PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان‌هاي كوتاه از نويسندگان ايراني و خارجي



صفحه ها : [1] 2 3

ELENA
08-02-06, 12:36
در اين تاپيك داستانهايي كوتاه از نويسندگان ايراني وخارجي گذاشته ميشه.
قاعدتاً باید اسم نويسنده، مترجم و يا منبع قید بشه ولي اگر اسم يك نويسنده و يا منبع داستان رو نميدونيد و فكر ميكنيد اون داستان ارزشش رو داره كه ديگران بخونن ميتونين در اين تاپيك قرار بديد تا همه بخونن http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200701/20070121230333770.gif


http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200701/20070127220112980.gif

ELENA
08-02-06, 12:39
روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است، داگلاس؟داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
منبع (http://www.havadar.ir/news/detail.asp?id=6918)

ELENA
08-02-06, 12:42
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود با جدیت در حال تایپ بود! در همین حین، یک روباه او را دید و با تعجب پرسید: «داری چه کار می کنی خرگوش؟»
خرگوش همان طور که به کارش ادامه می داد، گفت: «دارم پایان نامه می نویسم!»
روباه با نیشخند، دوباره پرسید: «جالبه، حالا موضوع پایان نامه ات چی هست؟»
خرگوش سرش رو بالا گرفت و با اعتماد به نفس گفت: «من در مورد این که یک خرگوش چه طور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم!»
روباه پوزخندی زد و با لحنی شماتت آمیز گفت: «احمقانه است! هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.»
خرگوش محکم و جدی گفت: «مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم! دنبال من بیا.»
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی که از آنجا رد می شد کنجکاوانه پرسید: «خرگوش این چیه داری می نویسی؟»
خرگوش بدون این که سرش رو بالا بیاره جواب داد: «من دارم روی پایان نامه ام که یک خرگوش چه طور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم!»
گرگ با عصبانیت گفت: «تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟»
خرگوش خندید و گفت: «چرا که نه! باور نداری؟ مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟»
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره!
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود!
در گوشه ای دیگر، شیری قوی هیکل در حال تمیز کردن دهان خود بود!
وبلاگ كاغذ انديشه

ELENA
08-02-06, 12:43
صبح زود از خانه بیرون زد با اینکه هوا هنوز روشن نشده بود ولی از سرویس کارخانه جا ماند. پیاده راه افتاد کنار مسیل. باید خود را می رساند زیر پل کنار بزرگراه تا بتواند با تاکسی های خطی به میدان آزادی برسد و از آن جا هم سوار شود برای جاده مخصوص و از آنجا به ... دست هاش را توی جیب مشت کرده بود و بی اینکه بفهمد آن قدر فشار داده بود که درد می کرد. چند بار انگشت هاش را باز و بسته کرد.
از کنار دیوار سیمانی سرک کشید. آب گل آلود می گذشت و کناره ها پر از قوطی های مقوایی آب میوه، قوطی های فلزی کنسرو و شیشه های شکسته بود. موش ها با چشم های ریز براق نگاهش می کردند و به طرف تاریکی می دویدند. ایستاد و زل زد به جایی که موش ها را پنهان می کرد. توده ای به سیاهی می زد و چند موش اطرافش با حرکاتی سریع این طرف و آن طرف می رفتند. چند قدم جلوتر از روی پل باریک آهنی رد شد و سعی کرد زاویه دیدش را عوض کند بلکه آن توده را ببیند. اتومبیلی رد شد و نور چراغ هاش یک لحظه مسیل را روشن کرد. چمدان تیره رنگی کنار مسیل افتاده بود. ضربان قلبش تند شد. یک چمدان پر از اسکناس. اگر خیس شده باشد هم مهم نیست. می شود همه را اتو کرد. کارخانه هم می شود نرفت. یک خانه بزرگتر توی یک محله بهتر گرفت. شاید بشود یک کاسبی راه انداخت. ازدواج کرد...
سرکارگر چه حالی می شود اگر بشنود و صاحب خانه... ولی کی پول را در چمدان می گذارد و می اندازد توی مسیل. رفت تا آخر پل و پاهاش را از بالای نرده ها رد کرد. یک دست به نرده ها گرفت و با پا دنبال جایی گشت. میان بوته هایی که کنار دیواره سبز شده بود. دست را به شکاف سنگ های بدنه گیر داد و خود را از ارتفاع دومتری پرت کرد روی قلوه سنگ ها. شاید جسدی در چمدان باشد. مثل همان که چند روز پیش در روزنامه ها نوشته بودند. جسد قطعه قطعه شده ای بی سر. قاتل گفته بود سر را در یکی از سطل های زباله کنار خیابان انداخته است. بدنش مورمور می شد. با پشت دست به پیشانی کشید. موشی از کنار پاش دوید و او از ترس جیغ کوتاهی کشید و زیر لب فحش داد. شاید هم یک جسد کامل مثل آنکه پارسال همین جا کنار مسیل توی یک گونی بزرگ پیدا شد. گونی را موش ها سوراخ کرده بودند و مردم دست برهنه زن را دیده و به پلیس زنگ زده بودند.
از سرکار برمی گشت که جمعیت را کنار پل و مسیل دید. به زور خود را جلو کشانده و تماشا کرده بود. افسر پلیس از مردم می خواست که متفرق شوند اما هیچ کس گوش نمی داد. دو نفر با روپوش سفید پایین رفته بودند تا جسد را در کیسه مخصوص بگذارند و بالا بیاورند. زن را کنار مسیل روی سنگ ها و آشغال ها خوابانده بودند. دسته ای از موهای بور نیمی از صورتش را پوشانده و چند ساقه سبز بین موهاش گیر کرده بود. یک روسری قرمز با خال های سیاه دور گردنش خفت شده بود. چادر سیاه کهنه ای بدن برهنه اش را می پوشاند.
آن شب نتوانسته بود شام بخورد. هنوز هم وقتی صورت زن با چشم های نیمه باز به یادش می‌آمد، دلش آشوب می شد. پاش روی سنگی لغزید و آب سرد کفش و جورابش را خیس کرد. به چمدان رسید. کهنه بود و آهنی اما قفلی نداشت. دو چفت زنگ زده درش را بسته نگه داشته بود و طنابی دورش پیچیده و زیر دسته اش گره خورده بود. دسته اش را گرفت و به طرف خود کشید. در پناه دیوار کنار چمدان چمباتمه زد و با شنیدن صدای پا و جارویی که روی زمین کشیده می شد بی صدا نشست. صدا که دور شد چمدان را مقابلش روی زمین خواباند و چفت ها را بالا داد اما در فلزی سخت شده و زنگ زده بود.
دسته کلیدش را از جیب شلوار بیرون کشید و تیغه چاقوی جیبی را باز کرد و لبه چاقو را سراند زیر در. بو کشید بویی نمی آمد. دسته را به طرف بالا داد. در و لبه روی هم سایید. تیغه را بیشتر فرو کرد. در با صدای خشکی حرکت کرد ولی لولاهای زنگ زده باز نمی شد. دو طرف در چمدان را گرفت و بالا کشید. در پس از کمی مقاومت باز شد. صدای مردانه ای پرسید:
- ما هم هستیم. چی توشه داداش؟! تنها تنها ؟!...
چمدان پر از کتاب بود. سرش را رو به صدا بلند کرد. مردی از لبه سیمانی تا کمر خم شده بود و نگاه می کرد. از کنار چمدان کنار رفت و اشاره کرد به مرد: همه اش مال شما.
- چی هست کتاب؟!
مرد کتاب ها را یکی یکی برداشت و خواند: آنا کارنینا، زیبا، زن سی ساله، امینه، جین ایر، فرنگیس، مادر، مادام بواری....
فرزانه کرم پور

ELENA
08-02-06, 12:47
در را که باز کرد، موج تاریکی پاشید تو صورتش. چه روزی بود امروز؟ باز هیچ کدامشان خانه نبودند. روز زوج یا فرد؟ چه فرقی می‌کرد؟ سارا حوصله نداشت فکر کند. مادر گفته بود: «نوشته‌ام؛ برنامه هردومان روی تقویم هست.» سارا از تقویم بدش می‌آمد. تقویمی که در ردیف روبروی هر روزش سه چهار تا کار و قرار نوشته‌اند. کجا بودند حالا؟ پدر را دید، پنس توی دستش زیر نورافکن اتاق جراحی برق می‌زد. یک لحظه حس کرد ماسک سبز پارچه‌ای جلوی دهان پدر چروک‌های ریز خورد؛ انگار آن زیر گفته باشد: «شرمنده» یا مثلاً این که: «اورژانسی بود. زود می‌رسم.» سارا عادت کرده بود به عمل، به جلسه، به قرار. به این که شب مریض‌ها اورژانسی بشوند؛ آدمهای توی خیابان راست راست بروند زیر کامیون، خون لخته بشود توی مغزها، حتی به کشیک‌های پشت سر هم مادر عادت کرده بود. مادر که لابد الان وسط اتاق بزرگ ایستاده بود و با کف دست می‌زد پش نوزاد کبودی که از پاهایش او را در هوا آویزان کرده بود تا گریه کند، تا خفه نشود.

نفسش تنگ شد. تمام دگمه‌های روپوشش را باز کرد. تلفن روی میز هال زنگ می‌زد. هنوز دم در ایستاده بود. امشب می‌توانم. امشب فرق می‌کند. سرحالم. کفش‌هایش را کند. سرامیک‌‌های سفید سرد بودند؛ انگار پا گذاشته بود روی یک کپه برف که شب کنار کوچه یخ زده. فکر کرد فقط باید حواسم را جمع کنم. اراده. یک دستش را برد توی کیف و دفتر ریاضی را گذاشت لای انگشت‌هاش تا مثلاً حواسش باشد که کار دارد، که ... در را که بست، باز همه چیز مثل هرشب شد. دلش یکهو ضعف رفت. مثل اینکه چند روز باشد که چیزی نخورده. انگار نه انگار که همین الان ته پاکت چیپس به آن بزرگی را با بچه‌ها درآورده بود. باز مثل یک گاو گرسنه بود. گوشی را که برداشت، سؤالها پشت هم ردیف شدند: «کجا بودی تا حالا؟» مگر قرار نبود ساعت شش خونه باشی؟ آبمیوه‌تو خوردی؟» خیره شد به سوراخ‌های ریز گوشی سیاه. مثل همیشه؛ در همان ردیف‌های هرروزی. شش تا چشم ریز که بی‌هیچ حالتی زل زده باشند به دهان آدم.

-دلم خیلی شور زد، پدرت مگه نیست؟ قول داده بود امشب بماند. صدبار بهش گفتم شب کشیک من، عمل نگیرد.

به مادر هیچ‌وقت چیزی نگفته بود. نگفته بود که هروقت تنها است، این گرسنگی مسخره اذیتش می‌کند. شبها بی‌اراده توی کابینت‌ها دنبال خوردنی می‌گردد. می‌دانست که خوب گوش می‌کند، با آن لبخند پنهان لای عضلات صورتش، بعد می‌گوید: «اراده‌ات ضعیفه عزیزم. قوی شی همه چی درست می‌شه» می‌دانست که دست می‌گذارد روی شانه‌اش: «اگه من از آن موقع که سن تو بودم به خودم سخت نمی‌گرفتم، اگر اراده نمی‌کردم، الان مثل خاله‌هات فقط بشور و بپز بودم.» متنفر بود از این جمله، گرچه هیچ‌وقت بهش نگفته بود. نگفته بود که اگر مادربزرگ مثل تو بود، تو الان این نبودی که هستی. نگفته بود که کاش تو مثل خاله‌هام بودی.

به پدر هم چیزی نگفته بود. می‌دانست که باز سر تنهایی او دعواشان می‌شود. بعد لابد به همان خدیجه خانم که صبح برای کارهای خانه می‌آمد، می‌گفتند بعد از ظهر هم بماند. یک کارگر مزاحم که هی سرک بکشد و الکی بپرسد: «چیزی نمی‌خواهین خانم؟» یکی که جای چیزها را عوض کند و همین‌طور تو دست و پای آدم باشد.

از بیرون در اتاق، کیف و روپوشش را پرت کرد روی تخت. دلش می‌خواست تمام چراغ‌ها را روشن کند، صدای تلویزیون را بگذارد روی آخرین درجه یا نوار گوش کند؛ یک آهنگ تند که ضربه‌هایش همه‌چیز را از یاد آدم ببرد؛ ولی اول باید یک چیزی می‌خورد. دست و پایش از گرسنگی سست شده بود. دلش مالش رفت.

مادر می‌گفت: «داری بشکه می‌شی سارا! جلوی خودتو بگیر دیگه.» یاسمن می‌گفت:‌«خمره؛ سر و گردنت که عیبی ندارد.» فرناز خودش را می‌زد به آن راه و نگرانی توی چشم‌هاش را می‌پوشاند: «برنج و نون را می‌گن قطع کنین، یک دفعه لاغر می‌شوید.» مادر مدت‌ها بود که برایش برنج نمی‌گذاشت. میوه را پوست می‌کند، حتی پره می‌کرد یا قاچ می‌زد تا شاید فقط میوه بخورد؛ ولی فایده نداشت. نایلون نان را که نمی‌توانست توی فریزر نگذارد. در آشپزخانه را که نمی‌توانست قفل کند. آخرین باری که برای خرید رفته بودند، سارا که از اتاق پرو آمده بود بیرون مادر و فروشنده خندیده بودند. سارا با گریه از مغازه آمده بود بیرون و مادر تمام راه تکرار کرده بود: «عزیزم! یه ذره همت کن.»

داشت می‌رفت آشپزخانه که تلفن زنگ زد. چقدر براش عجیب بود. مادر همیشه همان یک زنگ را می‌زد. سر ساعت هر روزی. منظم مثل همه کارهای دیگرش. وقت تلفن دوست‌هاش هم نبود. فرناز و یاسمن یا همین الان رسیده بودند خانه یا تو راه بودند. کی بود پس؟ فقط صدای خش خش آمد و گفت‌ و گوهای دوری. تلفن از شهرستان بود؛ ولی کسی را نداشتند توی شهرستان که حالا بخواهد زنگ بزند؟ چند بار گفت الو. صدایی که نیامد گوشی را گذاشت. در آشپزخانه را باز کرد. نور چراغ کوچه، مثل هرشب می‌ریخت روی وایت‌برد کنار پنجره؛ بردی که چشم‌های سفید و بی‌نورش را راست دوخته بود تو چشم او و مثل هرشب می‌گفت: «سارا جان!» خواست یادداشت را نخواند. همان است که می‌دانم؛ جمله همیشگی؛ ولی دوباره خواندش. انگار چیز تازه‌ای باشد: «خسته نباشی، بشقاب غذا طبقه اول یخچال است. تو ماکروفر گرم کن. زود می‌آیم.»

