

saba_r
10-06-15, 11:20
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.




سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم

مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.


شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.

ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند.
وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.
مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.
به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند

ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند
گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!

didar
10-06-15, 13:21
بالاخانه پُـر نورشـده بود؛ و عـطر گل سـنجت اتاق را می انباشـت، و درون ملکه را می اشـوبید. ملکه در وسـط بالاخانه قـد راسـت ایسـتاده با تعـجب و حیرت زده هـوا را بوییـد و با اشـتیاق اطرافـش را نگریسـت و به بیرون خیـره شـد و با خود زمزمه کرد:
چه روز رشـنی! چه هـوایی!، بوی بهـشـت می آید . به نظر ملکه جهان دگرگون شـده بود و او رمز آنرا نمی دانسـت، رنگ قـیرین وزیرآباد در تاب ملایم و رنگارنگ پگاه ناپدید شـده بود. حـس و حال شـاد ملکه را به سـوی اُرسی کشـاند، دیگر صدای انفجار راکت نبود و دیگر بوی تـند خون و باروت سـینهء وزیرآباد را خفـه نمی سـاخت ملکه گوش به آرامش صبح سـپرد، شگـفـت زده در یافـت که دیگر صدی ناله و ناحـهء کوچگی ها بلند نیسـت هـمانطور که رو بروی آسـمان قـرار داشـت نگاهی سـریعی از پشـت اُرسی بالاخانه به انتهای کوچه انداخـت و دید که کوچه و دوکانها در خلوت صبح آرام ایسـتاده اند و دیگر کسی با چشـم گریه و سـینهء گداخـته از فغان نعـش و جـنازه یی را از کوچه عـبور نمی دهـد.
چه واقـع شـده بود؟ چه رُخ داده بود که اینگونه با نیرو و کشـش ذهـن و حواس ملکه را می نواخـت و در مجرا های قـلبش پر هـیجان و شـادیانه می کوفـت. این مگر خیال بود یا رویای سـبکبال جوانی که در تن او نفـوذ می کرد. و راه بلوغـش را سـبزینه می کاشـت.
باور ملکه نمی شـد که هـوا آنهمه پاک شـده باشـد و آسـمان بتواند در جلوه نورانی و شـفاف خود زنگ دل آدمی را بَرکند. ملکه در عـمر خود چنین هـوایی را ندیده بود و چنین آرامشی را هم بخاطر نداشـت. از هـمن رو بود که با رنگ آسـمان بیگانه شـده بود و فـراموشی ذهـن، زیبایی برهـنهء آفـتاب را برایش حیرت آور جلوه میداد. آسـمانی بود دریا دریا آبی؛ با کناره های آمیخـته در رنگ بنفـش که در شـفـق هـموار می شـد و هـزاران شـاخه نور از آن پنجه می کشـید و بدرو دیوار وزیر آباد می دمید. و آنجا که ملکه ایسـتاده بود با شـیفـتگی در حلول صبح حیران ماند بود. شـاخهء نور در شـیشـهء بالاخانه می شـکسـت و راسـت در چشـم او خانه می کرد. زندگانی گویی درذهـن ملکه سـر ازنو شـروع شـده بود. آفـتاب میرفـت که بدمـد . زندگانی میرفـت که در حـریر صبحگاه آغاز گردد. نگاه ملکه به پرده های ململ اُرسی لغـزید که با وزش ملایم نسـیم نرم تاب می خورند و نرم هـر طرف می رفـتند تا راه بکشـایـند که آفـتاب و نسـیم نرم پیشـترک آیـند و بالاسـر اتاق روی دوشـک های مخمل سـرخ جای گیرنــد.
ملکه خواب بود یا بیدار؟ مگر چشـمه یی در فـراز وزیـر آباد افـشـان شـده بود که این هـمه زمین و آسـمان را نورانی کرده بود. ملکه سـبک و پُرخیال از بالاخانه به برنده برون شـد. حالا هـمه جا زیر نگـینش بود. در آن پایین مادرش را دید که سـیخ در خوریچ تنور فـرو کرده و آتـش را می شـوراند چشـم اندازش را دید که میل زندگی درخانه های گلی و دیوار های تخـته یی وزیرآباد تب انداخـته و نسـیم درجنبش مواج خود آنها رامی نوازد و بیدار می کند. بدنهء برج قـلعه عمو رسـاله دار گُـل کاری شـده بود و شـیشـه خانهء آن در انعکاس امواج آفـتاب می درخـشـید. ملکه حـس کرد که گرما در سـاق پایهایـش می پیچـد آفـتاب کم کمک از دیوار برنده به زینه هایکه زیر پاهای ملکه بود مثل پارهء ابریشـم پایین می خزید سـایه را پس می زد و سـپیده را به سـر و صورت حویلی می ریخـت ملکه در برنده طوری ایسـتاده شـد که قـد و بالایش بتواند در آغـوش آفـتاب جا گیرد. قـاب صورتش خوشـحال از لطف صبح، نگاهـش روشـن و پُراشـتیاق از آنچه که در پیش چشـم او روئید. انگار می خواسـت خورشـید را بغـل گیرد. دسـت ها را گشـود با لهایش را باز کرد درد های شـانه و گردنش را با کشـش و تاب عـضلات نرم کرد. خورشـید در تنش دمید. ملکه دریافـت که آرام آرام در آفـتاب می شـگوفـد، رگ هایش باز شـدند. خون در رگان گردنش رویید . کاسـهء سـرش گرم شـد پوسـتش از طراوت صبح عـرق انداخـت، رخسـارش داغ شـده بود، نیـش آفـتاب در نرمی گوشـهایش خلید، لبانش آتش گرفـت، آفـتاب و بوی عـطر سـنجب مسـتـش کرد. ملکه چادر از سـر لغـزاند. موج مو ها را در پـس شـانه هایش رها نمود، و پیـشـانی و صورت و گردن به آفـتاب سـپرد. انگار اولین نفـس را می کشـد. سـر را بلند گرفـت، هـوای خورشـید را به ریه ها کشـید، چشـمان خـسـتهء ملکه در پهـنای آبی آسـمان شـسـته شـدند، چهـره اش از افـسـردگی بدر آمد؛ قـلبش مالامال نور شـد. ملکه رویـش زندگی را درخود حـس کرد و بخود آمد نگاهـش از آنجا که ایـسـتاده بود به زمیـن افـتاد و به پهـنای بی انتهای دشـت وزیرآباد که هـمه رسـیده و یکدسـت و مخملی به نظر می رسـیدند. گندم ها را دید که قـد کشـیده اند و خوشـه های سـبز را دید که ظریف و رقـصان با نسـیم صبحگاه شـوخی دارد و نهـر آب را دید که پهـلوبه گردهء گندم زاران می سـاید، سـر و شـانه و لبها می کوبد و پیچ می خورد و شـانه یی به زمین های عـمو رسـاله دار سـرازیـر می شـود. و شـاخه یی بدسـت چپ می پیچید و میرود تا به نهـر آسـیاب فـرو ریزد. پرنده یی را دید که با جفـتش در آبگیر کوچکی که از بازوی نهـر جدا شـده غـطه می زند و بال می شـوید. درخـتان سـنجت را دید که سـبز و رسـا شـاخ و برگ، رو به آسـمان عـطر افـشـان اند. بار دیگر آفـتاب را دید که در آن بالا می جوشـد و می درخـشـد و بر سـر و روی وزیرآباد گرد طلا می پاشـد. بچه یی خوردسـال نبی ی قـصاب را دید که گوسـاله اش را در سـایه سـار درخـتان سـنجت رها کرده اسـت . کودکان را دید که با هـیاهـو و غلغـله از تهء کوچه خیـز و جسـت کنان پیشـاپیـش داماد که ترو تازه از حمام برون آمده بود می دویدند. داماد را دید که با پیـراهـن و تنبان سـفـید، واسـکت گلاباتون دوزی شـده کلاه پـوسـت، ریش تراشـیده و بوت های جلادار شـانه به شـانه مرد ها رو به خورشـید پیش میروند. پیرم مردی منقـل آتـش در دسـتش اسـپند دود می کرد و سـلاوات می خواند و دعا میکرد.
از آنسـوی دیگر که چندان در دیدرس ملکه نبود سـرو صدای کودکان نزدیک و نزدیک تر می شـد و آواز آی مبارک بادا ! بلند و بلند تر می گشـت، صدای زنی را شـنید که خطاب به کسی می گفـت حمام مامور عـبدل زنانه شـده و خانوادهء عـروس، حمام را قـروغ کرده اند و عـروس را حمام می برند. صداهای که از تهء کوچه شـنیده می شـد کنجکاوانه اورا از برنده به بالاخانه و از بالاخانه به پام پُر آفـتاب کشـاند. ملکه در گوشـهء بام به تماشـا ایسـتاد و نگاه به کوچه افـگند، چـند زن چادری پوش دَور دخـتر کربلایی را گرفـته بودند. عـروس پوشـیده در چادری نو فـیروزه یی رنگ شـانه به شـانهء زنان پشـت به خورشـید و رو به حمام پیش می رفـت. زن میانه سـالی دایره بدسـتش می نواخـت و دعا می کرد و مبارک باد! می خواند و هـمپای عـروس و هـمراهانش از زیر کوچهء بالاخانه می گذشـت. آواز دایره بگوش ملکه نزدیک تر می شـد شـوقی در دل ملکه چنگ انداخـت ناگهان ملکه خیال کرد که اسـپند را بدور سـر او دود می کنند. کودکان بدور و برش می رقـصند و زنانی در هـمآهـنگی با آواز دایره کف می زنند و بیت می خوانند؛ حس کرد بخار گرم حمام از تنـش متصاعـد اسـت بسـوی دسـتان سـپیدش دید که در رنگ حنا گلگون اسـت. یکبار دید که در لباس سـپید و صورت گل انداخـته از شـرم و اشـتیاق، زنانی بدورش حلقه زده اند و با داماد دسـت بدسـتش میدهـند.
ناگهان ملکه با نگاه مردیکه در تهء کوچه سـر، رو به بالا گرفـته و به او خیره شـده بود به خود آمد. ملکه شـتابان خودرا از چشـم برهـنهء مرد پس کشـید، رفـت و از پناه دیوار برنده خودرا پنهان کرد. مادر ملکه از تندور خانه بیرون شـده بود، بسـتهء نان روی دسـتهایش پا به زینه ها گذاشـت و در حالیکه با گوشـهء چادر عـرق های پیشـانی اش را می سـترد رو به ملکه آواز برآورد:
ــ چه به سـیل ایسـتاده ای دخـتر، یخـنت چرا باز اسـت؟ دکمه هایت را بسـته کن.
ملکه دسـت وپاچه شـد؛ راه داد که مادرش از برنده بگـذرد. بوی نان گرم و بریان ملکه را از ته مادر به بالاخانه کشـاند. مادر صدا زد:
ــ تو امروز مکتب رفـتنی نیسـتی، موهایت را چرا چوتی نمی کنی؟
ملکه مسـت و گیچ از بوی نان و بوی نسـیم به بهانهء گرفـتن بکس مکتبش از پشـت اُرسی به بیرون کله کشـک کرد. کوچه خالی بود و مالامال آفـتاب و صدای دور و پـراگـندهء دایره را نسـیم از هم می ربود و به پیشـواز آفـتاب می پراکـند.


ملکه - مریم محبوب

amin_sd
10-06-17, 22:15
بر دل مردم شهر نیشابور ترسی بسیار افتاده بود سپاه دشمن به نزدیکی شهر رسیده و تیراندازان و مردان نیزه بدست در پشت کنگره ها ایستاده و کمین گرفته بودند . ارگ فرمانروای شهر پر رفت و آمدتر از هر زمان دیگر بود یکی از سربازان محکم درب خانه خردمند پیر شهر را می کوبید و در نهایت پیرمرد را با خود به ارگ برد فرمانروای شهر نگاهی به صورت آرام و نگاه متین پیر مرد افکنده و گفت می دانم که گلایه ها در سینه داری اما اکنون زمان این سخن ها نیست به من بگو در این زمان چه راهی در پیش روی ماست . شهر در درون سپاه فراوان دشمن گم خواهد شد . دشمن شهرهای بین راه را به آتش کشیده و سرها بریده است . دیوارها و درهای شهر توان مقاومت زیادی ندارند . هیچ سپاهی هم به کمک ما نخواهد آمد ما هستیم و همین خونخواران پیش روی . لشکر آنها همچون نیزه ایی به سینه شهرمان فرود خواهند آمد.
ریش سفید شهر خنده اش گرفت : فرمانروا پرسید هنگامه جنگ و ستیز است نه جای خنده .
پیرمرد گفت فرمانروایی که می ترسد جان خویش را هم نمی تواند از مرگ نجات دهد چه برسد به مردم بی پناه را.
فرمانروا گفت سپاه دشمن در نزدیکی نیشابور است آن وقت من نهراسم .
ریش سفید گفت در این مواقع هر دو طرف سپاه به فرمانروای خویش و شجاعت او می اندیشند . مردم زندگی و امیدشان را در سیمای شما می بینند و سپاه دشمن هم به فرمانروای خویش .
فرمانروا اگر نباشد نه شهر باقی می ماند و نه سپاه دشمن. ریش سفید ادامه داد راه نجات ما از شمشیر های برهنه دشمن تنها و تنها در به زانو در آوردن فرمانروای آنها خلاصه می شود . شما در درون شهر هستید و آنهم در مرکز شهر و آنها در بیابان و بدون دیوار ، حال فرمانروایی که امنیت ندارد شما هستید یا دشمن ؟.
فرمانروای نیشابور گفت اکنون در اطراف فرمانروای دشمن پنجاه هزار شمشیر بدست حضور دارند چگونه به او دست یابیم . ریش سفید گفت نیشابور شهری بزرگ است بگذار دور شهر حلقه بزنند به این شکل سپاه دشمن پراکنده می شود و تعداد نگهبانان فرمانروای آنان نیز بسیار کم خواهد شد . آن گاه در زمان مناسب عده ایی را با تن پوشهایی همانند سربازان دشمن به سراغ او بفرستید و سپس سر او را بر نیزه کرده بر برج و باروهای شهر بگردانید تا ترس بر جان آنان فرو افتد در غروب همان روز طبل جنگ را به صدا درآورد به گونه ایی که همه حتی سربازان ما هم بدانند فردا کارزار در راه است. فردایش چون سپیده خورشید آسمان دشت را روشن کند سپاهی نخواهید دید.
در همین هنگام رایزنان دربار نیشابور وارد شده و پند و اندرز دادن را آغاز کردند آنها می گفتند جنگ به سود هیچ کس نیست خونریزی دوای درمان هیچ دردی نیست و قتل کردن عذاب دنیوی و اخروی خواهد داشت . فرمانروا رو به ریش سفید شهر کرده و گفت می بینی رایزنان شهر ما را . پیرمرد گفت نوک پیکان سپاه دشمن از همین جا آغاز می شود . فرمانروا با شنیدن این سخن دستور داد رایزنان ابله را به زندان بیفکنند .
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آنهایی که آمادگی برای پاسخگویی به تجاوز دشمن را با گفتن این سخن که : ” جنگ بد است و باید مهربان بود ، درگیری کار بدیست” را رد می کنند ، ساده لوحانی هستند که خیلی زود در تنور دشمن خواهند سوخت .
چهار روز گذشت دروازه های شهر نیشابور دوباره باز شد ، کشاورزان و باغداران به سوی محل کار خویش بازگشتند و زندگی ادامه یافت .
فرمانروای نیشابور تا پایان زندگی پیرمرد به خانه او می رفت و درس ها می آموخت .

saba_r
10-06-19, 09:49
قهوه نمکی



اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمیکرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تراز اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،
"خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ میخوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد
اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید،
"چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم
که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد
دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:
خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم،
چه عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم
هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه

saba_r
10-06-19, 11:43
ايــــــمانــــــانمرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخرهميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماهروشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت ودستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبيروي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد وبه سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
امروز فردای دیروزه.؟

saba_r
10-06-19, 11:44
فـــــــــــــــقــــــــ ـــــــــر
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكشرا به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقيرهستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راهبازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چهبود؟»

پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»

پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجهكردي؟»

پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»

پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر يادگرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:
«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريمو آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»

در پايان حرفهايپسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:
«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ماواقعا چقدر فقير هستيم!»

didar
10-06-19, 11:54
روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ كه‌ درتاكوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت كاغذ راه‌ انداخته‌ بودند كه‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خیلی‌ جالب‌ بود و كارها را اینطور تقسیم‌ كرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ كیلو كاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ كیلو كاغذ سرجوخه. پنجاه‌ كیلو كاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ كاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنكه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. .....

.....

گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یك‌ تن‌ كاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌دانم‌ اما اول‌ كار جمع‌ كردن‌ كاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید.
از كاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ كردم. همه‌اش‌ شد یكی‌ دو كیلو. راستش‌ ناامید شدم. نمی‌دانم‌ از كجا به‌ سرم‌ زده‌ بود كه‌ خانه‌ پر از كاغذ است. تصور می‌كردم‌ كه‌ كاغذ همه‌ جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ كردم‌ كه‌ كاغذ هم‌ می‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
كم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ كردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر كاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند كه‌ توی‌ بسیج‌ كاغذ شركت‌ كنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ كنیم.
پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یك‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را كه‌ تازه‌ تمام‌ كرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌كردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلی‌ كاغذی‌ نداشت‌ كه‌ بدهد دریغ‌ از یك‌ پاكت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ كسی‌ نبود.
خوب‌ یك‌ هفته‌ همین‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، كوچه‌ به‌ كوچه‌ و كو به‌ كو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر كاغذ جمع‌ كردم‌ كه‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند.
نوار كشكی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ كلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می كشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ می‌كردم. نوار را انداختم‌ ته‌ كشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ كه‌ یك‌ بسته‌ كولیرز از زیرزمین‌ یكی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ كافی‌ بود كه‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا كنم. البته‌ درجه‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌های‌ سربازی.
بچه‌هایی‌ كه‌ بهترین‌ لباس‌ها را می‌پوشیدند و كلی‌ پول‌ توجیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند.
آنها می‌دانستند كجا كلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌كردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌كشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ می‌رفتند.
دیری‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ شغل‌ باشكوه‌ نظامی‌گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ كاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ كه‌ در آن‌ شكست‌ چك‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ كه‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌كرد با تمام‌ كلماتی‌ كه‌ وقتی‌ طرح‌ می‌شد مردم‌ را می‌آزرد.



تصویر نویسنده (http://www.multimafia.no/revolusjonkel/images/395/richard-brautigan.jpg)

amin_sd
10-06-23, 08:55
رویا


عزیزم داری به چی فکر می کنی؟
زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.
نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!
خیلی دلت می خواد بدونی؟
مرد سر به نشانه تایید تکان داد.
زن آهی کشید:خوب،راستش،
داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی
که می خواست منو خوشبخت کنه.ولی،
تو همه چیز رو خراب کردی.
تمام رویاهای منو به هم زدی.می فهمی
مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟
زن به چشم او خیره شد
و با صدای بغض آلودی گفت:خود تو.

(سهیل میرزایی)

M&M2
10-06-23, 12:33
A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد

Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'

وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'Yes sir, I did.'

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدمThe robber then shot him in the temple , killing him instantly.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشتHe then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?'

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'
مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد

Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT !
نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد :victory:

M&M2
10-06-23, 12:36
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

:closedeyes:

M&M2
10-06-23, 12:45
مصاحبه شغلی
درپایانمصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوانصفر كیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌كنید؟ »
مدیر منابعانسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی

M&M2
10-06-23, 12:46
كارمند تازه وارد



مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق«.
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.«

مدیر اجرایی گفت»: نه«
كارمند تازه وارد گفت»: خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

M&M2
10-06-23, 12:46
كارمند تازه وارد



مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق«.
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.«



مدیر اجرایی گفت»: نه«
كارمند تازه وارد گفت»: خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

M&M2
10-06-23, 12:47
زندگی پس از مرگ
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟
كارمند: بله!
رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند،
همان که دیروز برای شركت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.

M&M2
10-06-23, 12:48
تصمیم قاطع مدیریتی
روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌كنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !
ما به كارمندان خود حقوق می‌دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود

M&M2
10-06-29, 10:13
پنج آدمخوار


پنج آدمخوار در يك شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ماهستيد. شما اينجا حقوق خوبي ميگيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكرکارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد".
آدمخوارها قول دادند که باکارکنان شرکت کاري نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنهاسر زد و گفت: "مي دانم که شماخيلي سخت کار ميکنيد. من از همه شماراضي هستم. امّا يكي از نظافتچيهاي ما ناپديد شده است. کسي از شماميداند که چه اتفاقي براي اوافتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند..
بعد از اينكه رئيس شرکت رفت، رهبرآدمخوارها از بقيه پرسيد:
" کدوم يك از شما نادونا اوننظافت چي رو خورده ؟ "
يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"اي احمق ! طي اين چهار هفته مامديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميدو حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد"...;)

shohrehm
10-06-29, 12:20
جاني ساعت 2 از محل كارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يك دلاري كه در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود.

چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود :" ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار"، جاني معطل نكرد و داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز نشست.

گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت:" ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم."

گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:" خودشان مي فهمند كه من نخوردم!"
آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.

جاني معترض شد " ولي من هيچكدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آورديم مي خواستين بخورين!"

جاني كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه 10 سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد گفت:" من مشاوري هستم كه بابت يك ساعت مشاوره 15 دلار مي گيرم."

متصدي گفت :" ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!" و جاني پاسخ داد :"من كه اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!"

و سپس به آرامي از آنجا خارج شد!

saba_r
10-06-29, 13:31
گفتگو با خدا!

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت


این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر

به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند.

این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد.




Interview with godگفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with godخواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

So you would like to Interview me? "God asked"
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است.

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟


What surprises you most about humankind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


Go answered
خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.



That they lose their health to make moneyاین که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.


By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود.

Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.


That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

God's hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

And then I asked
بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟


God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.


What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد.
learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.

To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.



Alwaysهمیشه
اثری از ریتا استریکلند!

saba_r
10-07-03, 12:52
اين داستان واقعي است به قسم نويسنده:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام روباور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم ومسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم روآوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! پشمم ریخت.
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، يه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود

saba_r
10-07-05, 12:23
زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن




هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...


ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...


روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.


ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.


من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.


کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟


هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟


بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!


ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....


حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.


ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

saba_r
10-07-06, 15:16
اگه ميخوني تا آخر بخونش. حوصله نداري نخونش.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود،تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت:
« دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!
اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.
يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

saba_r
10-07-07, 08:49
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.
مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:
این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.
چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.
ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.
ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود....
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. .......
سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه رابا تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو... لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)

saba_r
10-07-12, 11:07
-


لبخند زدن را فراموش نكنيد…
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ،
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود ،
ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد
و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد
:" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."
باشد كه خداوند همواره حامي شما بوده و هنگام رويارويي با طوفانهاي زندگي كنارتان باشد.
فقط در طوفانها لبخند زدن را فراموش نكنيد.

M&M2
10-07-13, 17:06
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. (http://us.mc01g.mail.yahoo.com/mc/compose?to=mrhasanarabi@gmail.com)
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.


مرد حيران مانده بود که چکار کند.


تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.


آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!!ا

M&M2
10-07-14, 11:26
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
۵۰گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگرمن این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند وفلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از (http://maadweb.com/archives/1379) آنهاگفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. (http://maadweb.com/archives/1379)اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

M&M2
10-07-17, 08:08
چه کشکی، چه پشمی؟! ...

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد ....

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

M&M2
10-07-17, 08:32
لاک پشت
پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.
من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.
زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،
تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛
و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

saba_r
10-07-18, 17:00
هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

saba_r
10-07-18, 17:01
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»
ارادتمند
خانم نات کينگ‌کول

saba_r
10-07-18, 17:02
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد

M&M2
10-07-25, 16:23
هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

چرا گریه می كنی؟

هیزم شكن گفت:

تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

"آیا این تبر توست؟"

هیزم شكن جواب داد:

"نه"

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید:

آیا این تبر توست؟

دوباره، هیزم شكن جواب داد:

"نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:
آیا این تبر توست؟
جواب داد:
آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه "
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره.

نكته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده :D

s.a.r.a
10-07-30, 05:58
ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :? كاش يك غذاي حسابي باشد .? اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود . موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :? توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . ? مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : ? آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .? موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : ? من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!? او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد . سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند . او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :? براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .? مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد . اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند ! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

M&M2
10-08-01, 20:34
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد..
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .

M&M2
10-08-01, 20:35
شــــــــــرط عــشــــق!! ...


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"

M&M2
10-08-02, 16:42
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

M&M2
10-08-05, 21:39
اينم از خر مُلا

يك روز ملا نصر الدين براي تعمير بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختماني را بر پشت الاغ بگذارد و به بالاي پشت بام ببرد. الاغ هم به سختي از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختماني را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پايين هدايت كرد. ملا نمي دانست كه خر از پله بالا مي رود، ولي به هيچ وجه از پله پايين نمي آيد. هر كاري كرد الاغ از پله پايين نيآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همين موقع ديد الاغ دارد روي پشت بام بالا و پايين مي پرد . وقتي كه دوباره به پشت بام رفت ، مي خواست الاغ را آرام كند كه ديد الاغ به هيچ وجه آرام نمي شود. برگشت . بعد از مدتي متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهاي الاغ از سقف چوبي آويزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمين افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدين گفت :
لعنت بر من !!! كه نمي دانستم كه اگر خر به جايگاه رفيع و پُست مهمي برسد هم آنجا را خراب مي كند و هم خودش را مي كُشد

M&M2
10-08-05, 21:41
سال 1264 قمرى،نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. درآن برنامه،کودکان ونوجوانان ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چندروز پس از آغاز آبله‌کوبى به اميرکبير خبردادند که مردم ازروى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به ‌ويژه که چندتن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه‌ يافتن جن به خون انسان مى‌شود


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هرکسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش ازآن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند،پنج تومان را پرداختند و از آبله ‌کوبى سر باز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آبانبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند روز بيست وهشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌ صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز،پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود،به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله ‌کوب فرستاديم. پيرمرد بااندوه فراوان گفت: حضرت امير،به من گفته بودندکه اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. اميرفرياد کشيد: واى از جهل و نادانى ،حال ،گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقيقه ديگر،بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست وباحالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزاآقا خان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقا خان با شگفتى گفت: عجب،من تصور مى‌کردم که ميرزا احمد خان ،پسر امير، مرده است که او اينچنين هاى ‌هاى مى‌گريد. سپس ،به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آنهم به اينگونه ،براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست امير سربرداشت و باخشم به او نگريست،آنچنان که ميرزا آقا خان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را برعهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقا خان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس ‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌ گريم که چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

Amyatis
10-08-07, 22:39
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد
...
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .


وقتي سارا دخترك هشت ساله‌اي بود، شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي‌كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد.
...
پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود. مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟
دكتر لبخندي زد و گفت :فقط پنج دلار

دوست عزيز و هم كافه اي M&M2 :
تعداد زيادي از داستان هايي كه ارسال مي كنيد تكراري است . قبل از ارسال هر پست شما با يك جستجوي ساده مي توانيد متوجه شويد كه آيا اين مطلب قبلا ارسال شده يا نه .
كافي است يكي از كلمات داخل متن را كه تا حدودي منحصر به فرد باشد در كادر جستجو وارد كنيد و گزينه نمايش پست را انتخاب نماييد . براي مثال من براي اين پست شما كلمه آرمسترانگ رو جستجو كردم

Amyatis
10-08-07, 22:48
سال 1264 قمرى،نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. درآن برنامه،کودکان ونوجوانان ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چندروز پس از آغاز آبله‌کوبى به اميرکبير خبردادند که مردم ازروى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند.
...
تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌ گريم که چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند



روزی که امیر کبیر گریست:
در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند!
...
تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

اين هم يك نمونه ديگه !!!

saraz
10-08-08, 06:30
بچه ها کسی می تونه داستان آدم آهنی و پروانه رو برام اینجا بذاره ؟
اصل داستان آدم آهنی و پروانه بود اما توی کتاب سال سوم راهنمایی آدم آهنی و شاپرک بود ...
می تونید پیداش کنید؟

saba_r
10-08-08, 16:48
اگر چه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ، ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع می شدند وتماشایش می کردند.

وسایل جالب الکترونیکی زیادی در آن جا بود ولی آدم آهنی یکی از بهترین و جالب ترین وسایل بود.

بچه ها و بزرگ ترها چندین مرتبه به طرفش می آمدند و حرکات جالب بازوان آهنیش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجب
نگاه می کردند. آدم آهنی سر و بازوانش را تکان می داد. هم چنین می توانست به سوالاتی که از او می شد جواب بدهد.
البته نه هر سوالی ، بلکه فقط سوالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود و او برای جواب دادن به آن ها به خوبی طراحی شده بود.
باز دید کنندگان باید از سوال شماره ی یک شروع می کردند:

- اسم شما چیست؟

آدم آهنی با صدای خشن و خرخر مانندی جواب می داد: اسم...من...تروم...است.

دومین سوال این بود: در کجا متولد شده ای؟

- من...در...آزمایشگاه...متولد...ش ده ام.

سومین سوال: در حال حاضر چه کاری انجام می دهی؟

آدم آهنی در حالتی که به نظر می رسید با دهان بسته می خندد ، جواب می داد: " در حال حاضر...در حال جواب...دادن...به...سوال هایی پیش پا افتاده

هستم... " و بعد با صدای غریب می خندید.

مردم هم می خندیدند و بعد دوباره سوال های از قبل آماده را ادامه می دادند:

- بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلا خوشت نمی آید؟

- از...همه بیش تر...روغن چرب را...دوست دارم...و از بستنی با مربای زرد آلو...بدم می آید.

مردم هم دوباره می خندیدند و به فهرست سوال ها خیره می شدند تا سوال پنجم را از آدم آهنی بپرسند: آینده ی روبوت ها چیست؟
- آینده ی ...بسیار خوب و...جالب توجهی...در انتظار...آن هاست...

- شما برای انجام چه کارهایی درست شده اید؟

- من...باید...هر کاری را...که برایش...طراحی و برنامه ریزی...شده ام...انجام دهم...

بعد سوال آخر پرسیده می شد: برای ما بازدید کنندگان از این نمایشگاه چه آرزویی دارید؟

- " برای شما...آرزوی سلامتی و شادی...دارم! " این جمله ی آخر را در حالی که پای چپش را با خوش حالی روی زمین می کوبید و از شدت

برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه در می آمد ، اظهار می داشت.

حالا دوباره نوبت عده ای دیگر می شد که به زودی جمع می شدند و دوباره همان سوال ها را به ترتیب می کردند. آدم آهنی قصه ی ما هرگز از جواب دادن

به این سوال ها خسته نمی شد. به موقع می خندید و پایش را روی زمین می کوبید و به موقع بازویش را تکان میداد و بعضی اوقات هم با چشم نارنجی رنگش ،

موذیانه چشمک می زد.

او برنامه اش را بدون هیچ اشکالی انجام می داد! خداحافظ. و اگر یکی از این شب ها شاپرک از پنجره به داخل نمایشگاه نیامده بود ، شب ها و

روزها به همین ترتیب سپری می شد. شاپرک به طرف نور نارنجی رنگ چشم تروم جلب شد. چشمی که در تاریکی درخشش زیادی داشت ،

شاپرک روی شانه ی آدم آهنی نشست ، بالش را بر روی چشم تروم کشید و با ناامیدی گفت: " وای چه نور سردی! "

آدم آهنی می خواست بگوید: " این روشنایی نیست چشم من است " ولی فقط توانست جواب شماره ی یک را بگوید: " اسم من...تروم...است. "

شاپرک گفت: " جدا؟ من هم یک پروانه ی شاپرک یا شب پره هستم. اسم من بال بالی است."

آدم آهنی جمله ی بعدی خود را تکرار کرد: " من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

شاپرک گفت: " آزمایشگاه...باید کشور قشنگی باشد " و بعد شاخک هایش را تکانی داد و گفت: " من هم در یک درخت بلوط جوان به دنیا آمده ام...

آیا تا به حال درخت بلوطی را که تازه به میوه نشسته است دیده ای؟ "

تروم گفت: " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده و معمولی جواب می دهم " و بعد با صدای بلند خندید: " هاهاهاها... "

شاپرک خیلی ناراحت شد و رنگ بال هایش پرید و با صدایی آهسته گفت: " لطفا مرا ببخش ، مسلما من خیلی درخشان نیستم. آخر تازه دیروز از شفیره ام

خارج شده ام و هیچ کس چیزی را برایم توضیح نداده است. تنها به من یاد داده اند که چگونه از پرنده های شب مخفی شوم ، هم چنین

گفته اند باید مراقب خفاش ها هم باشم..."

آدم آهنی با برنامه ی خودش که از پیش طراحی شده بود ، دوباره ادامه داد: " من بیش تر از همه روغن چرب را دوست دارم و از بستنی با

مربای زرد آلو خوشم نمی آید. "

شاپرک در جواب گفت: " من بیش تر از همه گاز زدن برگ های جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن چرب را نچشیده ام...

آیا تو برگ بلوط دوست داری؟! اگر بخواهی می توانم تکه ای از آن را برایت بیاورم..."

آدم آهنی می خواست بگوید که شاید چشیدن مزه ی چیزهای تازه فکر خوبی باشد ولی ناگهان جواب آماده ی شماره ی پنج به سرعت شروع شد:

- " در آینده روبوت ها وضعیت بسیار خوبی خواهند داشت."

شاپرک آهی کشید و گفت: " تو از کلمات سخت و طولانی استفاده می کنی ، من که گفتم تازه از شفیره ی تنگ بیرون آمده ام و

می توانم بگویم هنوز چیزی نمی دانم."

آدم آهنی با سماجت گفت: " من باید هر کاری را که برایش طراحی و برنامه سازی شده ام ، انجام دهم."

شاپرک گفت: " متاسفم! وقت رفتن رسیده ، خداحافظ ، تروم عزیز! "

آدم آهنی با صدای ریز و سنگین ، در حالی که پاهای آهنیش را بر زمین می کوبید ، گفت: " برای تو آرزوی سلامتی و شادی دارم! "

شاپرک گفت: " متشکرم " و بعد خیلی آرام با بالش بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد.

آدم آهنی با چشم نارنجی رنگش ، رفتن شاپرک را تماشا کرد و برای مدتی طولانی احساس بدی داشت. او با خود فکر می کرد: " بال بالی با

همه ی تماشاگران فرق داشت. چیز دیگری بود ، سوال هایی می کرد که در برنامه ی من نبود و همین باعث می شد جواب های من

غلط باشد و خوب از آب در نیاید. او حتی یک بار هم مرا تحسین نکرد...هنوز جای بال هایش بر گونه ام به من حالتی خوش آیند می دهد.

صدایش بسیار شیرین بود...او مرا تروم عزیز صدا کرد! " این افکار آخری احساس خوبی در او به وجود آورد.

آن قدر از ملاقات با شاپرک خوش حال بود که اصلا متوجه باز شدن در های نمایشگاه و انبوه تماشاگرانی که به داخل آمده بودند نشد ،

وقتی انبوه مردم به سراغش آمدند و سوال ها را یکی یکی پرسیدند ، او دو سوال اول را باهم اشتباه کرد و به سوال سوم هم جواب غلطی داد.

- " هاهاها! در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم! "

یکی از افراد سر شناس و مهم که در حال بازدید کردن از آدم آهنی بود ، در حالی که ناراحت شده بود ، با عصبانیت گفت:

" او ما را مسخره می کند! " و به سرعت به طرف سر مهندس آن قسمت رفت تا او را از وضعیت آدم آهنی آگاه کند.

ولی آدم آهنی تازه حالش جا آمده بود و جواب های درست و به موقعی می داد و باز هم انبوه تحسین ها بود که از طرف بازدید کنندگان نثارش می شد.

- خداحافظ! برنامه اش تمام شد!

آدم آهنی با ناراحتی فکر کرد:

- کاش بال بالی می توانست مردم را ببیند. اگر بفهمد که چقدر از من تعریف می کنند ، مطمئنم که مرا بیشتر تحسین می کرد! نگرانم ، نمی دانم

آیا امشب هم می آید یا نه...وای! اگر خفاش او را گرفته باشد؟ دل آدم آهنی گرفت. احساسی که تا آن موقع به او دست نداده بود.

اما شاپرک آمد و با ساده دلی نجوا کرد: " برای این که روی شانه ات استراحت کنم به این جا آمده ام و بعد هم دوباره پرواز می کنم.

این جا آرام و ساکت است! "

صدای غرش مانندی از چانه ی آدم آهنی بیرون آمد: " اسم من تروم است."

شاپرک مودبانه گفت: "اسم تو را فراموش نکرده ام. آیا برادر یا خواهر داری؟ "

آدم آهنی می خواست بگوید: که او در دنیا بی نظیر است ، حتی در سالن نمایشگاه هم دستگاهی مانند او وجود ندارد ، شاید حتی در تمام شهر.

ولی فقط توانست جواب شماره ی دو را بدهد:

- " من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

شاپرک در حالی که به او یادآوری می کرد ، گفت: " این را به من گفته بودی. راستی چرا بعضی چیزها را مرتبا تکرار می کنی؟

آیا از تکرار خسته نمی شوی؟ خیلی خوب ، وقت رفتن ا ست. من خیلی گرسنه هستم. هنوزتکه ای برگ هم نخورده ام. آن خفاش بد جنس

در نزدیکی درخت بلوط من آویزان شده...تا دیدار بعد خداحافظ تروم عزیز! "

شاپرک دوباره بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد. آدم آهنی تا مدت زیادی به او فکر می کرد. چشمش درخشندگی بیشتری

نسبت به قبل پیدا کرده بود. در دل آهنینش زمزمه می کرد: " او دوباره بر می گردد! او مرا دوست دارد. او دوست من است. او دوباره بر می گردد

و باز هم به راحتی روی شانه ام می نشیند. آیا می توانم یاد بگیرم به جز کلماتی که از قبل برنامه ریزی شده است چیزی بگویم؟

اگر بتوانم اول از او تشکر می کنم که با من دوست شده است و بعد به او می گویم که اولین کسی است که من با او دوست شده ام. "
چشم نارنجی رنگش با بی صبری به پنجره خیره مانده بود.

شاپرک برگشت اما رفتارش عجیب بود. با شتاب خود را به داخل پنجره پرت کرد و به سرعت به گونه ی آدم آهنی برخورد کرد.

فریاد زد: " او دنبال من است! تروم ، او دنبال من است. "

به راستی ، سایه ی سیاهی نزدیک پنجره بود ، برقی زد و چند لحظه بعد خفاش وارد سالن نمایشگاه شد.

بال بالی در حالی که خود را به گونه ی آدم آهنی چسبانده بود ، با التماس گفت: " نگذار مرا بخورد! او را بزن."

آدم آهنی با شجاعت بادی در گلو انداخت و می خواست بگوید نترس من قوی ترین دستگاه در این نمایشگاه هستم و نمی گذارم کسی به تو آسیب برساند ،

ولی به جای این جمله گفت: " اسم من تروم است."

خفاش چرخی به دور آدم آهنی زد و شاپرک را دید که با او حرف می زند ، شاپرک باز با التماس به آدم آهنی گفت: " مراقب من باش ، تروم عزیز!"

آدم آهنی می خواست با صدای بلندی به خفاش بگوید که از این جا بیرون برو ولی دوباره جمله ای را گفت که از قبل برنامه ریزی شده بود:

" من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

خفاش دندان هایش را به شکم شاپرک فرو برد ، ولی نتوانست او را ببلعد زیرا شاپرک روی پای آدم آهنی افتاد. خفاش چندین بار دور آدم آهنی چرخید

ولی نتوانست بال بالی را پیدا کند و از پنجره بیرون رفت.

شاپرک با ناله گفت: " بالم پاره شده. وای ، تروم چرا از من مراقبت نکردی؟ "

آدم آهنی بی محابا جواب داد: " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم هاهاهاها...! "

از جوابی که داده بود از شدت ناراحتی بدنش می لرزید ولی نمی توانست چیز دیگری بگوید.

بال بالی روی زمین می لرزید و بال بال می زد ، سعی می کرد پرواز کند ولی فقط مثل فرفره به دور خود می چرخید.

با ناله گفت: " تو دوست من بودی چرا به من کمک نکردی ، اگر می فهمیدی که چطور به من آسیب رسیده! "

در همین موقع دوباره آدم آهنی با صدای غژ غژ مانندی گفت: "من بیشتر از همه از روغن چرب خوشم می آید ، من بستنی با مربای زرد آلو را دوست ندارم."

شاپرک نفس نفس زنان و بریده بریده و در حالی که باورش نمی شد گفت: " چه می گویی؟ تو دوست من هستی و اصلا برای من ناراحت نیستی؟ "

و در پاسخ شنید: " آینده ی خوبی در انتظار ما آدم آهنی هاست."

بال بالی در حالی که صدایش ضعیف و ضعیف تر می شد ، به آرامی زمزمه کرد:

" چه قدر...بی احساس...و خشن...هستی."

تروم گفت: " من باید کاری را که برایش برنامه ریزی شده ام انجام دهم."

بال بالی که دیگر نمی توانست بچرخد و حرکت کند ، یک بار دیگر بالش را بالا برد و بعد خیلی آهسته پایین آورد و دیگر حرکتی نکرد و بعد به

آرامی گفت: " خدا نگهدارت تروم عزیز " و بعد نفس آخر را کشیدد.