چنگ زد کهنه را از کشو بیرون کشید. جمله را پاک کرد. حالش بدتر شده بود. فکر کرد می‌تواند در یخچال را باز کند از بالا تا پایین هرچه هست فرو بدهد. مثل غول‌ها و دیوهای کارتونی. این یادداشت لعنتی، هرشب اذیتش می‌کرد. چند هفته بود که دقیقاً همین را می‌نوشت؟ هفته چیه؟ چند سال بود؟ صبح وقتی تند و باعجله کارهای خانه را می‌کرد، فکرش آنقدر مشغول بود که حتی نمی‌فهمید این که می‌خواهد بنویسد همان جمله دیروزی است. همان موقع که ماشین لباسشویی روشن بود و روپوش کارش داشت توی سفیدکننده خیس می‌خورد، با کهنه‌ای برد را پاک می‌کرد و دوباره جمله را می‌نوشت. انگار که یادداشت جدیدی است. پدر همان دعوای همیشگی‌اش را می‌کرد: «چرا این‌قدر می‌دوی؟ پس پول می‌دی به کارگر که چی کار کند؟» و مادر در را می‌بست و صدایش را آهسته می‌کرد: «غذای سارا را خودم باید بپزم. خدیجه خانم بطری روغن را خالی می‌کند رو برنج‌ها، روی خورشتش هم باید حتماً یک وجب چربی باشد تا به دلش بگیرد.»

تلفن دوباره زنگ زد. بشقاب کثیف را گذاشت توی ظرفشویی و بیرون پرید:‌ «الو، الو» صدای زنی آمد؛ لهجه غلیظ شهرستانی. صدا دور و ناواضح بود: «خانم دکتر هستند؟» می‌توانست بگوید: «نیستند، بیمارستان زنگ بزنید.» ولی نگفت دلش می‌خواست این زن، هرکس که بود، حرف بزند. زنی که هر روز تلفن نمی‌کرد. حس خوبی داشت؛ حتی یک آن حس کرد سیر است و خیلی خورده است: «اگر پیغامی دارید...» زن حرفش را برید: «من مادر معصومه‌ام، نهاوندی. بگو آمده بودیم برای نازایی...» دوباره خش خش شد.

برگشت توی آشپزخانه دنبال چیزهای شیرین گشت که مادر می‌گذاشت مثلاً جایی دور از چشم. جایی دور از چشم سارا نبود. حتی کشمش‌هایی را که کف کابینت ریخته بودند، خورده بود. سر نایلون نان خشک هم رفته بود، گرچه بعد از بوی کپک چندشش شده بود.
وقتی دگمه چراغ خواب روی عسلی را زد هنوز سیر نبود. نور قرمز پاشید روی تخت. روی مامان خرگوشی که نشسته بود وسط پتو و بچه‌های سفید و شادش دور او بالا و پایین می‌پریدند. تلفن دوباره زنگ زد. همان زن بود: «بهشان بگو معصومه زایید؛ بگو تا عمر داریم دعا گوییم...» دوباره قطع شد، سارا گیج گوشی را گذاشت.

نشست لب تخت، گوشه راست. پاها را تا می‌توانست دراز کرد، دور از لبه روتختی. خوب می‌دانست که چرا این گوشه نشسته. خوب می‌دانست که وزنه آنجا است. آن پایین. کافی بود پاهایش را بیاورد عقب‌تر، زانو را خم کند، نوک انگشت‌های پا را گیر بدهد به لبه‌ها و هلش بدهد. آنقدر جلو که عددهای روی صفحه معلوم می‌شوند. بعد درست جلوی پاهای جفت‌شده او بود. فقط می‌ماند که بلند شود وزنش را بیندازد روی یک پا و برود بالا.
مثل ساعت نبود که دو تا عقربه بزرگتر همیشه روی صفحه باشند، عقربه نازک و کوچک دورشان بدود و چرخ بخورد و هی خودش را بمالد به آن دوتا که انگار منتظرش ایستاده‌اند و بعد باز بدود. روی صفحه وزنه فقط یک عقربه بود، تنها. وقتی کسی بود سرحال می‌شد، راه می‌افتاد، می‌رفت جلوتر؛ ولی تا باز تنها می‌شد برمی‌گشت روی خط صفر. سارا فکر کرد امشب نباید تسلیم شوم. نباید بروم روی وزنه. دیشب خودش را کشیده بود. دوبار شاید یا حتی سه بار. دیده بود که فرقی نکرده اعصابش بیشتر ریخته بود به هم؛ تمام آب‌نبات‌های توی کشوی تحریرش را خورده بود.
دراز کشید و چشم‌هایش را بست. شاید خوابم ببرد. خیلی پیاده رفتم، خسته‌ام. صبح یادم می‌رود. صبح‌ها اراده همه چیز را دارم حتی اراده یک لقمه کمتر خوردن فقط این شب‌های لعنتی. پشت پلک بسته‌اش دختر چاقی از خیابان رد شد. صدای خنده یاسمن آمد، «سارا، داری شکم می‌آری!»

رمان نیمه خوانده‌اش را از زیر بالش بیرون کشید، زنگ ورزش زیپ شلوارش باز شده بود. مادر گفت: «من دیگه لباس جدید نمی‌خرم. درزهات پاره بشه، تنت هم بزنه بیرون، همینه که هست.» و رو برگردانده بود که سارا چشم‌های نگرانش را نبیند و فکر نکند که حرفش قاطع نیست. باز دوباره زیر لب گفته بود: «جلوی خودتو بگیر؛ یعنی چی نمی‌تونم.»

سارا به پهلو شد و انگشتش را گذاشت لای صفحه‌ای که نشانه داشت. تازه یادش آمد چراغ خاموش است. چراغ را که زد، آینه، روبرویش بود. حتی از دیشب هم انگار فرق کرده‌ام. پاهام، بازوهام یک بار را که امشب باید بروم رویش. حواسم هست. زود برش می‌گردانم زیر تخت.
وزنه را کشیده بود بیرون. پیچ را تنظیم کرده بود. عقربه تنها روی خط صفر ایستاده بود که تلفن زنگ زد: «ببخشید، تند می‌گم مادر، دیگه پول خرد ندارم. به خانم دکتر بگو بچه سالمه... بگو خانمی کردی... بگو...» یک دفعه داد زد: «الو، الو». از بس که سارا ساکت مانده بود زن فکر کرده بود که باز قطع شده. سارا گفت: «چشم می‌گم». صدایش لرزش داشت و کلمات را خیلی آهسته گفت. بعد خیلی آرام پرسید: «بچه چیه خانم؟» زن از خوشحالی خندید: «دختره عزیزم، دختره.» سارا به سوراخ‌های منظم روی دهانه گوشی خیره مانده بود
نفیسه مرشدزاده

ELENA
08-02-06, 15:16
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.

البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
سايت ايرانيان انگلستان

ELENA
08-02-06, 15:18
تمام صندلي‌هاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش مي‌كرد. مجله‌هاي روي ميز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچه‌اي كه از ترس سوزن خوردن فرياد مي‌زد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد.
خانم منشي داشت جدول حل مي‌كرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمه‌قدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشين‌ها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگه‌اي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان كردند.
پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهم‌انگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه مي‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازي كوچك‌شان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگه‌اي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پرونده‌ها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذره‌بيني‌اش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگ‌هاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترون‌هاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
من: ...بله... من هستم!
دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس مي‌كردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذق‌ذق مي‌كردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناك بود. بدون اين‌كه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نمي‌داد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه مي‌خواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكته‌اي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه مي‌دانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكته‌اي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگ‌هاي دستم برايم عادي شده بود.)
دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعب‌العلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچ‌چيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اين‌كه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست.
ديگه سرم داشت گيج مي‌رفت... چشمام مات مونده بود روي لب‌هاي دكتر، دندان‌هاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيده‌اش نداشت، لب‌هاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچ‌آي‌وي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال مي‌رفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
ديگه داشت سي سالم مي‌شد و آدم‌هاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچ‌كس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز مي‌تونه جز از راه‌هاي مقاربتي، از راه‌هاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!

همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحم‌آميزش متنفر بودم. احساس مي‌كردم بهم ناچاري مي‌فروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبت‌هاي بعدي و بدتر از همه اين‌كه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت مي‌شود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرف‌هايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌هاي گرمش...

آرزوهاي نقشه بر آب آينده‌مون با بچه‌هامون، كهنسالي‌مون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اين‌كه شايد او رو هم آلوده كردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شيطاني تصور مي‌كردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.

همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا مي‌برد، در گوشم نجوا مي‌كرد و دلداريم مي‌داد. نشستم، نمي‌فهميدم چي مي‌گه؟ بايد ولم مي‌كرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچ‌وقت اين‌قدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
مي‌خواهم بميرم... حتما مي‌كشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانه‌هاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌كشيده بود و چقدر خالص بود... دلم مي‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمي‌شناختمش. آرام گفت: مي‌دوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: مي‌دوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نمي‌دوني! كه اگر مي‌دونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه مي‌فهمي؟ تو درد مرا چه مي‌داني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كرده‌اي؟ آيا مي‌داني كه من صبح‌ها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ مي‌داني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه مي‌داني؟
قبل از اين‌كه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من مي‌دانم ولي تو نمي‌داني. من وسعت درد تو را درك مي‌كنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش مي‌كشم... ولي من مي‌دانم... مي‌دانم كه خدا رحيم است، ارحم‌الراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نمي‌داني. حرف‌هايش به نظرم كمدي مي‌آمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور مي‌آمد. داشت كسي را صدا مي‌زد. نگاه من وسط سنگ‌هاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمي‌خواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخم‌زبان مردم برايش از زخم ساطور كاري‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه مي‌كند؟ او كه هنوز منتظر عروسي‌مان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم مي‌كرد. با من بود؟ آره با من بود.

كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات مي‌كنه!
خط نگاهش‌را در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم مي‌كند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من مي‌داد؛ من كودك مي‌شدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نمي‌آمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچ‌پچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش مي‌كرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان مي‌دهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه مي‌كرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه مي‌افتد و مقصر اين اتفاق هم مي‌تونه براي تسويه‌حساب به حسابداري مراجعه كند و...
ديگه نشنيدم، نمي‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌اي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آن‌كه به ارحم‌الراحمين وفادار بود... به آن‌كه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و مي‌ديد و مي‌فهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت مي‌لرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظه‌اي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
بهرام رادان

ELENA
08-02-06, 15:22
ايستگاه مركزي قطار شلوغ و درهم و برهم است. از موهاش اورا باز مي شناسي، يكدست سفيد و
هنوز خوش حالت. روي نيمكت نشسته و سرگردان و هاج و واج بين مردمي كه روبرويش مي روند و مي آيند و به هم تنه مي زنند سرمي گرداند. يك ساك مسافرتي كنار دستش است و گوشه ي چمدان بزرگي را ميان زانوهاش گرفته. از پشت به او نزديك مي شوي. دستت را روي شانه اش مي گذاري و صداش مي كني. دستپاچه از جا بلند مي شود و در آغوشت فرو مي رود. آن بوي آشنا را كه مثل خاك كهنه كوفته باران خورده، پناه دهنده است به درون مي كشي. گونه ات را مي بوسد، گردن، پيشاني و چشم هات را هم، و با سر انگشت ها چانه ات را نوازش مي كند. چشم هاش مرطوبند و پوست دست هاش چروكيده و خشك است. كوتاه تر شده. تا سر شانه هات هم به زور مي رسد. انگار نه انگار همان آدمي ست كه از او مي خواستي بغلت كند تا از آن فراز دنيا را ببيني و بي قيدانه قهقهه بزني و آن هنگام كه چنگ مي انداختي تا سيگار را از دهانش بقاپي، با خنده اي در گوشه ي لب ها ميان هوا نگاهت مي داشت و تو در دست هاي گره دار او مثل بزغاله دست و پا مي زدي.
دسته ي كشويي چمدان را بيرون مي كشي و مي روي تا ساك را برداري. از دستت مي گيرد و با اخم ساختگي مي گويد:« فكر كردي با پيرمرد طرفي؟»
به دروغ مي گويي:« كي همچو فكري كرد؟» بعد مي پرسي:« پرواز خوب بود؟»
« آره باباجان، خوب بود.»
در راه تعريف مي كند كه هواپيما چنين و چنان بوده و غذايي كه داده اند سر دلش مانده و ترش كرده و قطار آنقدر سريع مي آمده كه نتوانسته جايي را ببيند و اين قطارهاي اينجا چقدر تند مي روند، ماشاالله. و تو او را در سكوت نگاه مي كني و باورت نمي شود. دلت مي خواهد عقربه‌ي ساعت ها با سرعت جنون آميزي به عقب برگردند و جايي برسند كه هنوز انگار به دست غيب اينجا پرتاب نشده باشي و او مثل پيرمردها حرف نزند. به سن و سال حالاي تو باشد و تو كنارش تند قدم برداري تا از او عقب نيفتي. با تحسين نگاهش كني و كلامش برايت مثل نوشابه ي تگري توي دستت باشد. هي بنوشي، هي تشنه تر شوي.
به رديفي از آپارتمان هاي سيماني مي رسيد، با پنجره هايي كه چندين لايه رنگ روي هم بر خود دارند، همه مثل هم. خانه ي تو هم آنجاست. پله‌ها را هن و هن كنان بالا مي رويد، پنج طبقه. توي پاگرد طبقه ي سوم مي ايستد تا نفسي تازه كند. مي پرسد:« اينجا چرا آسانسور ندارد؟» مي‌خندي، نه، اداي خنده را درمي آوري.

« فكر كردي اينجا تهران است؟» اين را مي گويي و به چشم هاي مخمل سوده ي او كه مثل علامت سؤال، دلسوزانه چهره ي تو را مي كاوند مي ماني.
بازي غريبي ست مي داني؟ يادت رفته بود. بايد مراقب اين باشي كه او و ديگران غصه ي تو را نخورند. همان جور كه در اين چند سال نقش بازي كرده اي. اگر سالي، ماهي كسي كنارت بوده، دو كلمه احوال پرسي فارسي يادش داده اي تا شكسته بسته و با لهجه ي شيرين فرنگي پاي گوشي تلفن بلغور كند تا دلشان آرام بگيرد كه تنها نيستي، كه به زودي ازدواج مي كني و عكس نوه ي كاكل زري را مي فرستي و قس عليهذا. هروقت سال اينها نو شده، ميان شلوغي خيابان و پرتاب شدن سربطري شامپاين ها و عربده هاي مستانه و ترق و تروق و فش فش، سگ لرز زده اي تا بدانند به تو خوش مي گذرد. سال تاريخي دوهزار در قلب اروپا بوده اي. زهي سعادت! فرصتي هم حتا دست داد كه همان سال در يك ميهماني كريسمس شركت كني و كنار درخت نوراني كاج با زلم زيمبوهاي آويخته از آن عكس بگيري. بعد هم سرميز شام با كارد و چنگال، ديس هاي تزيين شده ي غاز بريان، و گيلاس هاي نيمه پر شراب، البته.
در و ديوار اتاقت را نگاه مي كند و مي گويد:« توي عكس بزرگتر به نظر مي آمد!»
همراهش چهارديواري كم نورت را تماشا مي كني، گفتي به نگاهي تازه زندگي ات در آنجا جا باز مي كند.
« توي عكس همه چيز همين طور است.»
خيلي جاهاي ديگر هم بايد عكس گرفته و فرستاده باشي كه حالا يادت نمي آيد. توي پاساژهاي پر زرق و برق، دور ميدانچه هاي سنگي و پيكره هايي كه آب از دهان و منقار و همه جاي شان شره مي كند و كنار پل ها و بناها و كليساهاي قرون وسطايي كه بله، ما اينجاها هم بوده ايم. شايد بهتر بود لب دريا هم نيمه لخت دراز مي كشيدي، با عينك آفتابي، جوري كه چند تا نرم تن موبور هم با بيكيني هاي آنچناني در زمينه‌ي تصويرت ديده شوند. يا آرنجت را به سقف ماشين آخرين مدلي تكيه مي دادي و پاهات را به هم قلاب مي كردي كه عكس بشود و برسد به دست رفقاي محرومت تا انگشت به دهان بمانند. كوتاهي كردي يا نتوانستي؟

پرده را كنار مي زني و منظره ي ايستگاه قطار شهري و برجك كليسا و دودكش بلندي را كه از پس همه ي اينها به آسمان رفته است نشانش مي‌دهي. چمدان را روي زمين مي خواباند و باز مي كند. يك دست پيژامه ي سبك خانگي بيرون مي كشد و مشغول لباس كندن مي شود. براي تو هم آورده است. پيژامه، چيزي كه ياد راحتي و ولنگاري بي غل و غشي مي اندازدت كه انگار قرن ها از آن گذشته. پاهاش بي مو و شل و ول است. از پنجره بيرون را نگاه مي كني. صداي خشاخش پاكت ها و بسته ها دوباره تو را برمي گرداند.
« سبزي خورش، سبزي آشي... اين باقالي ها را مادرت برات خشك كرده.»
« آخر چرا اين همه؟»
« من هم گفتم. به خرجش نمي رود كه. مي گويد بچه م باقالي پلو دوست داشت... نان سنگك، دارچين، زعفران، آجيل. اين لواشك ها را خاله ات برات كنار گذاشته، مال آلوي باغ شان است...» چيز آشنايي در ميان اينهمه چشمت را مي گيرد. ديوان حافظ جلد زركوبي را در ناباوري ورق مي زني. روي صفحه ي دوم به خط آشنايي تاريخ خورده. يادگار شيراز و حافظيه و باغ ارم. بوي بهار نارنج و اطلسي و ياس و آبغوره ي تازه، و خاطره‌ي مبهمي مثل عشق...
آلبوم بزرگي را دستت مي دهد. جلدش را باز نكرده دو قطعه عكس بيرون مي افتد. بي درنگ نمي تواني چهره ها را بشناسي. دوقلوها هستند، پشت ميز اتاق پذيرايي در حال فوت كردن شمع هاي كيك تولد و بعد، توي حياط آب پاشي شده، نشسته روي صندلي هاي حصيري. يادت رفته بود خواهر و برادري هم داري؟
مي پرسي:« تولد چند سالگي شان است؟»
«تولد تو بود، دوماه پيش.»
شمع ها را نمي تواني در عكس بشماري. چه اهميتي دارد. شبيه تو نيستند. يكي با موهاي تاب دار خرمايي كه پشت شانه ها شكن مي خورد و ناپديد مي شود، و صورت گرد و تپل و چشم هايي خندان كه چهره ي جوان مادر را برايت تداعي مي كند و ديگري، گونه برجسته، با پشت لب تازه سبز شده و ژستي خودنمايانه جلو دوربين. پدر و مادر هم در دوطرف سرپا ايستاده اند.
و اثري از تو نيست. تو آنجا نيستي. انگار هرگز نبوده اي. خودت و آنچه بر تو تحميل شد دست به دست هم دادند تا زير پاهايت را سست كنند و تا آمدي به خودت بجنبي ديدي كه طومارت پيچيده شده، سن و سالت دارد از سي و چهل مي گذرد و علف هرزه ي بيابان ناكجاآباد شده اي. چشمت را بستي و با لگد زير سيني پيشكش داشته ها و شناسه هات كوبيدي تا چشم باز كني و محيط ناشناسي را با هنجارها و قواعد و خودي هاي خودش ببيني كه تو در آن ناهنجار و غيرخودي و عاريه هستي. روز از نو. بايد از صفر، نه، كه از زير صفر شروع كني. با لال بازي احتياجات اوليه ات را بخواهي. خودت را با آنچه در تو طي ساليان شكل گرفته نفي كني تا دوباره از ديواره هاي تبعيض، آيا بتواني بالا بروي يا نتواني. تنها ناظر همه چيز باشي. مثل سايه ي محو لرزاني در حاشيه ي قضايا و روي زمينه ي اجتماع ميزبانت بلغزي و نقش شهروند خوب و سربراه درجه دوات را بازي كني. فقط گاهي اوقات، مثلا وقتي چشمانت در چشمان پدر پيرت مي ماند، دردي مزمن كه مثل ميگرن همواره از سرت مي گذرد سراغت بيايد و احساس كني كه زندگي مثل اسكناسي جعلي روي دستت مانده است.
عينكش را تا مي كند و روي ميز مي گذارد. خسته ي سفر است. جاش را روي كاناپه تاشو اتاقت پهن مي كني و دراز مي كشد. تكه اي نان سنگك به دهان مي گذاري و آلبوم را به آشپزخانه مي بري تا در خلوت عكس ها را تماشا كني.

دوقلوها هنوز روي صندلي هاي حصيري كنار باغچه نشسته اند و مادرت حياط را آب پاشي مي كند. روزها و شب ها مثل هميشه گذشته است و گذشته، چيزي حسرت بار و دست نيافتني باقي مي ماند. عقربه ها تندتر دويده اند و به انتظارت نمانده اند. كودكان، نوجوان شده اند. جوان ها ازدواج كرده اند و بچه دار شده اند. پيرها پيرتر شده اند. سايه ي درخت انجير يك سر حياط را پوشانده. تنها جاي تو خالي ست. تو، اين مدت كجا بوده اي؟ اصلا بوده اي؟ چند سال گذشته است، يادت مي آيد؟ نگاه كن. اينها شمع هاي تولد تو است يا سالگرد نيست شدنت؟

چيزي راه گلوت را بسته است. نان سنگك جويده را مثل كاهگل در دهانت مي گرداني. طاقت نمي آوري و به اتاقت برمي گردي. پدرت خوابيده است. چهره ي تكيده ي او، فرورفتگي كنار دهان و چين هاي لب بالاي او را نگاه مي كني. حتما به خاطر دندان هاي مصنوعي اوست. دلت مي‌خواهد دست روي موهاي سپيدش بكشي، سرت را روي شانه اش بگذاري و بگويي كه هنوز دير نشده، كه روزي دوباره دور هم جمع مي‌شويد، ولي در عوض هق هق ات را فرو مي خوري تا بيدار نشود و در ميان چين هاي صورتش در مي يابي كه چقدر پير شده اي.
كيا بهادري
درباره‌ نويسنده:
http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200701/20070127220112439.gif
كيا بهادري متولد 1353 تهران است. درشته رياضي تحصيل كرده اما گرايش هاي ادبي او را به داستان نويسي كشانده است.
و مجموعه داستان ژرفاي سورمه اي او را نشر ققنوس منتشر كرده. او ساكن برلين است و داستان ديسكوي ايراني اش در كتاب داستان برلين منتشر شده است.

ELENA
08-02-06, 15:27
چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.


25 دقيقه وقت دارم.


25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.



24 دقيقه وقت دارم.



آخرين غذاي من كمي لوبياست.



23 دقيقه مانده است.



به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.



آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.



به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.



بيست دقيقه ي ديگر باقي است.



كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»



نوزده دقيقه مانده است.



به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.



هيجده دقيقه وقت دارم.



رئيس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.



هفده دقيقه باقي است.



مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.



حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»



وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»



م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.



اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.



چهارده دقيقه وقت دارم.



پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،



در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.



از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم



است.



دوازده دقيقه‌ي ديگر وقت دارم.



چوبه‌ي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.



يازده دقيقه وقت دارم.



چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.



ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.



منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.



در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.



اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.



هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.



حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.



هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.



بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.



شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.



حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...



پنج دقيقه ي ديگر باقي است.



يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.



چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.



حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.



سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.



مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.



دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.



صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.



يك دقيقه ي ديگر مانده است.


و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م..
شل سيلور استاين

ELENA
08-02-06, 15:39
دوستم هانس زيمر تصادف شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه درباره سيستم جديد نوشته بود فروخت.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟"
Christian Godefroy

ELENA
08-02-06, 15:44
هر ساله پدر كارولينو در اتاق دعاي كليساي روستاي كوچكشان را باز مي كرد و با افراد جواني كه از روستاهاي اطراف مي آمدند ملاقات مي كرد.
آنها از راههاي دور مي آمدند تا نصيحت شده و در باره چيزهايي كه بايد درباره آنها فكر كنند بياموزند.
روزي دختر جواني از يك خانواده اصيل در برابر پاي كشيش زانو زد و گفت: پدر من مي خواهم يك فرد پرهيزكار(saint) شوم. چكار بايد بكنم؟
پدر كارولينو گفت: از قلبت پيروي كن و هرگز از چيزي كه به تو مي گويد منحرف نشو.
دختر با اين نصيحت خوشحال شده و فكر كرد: چقدر آسان است كه يك انسان پرهيزكار شوي. تمام كاري كه بايد بكنم اين است كه به چيزهايي كه قلبم مي گويد گوش بكنم.
اما قبل از اينكه او بتواند بلند شده و كليسا را ترك كند، كشيش اضافه كرد: براي پيروي از قلبت، تو بايد خيلي قوي باشد و زندگيت پر از فداكاري خواهد بود.
Christian Godefroy

ELENA
08-02-06, 15:46
چون لبهایم برای نخستین بار آماده سخن گفتن شدند و جنبیدند ، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا !من تو را پرستش کرده ام . مشیت پنهان تو شریعت من است . تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد . اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی ، پس همه وجودم به تو مدیون است .اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت .
یک هزار سال بعد از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم .با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی .با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه، که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد . از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم :
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی.
من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنائی آسمانها هستی. در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژ گانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت ؛ چنانکه دریا ، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد ،خداوند مرا در خود فرو برد !و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم ، خدا نیز آنجا بود !
جبران خليل جبران

ELENA
08-02-06, 15:48
وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو داداشي صدا مي كرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميكرد .
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت متشكرم و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم ، خواست بره كه بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت متشكرم و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد .
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه خواهر و برادر . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت متشكرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشكرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت تو اومدي ؟ متشكرم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.
اي كاش اين كار رو كرده بودم ................. با خودم فكر مي كردم و گريه !
وبلاگ ونوس (http://www.cafedexign.com/www.venos.blogfa.com)

ELENA
08-02-06, 15:50
مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد. پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست. فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟ پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي. مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ، پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند. مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد . بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود ديگر پس نحواهد آورد. مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه بر بالين او نثار كرده اي ديده ام. مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را بازآرم و بيابم.ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم كه مي رفتند. در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ، ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها از شاخه هاي بوته آويخته بودند . مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟ بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد. مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ، قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست مي رفت به او نشان داد. او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك عمر انساني است . مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم . او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود . او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟ پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟ مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا پايان عالم خواهم رفت. پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت. (يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تونيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد. ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟ مادر جواب داد: من مادرم و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند. مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني. مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت. مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست داده اي حال مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟ مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي نظمش را برهم زني چه بود. مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي غوطه ور بود مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست. مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟ مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد: اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك به عالم نامرئي شتافت
هانس كريستين اندرسن

ELENA
08-02-06, 15:52
روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید،خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود. آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:" من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم".
آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت ،بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم". خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور میتوانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکرو ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.
باربارا دي آنجلس

ELENA
08-02-06, 15:55
وقتي که به صورت چروک‌دار خسته‌ي باباش نگاه مي‌کرد؛ وقتي نگاهش به نگاه افسرده شده‌ي خيس مامانش تلاقي مي‌کرد؛ وقتي حرص و جوش داداششو رو مي‌ديد و وقتي به کاري که کرده بود فکر مي‌کرد، ناراحت بود. خيلي ناراحت. اصلاً پشيمون بود. خيلي زياد. پيش خودش مي‌گفت: «ايکاش اين کارو نکرده بودم. ايکاش واسه يه لذت زودگذر تن به اين مصيبت نمي‌دادم. ايکاش مي‌شد همه چيز تکرار بشه و ديگه اين کارو نکنم. ايکاش همين الان مي‌مردم. ايکاش دهن زمين وا بشه و منو همين‌جا درسته بخوره و بره. ايکاش...».

باباش هيچي نمي‌گفت؛ هيچي. هميشه همين‌جوري بود. وقتي که مي‌خواست آدمو تنبيه‌کنه هيچي نمي‌گفت. نه دادي و نه فريادي. اين خودش بدترين شکنجه بود. عذاب وجدان بود. فقط با اون نگاه‌آي معصومانش خيره خيره نگاه مي‌کرد. ايکاش يه چيزي مي‌گفت. ايکاش هرچي از دهنش درمي‌اومد بهش مي‌گفت. ايکاش مي‌زدتش؛ با چوبي، چماقي، شلاقي، چيزي. ايکاش پرتش مي‌کرد بيرون. مي‌انداختش تو خيابون و مي‌گفت برو گمشو. ايکاش اين سکوتش رو مي‌شکست.

«خجالتش بکش دختر، فکر مي‌کردم ديگه بزرگ شدي. حيف از اون همه آزادي‌اي که بهت داديم!» مامانش اينا رو گفت و زد زير گريه. مامانش هميشه زود ناراحت و نگران مي‌شد، زود دلواپس مي‌شد، زود دلشوره مي‌گرفت و حالا ديگه هيچي نمي‌تونست که آرومش کنه.

«واقعاً که؛ گل کاشتي!» داداشش با يه خنده‌ي تلخ تمسخرآميز يه پسر ايروني غيرتي اينو گفت و بلند شد و رفت بيرون.

ديگه تحمل نداشت. ديگه دوست داشت که خودشو سبک کنه. خودشو راحت کنه. ديگه دوست داشت که اونم گريه کنه و با حرفاي داداشي، ديگه بغض گلوش مثل رعد و برق يه شب طوفاني شکست و قطره‌هاي شور و ريز اشک مثل بارون بهاري نم‌نم از گونه‌هاي سرخ و سپيد خوش‌تراشش اومدن پايين و کم‌کم همه‌ي صورت قشنگشو خيس از غم کردن. هنوز مثل بچه‌گياش با گريه هق‌هق مي‌کرد. هنوز وقتي ناراحت مي‌شد، آب دماغش راه مي‌افتاد. هنوز موقع گريه، سمفوني هق‌هق و فين‌فين به راه بود.