آدم آهنی با صدای غرش مانندی گفت: " من برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم! " و پاهایش را محکم به زمین کوبید ، آن چنان که زمین لرزید

و بعد سکوت مرگ باری بر سالن نمایشگاه حاکم شد. شاپرک روی پای آدم آهنی بدون حرکت دراز کشیده بود.

کم کم هوا روشن می شد. درها باز شدند و دوباره بازدید کنندگان کنجکاو وارد سالن شدند و باز دور او جمع شدند.

- اسم تو چیست؟ این سوال شماره ی یک بود...آدم آهنی فکری کرد قلبش از ناراحتی فشرده شد ، گفت:

" شاپرک...مرا تروم...عزیز...صدا کرد...هیچ کس...تا به حال مرا...به این نام...صدا نکرده بود..."

سوال دوم: کجا متولد شده ای؟

آدم آهنی که تقریبا داشت گریه می کرد گفت: " بال بالی گفت...که روی درخت...بلوط...متولد...شده...من تا به حال...درخت بلوط...را ندیده ام..."

در حقیقت او هیچ پاسخ درستی به هیچ یک از سوالات برنامه ریزی شده ، نداد.

دیگر بازوانش را بلند نکرد و پایش را هم بر زمین نکوبید ، حتی دیگر با چشم نارنجی رنگش چشمک هم نزد.

ملافه ی بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه اعلان بزرگی زده شد که روی آن نوشته شده بود: " خراب است. "

زیر آن ملافه ی سفید که درست مثل کفن بود ، آدم آهنی ساکت بود. ولی شب ، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه ی گل های

درخت بلوط و صدای خش خش برگ هایش را می آورد ، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه ی سفید می آمد.

به نظر می رسید که کسی چیزی یاد می گیرد و دائم میگو ید: " بال بالی...بلوط...به او آسیب رسید. "



از: ویتاتو ژیلینسکای نویسنده ی روسی (ویتایوته ژیلینسکای)

Amyatis
10-08-08, 20:10
دوست عزيز M&M2 :
خيلي متاسفم كه ناراحت شديد اما باور كنيد اين همه داستان تكراري فقط علاقمندان تاپيك رو از بازديد مجدد نااميد مي كنه .

حق با شماست ، شما نمي تونيد اين همه صفحه رو بخونيد تا ببينيد اين داستان قبلا ارسال شده يا نه . اما باور كنيد من هم تك به تك اين صفحات رو نمي خونم تا به شما بگم پستتون تكراري بوده !! اين فقط يك روش خيلي ساده داره !

در همون پست من كه شما لطف كرديد و بهش 0 امتياز داديد ، براتون توضيح دادم كه چطوري مي تونيد متوجه بشيد كه داستانتون قبلا ارسال شده يا نه . باز هم براي يادآوري اون پست رو نقل قول مي كنم .
موفق باشيد



دوست عزيز و هم كافه اي M&M2 :
تعداد زيادي از داستان هايي كه ارسال مي كنيد تكراري است . قبل از ارسال هر پست شما با يك جستجوي ساده مي توانيد متوجه شويد كه آيا اين مطلب قبلا ارسال شده يا نه .
كافي است يكي از كلمات داخل متن را كه تا حدودي منحصر به فرد باشد در كادر جستجو وارد كنيد و گزينه نمايش پست را انتخاب نماييد . براي مثال من براي اين پست شما كلمه آرمسترانگ رو جستجو كردم

علی براتی کجوان
10-08-12, 05:43
http://aks98.com/images/hvf2xueuw2txjxf2ph94.jpg

علی براتی کجوان
10-08-13, 07:13
دوست گرامی دست نوازش داستان نیس خواستی بمن سربزن یاداستان دیگر دیرشده رو حتما بخون اما قلم روانی داری ...گفتگفتم اسم وب منه .علی.

saraz
10-08-19, 06:25
بایدپیکاسو باشی تا بدانی!
داستان کوتاهی از بن لوری ( Ben Loory )


پیکاسو



پیکاسو یک بار به شهر ما آمد و چند وقتی ماند. قضیه مال خیلی وقت پیش بود. فکر کنم آمده بود، مدتی از نقاشی دور باشد برای این که در تمام مدتی که این جا بود دست به کاری نزد. پیکاسو همه اش یک ذره بین دست می گرفت و روی زمین دنبال حشره می گشت. کله سحری او را می دیدی که توی علفزار بالا و پایین می شود و چشم تنگ می کند و یک وری نگاه می کند. هر وقت هم پیدا می کرد و به نظرش خوب می آمد، زانو می زد و امتحانش می کرد و اگر خوب بود برش می داشت و می انداخت توی شیشه. پیکاسو اتاقی بالای پمپ بنزین اجاره کرده بود. همه حشره ها را می گذاشت روی میز. در اتاقش باز بود و به ندرت سرش را بلند می کرد. فقط زل می زد، زل می زد و زل می زد به حشره ها به تن ظریف شان و به بال هاشان وقتی پیکاسو رفت، حشره هایش هم با او رفتند. البته بیشترشان، چند تایی هم ماندند. همه را به دقت امتحان کردیم، می خواستیم بدانیم چرا نرفته اند. لابد عیب و ایرادی دارند که جا مانده اند. اما در نظر ما آن ها هم حشراتی بودند مثل باقی حشرات. باید پیکاسو باشی تا بدانی. حشره ها را با همان شیشه ها خاک کردیم و رفتیم پی کار خودمان. روز از نو روزی از نو.

اما هرازگاهی به کتابخانه می روم و یکی از آن کتاب ها را برمی دارم و تصاویر نقاشی های پیکاسو را یکی یکی ورق می زنم. دوست دارم این بازی را با خودم بکنم. ببینید تو نقاشی های پیکاسو به خصوص آن هایی که بعد از آمدن به این جا کشیده، همیشه یک حشره کوچک هست. پیدا کردنش کمی سخت است، اما هست. درست مثل یک لکه کوچک رنگ. اگر بعد از چند ساعت نگاه کردن پیدا نکردید، بدانید که نقاشی مال زمانی ست که هنوز به شهر ما نیامده بود. اما اگر پیدا کردید و آرام گرفتید نشستید، مثل این است که پیکاسو اصل را دست گرفته اید.



تهیه و تنظیم : مهسا رضایی - بخش ادبیات تبیان

saraz
10-08-19, 06:26
جوان گوژ پشت سه روز بود كه خود را در اتاقش حبس كرده بود. وقتي به چهره اش نگاه مي كردي ، مي توانستي زيبايي خود را باور كني. بيني اش را گويي اتو كرده بودند. لبهايش كلفت، چشمهايش تنگ و تا به تا و رنگ چهره اش به زردي مي ماند و گوژي كه بر پشت داشت و همزاد آن كه بر قفسه ي سينه اش سنگيني مي كرد.



اتاقش به هم ريخته ، آينه اي كه بر تاقچه بود، ماهها خاك بر آن نشسته و دلش مالامال درد. حوصله اش سر رفت. تصميم گرفت بيايد كنار پنجره. نوعي رخوت را در ته دلش احساس مي كرد. آمد پشت پنجره و روي صندلي فكسني اش نشست. پنجره را باز كرد. نگاهي به حياط انداخت. بوي نم شرجي دويد توي اتاق. درخت را نگاه كرد كه بلبلان روي آن آشيانه ساخته بودند. نگاهش تا نوك درخت پيش رفت و آرام به آسمان نگاه كرد. ناگاه چشمش به پنجره ي خانه ي همسايه افتاد كه درست رو به روي اتاقش بود. پشت پنجره ، دختري ايستاده بود. لرزيد.به سرعت سرش را پايين آورد. آنقدر با عجله كه صندلي از زير پايش در رفت و به زمين خورد. درد كشنده اي را در ستون فقراتش احساس كرد. به زحمت صندلي را به جاي اولش برگرداند. بعد آهسته از لاي پنجره به دختر خيره شد. خوب كه نگاه كرد، ديد كه همه ي اجزاي چهره ي او به قاعده است. بيني كشيده، پوست سفيد و شفاف و چشمان درشت. اين اولين بار بود كه بعد از بيست و هفت خزان كه از عمرش مي گذشت،حس عجيبي به او دست داده بود .چيزي مثل افتادن از يك سرازيري. سعي كرد پلك نزند تا بهتر به چهره دختر نگاه كند. به خود جرأت داد. پنجره را باز كرد. نگاهش همچنان دختر را مي پائيد. دل مثل كبوترش به تكانه افتاد. زشتي چهره و گوژ خود را فراموش كرد. باورش نمي شد. دختر با علامت سر به او سلام كرد. فكر كرد، خواب مي بيند. دختر دوباره سرش را به نشانه ي سلام، تكان داد. گوژ پشت ، بي اختيار پاسخ سلام او را داد. دختر، دست تكان داد. گوژ پشت، دست تكان داد. دختر خنديد، گوژ پشت خنديدو دل در سينه اش تپيد. پاهايش سست شدو لبهايش لرزيد.

- اين چه حسي است كه من دارم؟

در نگاهش ، زندگي جاري شد. رنجوري خويش را فراموش كرد. آميزه اي از طغيان و خلسه را در وجودش حس كرد. آفتاب تابيده بود. گوژ پشت، پنجره را باز كرد. بوي درخت باران خورده را حس كرد. دختر، هنوز پشت پنجره ايستاده بود. با دست به گوژ پشت فهماند كه بماند. همانجا بماند. گوژ پشت تسليم شد. ماند. گويي، او را به صندلي ميخ كرده بودند. گوژ پشت، بوي عطر بهار نارنج را حس كرد.

- زندگي اينقدر زيبا بود و من نمي دانستم؟

دلش غنج رفت ،اما نگاهش بي آنكه پلك بزند به دختر بود. پس از چند لحظه، دختر دست تكان داد. گوژ پشت دست راستش را تا نيمه بالا آورده بود كه دختر ،پنجره را بست و رفت. گوژ پشت از پشت پنجره به روي قالي خزيد و همانجا دراز كشيد. دست چپ به زير سر و زانوها در بغل و چشمها به گلهاي قالي.

- اين چه كاري بود كه كردي دختر؟

از جايش بلند شد. رفت جلوي آينه، خاك آنرا با دست گرفت. مدتها بود خود را در آينه نگاه نكرده بود. به چهره اش نگاه كرد. ترسيد.

- نه نميشه. امكان نداره.

از آينه روي برگرداند. همانجا، روي قالي پهن شد. ولو شد. ولوله اي در جانش افتاده بود. بي قراري. چيزي ميان خواب و بيداري. چمباتمه زد. پيشاني اش را گذاشت روي قالي. فشار داد. بيشتر. و ناگهان بلند شد.

- نه، شايد خواب ديده م.

چشمانش سياهي رفت. حس كرد از بالا ي آسمان، آن بالا بالاها، به پائين نگاه مي كند. جنگل، كوه، نهر آب كه به يك ريسمان سفيدي مي مانست.

تمام وجودش را رعشه گرفت. دهانش خشك شد. گويي، زبانش شده بود يك گلوله ي پنبه. به سرعت رفت سراغ يخچال. يك ليوان آب خورد و مثل برق دويد به طرف پنجره. آن را باز كرد. پنجره ي رو به رو بسته بود. همانجا نشست و خيره شد به پنجره.

پنجره باز شد و دختر آمد. نگاهش را از آنجا ريخت روي نگاه گوژ پشت. تبسم كرد. گوژ پشت تبسمش را پاسخ داد. دختر با اشاره ي دست با او فهماند كه همانجا بماند. گوژ پشت پذيرفت. آهويي در دام، رام، بي هيچ گونه حركت. تمام وجودش شده بود چشم و دختر را نگاه مي كرد. شايد يك ساعت بدين منوال گذشت. دختر براي گوژ پشت دست تكان داد و رفت. گوژ پشت، همچنان ماند. مبهوت و سر درگم ماند.

آن شب را گوژ پشت خوب خوابيد. از فرداي آنروز، گوژ پشت هر از گاهي به پشت پنجره مي آمد، ولي پنجره ي رو به رو بسته بود. حدود يكماه گذشت و در اين مدت، بيم و اميد در وجود گوژ پشت موج مي زد.

اكنون نگران دختر شده بود. مي ترسيد مشكلي برايش پيش آمده باشد. دنبال راهي مي گشت تا او را ببيند. گوژ پشت تصميم گرفت به هر طريق شده از دختر خبري به دست بياورد.

****

صبح زود، گوژ پشت روي سكويي كه مقابل خانه دختر بود نشست. چه مدت، خودش هم نمي دانست، ولي در تمام اين مدت، تنها فكرش، دختر بود و به هيچ چيز ديگر توجه نمي كرد. زمان و مكان را فراموش كرده بود. از سر و صداي عابران در خيابان فهميد كه زندگي هر روزه آغاز شده است. خيابان ، شلوغ شده بود و هر كسي به كاري مشغول. ناگهان دختر در آستانه در خانه اش نمايان شد. گوژ پشت حس عجيبي داشت. حسي ناشناخته، دختر، باراني قهوه اي رنگي بر تن كرده بود و يك كيسه ي نايلوني بزرگي در دست داشت كه در آن چيزي شبيه ساعت ديواري بود. همين كه دختر راه افتاد، گوژ پشت از جايش برخاست و او را دنبال كرد. دختر، چند خيابان را پشت سر گذاشت و وارد يك مغازه شد. گوژ پشت، حركت كرد تا به مغازه رسيد. از پشت ويترين كه نگاه كرد، انواع تابلو نقاشي را در آنجا ديد، ولي از دختر چشم بر نمي داشت. ديد كه دختر، كيسه ي نايلوني را روي پيشخوان گذاشت و بسته را در آورد. گوژ پشت نزديك تر آمد. يك تابلو بود كه دختر به مغازه دار داد. مغازه دار با تحسين به تابلو نگاه كرد. گوژپشت به تابلو خيره شد. خوب كه به آن نگاه كرد. چهره ي خود را در آن ديد. گوژ پشت نقاشي شده بود.



نعمت نعمتي - اهواز

اين داستان ، در پنجمين جايزه ي ادبي اصفهان به مرحله ي نهايي راه يافت و مورد تقدير قرار گرفت.



تهيه و تنظيم: بخش ادبيات تبيان

saraz
10-08-19, 07:04
این برف ، این برف لعنتی

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:

« ماشاءالله بچه زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.»

دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محله گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:

« آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»

کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همه راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:« بچه زرنگیه، بچه زرنگیه...». هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد . باد توی آستینم افتاده بود چه جور. به خیالم این کاری بود که فقط از دست من برمی‌آمد. شاگردهای دیگر عرضه و قابلیتش را نداشتند. جلو آن‌ها چه قپی‌ها که نمی‌آمدم و چه پُزی که نمی‌دادم.
« گوشت بردین پول‌شو بدین.»

عذر و بهانه‌ها همیشه مثل هم بود:

« بله، بله، درسته از نظرم رفته بود. فردا میام کارسازی می‌کنم. حالا پول خرد ندارم.»

یا پول خرد نداشتند یا عجله داشتند و وقت‌شان تنگ بود یا بهانه‌های دیگر. آخر سر هم می‌خواستند با توپ و تشر برم‌گردانند.

« قباحت داره بچه، ده گورتو گم کن وگرنه می‌دمت دست پاسبون.»

از این توپ‌ها خیلی می‌آمدند. صداشان را کلفت می‌کردند و قیافه می‌گرفتند و چشم‌هاشان را می‌دریدند و دست‌هاشان را تکان می‌دادند، اما کی تو می‌زد و کی دست‌بردار بود. دست می‌گذاشتم به داد و فریاد: « گوشت بردین پول‌شو بدین.»

اگر دست رو من بلند می‌کردند، چنان قشقرقی راه می‌انداختم و مردم را دوروبرم جمع می‌کردم که حسابی جا می‌زدند. قرض‌‌شان را می‌دادند و هرچه فحش و بد و بیراه بود، به من و اوستام می‌دادند و راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند. وقتی می‌آمدم و برای اوستام تعریف می‌کردم، قاه‌قاه می‌خندید و می‌گفت:

« به مفت‌خوری عادت کردن، هی مردمو می‌چاپن و گردن کلفت می‌کنن.»

میان بدهکار‌ها همه جور آدمی پیدا می‌شد. زن، مرد، چادری، بی‌حجاب، شخصی و ارتشی، پیر و جوان. نمی‌دانم چرا این‌قدر خوششان می‌آمد مال مردم را بخورند. ندار که نبودند. یکی با سر و پز عالیش جلو می‌آمد، یکی با قپه‌هاش. اما امان از این زن‌ها، چه کلاه‌هایی سر آقامحمود وردست اوستام می‌گذاشتند، چه کلک‌هایی که سوار نمی‌کردند.

یک روز زنی را دنبال کردم که از آن عروسک‌فرنگی‌ها بود. خودی ساخته بود و خاکه رو خاکه مفصلی کرده بود. یک من گوشت بی‌استخوان گرفته بود و دیگر پیداش نشده بود. یادم هست که وقتی گوشت را گرفت و توی زنبیل گذاشت، با چه خجالتی گفت:«آخ کیف پول‌مو جا گذاشتم، دیدی چه بد شد. حالا چی‌کار کنم اوسا.»

یک‌جوری به آقا‌محمود نگاه کرد و لبخند زد که آقا‌محمود بی‌معطلی گفت:« عیبی نداره خانم. بعد می‌آرین می‌دین، جای دوری نمی‌ره!»

تازه وقتی دور شده بود، اوستام از آقا‌محمود پرسید:

«می‌گم آقامحمود دولکه رو می‌شناختیش؟»

« والله ، نه درست حسابی، یه- دو دفعه گوشت برده، مشتریه.»

اوستام گفت:« خوب بود جعفرو دنبالش می‌کردی.»

آقامحمود گفت:« نه بابا، خیال نمی‌کنم از اون‌هاش باشه. گاس بهش برمی‌خورد. این‌ها ارباب توقعن.»

اما وقتی سه چهار ماه گذشت و زنک آن‌طرف‌ها آفتابی نشد، آقامحمود گفت:

« دولکه عجب حقه بودها. این‌ها رو نمی‌شه از سر و پزشون شناخت.»

با آن سر و پزش، خیال می‌کردم راحت می‌توانم پول را از او دربیاورم اما از آن هفت‌خط‌های روزگار بود. آن‌قدر من را از این کوچه به آن کوچه و از این خیابان به آن خیابان برد که از پا افتادم. طوری قیافه می‌گرفت مثل این‌که من خانه‌ شاگردشم و دنبالش می‌دوم. تا می‌رسیدیم به یک جای شلوغ و می‌خواستم داد و بی‌داد راه بیندازم، لحنش برمی‌گشت و با مهربانی می‌گفت:

« خیلی خوب، خیلی خوب دیگه.»

خیال می‌کردم می‌خواهد جای خلوتی پیدا کند و پول را درآورد و به من بدهد. اما کور خوانده بودم. خامم می‌کرد. حقه‌اش بود می‌خواست میان مردم آبروریزی راه نیندازم. به جاهای خلوت که می‌رسید، سنگ برمی‌داشت و عقب سر من می‌کرد. دو سه تا از سنگ‌ها از بغل گوشم گذشت.

آخر گیرش انداختم. توی یک بازارچه دست گذاشتم به داد و فریاد و کولی‌گری. همه کاسب‌کارها و مردم رهگذر را دور خودمان جمع کردم. زنک بدطوری توی هچل افتاده بود. پول از کیفش درآورد و توی صورت من پرت کرد. دهنش را کج کرد .

پول را برداشتم و راه افتادم. چند تا کوچه که رفتم، دیدم تندتند دارد دنبالم می‌آید. پشیمان شده بود که پول را داده. خیال کرده بود با دو تومان که به خود من بدهد، می‌تواند پولش را پس بگیرد. از آن ختم‌های روزگار بود. خوب بود بودی و می‌دیدی که آن‌جا، توی کوچه خلوت، چقدر خوب و مهربان شده بود!

آن روز صبح، برف شروع کرد به باریدن. چه برفی. باید بودی و تماشا می‌کردی. اول خیابان و کوچه‌ها را قرق کرد. بعد دستش را پهن کرد روی همه چیز. خانه‌ها، کوچه‌ها، خیابان‌ها، درخت‌ها سفید سفید شدند. برف. برف. برف. می‌دیدی که برف روی برف می‌بارد و پیش چشم‌هات شکل می‌گیرد. برف می‌شود یک آدم گنده و لندهور، دست‌هاش را به هوا بلند می‌کند، برف می‌شود یک درخت، و پرنده‌های کوچک و سفید سر شاخه‌هاش می‌نشینند، برف می‌شود یک بچه‌گربه بازی‌گوش که از سر ناودان آویزان می‌شود. برف. برف. آدم دلش می‌خواست کنار آتش بنشیند و همین‌جور تماشاش کند.