- من که نمي‌خواستم اينجوري بشه، آخه... من...
- تو چي؟ ها؟ آخه چه فکري کردي دختر؟
- مامان، آخه...
- زهر مار مامان، کوفته مامان، آخه دختر، حالا من چطوري چش تو چش فاميل بندازم؟ ها؟
- آخه... مگه چي‌شده که اينجوري با من رفتار مي‌کنين. من که...
- ديگه مي‌خواستي چي‌بشه، همون يه زره احترام و آبرويي رو هم که داشتيم با اين کارات به باد دادي.
- من فقط مي‌خواستم...
- مي‌خواستي چي؟! مثلاً مي‌خواستي چي رو ثابت کني؟ که بزرگ‌شدي؟ که...
- نه مامان. فقط از دستم در رفت اين دفه...
- اين دفه؟!
- يعني که مي‌خواستم يهو سورپرايزتون کنم...
- سورپرايز!
- خب يعني که...
- يعني چي؟
- يعني اينکه بهتون کمک کنم...
- کمک؟!
- خب آره.
- خب کمک کردي، خيلي‌ام زياد، اما...
- مامان.
- ها چي مي‌گي؟
- مامان، منو ببخش!
- آخه دختر، تو نمي‌دوني من چقدر زحمت کشيدم و شب و روز بيدار بودم تا اين پرده لعنتي رو واسه مهموني فردا بدوزم، حالا تو‌ ي بي‌عقل با اين کارت زدي و پاره‌پوره‌اش کردي. پرده به درک، دستتو نگاه کن. ببين چه بلايي سر خودت اوردي؟ اگه خداي نکرده يه چيزي مي‌شد من چه‌کار مي‌کردم؟!
- ماماني، من فقط مي‌خواستم که وقتي از خريد مياين ببينين که اين پرده‌هه آويزونه و چقدر قشنگه. ديگه مجبور نباشين هي به داداش التماس کنين که اين پرده رو آويزون کنه، يا صبر کنين که بابا بيادش و ...
- مي‌دونم ماماني، ولي خب من‌ام خيلي جون کنده بودم که فردا همه چيز کامل و عالي باشه.
- مي‌دونم مامان. مي‌دونم شما چقدر خوب و مهربونين و چقدر زياد روزا زحمت مي‌کشين. من خودم بهتون قول مي‌دم تا فردا درست بشه.
- آخه چطوري؟
- خب شما به کاراتون برسين. من خودم درستش مي‌کنم. مگه نه اينکه خودم خياطي بلدم؟
- آخه تو خودت دستت زخميه، مگه نيست...
- مامان آخه ماخه نيار ديگه. بزار کاري رو که خراب کردم خودم درست کنم. دستمم خوبه، چيزيش نيست. يه خراش ِ فقط يه زره بزرگه!
- خب. باشه. چاره ديگه‌اي ام ندارم. ببينم چي‌کار مي‌کني خياط باشي گلم.

و بلند شد و زودي رفت و مامانش رو بغل کرد و بوسيدش. يه بوسه شيرين از پيشوني مامان خوبش گرفت و قول داد که ديگه اون مهربونو اذيت نکنه.
مهرزاد پارس

ELENA
08-02-06, 15:56
پدر
شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.
بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.
پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.
نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟
مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد.

ELENA
08-02-06, 16:09
يکي از دوستانم به نام پُل به‌عنوان هديه کريسمس اتومبيلي از برادرش گرفت. شب کريسمس هنگامي که پل از اداره‌اش خارج شد، پسربچه‌اي در اطراف آن اتومبيل قدم مي‌زد و با حالت تحسين‌آميزي آن را نگاه مي‌کرد. پسربچه پرسيد: «آقا اين ماشين مال شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت «اين را برادرم براي کريسمس به من داده است.»
پسربچه متعجب شد و گفت: «منظورتان اين است که برادرتان آن را به شما داده و پولي براي آن نپرداخته‌ايد؟ من آرزو دارم...» و مکث کرد. قطعاً پل مي‌دانست که او چه چيزي را آرزو مي‌کرد. او آرزو مي‌کرد که چنين برادري داشت، ولي آنچه پسربچه گفت سرتاپاي پل را به لرزه درآورد.
پسربچه ادامه داد: «که مي‌توانستم برادري مثل او بودم.»
پل با تعجب به پسربچه نگاه کرد و بي‌اراده گفت: «مي‌خواهي سوار شوي و دوري بزنيم؟»
پس از سواريِ کوتاهي پسربچه با چشمان درخشانش رو به پل کرد و گفت: «ممکن است جلوي آن پله‌ها توقف کنيد؟»
پسربچه از پله‌ها بالا دويد. پس از لحظه‌اي پل صداي برگشتن پسرک را شنيد، ولي او سريع حرکت نمي‌کرد. وي برادر کوچک فلج خود را مي‌آورد. او برادرش را روي پله آخر نشاند و به اتومبيل اشاره کرد.
«بادي اين همان است که در طبقه بالا به تو گفتم. برادرش آن را براي کريسمس به او هديه داده و او پولي براي آن نپرداخته است. روزي من هم درست مانند آن را به تو هديه مي‌دهم و تو مي‌تواني همه چيزهاي زيبايي را که برايت تعريف کردم خودت ببيني.»
پل از اتومبيل پياده شد و آن را روي صندلي جلو نشاند. برادرِ بزرگ‌تر هم با چشمان درخشان آمد و کنار او نشست و آنان سه نفري تعطيلات فراموش‌نشدني‌اي را با اتومبيلِ سواري شروع کردند.
در آن شب کريسمس پل فهميد که منظور حضرت مسيح چيست آنگاه که مي‌گويد: «در بخشيدن خوشي و سعادت بيشتري وجود دارد...»
دان كلارك

ELENA
08-02-06, 16:11
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

ELENA
08-02-06, 16:12
دختر كوچولوی مهمان‌دار كافه از آقای كوینر پرسید :"اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند،آن وقت نسبت به ماهی‌های كوچولو مهربان‌تر نبودند؟"
او درپاسخ گفت:یقیناً،اگر كوسه‌ماهی‌ها انسان بودند برای ماهی‌های كوچك دستور ساخت انبارهای بزرگ مواد غذایی را می‌دادند. اتاقك‌هایی مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكی، ازگیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی می‌دادند تا آب اتاقك‌ها همیشه تازه باشد و می‌كوشیدند تا تدابیر بهداشتی كاملاً رعایت گردد. به طورمثال اگر باله‌ی یكی ازماهی‌های كوچك جراحتی برمی‌داشت، بلافاصله زخم‌اش پانسمان می‌گردید، تا مرگش پیش از زمانی نباشد كه كوسه‌ها می‌خواهند. برا ی جلوگیری از افسردگی ماهی‌های كوچولو، هراز گاهی نیز جشن‌هایی بر پا می‌كردند.چرا كه ماهی‌های كوچولوی شاد خوشمزه‌تراز ماهی‌های افسرده هستند. طبیعی است كه دراین اتاقك‌های بزرگ مدرسه‌هایی نیز وجود دارد. دراین مدرسه‌ها چگونگی شنا كردن در حلقوم كوسه ها، به ماهی‌های كوچولو آموزش داده می‌شد. به طورمثال آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهی‌های بزرگ و تنبل را پیدا كنند كه گوشه‌یی افتاده‌اند. پس‌ ازآموختن این نكته، موضوع اصلی تعلیمات اخلاقی ماهی‌های كوچك بود.آنها باید می‌آموختند كه مهم‌ترین و زیبا‌ترین لحظه برای یك ماهی كوچك لحظه‌ی قربانی شدن است. همه‌ی ماهی‌های كوچك باید به كوسه ماهی‌ها ایمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامی‌كه وعده می‌دهند،آینده‌ای زیبا و درخشان برایشان مهیا می‌كنند .
به ماهی‌های كوچولو تعلیم داده می‌شد كه چنین آینده‌ای فقط با اطاعت و فرمان برداری تضمین می‌شود واز هرگرایش پستی، چه به صورت ماتریالیستی چه ماركسیستی و حتی تمایلات خود خواهانه پرهیز كنند و هرگاه یكی ازآنها چنین افكاری را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود.اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه جنگ راه می‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهی‌های كوچولوی كوسه ماهیهای دیگر را به تصرف خود درآورند. دراین جنگها ماهی‌های كوچولو برایشان می‌جنگیدند و می‌آموختند كه بین آنها وماهی‌های كوچولوی دیگر كوسه‌ها تفاوت فاحشی وجود دارد. ماهی‌های كوچولو می‌خواستند به آنها خبردهند كه هرچند به ظاهرلالند، اما به زبانهای مختلف سكوت می‌كنند و به‌همین دلیل امكان ندارد زبان همدیگر را بفهمند. هرماهی كوچولویی كه در جنگ شماری از ماهی‌های كوچولوی دشمن را كه به زبان دیگری ساكت بودند، می كشت نشان كوچكی از جنس خزه‌ی دریایی به سینه‌اش سنجاق می كردند و به او لقب قهرمان می‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبیعی بود كه دربین‌شان هنر نیز وجود داشت. تصاویر زیبایی می‌آفریدند كه در آنها،دندانهای كوسه‌ها دررنگ‌های بسیار زیبا و حلقوم‌هایشان به‌عنوان باغهایی رویایی توصیف می‌گردید كه درآنجا می‌شد حسابی خوش گذراند. نمایش‌های ته دریا نشان می‌دادند كه چگونه ماهی‌های كوچولوی شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهی‌ها شنا می‌كنند و موسیقی آنقدرزیبا بود كه سیلی ازماهی‌های كوچولو با طنین آن، جلوی گروه‌های پیشاهنگ، غرق در رویا و خیالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه می‌شدند.
اگر كوسه ماهی‌ها انسان بودند، مذهب نیز نزد آنها وجود داشت. آنان یاد می‌گرفتند كه زندگی واقعی ماهی‌های كوچك، تازه درشكم كوسه‌ها آغاز می‌شود. ضمناً وقتی كوسه ماهی‌ها انسان شوند، موضوع یكسان بودن همه‌ی ماهی‌های كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نیز پایان می‌یابد. بعضی ازآنها به مقام‌هایی می‌رسند و بالاتراز سایرین قرار می‌گیرند.آنهایی كه كمی بزرگ‌ترند حتی اجازه می‌یابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. این موضوع فقط خوشایند كوسه ماهی‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌های بزرگ‌تری برای خوردن دریافت می كنند. ماهی‌های بزرگ‌تر كه مقامی دارند برای برقرار كردن نظم در بین ماهی‌های كوچولو می‌كوشند وآموزگار، پلیس ، مهندس در ساختن اتاقك یا چیزهای دیگر می‌شوند. و خلاصه اینكه اصلاً فقط هنگامی در زیردریا فرهنگ به وجود می آید كه كوسه ماهی‌ها انسان باشند .
bertolt Brecht

ELENA
08-02-06, 16:23
مرد به ماهي‌ها نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگ‌ها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديواره‌اش دور مي‌شد و دوريش در نيمه تاريكي مي‌رفت. ديواره‌ي روبروي مرد از شيشه بود. در نيم تاريكي راهرو غار مانند در هر دوسو از اين ديواره‌ها بود كه هر كدام آبگيري بودند نمايشگاه ماهي‌هاي جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگير را نوري از بالا روشن مي‌كرد. نور ديده نمي‌شد، اما اثرش روشنايي آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهي‌ها در روشنايي سرد و تاريك نگاه مي‌كرد. ماهي‌ها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بي‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهي حبابي بالا نمي‌رفت، آب بودن فضايشان حس نمي‌شد. حباب، و هم چنين حركت كم و كند پره‌هايشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهي را ديد كه با هم بودند.
دو ماهي بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهايشان كنار هم بود و دم‌هايشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبيدند و رو به بالا رفتند و ميان راه چرخيدند و دوباره سرازير شدند و باز كنار هم ماندند. انگار مي‌خواستند يكديگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لوليدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. انديشيد هرگز اين همه يكدمي نديده بوده است. هر ماهي براي خويش شنا مي‌كند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگيرهاي ديگر، و بيرون از آبگيرها در دنيا، در بيشه، در كوچه‌ ماهي و مرغ و آدم را ديده بود و در آسمان ستاره‌ها را ديده بود كه مي‌گشتند، مي‌رفتند اما هرگز نه اين همه هماهنگ. در پاييز برگها با هم نمي‌ريزند و سبزه‌هاي نوروزي روي كوزه‌ها با هم نرستند و چشمك ستاره‌ها اين همه با هم نبود. اما باران. شايد باران. شايد رشته‌هاي ريزان با هم باريدند و شايد بخار از روي دريا به يك نفس برخاست؛ اما او نديده بود. هرگز نديده بود.
دو ماهي شايد از بس با هم بودند، همسان بودند؛ يا شايد چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمي بود، يا همدمي از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهي همزادي دارد؟
مرد آهنگي نمي‌شنيد، اما پسنديد بيانديشد كه ماهي نوايي دارد، يا گوش شنوايي، كه آهنگ يگانگي مي‌پذيرد. اما چرا نه ماهيان ديگر؟
دو ماهي آشنا بودند. دو ماهي زندگي در آبگير تنگ را با رقص موزوني مزين كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصيد؟ از اينجا تا كجا خواهند رقصيد؟
يك پيرزن كه دست كودكي را گرفته بود،‌آمد و پيش آبگير به تماشا ايستاد و پيش ديد مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد. مرد برخاست و سوي آبگير رفت، ماهي‌ها زيبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگير خوش روشنايي بود و همه چيز سكون سبكي داشت. زن با انگشت ماهي‌ها را به كودك نشان مي‌داد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببيند. زورش نرسيد. مرد زير بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پيرزن گفت: «ممنون. آقا.»
اندكي كه گذشت، مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
دو ماهي اكنون سينه به سينه‌ي هم داشتند و پرك‌هايشان نرم و مواج و با هم مي‌جنبيد. نور نرم انتهاي آبگير، مثل خواب صبح‌هاي زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل يك حباب مي‌نمود، پاك و صاف و راحت و سبك.
دو ماهي اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزديك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: «ببين اون دو تا چه قشنگ با همن.»
كودك اندكي بعد پرسيد:«كدوم دو تا؟»
مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را مي‌گم. اون دو تا را ببين.» و با انگشت به ديواره‌ي شيشه‌اي آبگير زد. روي شيشه كسي با سوزن يا ميخ يادگاري نوشته بود. كودك اندكي بعد گفت: «دوتا نيستن.»
مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»
كودك گفت: «همونا. دو تا نيستن. يكيش عكسه كه توي شيشه اونوري افتاده.»
مرد اندكي بعد كودك را به زمين گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشاي آبگيرهاي ديگر.
ابراهيم گلستان

ELENA
08-02-06, 16:29
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
پائولو كوئيلو

ELENA
08-02-06, 16:30
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد... http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200701/20070121230333418.gif

ELENA
08-02-06, 16:35
آن روز صبح زود هوا دگرگون شد و برف‌ها در آب شدن رنگ آبي کثيف به خود گرفت. باريکه‌هاي آب از لبه پنجره کوچکي که تا سر شانه مي‌رسيد و رو به حياط پشت خانه بود، پايين مي‌آمد. اتومبيل‌ها در خيابان بيرون، که رو به تاريکي مي‌رفت، با سرعت از لابه‌لاي گل و لاي مي‌گذشتند.


وقتي زن آمد دم در، مرد در اتاق خواب مشغول چپاندن لباس‌ها در چمدان بود.
زن گفت: خوشحالم تو داري مي‌روي! خوشحالم تو داري مي‌روي! مي‌شنوي؟
مرد همچنان وسايلش را در چمدان مي‌گذاشت.

- مرتيکه! چقدر خوشحالم تو داري مي‌روي!

زن زد زير گريه: حتي نمي‌تواني توي صورتم نگاه کني، مي‌تواني؟

زن سپس متوجه عکس بچه روي تخت شد و آن را برداشت.

مرد به زن که نگاهي انداخت، او اشک‌هايش را پاک کرد و پيش از رفتن به اتاق نشيمن، به مرد خيره شد.

مرد گفت: آن را پس بياور.

زن گفت: فقط چيزهايت را بردار و از اينجا برو.

مرد جوابي نداد. او چمدان را بست، کتش را پوشيد، و قبل از خاموش کردن چراغ اتاق خواب، نگاهي به دور و بر اتاق انداخت. بعد به اتاق نشيمن رفت.

زن در حالي که بچه را بغل گرفته بود، در آستانه در آشپزخانه نقلي ايستاد.

مرد گفت: من بچه را مي‌خواهم.

- ديوانه شدي؟

- نه، اما من بچه را مي‌خواهم. يکي را مي‌فرستم دنبال وسايلش.

زن گفت: تو به اين بچه دست نمي‌زني.

بچه از چند لحظه پيش داشت گريه مي‌کرد و زن پتو را از دور سرش باز کرد.

زن با نگاهي به بچه گفت: ‌اي واي،‌اي واي.

مرد به سمت زن رفت.
زن گفت: محض رضاي خدا!
زن يک قدم عقب رفت و داخل آشپزخانه شد.
- من بچه را مي‌خواهم.
- از اينجا برو بيرون!

زن رويش را برگرداند و سعي کرد بچه را در يک کنج پشت اجاق گاز نگه دارد. اما مرد جلو آمد. او از آن سمت گاز دستش را دراز کرد و با دستش بچه را محکم گرفت.

مرد گفت: بچه را ول کن.

زن جيغ کشيد: برو ديگر، برو!

بچه سرخ شده بود و جيغ مي‌زد. آنها در حين نزاع گلداني را که پشت اجاق گاز آويزان بود، انداختند.

مرد جلوتر آمد و فضاي حرکت زن را محدودتر کرد تا زن بچه را رها کند. مرد بچه را همانطور سفت گرفت و با تمام قدرت زن را هل داد.
مرد گفت: بچه را ول کن.
زن گفت: نکن، تو داري به بچه آسيب مي‌زني.
مرد گفت: من به بچه آسيب نمي‌زنم.
از پنجره آشپزخانه هيچ نوري نمي‌آمد. مرد در تاريکي قريب الوقوع با يک دستش با انگشتان گره‌خورده زن کلنجار رفت و بچه گريان را زير دست ديگرش تا نزديکي‌هاي شانه بلند کرد.
زن احساس کرد لاي انگشتانش به زور دارد باز مي‌شود. حس کرد بچه از او دور مي‌شود. به محض شل شدن دست‌هايش جيغ کشيد: نه!
زن اين را مي‌خواست، اين بچه را. او دست ديگر بچه را محکم کشيد. او بچه را از دور کمر گرفت و به عقب خم شد. اما مرد بچه را ول نمي‌کرد. مرد حس کرد بچه دارد از دستش سر مي‌خورد بيرون و خيلي محکم بچه را به سمت خودش کشيد.
و به اين صورت در اين مورد تصميم‌گيري شد.
ريموند کارور

ELENA
08-02-06, 16:37
اگر آنروز كيف سياهت را توي اتوبوس كنار من جا نگذاشته بودي، الآن به جاي اين كه برايت نامه بنويسم ميتوانستم تلفن بزنم .
بنده هاي خدا خودشان مرا به درمانگاه بردند. بعد از دو شب ديگر ميتوانستم سرم به دست بروم دستشويي .شانس آوردم كه روپوش و مقنعه آويزان به جالباسي اتاق تزريقات اندازه من بود تا وقت بيرون آمدن از درمانگاه كسي نفهمد من هماني نيستم كه بايد باشم. اگر كيف سياهت را توي اتوبوس جا نگذاشته بودي , آن همه شب خواب سرباز بچه سال آفتاب سوخته را نميديدم كه به درمانگاه برگشت پاكت سيگار به دست و مرا نديد. حتما پاكت سيگار يا بقيه پول پرستار راكه ميگذاشت من توي توالت سيگار بكشم از دستش توي تفداني پر از خون افتاد. هماني كه قرار بود گلدان باشد كنار تخت مريضها و سرباز دست مرا باز كرد و آنرا جلوتر آورد تا من راحت خم شوم و توي آن تف كنم.كاش از صبحش ميدانستم كه كيف سياهت را كنار من ميگذاري و توي راهبندان از اتوبوس پياده ميشوي . من هنوز زنگ صدايت را ميشنوم كه داد زدي آقاي راننده لطفا.
كاش به جاي سيانور ميخواستي خودت را با طناب بكشي .طناب توي كيف كه جرم نيست هست؟ميداني صورت بي ريش تركمني ام چقدر به دردم خوردوقتي از درمانگاه صاف صاف بيرون آمدم و كسي نفهميد من زن نيستم؟ كجا بايد ميرفتم؟
ماههاي اول مسئول استخر توپ پارك گل افشان بودم با 2345 توپ كوچك رنگي كه بچه ها توش وول ميخوردند.در را باز ميكردم، بچه ها را به صف ميبردم تو، كفش هايشان را در مي آوردم و بعد دوباره پايشان ميكردم. شب ها بالاي همان استخر توپ ميخوابيدم. 7-8 تا پله آهني را ميرفتم بالا و توي چهار ديواري آهني سقف كوتاه بالاي استخر مي نشستم و با گاز پيك نيكي چاي درست ميكردم و چارخانه هاي چادرشب و گردي هاي رنگارنگ توي استخر را مي شمردم تا فراموش كنم اگر كيف سياهت را جا نگذاشته بودي….
اگر ميتوانستم حتما فرياد ميزدم. آن روز من فقط خواستم پسرك را بخندانم كه از استخر توپ نترسدو گريه نكند و بيايد تو كه توپ را توي دهانم گذاشتم. بعد هم نديدم كه پسرك چطور ميخنديد چون چشمهايم راچپ كرده بودم و تار ميديم تا آن كه پسرك با دستهاي تپلش توپ را هل داد تو.
اگر كيف سياهت را جا نگذاشته بودي ميتوانستم بروم دكتر و زودتر بفهمم فكم در رفته و از آن به بعد اگر خميازه بكشم آنقدر دهانم باز ميماند تا كسي بيايد و جاش بيندازد.
اصلا نميدانم از آن به بعد چرا آن قدر خميازه ميكشيدم. دلم براي پاهاي نگهبان سرسره پيچ پيچ آن سر پارك ميسوخت كه آن همه راه مي آمد تا هر دفعه فكم را جا بيندازد و آن همه داد بكشد تا بچه ها را كه به دهان باز من مي خنديدند آرام كند.
نگهبان سرسره پيچ پيچ مي گفت كمبود اكسيژن خميازه مي آورد. آمدم پيش عموهاي ناتني ام تا سر زمينهايشان كار كنم و اكسيژن كم نياورم. عمو هاي ناتني گفتندچون ملخ ها دارند مي آيند، چيز زيادي نكاشته اند و براي همين كارگران را هم بيرون كرده اند.
گفتم بگذاريد اينجا بمانم تا به شما خبر بدهم كه ملخ ها مي آيند. عموهاي ناتني خنديدند و رفتند. شب، 2345 ستاره كه شمردم خوابم برد. نصف شب با صدايي مثل پره هاي پنكه بيدار شدم و ايستادم. نور فانوس بالاي كلبه گلي را هم ديگر نديدم. همه جا تاريك شد و صداي پره ها بيشتر ميشد. فرياد زدم و يادم نبود كه اگر براي فرياد هم دهانم قد خميازه باز شود فكم باز ميماند. صداي من به گوش پسرعموهاي ناتني نرسيد. اگر آن روز كيف سياهت را جا نگذاشته بودي صداي من به پسرعموهاي ناتني ميرسيدوكاشته هايشان را ملخ نميخورد. كاش لا اقل از كلبه گلي فرار نميكردند تا كسي باشد فك مرا ببندد و ملخ توي گودي دهانم تخم نگذارد. حالا ديگر اگر هم بيايي فايده ندارد. من به بچه ملخ هايي كه هر روز از تخم هاي توي دهانم به دنيا مي آيند عادت كرده ام. اگر من حرف بزنم آرامششان به هم ميخورد. براي همين است كه برايت مينويسم.
اين بار اگر كيف سياهت را جا بگذاري ديگر فرار نميكنم، مي ايستم و ميگويم كه آنهامال من بوده اند و هر چند سال كه لازم باشد به زندان ميروم. تا آن موقع نوزاد ملخ ها هم به سامان رسيده اند.
فروغ كشاورز

ELENA
08-02-06, 16:40
من عاشق چراغ قرمز هستم. هيچوقت از چراغ قرمز رد نمي‌شوم. پيش آمده وقتي كه آنقدر ‌ايستاده‌ام تا دوباره چراغ، قرمز شده‌است.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز هستم. قبلاً اينطور نبود. سابقاً چراغ قرمز را رد مي‌كردم، و اگر مجبور مي‌شدم پشت چراغ قرمز بايستم، كفرم بالا مي‌آمد.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و جستجو در بين چهره‌هاي غريبه‌اي هستم كه توي ماشين‌ها پشت چراغ قرمز متوقف شده‌اند. اولين بار پشت چراغ قرمز بود كه او را ديدم. توي ماشين نشسته بود. صورتش را غمي با شكوه پوشانده بود، سرش را به شيشه‌ سرد و بخار گرفته‌ ماشين تكيه داده بود و به بيرون نگاه مي‌كرد، بدون اينكه تماشا كند.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و پيدا كردن يك چهره‌ آشنا بين تمام چهره‌هاي غريبه‌اي كه توي ماشين‌هاي متوقف شده نشسته‌اند، هستم. من را نديد. تقريباً كنار هم بوديم. صندلي عقب نشسته بود و صورتش را به شيشه تكيه داده بود.
من عاشق توقف پشت چراغ قرمز و پيدا كردن او هستم. لعنت بر چراغي كه آن روز سبز شد. لعنت بر چراغ سبز. هزاران بار لعنت بر چراغ‌هاي سبز.
من عاشق او هستم.
حميد پارسا

ELENA
08-02-06, 16:42
- «مامان!»
- «بله، ليدا جان»
- «مادر بزرگ دوباره دارد گريه مي كند»
زن جوان وارد اتاق شد ديوارهاي اتاق از نقاشي و عروسكهاي مختلف كه به اطراف نگاه مي كردند پر بود، كنار رختخوابي كه زير پنجره‌ي نيمه باز بود ايستاد ، به چهره پيرزن كه در رختخواب بود نگاهي كرد، قطرات اشك از چشمان بسته‌ي پيرزن سرازير بود. صورتش از سفيدي نوراني مي نمود، اشك بين چروكهاي زياد صورتش سرگردان بود. روسري سفيد، موهاي سفيد و رختخوابي با ملحفه هاي سفيد جذابيتي به چهره‌ي مادر داده بود كه فاطمه نمي توانست به راحتي حرف بزند:
«مادر ! چرا گريه مي كني؟ .... چرا چشمهايت را باز نمي كني؟.... طوري نشده است ، انسان هست و بيماري.... بس كن ! ....
ليدا جان ! لباسهاي مادر بزرگ را بياور»
دختر در حالي‌كه كلي كتاب و دفتر اطراف خود پهن كرده بود و گوشه‌ي اتاق روي آنها خم شده بود گفت: «من نمي توانم ، دارم تكليفهاي رياضي ام را مي نويسم»
- «پس به خاله زهرا بگو»
دختر مدادش را به وسط دفترش كوبيد و از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه برگشت.
خاله زهرا با يك كيف وارد اتاق شدو به آرامي به طوريكه مادر نشنود گفت: «تازه لباسهايش را عوض كرده بوديم»
دو دختر به آرامي لباسهاي او را در آوردند. انتهاي موهاي سپيد مادر حنا بسته بود، حتماً به خاطر بيماري، چند هفته اي بود كه توان حنا بستن نداشته. چشمان مادر همچنان بسته بود و قطرات اشك آهسته در چين هاي صورتش حركت مي كرد گويي مرده اي است كه او را كفن مي كنند و اشكهاي جا مانده از دنيايي دارد كه بايد خارج شود.
فاطمه آهسته ملحفه را تا روي سينه مادر كشيد وهر دو خواهر به آهستگي از اتاق خارج شدند.
-«تقصير ما چيست ؟ چقدر اصرار كرديم كه توي آن خانه تنها نمان ؟ .... خانه ما كه نمي آيد كه چي از شوهرم خوشش نمي آيد.... چرا ؟.... تار ، چه ميدانم گيتار مي زند.... نماز و روزه را جدي نمي گيرد .... نمي دانم .... گفتم به تو احتياج دارم ، تا از سر كار بيايم بچه ها دو ساعت تنها هستند ، وقتي هم بيايم تا آخر شب كار خانه هست و كله سحر هم بايد بروم .... اينطوري خوب شد ؟ .... همسايه ها زنگ بزنند بگويند مادرتان را به بيمارستان بردند ، نمي گويند بچه‌هاي بي معرفتش كدام گوري هستند؟ ... آبرو برايمان نماند»
-«توي آن محله ، همه رقيه بيگم را مي شناسند . مگر نديدي زنها هر جا مي ديدنش دستش را مي بوسيدند و با چه حالي دخترآقا صدايش مي كردند . اگر مراسم نذري و آش شله قلمكار كسي نمي رفت بعد چقدر گله مي كردند. هر كس نذر سفره كبود داشت يكراست به خانه ما مي آمد ، سفره سبز و كاسه ، بشقاب سبز و گلدان و گل سبز و شيريني با تزيين سبز سريع آماده بود. براي روضه بي بي رقيه و موسي بن جعفر تا مادر نخود و كشمش و چند دانه اسپند و خرما داخل پلاستيك منگنه نمي كرد بقيه شروع نمي كردند .... خوب ، اينجا توي طبقه چهارم آپارتمان كه همسايه ها سالي يكبار با هم جمع نمي شوندوسالي يكبار چهارشنبه ها ختم سوره انعام نمي گيرند كه هيچ ، اسم و فاميل همديگر را نمي دانند ، بـيايد كه چه؟»
صداي اذان مغرب از پنجره نيمه باز خودش را وارد خانه كرد ،فاطمه پلاستيك دواها را برداشت و به اتاق مادر رفت چشمان مادر باز بود به فاطمه نگاه مي كرد، لبخند فاطمه شكفت، با خوشحالي به طرف مادر رفت و كنارش نشست يكدفعه نيم خيز شد، تشك مادر خيس خيس بود ولي چشمان مادر اشكي نداشت.
حميد صــابري