دور منقل آتش نشسته بودیم. کار و کاسبی کساد بود. از مشتری خبری نبود. سرما پدر درمی‌آورد. کی حال بیرون رفتن داشت. خس‌ها روی پیش‌خان تلنبار شده بود. مصدر جناب سرهنگ نیامده بود برای سگ‌شان ببرد. پیش‌خان را از ریخت و شکل انداخته‌ بود. باید می‌ریختی تو لنگ و می‌بردیش بیرون اما کی حال داشت از جلو منقل بلند شود. آتش حسابی کیف می‌داد و حرف‌های اوستام حسابی به دل می‌چسبید.

داشت از آن روزهای قدیم حرف می‌زد. روزهایی که روغن سیر چهار عباسی و تخم‌مرغ دانه‌ای صنار بود و هنوز خیر و برکت از همه چیز نرفته بود. اوستام برف دوست نداشت. دشمن برف بود. با اوقات تلخی دانه‌های برف را نگاه می‌کرد و می‌گفت:

« قربون بارون، برف چیه؟ بارون میاد تموم می‌شه. برف می‌مونه و نفس زمینو می‌گیره. برف دشمن جون و مال مردمه. مردمو خونه‌خراب می‌کنه. حیوون‌های خدارو گشنه بیابون می‌کنه.»

تعریف می‌کرد:

« قدیم‌ها یه برف افتاد قد آدم. پی خونه‌ها رو خیسوند. دیوارها رو خوابوند. درخت‌ها رو شکوند. مال‌ها از گشنگی تلف شدن. حال و روز مردم برگشت. قحطی و مرض اومد. مردم برای یه لقمه نون به هر دری می‌زدن. شکم‌شون باد می‌کرد و می‌افتادن و می‌مردن.»

اوستام چشم‌هاش را به دانه‌های برف دوخته بود و می‌گفت:

« خدا رحمت کند حاجی یحیی رو، قبرش نوربارون شه. یه روز یواشکی چند تا گونی برنج تو دیگ ریخت و سر بار گذاشت و دم‌پختک حسابی درست کرد. بشقاب بشقاب کرد. منو صدا کرد و گفت عباس آقاجون، ثواب‌شو تو ببر و به مستحقش برسون، اجرت با علی. سرما و برف بی‌پیری بود. بشقاب‌های دم‌پختکو ورمی‌داشتم و بیرون می‌بردم به مستحقش می‌رسوندم...

هیچ یادم نمی‌ره بشقاب آخری رو برای خودم ورداشته بودم و می‌اومدم طرف خونه. یه‌هو از توی یه آلونک خشت و گلی صدای گریه و زاری یه بچه‌رو شنیدم. اومدم جلو، از سوراخی در نگاه کردم یه زن جوون بچه‌سال نشسته بود، به بچه شیرخوره‌ش شیر می داد. بچه ول می‌کرد و دست می‌ذاشت به گریه. یه بچه دو سه ساله هم گریه می‌کرد و می‌گفت:« ننه گشنمه، گشنمه...». نمی‌دونی چه حالی شدم. دلم ضعف رفت. یواش به در زدم. زن پریشون حال اومد جلو در. دم‌پختکو با بشقابش دادم بهش. دست کردم تو جیبم هر چه پول همراهم بود درآوردم و گذاشتم گوشه بشقاب. رفتم خونه.»

همین‌جور که حرف می‌زد، به بیرون نگاه می‌کرد. می‌دیدم خوش‌حال است که برف کم‌زور شده. حالا به نقد سروکله چند تا آدم میان برف‌ها پیدا شده بود. دانه‌های برف، پخش و پلا از آسمان می‌ریخت. دیگر اسمش را نمی‌شد گذاشت برف، ته‌مانده‌های برفی بود که از صبح یک کله باریده بود.

اوستام همین‌جور که به بیرون نگاه می‌کرد، یک دفعه تکانی خورد و گفت:« جعفر بدو که تند می‌ره...»

من از جلو منقل بلند شدم و دویدم بیرون، سرما دنبالم، این سرمای بی‌پیر. اوستام گفت:

« بیست تومن بده‌کاره ، هی گوشت برده، هی گفته میارم می‌دم.»

پام که تو برف رفت، شروع کردم به لرزیدن. زنیکه این چه وقت بیرون آمدن بود؟ تو که این طرف‌ها آفتابی نمی‌شدی، توی این سوز و سرما که سگ هم از لانه‌اش بیرون نمی‌آید چرا آمدی بیرون؟ آمدی که از جلو منقل آتش بلندم کنی؟ چه تند هم می‌رفت لاکردار. من هنوز دو قدم اول را برنداشته بودم که او پیچیده بود توی کوچه، با آن چادر و گالش‌های لعنتیش. آمدم تند کنم، نزدیک بود با سر بیایم روی برف، این برف نکبتی. سر کوچه که رسیدم هیچ‌کس توی کوچه نبود. خیت کرده بودم. گذاشته بودم از دستم دربرود. همه کوچه را به دو رفتم تا سر کوچه دیگر، زنیکه پیدایش نبود. دست از پا درازتر برگشتم به دکان.

اوستام گفت:

« گذاشتی از دستت دربره بی‌عرضه.»

خواستم بنشینم، خس‌ها را نشان داد:

«حالا که پاشدی کار این‌ها رو بکن دیگه.»

خس‌ها را ریختم تو لنگ و یک گره خفتی بالاش زدم و انداختمش رو پشتم. دویدم بیرون مثل سگ کتک‌خورده می‌لرزیدم، مرده‌شور. روزهایی که هوا خوب بود گوشه سسه‌ها خس‌مانده‌ها را می‌بردم خاکروبه‌دانی سر گذر. یک سوت بلبلی می‌کشیدم و سگ‌ها می‌آمدند دم‌جنبان. اما حالا کی حالش را داشت آن همه راه برود؟ همان پشت‌مشت‌ها یک گوشه‌ای ریختم و برگشتم. پاهام داشت می‌افتاد، این برف بی‌پیر. پاهام را گرفتم جلو آتش. عجب می‌چسبید. چه کیفی می‌داد. دلم می‌خواست همین‌جور فرو می‌کردم‌شان توی آتش. هنوز خوب کیفور نشده بودم که اوستام داد زد:

« باز پیداش شد. بدو که این دفعه درنره. بیست تومن و هشه‌زار بده‌کاره. لامسب نه دیگه میاد گوشت ببره، نه میاد قرض‌شو بده.»

پکرپکر آمدم بیرون، برج زهرمار. کارد بهم می‌زدی خونم درنمی‌آمد. آخر بگو تو که این طرف‌ها پیدات نمی‌شد، چه مرگت بود که حالا خودت را نشان بدهی.

سر خیابان به او رسیدم و داد زدم:

« خانم، آهای خانم...»

یک دو تا مرد برگشتند و به من نگاه کردند، مایه خجالت! با بر و بچه‌های محل خیلی‌هاشان را امتحان کرده بودیم. اگر میان هزارتاشان صدا می‌زدی:

« آهای رقیه‌خانم. آهای...». همه مردها برمی‌گشتند و به تو نگاه می‌کردند، انگار اسم همه‌شان رقیه خانم بود!

کوچه خلوت بود و صدای من مثل یک بمب افتاد توش:

« آهای‌ی‌ی‌ی‌ی...».

اما زنک اصلاَ حواسش نبود و تند‌تند می‌رفت. پیش خودم گفتم از آن پیر خرفت‌های اکبیری است. از آن گالش‌های آش‌لاشش پیدا بود. این دفعه خودم را رساندم درست پشت سرش و دادم را ول دادم:

« خانم، آهای خانم...»

یک‌هو ایستاد. برگشت و نگاهم کرد. صورتش را که دیدم جا خوردم حسابی. خوشگل و تروتازه بود و بچه‌سال. نه از آن بزک‌کرده‌هاش که تا یک باد و باران بیاید، نشود به‌شان نگاه کرد. از آن‌ها که هی دلت می‌خواهد نگاهش کنی، مقبول و تودل‌برو. چادرش را محکم به خود پیچیده بود و یک بقچه بزرگ زیر بغلش بود به اندازه یک دیگ یک منی. همین‌جور که با تعجب به من نگاه می‌کرد، پرسید:

« چی می‌خوای پسر؟»

« اوستام منو فرستاده...».

نگذاشت حرفم را تمام کنم؛ از برقی که توی چشم‌هاش افتاد، فهمیدم من را شناخته. با دل‌خوری گفت:

« برو بهش بگو لازم نکرده بود یکی رو دنبالم بفرسته، هر وقت فراهم شد خودم براش میارم.»

هیچ نخواست مثل دیگران خودش را به کوچه علی‌چپ بزند. از همان اول حالیم شد که ادا و اطواری نیست، اما این سرمای بی‌پیر، برج زهرمارم کرده بود. گفتم:« گفته تا پولو نگیرم پامو به دکون نذارم.»

نگاهی به سر تا پای من کرد. لب‌هاش لرزید:

« بچه جون، آخه خوب نیست دنبال من راه بیفتی. مردم نگاه می‌کنند، برای من خوب نیست. برو بگو هروقت پولی تو دستم اومد اول مال شما رو میارم. نمی‌خوام که پول‌شو بخورم، چند ساله مشتری‌شم.»

حسابی زهرمار بودم از بس که سردم بود:

« گفته تا پولو نگیری به دکون برنگرد. کاسبی‌ها کساده، وضع خرابه.»

زن چند لحظه ایستاد، همین‌جور نگاهم کرد. بعد بی آن‌که یک کلمه دیگر حرف بزند، سرش را انداخت زیر و تند به راه افتاد. خیال کردم که فکری به سرش زده. همیشه وقتی ساکت می‌شدند، نشانه خوبی بود. من را تا دم در خانه‌شان می‌بردند و پول را از این و آن قرض می‌کردند و بهم می‌دادند. دلم نیامد دوباره به روش بیاورم از بس زن خوبی بود. نه فحشم می‌داد، نه سنگ بهم می‌پراند، نه برایم خط و نشان می‌کشید. همین‌جور دنبالش رفتم و چیزی نگفتم. زن هم چیزی نمی‌‌گفت. ساکت بود اما مردم نگاه‌مان می‌کردند. آخرش انگار عاصی شد، ایستاد. با چشم‌های درشت سیاهش به من نگاه کرد:

« پسرجون، آخه اگر داشتم که بهت می‌دادم. هی دنبال من ندو. خوب نیست، مردم خیال بد می‌کنن. تو که بچه نیستی باید این چیزهارو بفهمی.»

صداش می‌لرزید. نمی‌دانم از سرما بود، این سرمای بی‌پدر و مادر یا چیز دیگر. من که خیال می‌کردم من را به خانه‌اش می‌برد که قرضش را بدهد، من خوش‌ خیال، دوباره شدم برج زهرمار. پاهام و گوش‌هام داشت می‌افتاد. حرف اوستام:« گذاشتی از دستت دربره بی‌عرضه...». دست گذاشتم به داد و فریاد. زن هول شد:

« آخه بی‌مروت وقتی ندارم از کجا بیارم بدم. می‌خوای آبروی من‌و پیش مردم ببری؟خیلی خوب داد نزن، فردا حتمی از یه جا فراهم می‌کنم و برات میارم به‌خدا میارم. »

خواست باز تند‌تند برود ، گوشه چادرش را گرفتم. پاهام، گوش‌هام، « گذاشتی از دستت...» . گریه‌ام گرفته بود، « بی‌عرضه».

دادم بلندتر شده بود.

وقتی مردم دور ما جمع شدند، چه رنگی به‌هم زد، مثل مرده‌ها. صداها به طرف‌داری از من بلند شد:

« بچه جون چیه؟ چرا گریه می‌کنی؟»

من دادم را بلندتر کردم. جارجار. کوچه را روی سرم گذاشتم. بعد نفهمیدم چه شد و چه گفتم که زن به من پرید، با آن دستش که آزاد بود، شروع کرد به زدن من. چه تو سرهایی، دردم آمد حسابی. اشک چشم‌هام را پر کرد. بی‌انصاف عجب محکم می‌زد و چه دست سنگینی هم داشت. هیچ‌کی آن‌جوری من را نزده بود، حتی حاج‌آقام. اشک از صورتم راه افتاد. صداها را شنیدم:

« چرا می‌زنیش زنیکه؟»

«حق نداری بزنیش، بچه گیر آوردی؟»

حیرتم گرفته بود که این دیگر چه جور آدمی است. هیچ‌وقت کار به این‌جاها نمی‌کشید. همین که مردم جمع می‌شدند سر و ته قضیه یک‌جوری به‌هم می‌آمد و قال کنده می‌شد. اما حالا می‌دیدم که زنک با آن صورت سفید سفید، همین‌جور کتکم می‌زند. اگر مردم من را از چنگش درنیاورده بودند، حسابی شل‌ و پلم کرده بود. ماتم برده بود. نه خودش را از معرکه درمی‌برد نه مثل همه یک‌جوری از من دل‌جویی می‌کرد. هی بزن، بزن. انگار دیگر حالیش نبود. میان برف‌ها، توی خیابان بقچه به بغل ایستاده بود. مردم دور ما حلقه زده بودند. راستی که گیج گیج شده بودم. هم ازش لجم گرفته بود و هم دلم به حالش می‌سوخت. کاشکی ولش کرده بودم برود. نمی‌دانی چه قیافه‌ای به هم زده بود، وای چه قیافه‌ای، چه بی‌چاره و بدبخت. میان حلقه آدم‌ها ایستاده بود و چشم‌های سیاهش پر از برق شده بود. همین‌جور می‌لرزید، مثل درختی که تکانش بدهند.

پاهام، گوش‌هام، دست‌هام. همه‌اش تقصیر این برف بود که باز شروع کرده بود به باریدن. شده بودم مثل یک سگ، یک سگ هار لعنتی. آن‌وقت چادرش را کشیدم و بقچه از زیر بغلش لیز خورد پایین. دیدم چه هولی کرد، چه دست‌پاچه شد. خواست بقچه را محکم بگیرد دستش لرزید. دستش لرزید دستش خورد به بقچه. بقچه پرید بالا مثل یک توپ فوتبال، مثل یک توپ فوتبال. روی هوا از هم باز شد. خس‌ها همان خس‌هایی که من توی کوچه ریخته بودم، همان خس‌هایی که مصدر جناب سرهنگ می‌برد برای... جلو چشم همه پخش زمین شد.

دیدم که زن چطور مثل یک فانوس تا شد، دیدم چطور تا شد و جلو خس‌ها روی زمین زانو زد و اشک صورتش را شست.

جلو دویدم. زنجموره‌ام برید. جلو دویدم و شروع کردم به جمع کردن خس‌ها. هر کدام به طرفی پرتاب شده بود. چه‌قدر از آدم‌هایی که دور ما جمع شده بودند، نفرتم گرفته بود و چقدر از خودم...

دیگر نفهمیدم چه شد، یک‌وقت دیدم که دارم همین‌طور زیر برف می‌دوم و گریه می‌کنم، این برف لعنتی...

اسفند 1341

جواب سوال را در این جا بیابید.

جمال میرصادقی

تهیه و تنظیم : زهره سمیعی – بخش ادبیات تبیان

saraz
10-08-20, 07:01
هفتمين شب

مازيار به سختي نفس مي‌كشيد. از گلويش صداي خِرخِر مي‌آمد. فقط كافي بود كمي مُچهاي لاغر سميرا را فشار دهد. اما قدرت هيچ كاري را نداشت. بي‌اختيار دهانش را باز كرده بود.

سميرا گلوي مازيار را بيشتر فشار داد. چشمهاي سميرا، ديگر عسلي نبود؛ سرخ بود. سرخ سرخ.

سميرا با صداي بلند گفت: من كه گفته بودم، يادته؟ گفته بودم مي‌آم دنبالت.

مازيار احساس مي‌كرد آخرين نفسهايش را مي‌كشد. سميرا كمي دستش را شل كرد و گفت: فردا شب منتظرم باش! قرارمون هفتمين شب بود، هفتمين شب.

صداي قهقه? سميرا در فضا پيچيد. مازيار مي‌خواست نفس بكشد، اما نمي‌توانست. دهانش را بازتر كرد. يك نفس كوتاه ...

چشمانش را باز كرد. همه جا تاريك بود. تند تند نفس مي‌كشيد. جاي دستهاي سميرا، هنوز درد مي‌كرد. از صداي نفس كشيدن خودش هم مي‌ترسيد. مي‌ترسيد سميرا در اتاق باشد. همين طور كه روي تختخواب دراز كشيده بود، آرام آرام دستش را روي تشك حركت داد. دستِ افسون را كه لمس كرد، خيالش راحت شد كه تنها نيست. قطره‌هاي درشت عرق روي پيشاني‌ مازيار نشسته بود. در تاريكي، چشمش به دنبال سميرا مي‌گشت.

- چيزي شده مازيار؟ چرا اين طوري نفس مي‌كشي؟

مازيار آرام صورتش را به سمت افسون گرداند. به سختي چيزي گفت. لوزه‌هايش انگار به هم چسبيده بودند.

- آ ... آب.

افسون دگمه آباژور را فشار داد. نور ملايمي روي زمين پخش شد. مازيار دور تا دور اتاق را نگاه كرد. از سميرا خبري نبود. نفس عميقي كشيد. همان نفسي كه در ميانه راه مانده بود. افسون ليوان آب را به مازيار داد و گفت: بازم خواب ديدي؟

مازيار نتوانست راحت آب بخورد. گلويش هنوز درد مي‌كرد. با صداي گرفته‌اي گفت: آره، دوباره همون كابوسو.

- چرا نمي‌گي چه خوابي مي‌بيني؟ آخه اين چه كابوسيه كه دست از سرت برنمي‌داره؟ درست يه هفته‌س كه ما عروسي كرديمو تو هر شب، داري كابوس مي‌بيني.

مازيار تكاني خورد و گفت:‌ يه هفته كامل؟

بعد شانه‌هاي افسون را گرفت و چند بار، محكم او را تكان داد و گفت: مگه يه هفته شده كه من و تو عروسي كرديم؟

افسون دست مازيار را كنار زد و با تعجب گفت: چه فرقي مي‌كنه؟ امشب دقيقا مي‌شه يه هفته.

شانه‌هاي مازيار پايين افتاد. نمي‌دانست چه كار كند. يك سوال ذهنش را مشغول كرده بود: يعني سميرا امشب ... اگه بياد ... يعني مي‌تونه كه منو ...

مازيار دستش را لاي موهاي پرپشت و سياهش كشيد و بلند گفت: غير ممكنه، اون هيچ كاري نمي‌تونه بكنه.

- كي؟

مازيار به افسون نگاه كرد كه به او زل زده بود. چشمهاي خمار افسون را دوست داشت. به خاطر همين چشمها، عاشقش شده بود.

مازيار بلند خنديد. يك خنده مصنوعي. دستهاي افسون را گرفت و گفت: امروز فقط بايد خوش باشيم. من احمقو ببين كه مثل يه آدم خرافي، خودمو نگران يه خواب بي سر و ته كردم. كسي نمي‌تونه منو سركار بذاره. من، مازيار آسوده، سوپر استار سينماي ايران!

افسون هم خنديد و گفت: حالا شدي مازيار خودم. حيف نيس ماه عسلمون خراب شه؟ بايد امروز حسابي خوش بگذرونيم كه وقتي برگرديم تهران، كارگردان ديگه دست از سرمون برنمي‌داره.

افسون خميازه‌اي كشيد و گفت:‌ فقط من خيلي خوابم مي‌آد. يكي دو ساعت كه بيشتر نخوابيديم.

- تو بخواب. صبحونه هم با من.

افسون لبخندي زد و خودش را روي بالش انداخت. موهاي لَخت و بلندش روي بالش پخش شد. خيلي زود خوابش برد. مازيار از روي تختخواب بلند شد و به طرف پنجره رفت. دوباره ترس و نگراني به جانش افتاد. دلش هم گرفته بود.

هوا كمي روشن شده بود. از پشت پنجره به خوبي مي‌توانست دريا را ببيند.

سميرا گفت:‌ نمي‌دونم چرا هر وقت به دريا نگاه مي‌كنم، هم مي‌ترسمو هم دلم مي‌گيره.

مازيار به چشمهاي سميرا خيره شد و گفت: مگه من مُردم كه تو از چيزي بترسي؟ واسه اينكه زنم بشي يه شهر رو به هم ريختم. اصلا نمي‌خواد به دريا نگا كني. فقط به من نگا كن، سفيد برفي!

سميرا پشت به دريا ايستاد. لبخند زد و گفت: باورم نمي‌شه. بالاخره من و تو ازدواج كرديم. هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه به خاطر يه غريبه، جلو خونواد‌ه‌م وايسَم، چه برسه به اينكه اونا رو ترك كنم. من، ديگه جز تو، كسي رو ندارم، قول مي‌دي تا آخر باهام باشي؟

مازيار به موهاي بور سميرا كه زير نور خورشيد مي‌درخشيد، نگاه كرد و گفت:‌ من عاشقم سميرا، عاشق تو! چه ضمانتي بهتر از عشق من به تو؟

سميرا روسري آبي‌اش را كمي جلو كشيد و به ماسه‌هاي ساحل چشم دوخت. هنوز لبخند گوشه لبش بود.