ELENA
08-02-06, 16:43
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛آری تنها خداست که میداند

ELENA
08-02-06, 16:50
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
*طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد*

ELENA
08-02-10, 22:10
کله‌کدو گفت شرط می‌بندم نمی‌توانی این قصه را بنویسی و وسط‌های قصه گریه‌ات نگیرد. من گفتم شرط می‌بندم تو نمی‌توانی این قصه را بشنوی و آخر سر نخندی. من شرطم را باختم. مثل همیشه. کله‌کدو اما، شرطش را برد. مثل همیشه.
عیدی خپل به من می گوید: « کله‌کدو». آبجی منیژه می گوید: « تو‏‎‏ هم کله‌کدو هستی و هم گوش دراز». می گوید: « تو خری. یه خر گامبوی بوگندو.» مادرم می گوید من خوشگل ترین بچه‌ی عالم هستم و تنها کله‌ام کمی بزرگ است. مادرم راست نمی‌گوید. می‌خواهد من ناراحت نشوم. خودم می‌دانم که هم کله‌ام بزرگ است و هم گوش‌هام. تازه، زبانم هم می‌گیرد. وقتی می‌خواهم یک کلمه به منیژه بگویم آن قدر طول می‌کشد که خودم هم خسته می‌شوم، چه برسد به منیژ. من پدر ندارم. پدرم سه تابستان پیش مرد.
ظهر یکی از این مگس‌های گنده‌ی سبز رنگ را کشتم. هی می‌نشست روی دماغم، روی سرم، روی چشم‌هام. کشتمش و بعد سنجاق سر موهای آبجی منیژه را کردم توی شکمش. منیژه گفت: «قاتل! آدم‌کش!»داشت موهاش را شانه می‌زد که این را گفت. موهای منیژ تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلایی. یعنی نه خیلی طلایی، کمی طلایی. وقتی می‌خواهد موهاش را شانه بزند می‌نشیند و آن‌ها را می‌اندازد روی دامنش و بعد شانه‌شان می‌زند؛ انگار دارد گربه‌ی عیدی خپل را روی زانوهاش ناز می‌کند. منیژه هیچ وقت نمی‌گذارد من موهاش را شانه بزنم. می‌گوید دست‌های من کثیف است. می‌گوید بروم موهای خودم را شانه کنم، اما من مو ندارم. یعنی موهام همیشه کوتاه است. خیلی کوتاه. باز گفت: « چرا کشتيش؟ آدم‌کش! » می‌خواستم بگویم: « آخه هی می‌رفت تو چش و چالم. تازه، مگس که آدم نیست.» اما نگفتم. هزار سال طول می کشید تا این چیزها را بگویم.
شب ها من پیش آبجی منیژه می خوابم. روی بام. منیژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد. من چهل و دوتا. تا یک ستاره ی جدید پیدا می‌کنیم آبجی زود آن را برمی‌دارد برای خودش. منیژه‌ همه‌ی ستاره‌های گُنده و پرنور را برداشته است برای خودش. شب‌ها وقتی می‌خواهیم بخوابیم من توی تاریکی یواشکی موهاش را می‌گذارم توی دهانم. منیژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازی کنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشته‌ام توی دهانم می زند توی کله‌ام و تا سه روز با من حرف نمی‌زند. تازه، بعد از سه روز می‌گوید تا دوتا از ستاره‌هایم را به او ندهم آشتی نمی‌کند. برای همین است که روز به روز ستاره های من کم‌تر می‌شوند و ستاره های منیژ زیادتر. دست خودم نیست، من موهای منیژ را بیش تر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم. یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهای منیژ، بعد خود منیژ بعد ستاره‌ها. بعضی وقت ها چند تا گل یاس از توی باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش. یک بار گفتمش: « منیژ، کاش من یاس بودم. خوش به حال یاس‌ها.»
دیروز عصر منیژه با دفتر مشق‌اش محکم زد توی سر عیدی خپل. عیدی به من گفته بود منگل و منیژ هم محکم زد توی سرش و گفت منگل خودش است و آن گربه‌ی زشت دُم بریده‌اش. گربه‌ی عیدی از روز اول دم نداشت. یعنی دمش خیلی کوتاه بود. هیچ کس نمی داند کی دمش را بریده اما عیدی می‌گوید کار غلام سگی است. من که چیزی نمی‌دانم. یعنی من هیچ چیز نمی‌دانم. من فقط بلدم نان یا یخ بخرم. یعنی پول‌ها را می‌دهم به عباس‌آقا و او هم نان‌ها را می‌گذارد توی دستم اما من برای این که دست‌هام نسوزند آن‌ها را می‌گذارم روی سرم. تا برسم خانه کله‌ام آتش می‌گیرد. بس که نان‌ها داغ‌اند. یخ را هم وقتی می‌خرم می‌گذارم توی سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پیراهنم خیس خیس می شود. به جز این‌ها من هیچ کاری بلد نیستم. حتی بلد نیستم ستاره هایم را بشمارم. ستاره هایم را همیشه منیژ می شمرد. من حتی نمی‌دانم منگل یعنی چه. اما لابد حرف خوبی نیست. عیدی می‌گوید چون گوش‌هام و کله‌ام بزرگ است چیزی نمی‌دانم. به همین خاطر است که بعضی وقت ها می‌روم جلو آینه می‌ایستم و زل می‌زنم به کله‌ام، به گوش‌هام، به موهام. گاهی چشم هام را می‌بندم و دست‌هام را از دو طرف به کله‌ام فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا از درد نزدیک است جیغ بزنم اما نمی‌زنم. هزار بار این کار را کرده‌ام تا کله‌ام کوچک‌تر شود. نمی‌شود.
توی آفتاب حیاط دراز کشیده‌ام و زل زده‌ام به چراغ‌های رنگی بالای سرم. آبی، سرخ، سبز، زرد. جیب‌های شلوارم را پُر از سنگ کرده‌ام. مادرم توی آشپزخانه دارد ظرف می‌شوید. منیژ توی مهتابی جلو آینه نشسته و دارد ابروهاش را کوتاه می‌کند. برای آن پدرسگ. زیر لب آوازی می‌خواند که من آن را خوب نمی‌شنوم. بس که گنجشک ها سر و صدا می‌کنند. از این جا که من نگاه می‌کنم موهای منیژ توی نوری که از آینه‌ی توی دستش می‌تابد به آن‌ها برق می‌زند. چند گربه توی آفتاب باغچه کنار من خوابیده‌اند. هزارتا گنجشک هم لا‌به‌لای شاخه‌های درخت کُنار جیک جیک می‌کنند اما من هرچه نگاه می‌کنم حتی یکی از آن‌ها را هم نمی‌توانم ببینم. همیشه فکرمی‌کنم چه‌طور گربه‌ها می‌توانند توی این سروصدا بخوابند؟ دست می‌کنم توی جیبم و یکی از سنگ‌ها را بیرون می‌آورم. از سروصدای گنجشک‌ها دارم دیوانه می‌شوم. نور خورشید صاف افتاده است توی چشم‌هام و به همین خاطر وقتی سنگ را پرت می‌کنم به سمت یکی از چراغ‌ها و حباب‌ سرخ آن خرد می‌شود نمی‌توانم شکستنش را ‌ببینم. یکی از گربه‌ها با صدای شکستن چراغ از خواب می‌پرد و می‌رود لای بوته های یاس. گنجشک‌ها هم فقط برای لحظه‌ای ساکت می‌شوند اما باز شروع می‌کنند به جیغ کشیدن. چند سنگ دیگر هم از جیبم بیرون می‌آورم و این بار آن‌ها را پرت می‌کنم سمت حباب های زرد، سبز، آبی، نارنجی. منیژ جیغ می‌زند: « دیوونه شدی، خره؟»
مادرم می‌گوید وقتی فردا شب برای بردن عروس آمدند من بروم توی زیر‌زمین. می‌گوید شگون ندارد با آن کله‌ی گنده‌ام راه بیفتم دنبال عروس. مادرم راست می‌گوید. خودم از نرگس خانم شنیدم که به مادرم می‌گفت من نباید شب عروسی توی دست و پایشان باشم. روی بام خوابیده‌ایم و آسمان آن قدر سیاه است که انگار ستاره‌ها ده برابر شده‌اند. این آخرین شبی است که منیژ خانه‌ی ما می‌خوابد. منیژ می‌گوید قول می‌دهد شب‌های جمعه من را ببرد امامزاده داود زیارت. باد خنکی از سمت رودخانه می‌آید و موهای منیژ را می‌ریزد توی صورتم. منیژ چیزهای دیگری هم می‌گوید اما من به حرف‌هاش گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم گوش بدهم. صورتم را برمی‌گردانم و از لا‌به‌لای موهاش به چراغ‌های رنگی توی حیاط نگاه می‌کنم. بعضی چراغ‌ها خاموش‌اند. یعنی حباب شان شکسته است. چراغ‌ها انگار آدم‌هایی که دارشان بزنند، از سیم برق آویزان‌اند. منیژ می‌گوید اگر پسر خوبی باشم فردا شب همه‌ی ستاره‌هاش را می‌دهد به من. این را که می‌گوید نگاهم می‌کند و می‌خندد. من چند تار مویش را می‌گذارم توی دهانم واز لای موهاش زل می‌زنم به ستاره‌ها. ستاره‌ها انگار نورشان کم می‌شود و بعد زیاد می‌شود و باز کم می‌شود. توی تاریکی منیژ دست می‌کشد روی کله‌ام، روی گوش هام، روی چشم هام و من بی خودی، مثل آن وقت‌ها که منیژه با من قهر می‌کرد، بغض می‌کنم تا چشم‌هام خیس می‌ شوند، تا ستاره‌ها انگار غرق می‌شوند توی آب.
سه شب بعد که منیژ می‌آید خانه‌مان همین که در را باز می‌کنم و چشمم به موهاش می‌افتد، پاهام بی‌خودی مثل بال‌های مگس شروع می‌کنند به لرزیدن. گوش‌هام داغ می‌شوند و سرم گیج می‌رود. می خواهم بگویم «موهات چی شدند، منیژ؟» اما زبانم نمی‌چرخد. توی دل فحش می‌دهم به زبانم و کله‌ام و گوش‌هام. منیژه کله‌ام را می‌بوسد و گوش‌هام را ناز می‌کند و می‌رود سراغ مادرم. حتما کار آن داماد پدرسگ است. برمی‌گردم توی حیاط و می‌نشینم لب حوض. صدای حرف‌ها و خنده‌ی منیژ و مادرم را از توی اتاق می‌شنوم اما نمی‌خواهم گوش بدهم. زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دست‌هام را می‌گذارم روی کله‌ام و فشار می‌دهم. فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا کله‌ام از درد می‌خواهد بترکد. بعد یکهو چشمم می‌افتد به چند نقطه ی پرنور توی حوض. به چند ستاره که انگار رفته‌اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده‌اند و مرده‌اند و دیگر نمی توانند از جاشان تکان بخور.
مصطفی مستور

ELENA
08-02-10, 22:26
درباره نويسنده
مصطفی مستورـ متولد ۱۳۴۳ ـ اهواز. فارغ‌التحصیل رشته‌ی مهندسی عمران ۱۳۶۷ / دانشجوی ترم آخر كارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی. شروع به كار داستان‌نویسی: ۱۳۶۸ با مجله‌ی كیان. كتاب‌های چاپ‌شده: «عشق روی پیاده‌رو» (مجموعه داستان كوتاه) ـ كویر ۱۳۷۷، «مبانی داستان كوتاه» (درباره‌ی داستان‌نویسی) ـ مركز ۱۳۷۹، «روی ماه خداوند را ببوس» (داستان بلند) ـ مركز ۱۳۷۹ ـ چاپ سوم، «فاصله و داستان‌های دیگر» (ترجمه‌ی ۱۲ داستان كوتاه از ریموند كارور) ـ مركز ۱۳۸۰، «پاكت‌ها و چند داستان دیگر» (ترجمه‌ی ۹ داستان كوتاه از ریموند كارور) ـ رسش ۱۳۸۲
كتاب‌های زیر چاپ: «چند روایت معتبر» (مجموعه ۸ داستان‌ كوتاه) ـ چشمه، «استخوان خوك و دست‌های جذامی» (داستان بلند) ـ چشمه، «من دانای كل هستم» (مجموعه ۵ داستان كوتاه) ـ ققنوس.
جوایز ادبی: ۱ـ داستان بلند «روی ماه خداوند را ببوس» / برگزیده‌ی بهترین رمان سال‌های ۷۹ و ۸۰ جشنواره‌ی قلم زرین. ۲ـ داستان كوتاه «من دانای كل هستم»: ‌ـ برنده‌ی لوح تقدیر از نخستین مسابقه داستان‌نویسی صادق هدایت، و ـ برنده جایزه سوم مسابقه داستان كوتاه مجله ادبیات داستانی
سايت مصطفي مستور (http://www.mostafamastoor.com)

ELENA
08-02-10, 22:28
كوهنوردي كه همواره تنها سعود ميكرد شبي تاريك در زمستاني سرد ، در هنگام بالارفتن از كوه پايش ميلغزد و از ارتفاع بسيار بالايي سقوط ميكند . در زماني كه در هوا معلق بود و با سرعت به سوي زمين سقوط ميكرد . در همين هنگام ناگهان طناب كوله پشتي اش به محلي گير ميكند و در هوا آويزان ميشود . همه جا را تاريكي مطلقي فرا گرفته بود و تمام بدن كوهنورد از وحشت ميلرزيد . با تمام وجود خدا را به كمك ميخواند. صداي ميشنود كه به او ميگويد آيا اطمينان داري كه من ميتوانم كمكت كند ؟ كوهنورد ميگويد بله . صدا ميپرسد آيا واقعا اطمينان داري ؟ كوهنورد ميگويد بله مطمئن هستم . صدا ميگويد پس طناب كوله پشتي ات را با چاقو قطع كن ! كوهنورد بر وحشتش افزوده ميشود و با تمام قدرت طناب را نگاه ميدارد .
وقتي كه هوا روشن ميشود . كوهنوردان در پايين كوه ، جنازه كوهنوردي را پيدا ميكنند كه در فاصله بسيار كمي از زمين به طناب كوله پشتي اش آويزان در هوا معلق بوده و از شدت سرما يخ زده است .

ELENA
08-02-10, 22:31
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک

دو ساله را قبول می کنم !

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج

ستاره است !

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم !!!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم !

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگها ،
جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه

چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم ...

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از
پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من

پرشود ازکوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب ،

جریمه وبیکاری و جدایی ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به

عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، و به ...

این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ، مال شما.

" من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم!!! " http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123838490.gif
سانیتا سالگا

ELENA
08-02-10, 22:32
پدري هميشه دير وقت و خسته به خانه باز ميگشت . و پسر پنج ساله اش هميشه در خواب بود و پدرش را نمي ديد . روزي پسر كوچولو سعي كرد تا بيدار بماند تا پدرش به خانه برسد . وقتي كه پدر دير وقت و خسته به خانه رسيد پسرش را ديد كه هنوز نخوابيده . با عصبانيت به او گفت كه چرا هنور بيدارمانده و پسر كوچولو به پدرش گفت كه براي اينكه از او سوالي دارد . پدرش گفت بسيار خوب بپرس و برو بخواب . پسر سوال كرد كه او ساعتي چند حقوق ميگيرد . پدر كه از اين سوال پسرش هم عصباني و هم تعجب كرده بود با عصبانيت به او گفت . اينهمه بيدار ماندي تا حالا از من اين را بپرسي . اصلا به تو چه ارتباط دارد كه من چقدر مزد ميگيرم تو اگر باز هم پول ميخواهي تا اسباب بازي بخري بگو تا به تو پول بدهم . پسر كوچولو به پدر گفت نه اسباب بازي نميخواهم فقط ميخواهم بدانم ساعتي چقدر مزد ميگيري ؟ پدر گرچه دليل اين سوال پسرش را نميفهميد ولي چون خيلي خسته بود و حوصله بحث كردن با او را نداشت به او گفت ساعتي دو هزار تومان . پسر كوچولو دويد و به اتاقش رفت و پس ازمدتي با خوشحالي پيش پدرش بر گشت و دو هزار تومان پول به صورت سكه و يا اسكناسهايي كه معلوم بود از قلك خارج شده اند را به او داد و گفت بيا اين هم دو هزار تومان . حالا لطفا فردا يك ساعت زود تر بيا خانه چون دوست دارم با تو شام بخورم .

ELENA
08-02-10, 22:34
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد و پسر بچه از او پرسيد كه يستني ميوه اي چند است . پيشخدمت جواب داد پنجاه سنت . پسر بچه دست در جيبش كرد و مقداري پول خرد در آورد و پس از شمارش آنها دو باره پرسيد بستي ساده چند است ؟ پبشخدمت با عصبانيت گفت 35 سنت . پسر بچه دو باره پولهايش را شمرد و سپس گفت پس لطفا يك بستني ساده براي من بياوريد . پيشخدمت با ناراحتي و غر غر كردن رفت و بستني او را آورد . پسر بچه بستني را خورد و سپس به صندوق رفت و 35 سنت پول بستني را پرداخت و رفت . وقتي پيشخدمت براي تميز كردن ميز پسر بچه باز گشت ديد پسربچه دو سكه پنج سنتي و پنج سكه يك سنتي را روي ميز براي انعام او باقي گذاشته است . http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123838149.gif

ELENA
08-02-10, 22:37
در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند. تخت يكي از آنها در كنار پنجره قرار داشت . بيمار اين تخت اغلب به حالت درازكش بود اما گاهي يكي دو ساعت ميتوانست بنشيند و بيرون را تماشا كند . در طول اين مدت او براي بيمار ديگر هم اتاق خود كه قادر به بلند شدن نبود آنچه را كه از پنجره ميديد تعريف ميكرد . پس از اين مدت در تمام مدتي كه او روي تخت خود خوابيده بود . مرد ديگر مشتاقانه انتظار ميكشيد كه دو باره فردا شود و او بتواند مدتي نشسته و مجددا مناظر بيرون پنجره را براي او باز گو كند .
درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي كردند و بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و مشغول بازي هستند .چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود همه آن طبيعت زيبا
را تجسم مي کرد.
مدتي بعد يك روز صبح زماني که پرستار وارد اتاق آنها شد ، متوجه ميشود كه مردي كه در كنار پنجره قرار داشت به خواب عميقي فرو رفته است . تلاش او براي بيدار كردن آن مرد بيفايده بود زيرا او اينك به يك خواب ابدي فرو رفته بود . وقتي كه جنازه آن مرد را از اتاق خارج كردند . مردي كه روي تخت ديگر بستري بود از پرستاران تقاضا كرد تا تخت او را به كنار پنجره منتقل كنند تا او هم بتواند منظره بيرون را ببيند . و پرستاران هم با اين كار موافقت كردند و تخت او را به كنار پنجره آوردند . وقتي مرد بيمار تلاش كرد تا كمي بلند شده و بيرون را تماشا كند ناگهان متوجه شد كه در مقابل پنجره تنها يك ديوار سيماني بلند قرار دارد . او پرستار را صدا كرده و گفت ، پس آن منظره هاي زيبا چه شد ؟! پرستار با تعجب پرسيد كدام منظره ؟ مرد پاسخ داد همان منظره هاي زيباي كه او تا كنون برايم تعريف ميكرد درياچه ، قو ها ، درخت ها ! پرستار با تعجب به مرد بيمار نگاه كرد و گفت آخر او چگونه ميتوانست اينها را ببيند ؟ مرد گفت اما او خودش همه اينها را براي من تعريف كرده بود . و پرستار به مرد بيمار گفت :
اما او كور بود !

ELENA
08-02-10, 22:39
روزي مرد ثروتمندي پسر كوچكش را به به يك روستاي كوچك برد تا پسرش كه در يك خانه بسيار مجلل زندگي ميكرد قدر خانه اش را بداند و ببيند كه مردم ديگر چقدر در فقر زندگي ميكنند .

در بازگشت مرد از پسرش پرسيد . خوب پسرم حالا در باره زندگي مردم ده چه نظري داري ؟ پسر گفت :

ما در خانه يك سگ داريم اما آنها چهار تا . ما در حياطمان يك فواره داريم و لي آنها رودخانه اي در حياطشان دارند . ما در حياط خانه شبها چند فانوس تزئيني روشن ميكنيم ، اما آنها هزاران ستاره در آسمان دارند . حياط ما ديوار دارد اما حياط آنها بي انتهاست . http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123838369.gif

ELENA
08-02-10, 22:42
خیلی کوچک بودم . اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطردارم .

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات ؟ لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود و انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم الو اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .بفرماييد .

گفتم : انگشتم درد گرفته اشکهایک سرازیر شد . اما حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ،

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : يخ در خانه داري ؟

گفتم بله

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

آن روز گذشت . فردا دوباره به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات بفرماييد ؟

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

از آن پس برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123835639.gif

ELENA
08-02-10, 22:45
مردي تخم عقابي را پيدا كرد و آن را در لانه مرغ هايش گذاشت . جوجه عقاب بدنيا آمد و با مرغ ها بزرگ شد . و هر كار كه آنها ميكردند او نيز ميكرد . اومانند مرغان براي پيدا كردن غذا زمين را نوك ميزد و كرم ها و حشرات را ميخورد ، قد قد ميكرد و گاهي هم با دست و پا زدن چند وجبي مانند مرغان به هوا ميپريد .

سالها گذشت و عقاب پير و فرتوت شد .

روزي پرنده عظيمي را در آسمان مشاهده كرد كه با شكوه تمام بر فراز آسمان پرواز ميكرد . عقاب پير بهت زده پرسيد كه او ديگر چه موجودي است .

مرغي گفت :

اين عقاب است سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما را با او كاري نيست .

عقاب پير ناگهان متوحش شد و با سختي تمام خودش را به كنار حوض آب خانه رساند و تصوير خود را در آن ديد و از شباهت ظاهري خودش به عقاب متعجب شد . به ياد آورد كه سالها پيش مرغ پيري در اين مورد چيزهايي به او گفته بود ولي او از حرفهايش چيزي متوجه نشده بود .

چند روز بعد جنازه عقاب پير را در حوض خانه يافتند . و هيچكس نميدانست كه چرا او چند روز آخر عمر خود را در كنارآن حوض آب گذراند http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123838104.gif

ELENA
08-02-10, 22:46
كودك با شادي در كنار رودخانه شنا ميكرد كه ناگهان يك تمساح به سوي او حمله ميكند . مادروحشت زده به سوي فرزندش ميرود و در آخرين لحظه در حاليكه تمساح پاي فرزندش را به دهان گرفته بود تا به داخل رودخانه ببرد ، دستان فرزندش را ميگيرد و نبردي بين او و تمساح در ميگيرد . مادر با قدرت تمام دستان فرزندش را گرفته بود و ميكشيد . با فرياد هاي آن مادر و فرزندش چند نفر به كمك آنها مي آيند و موفق ميشوند تا كودك را از چنگ تمساح نجات دهند . كودك زخمي مدتها در بيمارستان تحت درمان قرار ميگيرد . روي دستان كودك نيز آثاري از زخم هايي وجود داشت كه در اثر فشار ناشي از ناخن هاي مادرش ايجاد شده بود . در اين ايام خبرنگاري براي مصاحبه با آن كودك به بيمارستان ميرود . پسر با ناراحتي زخم هاي روي پاهايش را به خبر نگار نشان ميدهد و ميگويد اينها جاي زخم هاي آن تمساح است . و سپس با خوشحالي زخمهاي روي دستانش را نيز به خبر نگار نشان ميدهد و ميگويد اين زخم ها را دوست دارم زيرا اينها زخم هاي عشق مادرم ميباشند . http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200611/20061119123838557.gif

Unrated
08-02-26, 00:33
نام داستان: قصه ی کوچک نام نویسنده‌: فرانتس کافکا
موش گفت:
-افسوس! دنیا روز به روز تنگ تر میشود . سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت.دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه ی افق دیوارهایی سر به آسمان میکشد آسوده خاطر شدم. اما این دیوارهای بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک میشود که من از هم اکنون خودم را در اخر خط میبینم و تله ای که باید در آن افتم یش چشمم است.
-چاره ات در این است که جهت دویدنت را عوض کنی.
گربه درحالی که او را میدرید چنین گفت.

zahra nassiri
08-06-02, 21:05
امــتــحـــان !

http://i30.tinypic.com/35ji329.jpg (http://www.persian-star.org/)
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

zahra nassiri
08-06-02, 21:08
حكايتي از زبان مسيح

http://i26.tinypic.com/nmcacg.jpg (http://www.persian-star.org/)
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند .
پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند .
روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي است آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند :
اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش
به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟
كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم .
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم .
شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .
مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد .
بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

zahra nassiri
08-06-02, 21:35
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

...
..
.
.
.
.
.
.
http://www.imagecage.net/uploads/181ad2686d.jpg (http://www.persian-star.org/)

zahra nassiri
08-06-02, 21:37
ديوارهاي شيشه اي

http://www.imagecage.net/uploads/20da25fc7c.jpg (http://www.persian-star.org/)
يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

zahra nassiri
08-06-05, 23:10
ردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشيزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو"

jia
08-06-14, 11:00
مهرك زيادلو

نشسته بودم روی صندلی، همین‌جا درست روبه‌روی تلویزیون، و داشتم توی کوچه را نگاه می‌کردم. پایم را به دیوار اتاق تکیه داده بودم و تخمه می‌خوردم. گاه‌گداری هم کانال را عوض می‌کردم و در پارکینگ و توی آسانسور را می‌پاییدم. پوست تخمه‌ها را تف می‌کردم روی میز و پاشنه‌ي پاهایم را به دیوار می‌زدم. چشم‌هایم را از بس مالیده بودم اشک آورده بود. دیدمش. روبه‌روی آینه‌ي آسانسور موهایش را مرتب کرد و لب‌هایش را به هم مالید. دستم را روی پلک‌هایم فشار دادم و خم شدم طرف این تلویزیون کوفتی و صورتم را جلوتر بردم. شال نازکی روی دوشش انداخته بود. این موقع شب، می‌خواست بیرون برود. بدو رفتم توی لابی و در را برایش باز کردم. تاکسی تلفنی خبر کرده بود. مرا که دید لبخندی زد و گفت: «خسته نباشی.»شب بخیری گفتم و در شیشه‌يی را نگه داشتم تا بیرون برود. تق تق پاشنه‌ي کفش‌هایش توی گوشم پیچید. خواستم بگویم این موقع شب تنها می‌روید! اما طبق معمول خفه شدم. چراغ جلو در روشن بود. آن‌قدر ایستادم تا سوار ماشین شد. وقتی سوار می‌شد دامن لباسش بالا رفت و ساق پای برهنه‌اش زیر نور چراغ بیرون افتاد. به راننده چیزی گفت و ماشین حرکت کرد.تا موقعی که چراغ‌های عقب ماشین توی پیچ کوچه گم شود، روی پله‌ها ایستادم و چندتایی هم تخمه شکستم. گربه‌ي لاغری روی مخزن زباله نشسته بود و کیسه‌های سیاه را پاره می‌کرد. فراری‌اش دادم و تو آمدم.اگر دست من بود، نمی‌گذاشتم پایش را بیرون بگذارد. ولی این آدم‌ها با ما فرق می‌کنند. زن جماعت هر غلطی دلش بخواهد می‌تواند بکند. شب‌نشینی‌های‌شان اغلب دیر وقت شروع می‌شود.