موجي به طرف ساحل آمد. مازيار از پنجره فاصله گرفت. نفس عميقي كشيد و گفت:‌ اجازه نمي‌دم خاطرات سميرا، ذهنمو به هم بريزه. بايد شاد و بي‌غم زندگي كنم. پس ...

سه بار بشكن زد و با هر بشكني، عددي گفت: يك، دو، سه. بهتره برم صبحونه رو آماده كنم.

خندان به طرف آشپزخانه رفت. كتري استيل را پر از آب كرد و روي اجاق گاز گذاشت. فندك را پيدا نكرد. كشوي كابينت را باز كرد. فندك همان جا بود. كنار فندك كاغذي ديده مي‌شد. مازيار كاغذ را برداشت و گفت:‌ اينو چرا يادم رفته بود. بايد افسونو غافلگير كنم. اگه اين كاغذ خريد سرويس طلا رو ببينه، ديگه مزه‌ش مي‌ره. حتما خوشحال مي‌شه كه واسه تولدش هم، يه سرويس طلا خريدم.

سميرا گفت: سرويس طلا مي‌خوام چي كار؟ مهم خودتي.

مازيار به انگشتان ظريف و بلند سميرا نگاهي كرد و با ناراحتي گفت:‌ دلم مي‌شكنه، وقتي مي‌بينم همه طلاي تو، همين حلقه نازك و باريكه. جبران مي‌كنم سميرا؛ قول مي‌دم. فقط اين ترمو صبر كن تا من واحداي آخرو پاس كنم. ديگه نمي‌ذارم با اين سختي زندگي كني.

سميرا خنديد و گفت:‌ عيبي نداره، زندگي دانشجويي هم عالمي داره.

مازيار كمي عقب رفت. خودش را در آينه قدي روي ديوار ديد. باربُد كنار آينه ايستاد و گفت:‌ اگه من اين قد و هيكل رو داشتم، ديگه غمي نداشتم. عينهو اين هنرپيشه‌هاي خارجي، خوش تيپ و خوشگلي. جماعت سينما هم كه دنبال همين چيزا مي‌گردن ديگه.

مازيار گفت:‌ بهت قول مي‌دم سميرا، خيلي زود واسه‌م كار پيدا شه. دانشجواي تئاتر آينده خوبي دارن. كارگردانا زياد سراغ تئاتريا مي‌آن.

- اَه سميرا! دست از سرم بردار. اجازه نمي‌دم اعصابمو به هم بريزي.

اجاق گاز را روشن كرد. بايد يك موسيقي تند مي‌شنيد. رپ او را از اين حال و هوا در مي‌آورد. نبايد به سميرا فكر مي‌كرد. نبايد از تهديد سميرا مي‌ترسيد. سميرا كاري نمي‌توانست بكند. سي‌دي را در ضبط گذاشت و كنترل را برداشت و دگمه playرا فشار داد. شب عروسي‌اش با افسون، فقط موسيقي رپ بود كه در باغ پخش مي‌شد. چه عروسي با شكوهي! بيشتر مهمانها راضي به نظر مي‌رسيدند، به جز چند مردِ مسن كه اين موسيقي را مناسب آن شب نمي‌دانستند. خودش و افسون تمام شب را با دوستانشان رقصيدند.

لبخندي روي لبهايش نشست. به اتاق خواب رفت و روي تختخواب، كنار افسون نشست. افسون راحت و بي خيال خوابيده بود. مازيار موهاي افسون را نوازش كرد و گفت: عزيزم، بلند شو؛ وقت صبحونه‌س.

افسون تكاني خورد و رويش را برگرداند. مازيار دوباره صدايش كرد. افسون بدون اينكه چشمانش را باز كند، با صداي ضعيفي گفت:‌ تو رو خدا، چشمام باز نمي‌شه. فقط يه كم ديگه ...

- باشه، اما فقط تا ميز صبحونه رو مي‌چينم وقت داري بخوابي. امروز بايد از شمال خداحافظي كنيم. از دريا، از جنگلو از اين ويلا. بايد برگرديم تهران.

افسون چيزي نگفت. خوابِ خواب بود. مازيار دوباره به آشپزخانه رفت. خيلي زود بساط صبحانه را آماده كرد. با خودش گفت: خب، ببينم چيزي كم و كسر نداريم. اين پنير و كره، اينم شير و خامه و شكلات صبحونه، آب پرتقال و ... آهان! تخم مرغ كمه. ولي نه، تخم مرغ لازم نيس.

سميرا گفت: اما تخم مرغ عسلي كه دوست داشتي، پس چرا نمي‌خوري؟

مازيار از سر سفره بلند شد و گفت:‌ بايد مواظب هيكلم باشم. از اين به بعد، خيلي خيلي بايد مواظب باشم.

بعد خنديد و گفت: من دارم نون هيكلمو مي‌خورم. يه آدم شيكم گنده، كه نمي‌تونه نقش يه قهرمان عاشق رو بازي كنه. نه ... نه، كارگردان نمي‌پسنده.

سميرا هم خنديد و گفت: اما فقط اون كه نيس. تو خيلي خوشگلي مازيار! مي‌دوني چرا؟

مازيار نگاهش كرد و شانه‌هايش را بالا انداخت. سميرا گفت: اون مردمكاي قهوه‌ايت كه به سياهي مي‌زنه، با اين پوست سفيد صورتت و ابروها و مژه‌هاي مشكي،‌ تركيب خيلي قشنگيه. آدمو سحر مي‌كنه.

سميرا نفس عميقي كشيد و گفت: خوشحالم مازيار. خوشحالم از اينكه مي‌بينم بلافاصله، بعد از اولين فيلمي كه بازي كردي، اين همه پيشنهاد به تو شده. حالا ديگه بيكار نيستي. واي كه اگه مامان و بابا بفهمن! حتما تا حالا فهميدن. طفلك بابام، چقدر مخالف اين ازدواج بود. همش مي‌گفت آخه يه دانشجوي بيكار چطوري مي‌خواد خرج زندگيشو در بياره. اونم يه دانشجوي مطرب.

سميرا خنديد. اشك در چشمانش جمع شد. گفت: يادته؟ به تو مي‌گفت مطرب ...

مازيار با عصبانيت دستش را به ديوار كوبيد. درد در تمام دستش پيچيد. فكر سميرا لحظه‌اي او را آرام نمي‌گذاشت. بايد كاري مي‌كرد. خيلي زود لباسش را عوض كرد. سوئيچ زانتيا را برداشت و از ويلا بيرون رفت. سوار ماشين شد. خودش هم نمي‌دانست مي‌خواهد چه كند. اصلا مي‌خواست كجا برود؟ نمي‌دانست. فقط بايد مي‌رفت. شايد اگر در يك جاي شلوغ قرار مي‌گرفت، آرام مي‌شد.

پارك بزرگ وسط شهر، پر از جمعيت بود. چادرهاي مسافرتي، با فاصله كمي از هم ديده مي‌شدند. مازيار از ماشين پياده شد و به طرف پارك رفت. زن جواني كه كالسكه بچه‌اش را هل مي‌داد، نگاهش كه به مازيار افتاد به زن كنار دستش گفت: اِ! نگا كن! اين مازيار آسوده‌س. بيا بريم ازش امضاء بگيريم. ديشب فيلمشو ديديم، امروز خودشو ...

مازيار قدمهايش را تند كرد و از زنها دور شد. عينك آفتابي‌اش را زود به چشمش زد. اگر مجبور نبود به ميان جمعيت نمي‌رفت. از اين كه هر جا مي‌رسيد بايد لبخند مي‌زد و امضاء مي‌داد، حالش به هم مي‌خورد. همان كاري كه روزهاي اول از آن لذت مي‌برد.

روي نيمكتي نشست. عينكش را كمي جلو كشيد. دختر جواني روبه‌رويش ايستاد. صورت دختر مثل يك بوم نقاشي، پر از رنگ بود. دختر تبسم كرد و به مازيار چشمك زد.

سميرا چشمكي زد و گفت: مازيار! ديگه كم كم دارم مي‌ترسم. اين قدر معروف شدي كه همه جا حرف تو رو مي‌زنن. مخصوصا دخترا و زناي جوون. من كه مثل چشمام به تو اطمينان دارم؛ به قول خودت، به خاطر من يه شهرو به هم ريختي. پنج ساله زنت شدم، ديگه خوب مي‌شناسمت. اما راستش، وقتي مي‌بينم همكاراي زنت، تو رو با اسم كوچيك صدا مي‌كنن، حس بدي بِهِم دست مي‌ده.

مازيار دستش را روي گردنش گذاشت. فكر مي‌كرد كه در خواب، سميرا آن قدر گلويش را فشار داده كه جاي انگشتهايش مانده بود.

سردش شد و لرزش گرفت. هوا هنوز سرد نشده بود. تازه هفته دوم مهر بود. مازيار از روي نيمكت بلند شد. دختر جوان رفته بود. لرزش بيشتر شد. زن و مرد جواني، روي نيمكتي كه او نشسته بود، نشستند. مرد حرف مي‌زد و زن مي‌خنديد. مثل اينكه تازه عروسي كرده بودند. مازيار به طرف ماشينش رفت. سرش درد مي‌كرد. انگار مي‌خواست بتركد. زود در ماشين را باز كرد و روي صندلي نشست. به سوئيچ نگاه كرد. بايد به كجا مي‌رفت و چه مي‌كرد؟ احساس خفگي كلافه‌اش كرده بود. درِ ماشين را باز كرد تا نفس بكشد. صداي بلندي را شنيد. تكاني خورد.

- هو الاغ! حواست كجاس؟

مازيار با نگراني روبه‌رويش را نگاه كرد. مرد جواني روي زمين افتاده بود و كنارش هم دوچرخه‌اي. مرد پايش را گرفته بود و ناله مي‌كرد. با عصبانيت گفت: هنوز حاليت نيس قبل از اينكه درِ ماشينو باز ‌كني، دور و برتو نگا كني؟

مازيار ماشين را روشن كرد و به سرعت دور شد. دوست داشت گريه كند يا داد بزند. اگر سميرا راست گفته بود و به سراغش مي‌رفت ...

- راستي راستي دارم ديوونه مي‌شم ها!

صداي تلفن همراهش بلند شد. گوشي را نگاه كرد. اسم افسون را كه ديد، دگمه گوشي را فشار داد و گفت:‌ جانم!

افسون با ناراحتي گفت:‌ هيچ معلومه سر ظهري كجايي؟ خدا رحم كرد كه بلند شدم و زير كتري بي آبو خاموش كردم. بيا خونه ديگه.

- باشه، مي‌آم.

تلفن را قطع كرد. چيزي به ذهنش رسيد. بايد حتما به سراغ يك روانپزشك مي‌رفت. شهر خيلي بزرگ نبود. خيلي زود مي‌توانست مطب يك روانپزشك را پيدا كند.

سميرا داروهايش را به مازيار نشان داد و گفت: هيچ وقت فكر نمي‌كردم، مجبور شم برم پيش يه روانپزشك. به اصرار دوستم رفتم. اما داروهاشو نمي‌خورم. من كه ديوونه يا رواني نيستم. تازه اول جوونيمه. اگه يادت مونده باشه، فردا تولدمه. تولد بيست و شيش سالگي‌م‌. دكتر نفهم، به من مي‌گه اگه مراقب خودت نباشي، حتما افسردگي مي‌آد سراغت.

سميرا بلند خنديد و بعد گريه كرد. صورتش خيلي لاغر شده بود. گفت: مازيار، تو رو خدا، منو اين قدر تنها نذار. شبا زودتر بيا خونه. اصلا چرا واسه يه فيلم بايد بري شهرستانو من اين قدر تنها بمونم. اگه راضي مي‌شدي كه بچه‌دار شيم كمتر احساس تنهايي مي‌كردم. كاش اقلا پدر و مادر تو زنده بودن. خدايا! چقدر دلم واسه مامان و بابام تنگ شده ...

مازيار خجالت كشيد به سميرا بگويد كه طلاق، بهترين راه است.

تابلوي بزرگي را ديد كه با خط درشتي روي آن نوشته شده بود:‌ ساختمان پزشكان.

سرش را از پنجره بيرون كرد. چند تابلوي كوچك‌تر، پشت سر هم قرار داشتند. نوشته تابلوها را خواند: دكتر گوش و حلق و بيني، چشم، اطفال ... روانپزشك ...

خوشحال شد. پيش خودش گفت:‌ حتما روانپزشك، اسرار منو حفظ مي‌كنه. دكتر محرم اسرار بيمارشه.

چشمش كه به درِ بسته ساختمان افتاد،‌ سرش را روي فرمان گذاشت. فراموش كرده بود كه آن روز، جمعه است. ديگر نمي‌دانست چه كار كند. فرصت زيادي نداشت. حال بدي داشت. گاهي حس مي‌كرد بدنش گر گرفته و گاهي لرزش مي‌گرفت.

- مي‌رم خونه. اصلا بايد برم پيش افسون. بايد خودمو واسه نقش جديدم آماده كنم. اما اگه سميرا ...

پايش را روي پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. ماشين از جا كنده شد. صداي سميرا در گوشش مي‌پيچيد. صورتش هم، جلو چشم مازيار، مي‌آمد و مي‌رفت. صداي بوق وحشتناكي او را به خود آورد. ماشيني از روبه‌رو مي‌آمد. مازيار هول شد. گاز را بيشتر فشار داد. اما اين راننده پيكان بود كه پيكان را كنار كشيد و راه، باز شد. مازيار ماشين را كناري نگه داشت. دستهايش مي‌لرزيد. سرش را به صندلي ماشين تكيه داد و گفت: اگه اين دكتر لعنتي، امروز مطب بود، بهش مي‌گفتم كه من هيچ تقصيري نداشتم. سميرا خودش بايد مي‌فهميد كه ما به درد هم نمي‌خورديم. اصلاً ما خيلي زود ازدواج كرديم. من اون موقع همش بيست و چهار سالم بود. سميرا هم كه بيست و يه سال بيشتر نداشت. باباش درست مي‌گفت كه ما دو تا مناسب هم نيستيم. دكتر، بايد زندگي كرد. بايد خوش بود. ازدواج يعني تعهد، يعني زيبايياي ديگه رو نديدن، يا ديدن و چشم پوشيدن. اما مگه مي‌شه وقتي دور و برت، افسون و امثال اون هس.

صداي موزيك تندي به گوشش رسيد. زنگ تلفنش بود.

- مي‌آم افسون، همين دور و برم. يه كم كار دارم.

افسون با ناراحتي گفت: داره غروب مي‌شه. آخه كجا بي خبر ...

- تا يه ساعت ديگه پيشتم. سرم خيلي درد مي‌كنه. حالم اصلاً خوب نيس. بايد باهات حرف بزنم.

قبل از اينكه افسون چيزي بگويد تلفن را قطع كرد و به طرف ويلا حركت كرد.

افسون شال نازكش را كه داشت از روي سرش مي‌افتاد، كمي جلو كشيد و گفت: ويلاي شمال كه هيچي، تو خونه تهرانت هم نمي‌آم. مگه اينكه ازدواج كنيم. دوست ندارم فردا، فيلمم تو كشور پخش شه. همينم مونده كه فيلمم بيفته دست بابام. اصلاً تو چرا نمي‌خواي ازدواج كني؟ سه ساله كه تنهايي.

مازيار نمي‌توانست به افسون بگويد كه ازدواج، دست و پايش را مي‌بندد. البته اين سه سال هم، تنهاي تنها نبود ...

به ويلا رسيد. از ماشينش پياده شد. حالت تهوع داشت. سردرد امانش را بريده بود. هوا تاريك شده بود.

امواج به سنگهاي كنار ساحل مي‌خوردند و برمي‌گشتند. كارگردان گفت: حالا فقط تو ساحل قدم بزنيد، در سكوت كامل.

كسي به طرف كارگردان دويد و گفت: صبر كنين!

همه به او نگاه كردند. باربد بود. به چشم‌هاي مازيار نگاه نكرد. غمگين به نظر مي‌رسيد. صدايش انگار از ته چاه مي‌آمد. گفت:‌ مازيار، بايد برگردي تهران، همين حالا.

كارگردان جلو آمد و گفت: واسه چي؟ اونم تو اين موقعيت.

باربد با صداي بلندي گفت: بايد بره. زنش ...

مازيار جلو او ايستاد و گفت: زنم ... سميرا چي؟

- مي‌گم. تو راه همه چيزو برات تعريف مي‌كنم. بي‌انصاف، آخه چرا تلفنتو خاموش كردي؟ هيشكي بهت دسترسي نداره.

مازيار يقه باربد را گرفت و گفت: همين حالا بگو.

باربد كمي مِن مِن كرد و بعد گفت: خودكشي كرده، با يه مشت قرص.

كارگردان با ناراحتي پرسيد: حالا حالش چطوره؟

مازيار روي تخته سنگي ايستاد. متوجه مد دريا شد. بغض راه گلويش را بسته بود. آهسته و بي‌صدا گريه كرد.

جنازه سميرا را كه ديد گريه‌اش گرفت. مادر سميرا ضجه مي‌زد. پدر سميرا به طرف مازيار رفت. پدرش چقدر پير شده بود. سيلي محكمي به مازيار زد و با عصبانيت گفت. تو دخترمو از من گرفتي، تو مريضش كردي، تو اونو كشتي قاتل! ازت شكايت مي‌كنم.

از آن به بعد، ديگر مازيار براي سميرا گريه نكرد و حالا دوباره گريه‌اش گرفته بود. مازيار همان طور كه رو به دريا ايستاده بود با صداي بلند گفت: واسه چي يه هفته‌س به خوابم مي‌آيي و تهديدم مي‌كني. اما من كه مي‌دونم، اينا همش خيالاته. فقط به خاطر اين يادداشت لعنتيه كه خواب و خوراك بهم حروم شده.

مازيار از جيب شلوارش، كاغذ تا شده‌اي را درآورد و آن را رو به دريا گرفت.

مازيار دست در جيب كتش كرد و گفت:‌ پدر جان! فقط بذار جيب اين يكي رو هم بگردم، بعدش همه اين لباسا مالِ تو. نگا كن! بيشترش نوئه. همين كتي كه دستمه يه بار بيشتر نپوشيدم.

مازيار نگفت كه اين كت را وقتي با سميرا به محضر رفتند پوشيد. كاغذي در جيب كت بود. آن را در آورد و باز كرد. نامه سميرا بود. چه خط زيبايي!

با عصبانيت گفت: چرا بايد اين نامه لعنتي، سه سال بعد از مرگت، نزديك عروسي من و افسون به دستم برسه. تو واسه من نقشه كشيدي. خودت مي‌دونستي كه يه روز، همه اون چيزايي رو كه ربطي به تو داشته، دور مي‌ريزم. يه روز كه مي‌خوام يه زندگي جديدي رو شروع كنم. واسه همينم نامه رو، تو جيب كت قديميم گذاشتي. از شبي كه اين نامه رو خوندم دلم ريش شد. چرا خودتو كشتي. كاش طلاق مي‌گرفتي. كاش...

مازيار نامه را ريز ريز كرد و گفت: توي نامه‌ت منو تهديد كردي كه اگه ازدواج كنم، به جاي همه بدي‌هايي كه من در حقت كردم هفتمين شب عروسي مي‌آي و منو مي‌كشي؟ اما تو يه مرده بيشتر نيستي.

موجي از وسط دريا به طرف ساحل آمد. صداي ديگري شنيده نمي‌شد. مازيار وحشت كرد. براي اولين بار بود كه از ديدن دريا مي‌ترسيد. براي لحظه‌اي از سكوت و تاريكي و تنهايي ‌ترسيد. قلبش تير كشيد. مي‌خواست برگردد. اما پايش روي تخته سنگ خيس، ليز ‌خورد. فرياد ‌كشيد. سرش محكم به تخته سنگ ‌خورد و ديگر چيزي نفهميد.

موج آمد و او را به ميان دريا ‌برد.



مهديه ارطايفه - بخش ادبيات تبيان

saraz
10-08-23, 00:55
طناب(داستان)

Katherine Anne porter


بعد از سه روز که به حومه ی شهر اثاث کشی کرده بودند، با یک سبد پر از خواربار و یک کلاف طناب 24 متری، قدم زنان از روستا به خانه بر می گشت. زن در حالی که دست هایش را با پیشبند سبزش خشک می کرد از خانه بیرون آمد؛ انگار منتظرش بود. موهایش به هم ریخته و بینی اش از آفتاب سوختگی قرمز شده بود؛ مرد می گفت که او شبیه زن های دهاتی است. زن هم می گفت که او شبیه شخصیت های روستایی نمایش نامه هاست، چون پیراهن پشمی خاکستری رنگش به تن اش چسبیده بود و کفش های سنگین اش هم همیشه خاکی و کثیف بود.

آیا قهوه را می آورد؟ زن تمام طول روز منتظر قهوه بود. آن ها فراموش کرده بودند که همان روز اول، سفارش شان را از فروشگاه تحویل بگیرند.

ای وای، نه، یادش رفته بود. خدای من، مجبور بود دوباره برگردد. درست است، اگر نداشتن قهوه این قدر آزار دهنده بود. مجبور بود دوباره برگردد؛ اگر چه مرد فکر می کرد که بقیه چیزها را خریده است. به نظر زن علت فراموشی این بود که مرد اصلاً قهوه نمی خورد. اگر خودش قهوه خور بود، امکان نداشت آن را فراموش کند. اگر سیگارشان تمام می شد چه؟ ناگهان زن طناب ها را دید. طناب برای چه؟ مرد فکر کرده بود که ممکن است برای پهن کردن لباس و چیزهای دیگر مورد استفاده قرار گیرد. مسلماً زن از او می پرسید که آیا آن ها می خواهند رخت شورخانه راه بیندازند؟ 50 متر طناب، آن جا، جلوی چشمانش آویزان بود. واقعاً چرا به آن توجهی نکرده بود؟ آن ها مانند لکه ای در مقابل چشمان زن خودنمایی می کرد.
مرد می گفت که او شبیه زن های دهاتی است. زن هم می گفت که او شبیه شخصیت های روستایی نمایش نامه هاست ...

مرد فکر می کرد طناب ممکن است برای خیلی چیزها مورد استفاده قرار گیرد. زن می خواست بداند مثلاً در چه مواردی. مرد چند ثانیه فکر کرد ولی بی نتیجه بود. می توانستند منتظر بمانند و ببینند، این طور نیست؟ در جایی که آن ها زندگی می کنند، ممکن است به همه نوع خرت و پرت عجیب و غریب نیاز پیدا کنند. زن گفت همین طور است؛ اما همان لحظه فکر کرد: وقتی که هرپنی برای آن ها ارزش فوق العاده ای دارد، خریدن بیش از اندازه ی طناب، خنده دار به نظر می رسد. همین، منظور دیگری نداشت. بالاخره هم متوجه نشد که چرا مرد فکر کرده بود که به طناب احتیاج دارند.

آها، هارت و پورت ، طناب خریده بود فقط به این دلیل که دلش می خواست، همین. زن فکر می کرد که همین دلیل کافی بود و نمی توانست بفهمد که چرا مرد، از ابتدا این را نگفته بود. بدون شک 24 متر طناب، مورد نیاز است، صدها مورد دیگر پیش خواهد آمد که زن در حال حاضر حتی فکرش را هم نمی تواند بکند. البته، همان طور که مرد گفته بود، در مناطق اطراف شهر، همیشه چنین موارد غیرمنتظره ای وجود دارد.

اما زن از داشتن قهوه کمی ناامید شده بود. وای، نگاه کن، تخم مرغ ها را ببین! خدای من، همه ی آن ها شکسته اند! مرد چه چیزی را روی آن ها قرار داده بود؟ آیا او نمی دانست که تخم مرغ نباید فشرده شود؟ شکسته؟ مرد می خواست بداند که چه کسی آن ها را شکسته است. چه حرف احمقانه ای! او آن ها را همراه با چیزهای دیگر داخل سبد آورده بود. اگر آن ها شکسته اند، حتماً تقصیر فروشنده بوده است. او بهتر می دانست که نباید هیچ چیز سنگینی روی تخم مرغ ها بگذارد. زن مطمئن بود که آن چیز سنگین، طناب بوده است. طناب ها سنگین ترین چیز داخل سبد بودند. وقتی مرد از راه رسید، زن خودش دید که طناب ها در یک بسته ی بزرگ، روی چیزهای دیگر بود. مرد آرزو می کرد که ای کاش تمام دنیای پهناور شهادت بدهد که این موضوع حقیقت ندارد؛ او طناب ها را در یک دست و سبد را در دست دیگرش گرفته بود، پس فایده آن دو چشم برای زن چه بود؟ به هر حال، تنها چیزی که زن می توانست ببیند این بود که هیچ تخم مرغی برای صبحانه نداشتند. حالا مجبور بودند تمام آن ها را برای شام بپزند. خیلی بد شد، چون او تصمیم گرفته بود که برای شام استیک درست کند. از آن گذشته، یخ نداشتند که گوشت را در آن نگه دارند. مرد می خواست بداند که چرا زن دست از شکستن تخم مرغ ها بر نمی دارد و آن ها را در یک جای خنک نمی گذارد.

جای خنک! اگر مرد می توانست یک جای خنک پیدا کند، زن خوشحال می شد که تخم مرغ ها را در آن جا قرار دهد. مرد فکر کرد: در این صورت آن ها می توانند گوشت را همزمان با تخم مرغ ها درست کنند و سپس دوباره آن را برای فردا گرم کنند. این حرف، زن را عصبانی کرد. گوشت گرم شده، آن هم وقتی که می توانستند آن را تازه بخورند. وای! حتی استیک هم باید دست دوم و از شب مانده باشد. مرد قدری شانه های زن را ماساژ داد. «خیلی مهم نیست عزیزم، این طور نیست؟» بضی اوقات که سرحال بودند، مرد شانه های زن را ماساژ می داد و زن هم زیر لب احساس رضایت خود را نشان می داد. ولی این بار زن عصبانی شد و تقریباً به سمت او چنگ انداخت. مرد می خواست بگوید که آن ها مطمئناً می توانند قضیه را به سادگی حل کنند که زن ناگهان به سمت او حمله ور شد و گفت اگر بگوید که می تواند مسئله را به سادگی حل کنند، سیلی محکمی به او خواهد زد.
مرد چه چیزی را می خواست بداند؟ این که آیا زن متوجه بود که داشت احمقانه رفتار می کرد؟ چرا زن، او را یک ابله سه ساله فرض می کرد؟ تمام مشکل زن این بود که خیلی سر و صدا و داد و قال می کرد؛

مرد که از عصبانیت برافروخته و سرخ شده بود، حرفش را خورد، طناب ها را برداشت و آن ها را روی تاقچه گذاشت. ولی زن اجازه نمی داد که طناب ها روی تاقچه باشند. آن جا جای شیشه ها و قوطی ها بود؛ به هیچ وجه او اجازه نمی داد که آن جا پر از طناب شود. هنگامی که در شهر بودند، تمام به هم ریختگی های آپارتمان شان را تحمل کرده بود، ولی الان می خواست که هر چیزی مرتب و منظم، سر جای خود باشد.



پس در این صورت، مرد می خواست بداند که چرا میخ و چکش آن جا بود؟ و این که چرا زن آن ها را آن جا گذاشته بود، در صورتی که می دانست که مرد برای تعمیر پنجره ها به آن ها نیاز داشت؟ زن خیلی آهسته کار می کرد و با عادت احمقانه ی تغییر دادن جای وسایل و پنهان کردن آن ها، همه چیز را به هم می ریخت.

اگر زن واقعاً مطمئن بود که مرد، همین تابستان، قصد تعمیر کردن پنجره ها را دارد، از مرد عذرخواهی می کرد و حتی میخ و چکش را همان جا وسط اتاق رها می کرد؛ جایی که در تاریکی، خیلی راحت در پای شان فرو رود. الان هم اگر مرد، آن جا را مرتب نمی کرد، زن تمام آن وسایل را به درون چاه می ریخت.

بسیار خب، بسیار خب – آیا می توانست آن ها را داخل کمد قرار دهد؟ البته که نه، آن جا جای جارو و خاک انداز و زمین شوی بود. چرا مرد جای دیگری بیرون از آشپزخانه ی زن، برای طناب هایش پیدا نمی کرد؟ آیا او فراموش کرده بود که در این خانه، هفت اتاق متروک وجود داشت و فقط یک آشپزخانه؟

مرد چه چیزی را می خواست بداند؟ این که آیا زن متوجه بود که داشت احمقانه رفتار می کرد؟ چرا زن، او را یک ابله سه ساله فرض می کرد؟ تمام مشکل زن این بود که خیلی سر و صدا و داد و قال می کرد؛ او باید کمی ملایم تر برخورد می کرد. مرد آرزو کرد که ای کاش چند تا بچه داشتند و زن می توانست کمی از عصبانیت اش را سر آن ها خالی کند. شاید در این صورت او می توانست کمی آرامش داشته باشد.

در این هنگام چهره ی زن تغییر کرد و به مرد یادآوری کرد که قهوه را فراموش کرده و به جای آن یک تکه طناب به دردنخور خریده است. وقتی به همه ی چیزهایی که برای آبرومند ساختن محل زندگی شان نیاز داشتند، فکر کرد، دلش می خواست فریاد بزند، همین. زن آن چنان ناراحت، شکست خورده و ناامید بود که مرد باورش نمی شد که فقط یک تکه طناب باعث این همه سر و صدا شده باشد. به خاطر خدا، موضوع چیست؟

وای، ممکن بود، لطفاً، مرد برای مدت فقط پنج دقیقه ساکت شود و از جلوی چشمانش دور شود؛ البته اگر می توانست؟ بله البته که می توانست تا هر زمانی که او می خواست، مرد بیرون از خانه می ماند. خدای من، هیچ چیز برای مرد بهتر از این نبود که برود و هرگز هم بازنگردد. زن نمی توانست بفهمد که چه چیز همسرش را در خانه نگه داشته است. فرصت خوبی بود. زن، این جا، کیلومترها دور از راه آهن، با جیب خالی، در یک خانه ی نیمه خالی گیر افتاده بود؛ دنیایی از کار هم روی سرش ریخته بود که باید انجام می داد. فرصت خوبی برای مرد به نظر می رسید تا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. زن متعجب بود که چرا مرد، مثل همیشه تا وقتی که همه ی کارها انجام شود و همه چیز مرتب و منظم شود در شهر نمانده بود. این عادت همیشگی اش بود.

ادامه دارد ...



نوشته ی کاترین آن پورتر/ترجمه ی مریم خردمند – فاطمه فولادی

تنظیم برای تبیان : زهره سمیعی

glare
10-08-23, 08:18
از : شل سیلور استاین



http://f461.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f189855%5fAIDHtEQAAUk2TGvbRgCfbRnb OMg&pid=2.2&fid=Inbox&inline=1



آرزوهایی که حرام شدند



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند



به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم



لستر هم با زرنگی آرزو کرد



دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد



بعد با هر کدام از این سه آرزو



سه آرزوی دیگر آرزو کرد



آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی



بعد با هر کدام از این دوازده آرزو



سه آرزوی دیگر خواست



که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...



به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد



برای خواستن یه آرزوی دیگر



تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...



۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو



بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن



جست و خیز کردن و آواز خواندن



و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر



بیشتر و بیشتر



در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند



عشق می ورزیدند و محبت میکردند



لستر وسط آرزوهایش نشست



آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا



و نشست به شمردنشان تا .......



پیر شد



و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود



و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند



آرزوهایش را شمردند



حتی یکی از آنها هم گم نشده بود



همشان نو بودند و برق میزدند



بفرمائید چند تا بردارید



به یاد لستر هم باشید



که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها



همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

iman taha
10-08-24, 05:19
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...

iman taha
10-08-24, 05:25
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

yaradan
10-08-24, 09:14
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم

saraz
10-08-26, 06:58
امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:...

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

منبع (http://dastanak.com/1389/05/30/post-316/)

saraz
10-08-26, 07:06
دزد جوانمردی!

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...

اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

منبع : سایت داستانک

amin ansari
10-08-28, 01:58
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...

amin ansari
10-08-28, 02:02
دو خط موازي


دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

M&M2
10-08-28, 21:39
دختر کوچکى با معلمش درباره داستان حضرت یونس بحث مى‌کرد.


معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.


معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟


دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .

.................................................. .........................................
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست .


در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا

مواظب سيب‌هاست

saraz
10-08-29, 06:55
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

saraz
10-08-29, 07:19
بیسکوییت

زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

saraz
10-08-29, 07:21
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند... اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده. اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده‌اند...

saraz
10-08-29, 07:26
یک شیطان به شیطان دیگر می گوید : ان مرد مقدس وافتاده ای که در حال

قدم زدن است را می بینی پس به ان سمت میروم تا روحش را تسخیر کنم.

شیطان دوم میگوید: او به سخنان تو گوش نخواهد داد، چرا که فقط به چیزهای

مقدس توجه و دقت میکند.

اما شیطان اولی که چون همیشه حیله گر وفریبکار بود، همانند جبرئیل مقرب

لباس پوشیده ودر مقابل ان مرد ظاهر گردید و گفت: آمده ام تا به شما کمک کنم.

مرد مقدس پاسخ داد: شاید شما مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اید. من در زندگی

کاری نکرده ام که سزاوار دیدن یک فرشته باشم.

و بدون انکه متوجه باشد که از چه دامی گریخته است به راهش ادامه داد.

(کویلو_مکتوب)

saraz
10-08-29, 07:27
راز موقیت در زندگی

راز موفقیت در زندگی
راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه ی رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول 6 ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این6 ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن یک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با همان تک فن همه ی حریفان خود را شکست بدهد!
3 ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات انتخاب کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت : (( دلیل پیروزی تو آن بود که اولاً به آن یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن،گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

saraz
10-08-29, 07:41
مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

M&M2
10-08-30, 21:14
چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی برای امتحانشون نداشتند٬ روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند٬ سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند٬ مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين چهار نفر از طرف استاد برگزار بشه. آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ و خطير سه روز تمام به امر شريف خر زنی مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند! استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها بدليل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميکنند. امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

۱-نام و نام خانوادگی(۲نمره)
۲-کدام لاستيک پنچر شده بود:(۱۸ نمره)
الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب

saraz
10-08-31, 06:28
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!



من این داستانو از اینجا (http://www.mstory.mihanblog.com/post/243)برداشتم

saraz
10-08-31, 06:37
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


من این داستانو از اینجا (http://www.mstory.mihanblog.com/post/246) برداشتم

saraz
10-08-31, 06:41
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت.
پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن".



در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!


زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم در ماشین را باز کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"


سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

iman taha
10-08-31, 08:36
عالم فروتن ...


گويند که زماني در شهري دو عالم مي زيستند . روزي يکي از دو عالم که بسيار پرمدعا بود ? کاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت :


اين کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت :


و اين دانه گندم هم فلان عالم است !


و شروع کرد به تعريف از خود .


خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد :


آن يک دانه گندم هم خودش است ? من هيچ نيستم...

saba_r
10-08-31, 17:46
راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند?!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم "اثر پائولو كوئیلو

M&M2
10-08-31, 19:18
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبتمی کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر موردآن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی کهما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از اینبابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
.پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اوردهام.

iman taha
10-08-31, 22:41
روزی استادی در کلاس درس منطقسئوالی طرح کرد و
دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: جناب استاد ، آیا شما واقعا چیزی در موردموضوع این درس می دانید؟
[]استاد جواب داد: بله حتما. درغیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم
[دانشجوادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس رابدهید استادقبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجوبدهد
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد

قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست

همسر شما یک دوست - پسر ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی

saraz
10-09-01, 05:52
شیر یا خط

جنگ عظیمی بین دو کشور در گرفته بود .ماه ها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت. سربازان دو طرف خسته شده بودند. فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته، دو دل بودند .
فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود، توضیحاتی به آنها داد. سپس سکه ای از جیب خود درآورد و گفت: " سکه را بالا می اندازم، اگر شیر آمد پیروز می شویم و اگر خط آمد شکست می خوریم. " سپس سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان با دقت، حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید. " شیر " آمده بود. فریاد شادی سربازان به هوا برخاست. فردای آن روز، با نیرویی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: " قربان، آیا شما واقعا می خواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید؟"
فرمانده لبخندی زد و گفت: " بله " و سکه را به او نشان داد .
هر دو طرف سکه شیر بود


من این داستانو از اینجا آوردم (http://www.shabederaz.blogsky.com/)

saraz
10-09-01, 05:56
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید: آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟
می گویم البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم؟
چقدر باید بگیرم؟
کی وقت نهار است؟
چه موقع کار را تعطیل کنم؟
خدا می گوید: سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی
(( شل سیلور استاین ))

saraz
10-09-01, 06:16
عروسک

وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود. با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم. دنبال یک عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد.
در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد. چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند. پسر پیش خانمی رفت و گفت: عمه جان مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟ و عمه اش با بی حوصلگی گفت: گفتم که پولمان کم است و سپس رفت تا چند شمع بخرد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد آن را برگرداند. با دودلی پیش آن رفتم و گفتم: پسر جان این عروسک را برای چه می خواهی؟
جواب داد: من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم. خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب کریسمس این را برایش بیاورد.
_ خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.
_ نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود باید این را به مادرم بدهم تا برای او ببرد.
_ مگر خواهرت کجاست؟
_ او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها نباشد.
انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم اما پدرم می گوید که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود و سرش را پائین انداخت. به آرامی دستم را به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟ او با میل پولها را به من داد: فکر نمی کنم، عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است. من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم: اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری. پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!
بعد رو به من کرد و گفت: مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می توانم برای او گل هم بخرم؟ اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: بله عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر. چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم. ناگهان به یاد خبری افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده بود. دختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود! اصلا نمی دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، چند شاخه رز سفید و یک عکس بود...

saraz
10-09-01, 06:22
9 قهرمان


چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک ( المپیک معلولین ) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.
ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت: این دردت رو تسکین میده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

saraz
10-09-01, 06:25
دیوار نا مرئی
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اونطرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نذاشت .

saraz
10-09-01, 06:26
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت بهخانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

saraz
10-09-01, 06:28
گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی که چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت.
گفت: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم. زشتی جرم من است.
خدا هیچ نگفت.
گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست.
خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.
خدا گفت: دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است.
دوست داشتن، کاری ست آموختنی و همه کس، رنج آموختن را نمی برد.
ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.
مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است و من زیبایم، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره، هر چه که هست، نیکوست.
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین نباش.
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

saraz
10-09-01, 06:30
روزی دروغ به حقیقت گفت: مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد.
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد.
دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت.
از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

saraz
10-09-01, 06:32
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

saraz
10-09-01, 06:33
بد کاری هنگام مرگ ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت:«کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند، خوب فکر کن»
مرد به خاطر آورد که یکبار در جنگلی قدم می زد عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای اینکه عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود. ملکه لبخندی بر لب آورد ودر این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل کرد تا به مرد اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار بر گشت و آنها را به پایین هل داد ودر همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ باز گشت.


آنگاه شنید که ملکه می گوید: «شرم آور است که خود خواهی تو همان تنها خیر تو را به شر مبدل کرد»

saraz
10-09-01, 06:35
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.
اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود.
مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید.
بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.
این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ.

saraz
10-09-01, 06:37
دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیرتر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.
وقتی فرشته جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی؟
او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند».
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.
بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند. گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟
آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.
از آنجا که آنها بسیار بددل و حریص بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم.
جوان همانطور که گفتم: «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند» و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

saraz
10-09-01, 06:39
یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.
او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود، بی اختیار ایستادم.
مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود.
مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد.
رفتار وی گیجم کرد.
به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است.
دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.

فرزانه یاوری
10-09-01, 07:28
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قور باغه دیگر گفتند که چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه ، این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید شما خواهید مرد . بالا خره یکی از دو قورباغه دست از تلاش برداشت و بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از گودال خارج شد .

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قور باغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های مارا نشنیدی؟ معلوم شد که قور باغه نا شنواست . در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران اورا تشویق می کنند

saraz
10-09-04, 04:58
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .

saraz
10-09-04, 05:01
پس از آنکه سپاهیان تیرداد پادشاه ایران ، ارتش یونان را به عقب راند و سلوکوس فرمانروای آنها را به بند کشید در شهر صددروازه ( دامغان امروزی ) بخاطر این پیروزی ارزشمند جشن و پای کوبی بزرگی برپا شد . در میان بزم اشک دوم دید گروهی تن پوش رزم آوران شکست خورده یونانی را بر تن نموده و مردم را می خندانند . پادشاه ایران دستور داد آنها را گرفته و در بند بیندازند . آن شب فرمانروای ایران به مردم گفت : فرزندان ما جانانه جنگیدند و در راه ایران کشته شدند جنگجویان یونانی هم مسخره نبودند و اگر می توانستند یک ایرانی را هم زنده نمی گذاردند آنها به خاطر کشورشان کشته شدند و ما پیروز . خندیدن بر سپاه در هم شکسته آنها در خوی ما نیست .
ارد بزرگ متفکر فرهیخته کشورمان می گوید : فرومایگان پس از پیروزی ، همآورد شکست خورده خویش را به ریشخند می گیرند .

iman taha
10-09-06, 02:56
:'(:'(:'(:'(:'(:'(


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ..... (http://www.sharghi.net/). (http://www.naztarin.com/). (http://www.kafkon.com/). (http://www.salamirani.com/). (http://www.khobtarin.com/). (http://www.shadtarin.com/). (http://www.naztarin.ir/)


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

M&M2
10-09-06, 18:03
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر




پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBIو افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکاراین بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .


در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

iman taha
10-09-08, 10:47
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.



وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.

بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟

مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري.

تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.

M&M2
10-09-08, 19:31
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...
در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون

محجوب دلجو
10-09-08, 23:57
سوال داشتم می خواستم بدونم که رمانهای فریدون ادیب یغمایی نویسنده معاصر را میشناسید لطفا اگر میشناسید انهارا برای من بنویسید ممنون

محجوب دلجو
10-09-09, 00:18
سلام سوال داشتم می خواستم بدونم رمانهای فریدون یغمایی نویسندی معاصررا می شناسید لطفا اگر می شناسید برای من ارسال کنید ممنون:blushing:

M&M2
10-09-09, 18:36
روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند. سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند. سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی ماست داخل آب بکنی!

چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند

saraz
10-09-12, 05:34
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .



دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است .

آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد .

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .





فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان .

سخنان پادشاه ایران فرورتیش نشان می دهد زمامداران ما از آغاز تلاش می نمودند نان مردم را تامین کنند .

emami
10-09-12, 06:54
داسنانهاي زيباي اين ليتك را بخوانيد
1-یادداشتی از طرف خدا
2- داستان بیسکویت سوخته
3- مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که درانتظار او بود: .....................
http://www.cafedexign.com/showthread.php?p=96609#post96609
(http://www.cafedexign.com/showthread.php?p=96609#post96609)

emami
10-09-12, 18:22
ديوانه هستم اما احمق نيستم


مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يك تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعويض لاستيك بپردازد.
هنگامي كه سرگرم اين كار بود، ماشين ديگري به سرعت از روي مهره هاي چرخ كه در كنار ماشين بودند گذشت و آن ها را به درون جوي آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود كه چه كار كند.
تصميم گرفت كه ماشينش را همان جا رها كند و براي خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يكي از ديوانه ها كه از پشت نرده هاي حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر كدام يك مهره بازكن و اين لاستيك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسي.
آن مرد اول توجهي به اين حرف نكرد ولي بعد كه با خودش فكر كرد ديد راست مي گويد و بهتر است همين كار را بكند.
پس به راهنمايي او عمل كرد و لاستيك زاپاس را بست.
هنگامي كه خواست حركت كند رو به آن ديوانه كرد و گفت:
خيلي فكر جالب و هوشمندانه اي داشتي.
پس چرا توي تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندي زد و گفت:
من اينجام چون ديوانه ام. ولي احمق كه نيستم

emami
10-09-12, 18:24
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند...جواب داد
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت ======نتیجه : اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد هیچ نیست

emami
10-09-13, 06:13
آرامش سنگ یا برگ






مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.


شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش


نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه


چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این


آرامش را کجا پیدا کنم؟"


شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و


گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می


سپارد وبا آن می رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت


و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق


آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.


شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی







جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ


را می خواهی یا آرامش برگ را!"


مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او


با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟


لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان


دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"


شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری


زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم


داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."


شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی


کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع


خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را


انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"


شیوانا لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق


رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای


هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل


آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم

M&M2
10-09-14, 19:09
مهندس متبحر ...
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود

اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.


حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار

M&M2
10-09-14, 19:10
کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها



چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

M&M2
10-09-14, 19:10
جراح قلب و تعمیر کار
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

veno0os
10-09-16, 01:46
گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟» گفت:« آن چوب‌ها که بر تن می‌آمد تحمل می‌کردم اکنون که بر جگرم می‌آید تحمل ندارم».

veno0os
10-09-16, 02:06
داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.

او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.

شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.

شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.

اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.

او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.



بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.

امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.

emami
10-09-16, 06:55
قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …

اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ؟
جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟
جوون گفت: چرا!
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!

emami
10-09-18, 03:29
قضاوت زود هنگام
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

vafa.raha
10-09-18, 19:50
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"


چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه
نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

vafa.raha
10-09-18, 19:51
گل سرخي براي محبوبم






" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:

"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود ,

اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,

دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .



به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است !

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !



طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به

چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .

vafa.raha
10-09-18, 19:53
تفاوت عشق و ازدواج ؟


یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!

veno0os
10-09-23, 05:14
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند

و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و

اين مردم را هدايت كند.
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد .

سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود .

طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود

و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است .

اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر

خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و

در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است

برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده

و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا .

برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند

نه آنگونه كه خود خواهي....

saraz
10-09-23, 07:16
درمیان باغچه‌ی بیضی شکل، شاید یک‌صد ساقه‌ی باریک گل روییده بود که در نیمه‌راه‌شان به بالا، در برگ‌های قلب یا زبان‌شکل گسترده می‌شدند و در نوک، گلبرگ‌های سرخ، آبی یا زرد، با لکه‌های رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه، پرتو مستقیمی ساطع می‌شد که انگار با گرد طلا زبر و در انتها اندکی پخش شده بود. .....




..... گلبرگ‌ها آن‌قدر انبوه بودند که در نسیم تابستانی تکان بخورند و وقتی به حرکت درآمدند، نورهای سرخ، آبی یا زرد، یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند و روی یک اینچ از خاک قهوه‌یی زیرشان لکه‌یی از رنگ مرطوب ایجاد کنند. نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره می‌افتاد یا روی صدف یک حلزون، با آن رگه‌های قهوه‌یی و حلقوی، یا با تابیدن در یک قطره‌ی باران با چنان تنوعی از سرخ، آبی و زرد دیواره‌های باریک آب را می‌گسترانید که انتظار می‌رفت در هم بشکنند و ناپدید شوند.

در عوض قطره آب در لحظه‌یی بار دیگر نقره‌یی خاکستری می‌شد و نور در تن یک برگ جای‌ می‌گرفت و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا می‌کرد و باز پیش می‌رفت و روشنایی‌اش را در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگ‌های قلب یا زبان‌شکل می‌گسترد. آن‌گاه نسیم شاخه‌های بالای سر را محکم‌تر تکان می‌داد و رنگ در فضای بالا و در چشمان مردان و زنانی که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم می‌زدند، تابانده می‌شد.

این زنان و مردان، کنار باغچه، با حرکاتی غیرمعمول و کنجکاوانه پرسه می‌زدند که چندان با حرکات پروانه‌های سفید و آبی که با پرواز زیگزاگی از چمنزاری به چمنزار دیگر می‌رفتند‌ تفاوت نداشت. مرد با فاصله‌یی حدود شش اینچ جلوتر از زنْ بی‌خیال قدم می‌زد در حالی که زن هدف بزرگتری در سر داشت. فقط گهگاهی سرش را برمی‌گرداند تا ببیند بچه‌ها خیلی عقب نمانده باشند. مرد عمداً این فاصله را با زن، هر چند شاید ناخودآگاه، حفظ می‌کرد چون می‌خواست در افکارش غرق شود.

با خود اندیشید: پانزده سال پیش با لی‌لی به این‌جا آمدم، یک جایی همان‌جاها، کنار دریاچه نشستیم و تمام بعدازظهر گرم را از او خواهش کردم با من ازدواج کند. سنجاقک چه چرخی دورمان می‌زد. چه‌ واضح می‌بینم سنجاقک و کفش لی‌لی را که یک سگک چهارگوش نقره‌یی روی شست دارد. تمام مدتی که حرف می‌زدم به کفشش نگاه می‌کردم و وقتی که با بی‌قراری تکان خورد، بدون نگاه کردن به بالا فهمیدم که او چه خواهد گفت.

تمام وجودش انگار در کفشش بود. و عشق من، آرزوی من، در سنجاقک بود. به دلایلی فکر می‌کردم که اگر سنجاقک آن‌جا، روی آن برگ، آن برگ پهن با یک گل‌سرخ در میانش؛ اگر روی برگ بنشیند او به ناگاه خواهد گفت: بله، ولی سنجاقک چرخید و چرخید، هیچ‌جا ننشست ـ مسلماً نه، خوشبختانه نه، وگرنه با النور و بچه‌ها این‌جا قدم نمی‌زدم. بگو ببینم، النور، تا حالا به گذشته فکر کرده‌یی؟

چرا می‌پرسی، سیمون؟

چون داشتم به گذشته فکر می‌کردم. به لی‌لی فکر می‌کردم. زنی که ممکن بود باهاش ازدواج کنم... خب، چرا ساکتی؟ فکر کردن من به گذشته آزارت می‌ده؟

چرا باید آزارم بده؟ آدم همیشه تو یه پارک با مردا و زنایی که زیر درختا دراز کشیده‌ن به گذشته فکر نمی‌کنه؟ اونا گذشته‌ی آدم نیستن؟ باقیمانده‌ش، اون مردا و زنا، اون ارواح خوابیده زیر درختا... خوشبختی آدم، واقعیت آدم؟

برای من یه سگک کفش چهارگوش نقره‌یی و یک سنجاقک.

برای من یه بوسه. شش‌تا دختر کوچولو رو تصور کن که بیست سال پیش روبه‌روی سه پایه‌های نقاشی‌شون، کنار ساحل دریاچه نشسته‌ن و نیلوفرهای آبی رو نقاشی می‌کنن، اولین نیلوفر آبی سرخی که تا لحظه دیده بودم. و یه دفعه یه بوسه، این‌جا، پشت گردنم. و دستام تمام بعدازظهر این‌قدر می‌لرزید که نمی‌تونستم نقاشی کنم.

ساعتم رو بیرون آوردم و زمانی رو که به خودم اجازه دادم فقط پنج دقیقه به اون بوسه فکر کنم، به خاطر سپردم ــ خیلی ارزشمند بود ــ بوسه‌ی یه زن با موهای خاکستری و یه زگیل روی بینی، ما در تمام بوسه‌هایم در تمام زندگیم. بیا، کارولین. بیا، هربرت.

آن‌ها از کنار باغچه‌ی گل قدم‌زنان گذشتند و حالا چهارتایی شانه به شانه راه می‌رفتند و بعد از مدتی بین درختانْ کوچک شدند و چون آفتاب و سایه بر پشت‌شان با لکه‌های بزرگ نامنظم و لرزان می‌لغزیدند، به نظر شفاف می‌رسیدند.

در باغچه گل بیضی‌شکل، حلزونی که صدفش برای مدت دو دقیقه یا بیشتر لکه‌های سرخ و آبی و زرد پیدا کرده بود، حالا به نظر می‌رسید که بسیار آرام در صدفش تکان می‌خورد و بعد شروع کرد به حرکت روی تکه‌های زمین شل که وقتی از روی‌شان می‌گذشت خرد و گلوله می‌شد.

به نظر می‌رسید هدف معینی پیشِ‌رو دارد که از این لحاظ تفاوت داشت با حشره‌ی سبز رنگ لاغر و بی‌نظیری که با قدم‌های بلند تلاش می‌کرد از جلوش بگذرد، و لحظه‌یی با شاخک‌های لرزانش، انگار که در حال تفکر باشد صبر کرد و سپس با سرعت و قدرت در جهت مخالف پرید. صخره‌هایی به رنگ قهوه‌یی با دریاچه‌های سبز پررنگ در دره‌ها، درختان پهن و تیغ‌مانند که از ریشه تا نوک موج می‌زدند، قلوه سنگ‌های خاکستری، لایه‌های در هم‌شکسته و گسترده‌ی یک بافت ترک‌خورده و نازک ــ تمام این عناصر در گذار حلزون از ساقه‌یی به ساقه‌ی دیگر به سوی هدفش نهفته بود. پیش از آن‌که تصمیم بگیرد از زیر چادر طاقی‌شکل یک برگ خشکیده بگریزد یا با آن رو در رو شود، پاهای آدم‌های دیگری از کنار باغچه گذشتند.

این‌بار هر دو مرد بودند. مرد جوان‌تر حالت شاید غیرطبیعی آرامی به خود گرفته بود، نگاهش را بلند کرد و بسیار ثابت به روبه‌رویش دوخت، در حالی که همراهش حرف می‌زد. وقتی همراهش مستقیماً با او حرف می‌زد به زمین نگاه می‌کرد و فقط گاهی لبانش را بعد از یک وقفه‌ی طولانی از هم می‌گشود و گاهی اصلاً از هم نمی‌گشودشان. مرد مسن‌تر شیوه‌ی جست‌وجوگرانه‌ی لرزان و ناهماهنگی در راه‌رفتن داشت. دستش را تکان‌تکان می‌داد و سرش را ناگهان بالا می‌آورد.

بیشتر شبیه رفتار یک اسب کالسکه‌ی بی‌قرار که از ایستادن بیرون خانه خسته شده است، اما در مورد مرد، این حرکات مردد و بی‌معنا بودند. او تقریباً بی‌وقفه حرف می‌زد، به خودش لبخند می‌زد و باز شروع به حرف‌زدن می‌کرد. انگار که لبخند جوابی بوده باشد. از ارواح حرف می‌زد. ارواح مردگان، که بنا بر گفته‌های او حتا الان هم به او مطالب عجیبی درباره‌ی تجربیات‌شان در بهشت می‌گفتند.

«بهشت برای قدما، مثل تسالی، شناخته‌شده بود، ویلیام. و حالا با این جنگ، مسئله‌ی ارواح مثل صاعقه‌یی بین تپه‌ها می‌چرخد.» مکث کرد، انگار گوش فرامی‌داد، لبخند زد، سرش را تکان داد و ادامه داد «یک باتری الکتریکی کوچک دارید و یک تکه لاستیک تا یک سیم را عایق‌بندی کنید ــ عایق‌بندی؟ ــ عایق‌کاری؟ خب، از جزئیات می‌گذریم، وارد شدن به جزئیاتی که فهمیده نخواهد شد فایده‌یی نداره. و به طور خلاصه ماشین کوچک درحالت مناسبی بالای باغچه قرار گرفته، فرض می‌کنیم روی یک سه پایه‌ی خوش‌ساخت از چوب ماهون. تمام هماهنگی‌ها کاملاً توسط کارگران، زیر نظر من، انجام شده، خانم بیوه گوشش را تیز می‌کند و ارواح را همان‌طور که توافق شده با علامت احضار می‌کند. زن‌ها! بیوه‌ها! زن‌های سیاهپوش!»

انگار این‌جا منظره‌ی پیرهن زنی در دوردست که در سایه بنفش تیره می‌زد به چشمش خورد. کلاهش را برداشت، دستش را روی قلبش جا داد و به سمت او شتافت، در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت و هیجان‌زده دستش را تکان می داد اما ویلیام آستینش را گرفت و گلی را با نوک عصایش نوازش کرد تا حواس پیرمرد را پرت کند. پس از تماشای آن منظره برای لحظه‌یی در نوعی گیجی، پیرمرد خم شد و گوشش را به گل چسباند و به نظر می‌رسید که به صدایی که از آن می‌آید پاسخ می‌دهد، زیرا شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی جنگل‌های اروگوئه که صدها سال پیش همراه زیباترین زن اروپا دیده بود.

وقتی رنج همپایی با ویلیام را، که نگاهی شکیبا و خویشتندارانه بر صورتش نقش بسته بود و به آرامی عمیق و عمیق‌تر می‌شد برخود هموار می‌کرد، زمزمه‌هایش درباره‌ی جنگل‌های پوشیده از گلبرگ‌های موم‌اندود رزهای گرمسیری اروگوئه، بلبل‌ها، ساحل دریا، پریان دریایی، و زنان غرق شده در دریا، به گوش می‌رسید.

پشت سر به فاصله‌ی بسیار کمی، آن‌چنان که تقریباً با وجود حرکات مرد حالت مرموزی داشت، دو خانم مسن از طبقه‌ی زیر متوسط قدم می‌زدند. یکی تنومند و کند و دیگری چالاک با گونه‌های گلگون. مانند بیشتر مردم همتراز خود، صادقانه مجذوب هر اثری از رفتار غیرمعمول که نشان از ذهنی درهم‌ریخته باشد می‌شدند، خصوصاً در مورد ثروتمندان. ولی برای این‌که بتوانند اطمینان داشته باشند که آیا حرکات واقعاً نامتعارفند یا جنون‌آمیز فاصله‌ی زیادی داشتند. پس از این‌که پیرمرد را یک دقیقه در سکوت از پشت به دقت برانداز کردند و به هم نگاهی عجیب و موذیانه انداختند، با شور و شوق بنا کردند به سر هم کردن مکالمه‌ی پیچیده‌شان.

ـ نل، برت، خیلی، بخت، دلباختگی، بابایی، مرده می‌گه، زنه می‌گه، من می‌گه، من می‌گه ـــ

ـ برتِ من، آبجی، صورت‌حساب، بابابزرگ، پیرمرد، شکر، شکر، آرد، ماهی دودی، سبزی، شکر، شکر، شکر.

زن چالاک با حالتی کنجکاوانه بارش لغات را بر روی گل‌هایی که آرام، متین و سر بلند روی زمین ایستاده بودند، تماشا می‌کرد. مثل خفته‌یی نگاه می‌کرد که از خوابی سنگین برخیزد و شمعدان برنجی ببیند که نور را به شیوه‌ی عجیبی منعکس می‌کند، و چشم‌هاش را ببندد و باز کند و با دیدن دوباره‌ی شمعدان برنجی بالاخره کاملاً بیدار شود و با تمام توانش به شمعدان خیره شود. آن‌گاه زن سنگین به جایی در آن طرف باغچه‌ی بیضی‌شکل رسید و حتا تظاهر نکرد که به حرف‌های زن دیگر گوش می‌دهد. آن‌جا ایستاده بود و می‌گذاشت واژه‌ها بر او ببارند، بالا تنه‌اش را آرام به عقب و جلو تاب می‌داد و گل‌ها را تماشا می‌کرد. بعد پیشنهاد داد بنشینند و چای بنوشند.

حلزون حالا همه‌ی روش‌های ممکن برای رسیدن به هدفش، بدون دور زدن برگ خشکیده یا بالا رفتن از آن را در نظر گرفته بود. گذشته از نیروی لازم برای بالا رفتن از برگ مردد بود که آیا بافت نازک که حتا وقتی با نوک شاخک‌هایش لمسش می‌کند با چنان سروصدای هشداردهنده‌یی می‌لرزد، وزن او را تحمل خواهد کرد؟ و این موضوع بالاخره او را مصمم کرد که از زیرش بخزد، چون نقطه‌یی بود که برگ تا ارتفاع کافی از زمین برای گذشتن او قوس برداشته بود. سرش را از مدخل وارد کرده بود و سقف قهوه‌یی‌رنگ بلند را ارزیابی و به نور ملایم قهوه‌یی‌رنگ عادت می‌کرد که دو نفر دیگر آن بیرون از کنارش از روی چمن گذشتند.

این‌بار هر دو جوان بودند. یک زن و مرد جوان. هر دو در اوج جوانی بودند یا حتا در فصل قبل از جوانی، فصلی قبل از این‌که چین‌های صورتی و نرم گل پوسته‌ی چسبناک خود را بشکافند، وقتی بال‌های پروانه، با این‌که کاملاً رشد کرده‌اند، در آفتاب بی‌حرکتند.

مرد جوان گفت: «چه شانسی که جمعه نیست!»

«چرا؟ به شانس اعتقاد داری؟»

«جمعه ها باید شش پنس بدهی.»

«در هر حال شش پنس چیه؟ این ارزش شش پنس را نداره؟»

«"این" چیه؟ منظورت از "این" چیه؟»

«آه، هرچی، منظورم اینه که... می‌دونی منظورم چیه.»

بین هر کدام از این پرسش و پاسخ‌ها مکثی طولانی بود و بدون آهنگ و با صدایی یکنواخت بیان می‌شدند. هر دو بر لبه‌ی باغچه ایستاده بودند و با هم انتهای چتر آفتاب‌گیر دختر را به درون خاک نرم می‌فشردند.

این کار و این حقیقت که دست پسر روی دست دختر قرار داشت احساس‌شان را به شیوه‌ی عجیبی بیان می کرد، همان‌طور که این واژه‌های کوچک بی‌مقدار هم چیزی را بیان می‌کردند. واژه‌هایی با بال‌های کوتاه برای تن‌های سنگین معنای‌شان، عاجز از این‌که آن‌ها را به جایی دور ببرند و بنابراین روی هر چیز معمولی که دور و برشان باشد فرود می آمدند و با توجه به برخورد ناشیانه‌شان خیلی جلب توجه می‌کردند. ولی چه کسی می‌داند (هنگامی که چتر را در زمین فرو می‌کردند به این فکر می‌کردند) که چه دیوارها و پرتگاه‌هایی که در آن‌ها نهفته است، یا چه سرازیری‌های پوشیده از یخی که در نور خورشید در آن‌سو نمی‌درخشند؟ چه کسی می‌داند؟ چه کسی این‌ها را قبلاً دیده است؟ حتا وقتی دختر از خودش می‌پرسید که چه جور چایی در کیو به آدم می‌دهند، پسر حس کرد که چیزی پشت کلمات سایه انداخته است و پشت آن‌ها بی‌حرکت ایستاده است و مه بسیار آرام برخاست و پرده‌ برداشت. آه، خدایا، این اشکال چه هستند؟

میزهای سفید کوچک، دختران پیشخدمت که نخست به دختر و بعد به پسر نگاه می‌کردند، و صورتحسابی بود که پسر با یک سکه‌ی دو شیلینگی واقعی می‌پرداخت، و این واقعی بود، کاملاً واقعی، در حالی که با سکه در جیبش بازی می‌کرد، به خودش اطمینان می‌داد. واقعی برای همه به‌جز او و دختر، حتا برای پسر داشت واقعی به نظر می‌رسید. و بعد ــ ولی خیلی هیجان‌انگیز بود که بایستد و دیگر فکر نکند. و او چترآفتاب‌گیر را با حرکتی تند از زمین بیرون کشید و بی‌قرار این بود که جایی را که آدم مثل دیگران با دیگران چای می‌نوشد پیدا کند.

«بیا، تریسی، وقتشه چای بخوریم.»

با عجیب‌ترین لرزه‌ی هیجان در صدایش و با نگاهی گنگ به اطراف پرسید «کجا می‌شه چای خورد؟» و خودش را رها کرد تا جاده‌ی میان چمنزار او را در امتداد خود بکشاند، در حالی‌که چترش را پشتش می‌کشید و سرش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند و چایش را فراموش کرده بود. آرزوی رفتن به این‌سو یا آن‌سوی را با به یادآوردن ارکیده‌ها و درناها در میان گل‌های وحشی، یک معبد چینی و یک پرنده با تاج سرخ درسر می پروراند، ولی پسر او را دنبال خود می‌کشید.

بنابراین زوجی پس از زوجی دیگر با حرکات به یک اندازه غیرمعمول و بی‌هدف از کنار باغچه می‌گذشتند و در لایه‌های بخار سبزـ‌آبی فرو رفته بودند. بدن‌های‌شان نخست جسمیت داشت و اندکی رنگ، ولی بعد رنگ و جسم در فضای سبز آبی محو می‌شدند. چه‌قدر گرم بود! آن‌قدر گرم که حتا توکا تصمیم گرفته بود مثل پرنده‌یی کوکی در سایه‌ی گل‌ها بپرد، با مکث‌های طولانی بین هر حرکت و حرکت بعدی.

پروانه‌های سفید به جای آزادانه از این شاخه به آن شاخه پریدن بالای سر یکدیگر می‌رقصیدند و با بال‌های سفید و جنبان‌شان خطوط بیرونی یک ستون ویران‌شده‌ی مرمرین را بالای بلندترین گل‌ها تشکیل می‌دادند. سقف‌های شیشه‌یی آلاچیق‌ها چنان می‌درخشیدند انگار یک بازار بزرگ پر از چترهای سبز براق در زیر آفتاب برپاست و از میان سر و صدای هواپیما، آسمان تابستانی روح خشمگینش را زمزمه می‌کرد.

زرد و سیاه، صورتی و سفید برفی، اشکال همه‌ی این رنگ‌ها، مردان، زنان و بچه‌ها برای لحظه‌یی در افق به چشم می‌خورد و سپس، با دیدن طیف رنگ زرد که روی چمن‌ها افتاده بود، به حرکت در‌می‌آمدند و به دنبال سایه‌یی زیر درختان می‌گشتند و مثل قطره‌های آب در فضای زرد و سبز فرومی‌رفتند و لکه‌های کم‌رنگ سرخ و آبی بر آن ایجاد می‌کردند. این‌طور به نظر می‌رسید که انگار بدن‌های بزرگ و سنگین، بی‌حرکت در گرما غرق و روی زمین بر روی هم انباشته شده بودند. ولی صداهای‌شان، لرزان، از آن‌ها جدا می‌شد. انگار شعله‌هایی بودند که از بدنه‌ی مومی و کلفت شمع‌ها زبانه می‌کشیدند. صداها، آری، صداها. صداهای بی‌کلام.

سکوت را ناگهان با خرسندی عمیقی، با شور و تمنا و یا در صدای کودکان با تازگی و حیرت می‌شکستند. شکستن سکوت؟ ولی سکوتی در کار نبود. تمام مدت اتوبوس‌ها فرمان‌شان را می‌چرخاندند و دنده عوض می‌کردند، شهر مثل شبکه‌ی گسترده‌یی از جعبه‌های چینی از جنس فولاد آبدیده که بی وقفه‌ دریکدیگر جای می‌گرفتند زمزمه می کرد. بالای آن، صداها بلند فریاد می‌کردند و گلبرگ‌های هزاران هزار گل رنگ‌های‌شان را در هوا می افشاندند.

توی‌ راهرو یك‌ نفر نعره‌ می‌زد: >گریگوری‌، این‌ سماور كه‌ بی‌آب‌مانده‌!»



نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف
برگردان: لیلا صمدی

saraz
10-09-23, 07:18
استپان‌ كلوچكف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یك‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر كردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاكستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودكه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ كرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌كرد. در كارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. .....



..... با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،كتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ كه‌لبالب‌ از كف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ كف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.

كلوچكف‌ تكرار كرد: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكیل‌ شده‌...حدود آن‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌كتف‌... .»

كلوچكف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ كرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ كند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ كند.

گفت‌: «این‌ دنده‌ها حال‌ كلیدهای‌ پیانو را دارند. آدم‌ اگر می‌خواهدگیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. برای‌ این‌ كار یا بایداسكلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد یا یك‌ بدن‌ زنده‌... آهای‌، آنیوتا، بگذارببینم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»

آنیوتا دوختنی‌اش‌ را زمین‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. كلوچكف‌ اخم‌ كرد، روبه‌رویش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها كرد.

«اوهوم‌... دنده‌ اول‌ را نمی‌شود پیدا كرد، پشت‌ استخوان‌ كتف‌است‌ ... این‌ یكی‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ ... آره‌... این‌ سومی‌ است‌...این‌ چهارمی‌ است‌... اوهوم‌!... آره‌... چرا وول‌ می‌خوری‌؟»

«آخر، انگشت‌هاتان‌ یخ‌ كرده‌!»

«آرام‌ بایست‌... نترس‌، نمی‌میری‌. جم‌ نخور. این‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌... این‌ یكی‌ چهارمی‌ است‌... چقدر پوست‌ و استخوانی‌،اما آدم‌ نمی‌تواند دنده‌هایت‌ را پیدا كند. این‌ دومی‌ است‌... این‌ سومی‌است‌... انگار قاطی‌ شد... درست‌ معلوم‌ نیست‌... باید بكشم‌شان‌...قلم‌ من‌ كجاست‌؟»

كلوچكف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روی‌ سینه‌ آنیوتا خطوطی‌ موازی‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، كشید.

«عالی‌ است‌. حالا كار ساده‌ می‌شود... می‌شود فهمید جای‌هركدام‌ كجاست‌. پاشو بایست‌!»

آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. كلوچكف‌ شروع‌ كرد، باكشیدن‌ خط، جای‌ دنده‌ها را مشخص‌ كند. چنان‌ غرق‌ كار بود كه‌ پی‌نبرد لب‌ها، بینی‌ و انگشتان‌ آنیوتا از سرما دارد كبود می‌شود. آنیوتامی‌لرزید و در عین‌ حال‌ می‌ترسید كه‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بیفتد و كار رانیمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.

كلوچكف‌ كه‌ كارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا كاملا مشخص‌ است‌.همین‌طور بنشین‌ تا خطوط پاك‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حالیم‌ بشود.»

و دانشجو باز شروع‌ كرد توی‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پیش‌ خود مطالب‌ راتكرار كند. آنیوتا، با آن‌ خطوط سیاه‌ روی‌ سینه‌، حال‌ آدمی‌ را پیداكرده‌ بود كه‌ خال‌ كوبیده‌ باشد. كز كرده‌ بود، از سرما می‌لرزید و توی‌فكر بود. معمولا خیلی‌ كم‌ حرف‌ می‌زد، همیشه‌ ساكت‌ بود و توی‌فكر بود...

در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگردانی‌ و، از یك‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌دیگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ كلوچكف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ كرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌های‌ محترم‌ مدت‌ها پیش‌ فراموشش‌ كرده‌ بودند. یكی‌ از آن‌هاتوی‌ پاریس‌ زندگی‌ می‌كرد; دو نفر پزشك‌ شده‌ بودند; چهارمی‌ نقاش‌بود; و پنجمی‌ گفته‌ می‌شد كه‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. كلوچكف‌دانشجوی‌ ششم‌ بود... چیزی‌ نمی‌گذشت‌ كه‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌می‌كرد و وارد جامعه‌ می‌شد. بی‌تردید، آینده‌ درخشانی‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگی‌ می‌شد. اما با این‌ وضع‌ كه‌ نمی‌شد زندگی‌كرد; كلوچكف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چای‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرایش‌ مانده‌ بود. آنیوتا باید عجله‌ می‌كرد و برودری‌دوزی‌اش‌ را به‌آخر می‌رساند، می‌برد به‌ دست‌ زنی‌ می‌داد كه‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با یك‌ ربع‌ روبلی‌ كه‌ می‌گرفت‌ چای‌ و توتون‌ می‌خرید.

صدایی‌ از پشت‌ در گفت‌: «می‌شود بیایم‌ تو؟»

آنیوتا به‌سرعت‌ یك‌ شال‌ پشمی‌ روی‌ شانه‌هایش‌ انداخت‌.فتیسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.

فتیسف‌ مثل‌ حیوانی‌ وحشی‌، همان‌طور كه‌ با آن‌ طره‌های‌ بلندموها كه‌ تا روی‌ ابروها ریخته‌ بود، خیره‌ نگاه‌ می‌كرد، خطاب‌ به‌كلوچكف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بكنی‌. آره‌، لطفی‌ در حقم‌بكنی‌ و آنیوتا را یكی‌ دو ساعت‌ در اختیارم‌ بگذاری‌. آخر، دارم‌ تابلومی‌كشم‌ و بدون‌ مدل‌ كارم‌ پیش‌ نمی‌رود.»

كلوچكف‌ موافقت‌ كرد: «البته‌، با كمال‌ میل‌، آنیوتا، بیا برو.»

آنیوتا زیر لب‌ آرام‌ گفت‌: «كارهایی‌ كه‌ زمین‌ مانده‌ چه‌ می‌شود؟»

مزخرف‌ نگو! این‌ بابا كاری‌ كه‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌. حالا كه‌ می‌توانی‌ چرا كمكش‌نمی‌كنی‌؟»

آنیوتا شروع‌ كرد به‌ لباس‌ پوشیدن‌.

كلوچكف‌ گفت‌: «حالا این‌ تابلو چی‌ هست‌؟»

«سایكی‌ است‌، موضوع‌ جالبی‌ است‌. اما، راستش‌، پیش‌ نمی‌ره‌.به‌ مدل‌های‌ مختلفی‌ نیاز دارم‌. دیروز یك‌ مدل‌ داشتم‌ كه‌ پاهاش‌ آبی‌بود. پرسیدم‌: ,چرا پاهات‌ آبی‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هایم‌ رنگی‌شده‌اند.، تو هنوز داری‌ خرخوانی‌ می‌كنی‌! خیلی‌ خوشبختی‌! چه‌حوصله‌ای‌ داری‌!»

«طب‌ كاری‌ است‌ كه‌ آدم‌ بدون‌ خرخوانی‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد.»

«اوهوم‌... عذر می‌خواهم‌، كلوچكف‌، تو راستی‌راستی‌ مثل‌ خوك‌زندگی‌ می‌كنی‌! توی‌ آشغالدانی‌ داری‌ دست‌ و پا می‌زنی‌!»

«منظورت‌ چیست‌! من‌ چاره‌ای‌ ندارم‌... ماهی‌ دوازده‌ روبل‌ كه‌پدرم‌ بیش‌تر برایم‌ نمی‌فرستد، و با این‌ مبلغ‌ هم‌ نمی‌شود خوب‌زندگی‌ كرد.»

نقاش‌، كه‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ كرده‌ بود، گفت‌: >خوب‌،آره‌... آره‌... اما با وجود این‌ تو بهتر هم‌ می‌توانی‌ زندگی‌ كنی‌. آدم‌تحصیل‌كرده‌ وظیفه‌ دارد كه‌ خوش‌سلیقه‌ باشد، عاشق‌ زیبایی‌ باشد،غیر از این‌ است‌؟ آن‌وقت‌ این‌جا معلوم‌ نیست‌ چه‌ جای‌ لجن‌مالی‌است‌! این‌ تختخواب‌، این‌ سطل‌ پساب‌، این‌ كثافت‌ها... آن‌ ظرف‌های‌نشسته‌... گندش‌ را بالا آورده‌ای‌!»

دانشجو با حال‌ گیج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ می‌گویی‌، اما آخر آنیوتاامروز دستش‌ نرسیده‌ تمیزكاری‌ كند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»

پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنیوتا، كلوچكف‌ روی‌ كاناپه‌ دراز كشید وهمان‌طور درازكش‌ شروع‌ به‌ حاضر كردن‌ درس‌ كرد; سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتی‌ بعد كه‌ بیدار شد سرش‌ را روی‌ مشت‌هایش‌گذاشت‌ و با حالی‌ اندوهگین‌ توی‌ فكر فرو رفت‌. به‌ یاد حرف‌ نقاش‌افتاد كه‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصیل‌كرده‌ وظیفه‌ دارد خوش‌سلیقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستی‌ برایش‌ مهوع‌ و مشمئزكننده‌ بود. آینده‌اش‌ را،همان‌طور كه‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ یاد زمانی‌ افتاد كه‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بیمارانش‌ را می‌بیند و در اتاق‌ ناهارخوری‌ بزرگی‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، كه‌ خانمی‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چای‌ می‌نوشد. وحالا این‌ سطل‌ پساب‌ كه‌ ته‌ سیگارها تویش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌می‌زد. آنیوتا هم‌ پیش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌ای‌ بی‌نمك‌، نامرتب‌،ترحم‌انگیز... و عزمش‌ را جزم‌ كرد كه‌، به‌ هر قیمتی‌ هست‌، بی‌درنگ‌از او جدا شود.

وقتی‌ آنیوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و كتش‌ را درآورد، كلوچكف‌ ازجایش‌ بلند شد و به‌طور جدی‌ گفت‌:

«نگاه‌ كن‌، دختر خوب‌... بگیر بنشین‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ می‌گویم‌. ماباید جدا بشویم‌! راستش‌، من‌ دیگر نمی‌خواهم‌ با تو زندگی‌ كنم‌.»

آنیوتا خسته‌ و كوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روی‌ پا ایستاده‌ بود كه‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوك‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌های‌ دانشجو چیزی‌ نگفت‌، فقط لب‌هایش‌ شروع‌ به‌لرزیدن‌ كرد.

دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر باید از هم‌ جدا بشویم‌.تو دختر خوب‌ و نازی‌ هستی‌; بی‌عقل‌ نیستی‌، درك‌ می‌كنی‌... .»

آنیوتا كتش‌ را پوشید و بی‌آن‌كه‌ حرفی‌ بزند برودری‌دوزی‌اش‌ راتوی‌ كاغذ پیچید، سوزن‌ و نخ‌هایش‌ را برداشت‌. سپس‌، توی‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندی‌ افتاد كه‌ لای‌ كاغذ پیچیده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و كنار كتاب‌ها روی‌ میز گذاشت‌.

با لحنی‌ آرام‌ و همان‌طور كه‌ رویش‌ را برمی‌گرداند تا اشك‌هایش‌دیده‌ نشود، گفت‌: «این‌ هم‌... قندهاتان‌... .»

كلوچكف‌ پرسید: «حالا چرا اشك‌ می‌ریزی‌؟»

با ناراحتی‌ توی‌ اتاق‌ قدم‌ می‌زد، سپس‌ گفت‌:

«تو راستی‌راستی‌ دختر عجیبی‌ هستی‌... راستش‌، ما باید از هم‌جدا بشویم‌. برای‌ همیشه‌ كه‌ نمی‌توانیم‌ با هم‌ زندگی‌ كنیم‌.»

دختر چیزهایش‌ را جمع‌ كرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظی‌كند. كلوچكف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پیش‌ خود فكر كرد: «چطوراست‌ یك‌ هفته‌ دیگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممكن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ می‌گویم‌ برود.» و خشمگین‌ از این‌كه‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:

«بیا، چرا همین‌طور آن‌جا ایستاده‌ای‌؟ اگر می‌خواهی‌ بروی‌ برو واگر دلت‌ نمی‌خواهد، كتت‌ را در بیاور و بمان‌! می‌توانی‌ بمانی‌!»آنیوتا آرام‌ و دزدانه‌ كتش‌ را درآورد، بعد بینی‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بی‌آن‌كه‌ سروصدا كند، سر جای‌ همیشگی‌اش‌، روی‌چهارپایه‌ كنار پنجره‌، نشست‌.

دانشجو كتاب‌ درسی‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ كرد ازین‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بیاید. گفت‌: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكیل‌شده‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، تا دنده‌ چهارم‌یا پنجم‌ می‌رسد... .»

توی‌ راهرو یك‌ نفر نعره‌ می‌زد: >گریگوری‌، این‌ سماور كه‌ بی‌آب‌مانده‌!»





برگرفته از : تارنمای جن و پری

نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف
برگردان: احمد گلشیری

saraz
10-09-23, 07:21
خیلی خوشحال شدم وقتی رسیدم ایستگاه و دسته گل رز صورتی را جلوی صورتش دیدم. عشق باید کلاسیک باشد. با آداب و رسوم کامل این را خودم چند بار به اش گفته بودم.
من دستکش تور داشتم و او یک کت و شلوار فاستونی با یک گل کوچک روی سنجاق کراوات. .....


.....
قطار از کنارمان رد شد. عطر مادام روشا در هوا بود. گفت اولین بار است که متوجه رنگ چشم هایم می شود؛ آبی مایل به بنفش. جمله اولی که آدم در این دیدارها می گوید خیلی مهم است. باید به اندازه کافی رمانتیک باشد.
دم در که رسیدیم گفتم عزیزم من هیچ وقت امروز را فراموش نمی کنم ولی او باز حوصله اش سر رفته بود. گره کراواتش را شل کرد و گفت: «این آخرین باره باهات میام». گفت خیلی یواش راه می روم و حوصله اش را سر می برم. من هم عصبانی شدم گفتم: «پیژامه راه راهت خیلی چروکه، اصلا هم فاستونی سبز نیست».
پرستار آسایشگاه دوباره برای خروج غیرقانونی دعوایمان کرد./

برگرفته از: خردنامه همشهری - ویژه نامه داستان - همشهری داستان (کتاب هشتم)


نویسنده: زهره تمیم داری

saraz
10-09-23, 07:22
بهار است. دست کوچکم در دست مادر، راه می رویم و گل های حیاط را تماشا می کنیم. به یکی از گل ها که می رسیم، می ایستد، خم می شود و می گوید: «این گل میمونه. نگا کن...». انگشت شست و سبابه اش را دو طرف گلبرگ ها می گذارد و کمی که فشار می دهد دهان میمون باز و بسته می شود. .....


.....
بهار است. دست پرچین و چروکش در دستم، از کنار باغچه ای در خیابان رد می شویم. اشاره می کنم به یکی از گل های کنارمان و می گویم: «گل میمون». نگاه حیرت زده ای به من می کند. صبر می کنم. دوباره می گویم. چیزی یادش نمی آید. انگشت شست و سبابه ام کرخت می شود.

نویسنده: مونا تاروردی

M&M2
10-09-26, 21:55
در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است .
بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد .
مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :
پايش ( مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس
بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد .
سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :
تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بنديتا قوطی خالی را بادببرد !!!



جمله روز : هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین

M&M2
10-09-28, 02:55
این داستاني است درمورد اولين ديدار " امت فاكس" ، نويسنده و فيلسوف معاصر ، ‌از رستوران سلف سرويس ، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفت.

وي كه تا آن زمان هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمتها كوچكترين توجهي به اوندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كردكساني كه پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقابهاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: " من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟
مرد با تعجب گفت: " ولي اينجا سلف سرويس است" سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سيني برداريد هر چه مي خواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد! "
امت فاكس كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتري دارد كه هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم.


وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد به دليل آنست كه

شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد.

M&M2
10-09-28, 19:33
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.فردا صبح يک ماشين پژو 206 نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى
شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو 206 نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: متشکرم! از طرف مادر زنت نوبت به داماد آخرى رسيد.زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: متشکرم
از طرف پدر زنت

M&M2
10-09-28, 19:48
شجاعت یعنی این !


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

”شجاعت یعنی چه؟”

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :

” شجاعت یعنی این ”

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و
همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
.
.
.
.
!!!دکتر شریعتی!!!