آخر هفته‌ها هم که تا بوق سگ بیرونند. تازه اگر خانم میهمانی رفته باشد! این‌ها که کسی بالای سرشان نیست؛ خودش هست و خواهرش.از روزی که این‌جا آمدند، فقط خودشان دو تا بودند. خواهره می‌گوید شوهر دارد. مهندس هم گفت شوهر خواهره را دیده است. حالا کی یا کجا، من نپرسیدم! مهندس همه جیک و پیک‌شان را می‌داند، اما خوب خودش هم از قماش همین‌هاست. ما که از روزی که آمدند، یکبار هم، شوهره را ندیدیم. حتی، یک روز، هم سر و کله‌اش پیدا نشد. اصلا هیچ مردی بالای سرشان نیست. جز آن پسره‌ي الدنگ که مثل دخترها موهایش را پشت سرش جمع می‌کند. مثل این‌که خیلی هم با هم صمیمی‌اند.این‌ها یکی دو ماه بعد از این‌که مهندس دستور داد این‌جا بیایم، آمدند. توی اسباب‌کشی هم فقط همین پسره همراه‌شان بود. هیکل لاغری دارد و عینک می‌زند. دلم نیامد وسیله‌های سنگین را دستش بدهم. ترسیدم جانش بالا بیاید. همه‌ي حمالی‌ها را خودم کردم. اسباب و اثاثیه‌شان زیاد بود. از همین چیزها که زن‌ها دوست دارند و جمع می‌کنند. هر روز هم بیرون می‌روند و باز از همین خرت و پرت‌ها می‌خرند. چراغ رومیزی، گلدان، تابلوی نقاشی... .پسره دست کرد و انعامم داد. مچ دستش مثل دست دخترها لاغر بود و مو نداشت. بعد از آن هم هر شب سر می‌زند. درست راس ده شب. الان هم لابد بالاست. با خواهر بزرگه، تنها، نشسته‌اند و لاس می‌زنند.چند بار بهش فرمان دادم تا ماشینش را پارک کرد. پارکینگ‌شان پشت ستون است؛ درست کنار پارکینگ مهندس؛ برای پارک کردن جای راحتی نیست. پسره خیلی عقب و جلو کرد تا جای ماشین میزان شد. خواهره، تا دید دارم به پسره فرمان می‌دهم، گفت: «آقا یوسف، یه دقه بیا به من کمک کن.»یک کارتون پر از شکستنی توی دستش بود و می خواست با آسانسور بالا برود. کارتون را گرفتم و برایش توی خانه بردم. وسط سالن گفت: «بذارش رو میز.» همان وقت بود که این یکی را دیدم. از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد. خانه‌شان همیشه‌ي خدا تاریک است. وسط روز پرده‌ها را می‌بندند و چراغ سالن هم هیچ وقت روشن نیست. آن روز هم همین‌طور بود. پرده‌های سالن همه کلفت و تیره بودند. چند دقیقه طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کرد و دختره را دیدم. بند سینه‌بندش از یقه‌ي بلوز بیرون افتاده بود. مرا که دید اصلا به خودش زحمت نداد خودش را جمع و جور کند.شب‌ها، که آشغال‌های واحدها را جمع می‌کنم و بیرون می‌گذارم، می‌روم وسط کوچه و پنجره ‌شان را نگاه می‌کنم. ساختمان سر نبش است و جنوبی است. پنجره‌ها رو به کوچه باز می‌شوند. مال این‌ها بیش‌تر شب‌ها تاریک است. گاه گداری نور ضعیفی پیداست و فقط سایه‌شان را می‌بینم، که زیر نور چراغ دیواری، از آشپزخانه توی سالن می‌آیند یا برعکس. تمام شب و حتی روزها، پرده ها بسته است.کارتون را که روی میز گذاشتم، یواشکی، نگاهی به دختره و بعد به اتاق خواب‌ها انداختم. وسط یکی از اتاق‌ها، تخت‌خواب بزرگ دونفره‌يی دیدم با روتختی صورتی و بالش های بزرگ. دو تا دختر تنها، تخت‌خواب دو نفره دارند!همان اول که پسره‌ي زپرتی را دیدم، فهمیدم با این‌ها نسبت قوم و خویشی ندارد، ولی ویرم گرفت مطمئن شوم. به خواهر بزرگه گفتم: «پارکینگ این‌جا برای آقاتون راحت نیست.»از آشپزخانه چاقویی آورده بود تا طناب دور کارتن را پاره کنم.گفت:«همسرم تهران نیست.» بعد هم دیگر چیزی نگفت. این آدم‌ها خیال می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند. عارشان می‌کند با آدم حرف بزنند. چند دقیقه‌يی حرفی نزدم. فقط شکستنی‌ها را یکی یکی از کارتون بیرون آوردم و روی میز چیدم. وقتی روسری‌اش را باز کرد و روی پیشخوان آشپزخانه انداخت، موهایش را دیدم. از موهای من هم کوتاه‌تر بود. بر عکس این یکی که موهای بلندی دارد. خواهره رفت توی آشپزخانه و به او اشاره کرد. او هم آمد کنارم. بوی خوبی می‌داد. باقی ظرف‌ها را کمک کرد تا بیرون بیاورم. چند بار دست‌هایش به دستم خورد اما انگارعین خیالش نبود. شاید هم خوشش آمده بود! خواهره از آشپزخانه بیرون آمد و جایش را با این یکی عوض کرد.از رو نرفتم و گفتم: «آقاتون زن خوبی داره‌ها. اسباب‌کشی کار زن جماعت نیست.»خنده‌يی کرد و گفت: «یادت باشه وقتی دیدیش حتما بهش بگو.»هنوز هیچی نشده با من صمیمی شده بود. این‌ها این‌طوری‌اند دیگر. یک وقت، یک وقت، طوری رفتار می‌کنند که انگار اصلا تو را نمی شناسند و یک موقع هم عشق‌شان می‌کشد و با تو خودمانی می‌شوند.

خندیدم و گفتم: « ماشالله، این آقایی که پشت فرمان بود خیلی هوای شما رو داره!»ابروهایش را در هم کشید و با یک لحن جدی برگشت و گفت: «آقا یوسف! حواست به اون کریستال‌ها باشه. یواش بذار رو میز پايه‌شون می‌پره.»نگاهی به ظرف توی دستم انداختم و آن را آرام روی میز گذاشتم. همان وقت پسره داخل شد و گفت چند تا خرده ریز دیگر را از پایین بیاورم. من که خر نیستم. پسره اصلا شبیه‌شان نیست که بگویم برادر یا فامیل‌شان است.عصر، وقتی داشت می‌رفت، جلو در ایستاده بودم و باغچه را آب می‌دادم. دستی به شانه‌ام زد وگفت: «دستت درد نکنه آقا یوسف، امروز خیلی زحمت کشیدی.»چند تا اسکنان سبز توی مشتم چپاند. شمردم، پنج تا بود. اسکناس‌ها را لوله کردم و توی جیب شلوار ورزشی‌ام جا دادم. شستن جلو در را، نصفه نیمه، تمام کردم و برگشتم تو و اسکناس‌ها را زیر فرش کنار رختخواب‌ها قایم کردم.جز این پسره با هیچ‌کس رفت و آمدی ندارند. اگر واقعا برادرشان باشد، حاضرم سرم را هم بدهم. خواهر بزرگه هم خیال نمی‌کنم شوهری داشته باشد. هر بار که چیزی می‌خرند بدو می‌روم و برای‌شان تا بالا می‌آورم. اگر پایین شهر بود، همسایه‌ها،تا از کار این دو تا در سر نمی‌آوردند، ول‌کن‌شان نبودند. اما این‌جا فرق می‌کند. کسی به کسی نیست. هیچ وقت این یکی را با کسی ندیده‌ام، اما حتم دارم سر این هم جایی گرم است.
با پشت دست چشم‌هایم را می مالم. این مدتی که این‌جا هستم بسکه به این تلویزیون نگاه می‌کنم چشم‌هایم می‌سوزد. تنها خوبیش این است که، بدون این‌که مجبور شوم پایم را بیرون بگذارم، می‌‌‌توانم توی آسانسور و بیرون ساختمان را ببینم و مواظب رفت و آمدها باشم. این دختره هم هر موقع بیرون می‌رود، می‌بینمش. چقدر هم که جلو آینه‌ي آسانسور با سر و صورتش ور می‌رود. آقا مهندس پشت در است. ایناها از تلویزیون ماشینش پیداست. باید بروم در را برایش باز کنم. در پارکینگ خراب شده. چشم الکترونیکش ایراد دارد. برای ما شده قوز بالای قوز. باید هر ساعت شب که یک کدام‌شان می‌آیند بیرون بپرم و در را برای‌شان باز کنم و ببندم. مهندس دستش را روی بوق گذاشته و ول نمی‌کند. پوست تخمه را تف می‌کنم روی میز و بدو می‌روم توی پارکینگ. سلام می‌کنم و کنار در می‌‌ایستم تا ماشین وارد شود. «حواست کجاست یوسف؟»کمربندم را سفت می‌کنم و می‌گویم: «ببخش آقا. پایین بودم.»«امروز برای در پارکینگ نیومدن؟»« نه آقا، زنگ زدم گفتن فردا عصری یه نفرمی‌آد.»«اُکی»مادر آقا مهندس هم همراهش هست. جلو نشسته. از قیافه‌اش پیداست حالش خوش نیست. مستقیم به جلو نگاه می‌کند. انگار نه انگار مرا دیده است. فکر کنم باز مرضش زده بالا. حوصله ندارم پیرزن را کمک کنم. هر لحظه ممکن است دختره برگردد.«زود باش یوسف، بجنب!»قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. «یواش، یواش، پای راست‌شو بذار زمین. عیب نداره همین‌طوری ببرش.»«آخه! آقا کفشاش.»«عیب نداره، خودم برشون می‌دارم. ول کن پسر تو ببرش تو آسانسور. اُکی؟ در آسانسور رو هم نگهدار تا من بیام.»مادرش سنگین شده. به نظرم سنگین‌تر از هر باری که بلندش می‌کردم. عصایش را دست چپم می‌گیرم و با دست راست بازویش را دور گردنم می‌اندازم. می‌ترسم زیاد فشارش بدهم تا جیغش در بیاید. وقتی حالش خوب است خودش بالا و پایین می‌رود اما امشب از آن شب‌هاست. پاک قاطی است. روز اولی هم که دختره را دیدم حال پیرزن خراب بود. یادم است تازه راه پله را شسته بودم و زمین شوی، دستم بود که دختره پایین آمد. می‌خواست با ماشین برود. تند، زمین‌‌‌شوی را کنار گذاشتم و رفتم تا به دختره فرمان بدهم. پاهایم توی دمپایی خیس سر خورد.شانس آشغالم یکهو در آسانسور باز شد و همین پیرزن ــ مادر آقا مهندس ــ توی پارکینگ آمد. آن موقع نمی‌دانستم کیست. با خودم گفتم نگاه کن یوسف، این پیرزن هاف هافو می‌خواهد پشت ماشین بنشیند! دکمه‌های مانتو-اش را بالا و پایین انداخته بود و یک دسته از موهای وزوزی‌اش توی صورتش ریخته بود. مرا که اصلا آدم حساب نکرد. نگاهی به دورو ورانداخت؛ طوری که انگار پارکینگ خانه را برای اولین باراست که می‌بیند. همان موقع چشمش افتاد به لک روغنی که زمین را سیاه کرده بود. روغن سوزی مال نیسان نفیسی است. طبقه‌ي سوم می‌نشینند. لک روغن را خودم دیده بودم. خواستم محل نگذارم و به دختره فرمان بدهم اما پیرزن عدل رفت سراغ لکه‌ها.فرز رفتم توی اتاق و با یک کهنه و شیشه‌ي نفت برگشتم. کنار پای پیرزن روی زمین نشستم و شروع کردم به پاک کردن لکه.رو به من کرد و گفت: «چرا یه مقوا نذاشتی این‌جا، زمین کثیف نشه؟»گفتم : «الان پاکش می‌کنم حاج خانم.»پشتش را به من کرد و دور ستون وسط پارکینگ چرخید. دوباره برگشت کنار من و گفت: «چرا یه مقوا نذاشتی؟»دختره ماشینش را روشن کرده بود. گفتم: «حاج خانم، الان پاک می‌کنم.»چیزی نگفت. فقط جلو دختره عصایش را روی شانه‌ام زد و گفت: «من می‌خوام برم بیرون.»کمی مکث کردم. دختره داشت نمی‌دانم توی ماشین چه کار می‌کرد که هنوز راه نیفتاده بود.دلم می‌خواست توی دهن پیرزن بزنم. اما نزدم. خوشبختانه دختره صدای پیرزن را نمی‌شنید. طوری به من تحکم می‌کرد انگار داشت با نوکر پدرش حرف می‌زد. داد زد: «برو در رو واکن. می‌خوام برم بیرون.»با عجله گفتم: «اشتباه اومدی حاج خانم! در خروجی یه طبقه بالاتره.» نگاهی به من انداخت و حرکتی نکرد. از آن فاصله‌ي نزدیک چشم‌هایش حالت خاصی داشت. فهمیدم پیرزن بفهمی نفهمی قاطی است.

. آسانسور را نشانش دادم و گفتم: «برو بالا. برو بالا» و نگاهی به دختره که داشت موهایش را توی آینه‌ي ماشین درست می‌کرد، انداختم. عینک بزرگی را روی موهایش درست می‌کرد. لب‌هایش سرخ سرخ بود.پیرزن لنگ لنگان سمت آسانسور رفت. به نظرم همان‌جا بود که زمین خورد. تا بیایم و به خودم بجنبم دختره تند تند از ماشین پیاده شد و زیر بغل پیرزن را گرفت. یقین، از آینه، حواسش به ما بود. زورش نرسید. من پیرزن را مثل پر کاه بلند کردم و توی آسانسور بردم. دختره هم با من آمد توی آسانسور. بوی عطرش زیر دماغم زد. سعی می‌کرد پیرزن را، که جیغ و داد راه انداختهبود، آرام کند. کفش‌های پیرزن را، که از پایش درآمده بود، دستش گرفته بود و کنار من ایستاده بود. آسانسور کوچک است و دختره مجبور شد خودش را بین من و در آسانسور جا بدهد. هیچ زنی، به عمرم، آن‌قدر نزدیک من نایستاده بود. وقتی خانم مهندس در را باز کرد، بسکه غر زد و با پیرزن بداخلاقی کرد، نگذاشت بفهمم دختره کی رفت! از آن روز، هر وقت حال مادره خراب می‌شود، مهندس مرا صدا می‌کند. مثل الان.جلو واحدشان، مهندس می‌گوید: «من درو باز می‌کنم تو بیارش تو.»وقتی همه‌ي هیکل پیرزن را داخل خانه می‌کشیم، با پایم در را می‌بندم. مهندس به اتاق خواب خودشان می‌دود و تخت را مرتب می‌کند. زنش اصلا به خودش زحمت نمی‌دهد نگاهی به پیرزن بیندازد. با مهندس مادرش را روی تخت می‌خوابانیم. پیرزن همیشه بوی خوبی می‌دهد.این‌جا، همه‌شان بوی خوبی می‌دهند. دختره را هم از بوی عطرش می‌شناسم. آن روز توی آسانسور بوی عطرش همه جا را پر کرده بود. تا چند ساعت توی دماغم بود. خیلی وقت‌ها، که سرگرم شستن راه پله‌ها هستم، از بوی عطر متوجه می‌شوم دختره باز بیرون رفته. دو تا دختر جوان از کجا اجاره‌ي این خانه را می‌دهند، شاید ارثی چیزی بهشان رسیده، شاید هم خدا می‌داند، زیاد هم بعید نیست.روزی که رفتم شیشه‌های اتاق‌های‌شان را پاک کنم، فقط او خانه بود. چهارپایه و شیشه شور را برداشتم و بالا رفتم. اما وسط راه دوباره دکمه‌ي آسانسور را فشار دادم و برگشتم توی اتاقم. پیراهنم را عوض کردم و موهایم را خیس کردم و از راست به چپ خواباندم. بالا که رفتم یادم افتاد دستمال را جا گذاشته‌ام. دوباره پایین آمدم.خودش در را باز کرد. همین‌طور بدون حجاب با یک تاپ و شلوار جین.گفت: «آقا یوسف، شیشه‌ها رو که شستی بالکن رو هم بشور.»فکر کردم بگویم برایم یک سطل بیاورد که خودش گفت: « سطل و زمین‌شوی تو بالکنه.»بعد هم رفت توی اتاق خودش و پشت کامپیوتر نشست. داشت نمی‌دانم با کامپیوتر چکار می‌کرد.رفتم توی همان اتاق و چهارپایه را هم دنبال خودم کشیدم.گفت: «آقا یوسف، از اون اتاق شروع کن تا من کارم تموم شه.» و لبخند زد. به شیطان لعنت فرستادم و چهارپایه را به اتاق بغلی بردم. حتی یک کلمه هم حرف نزدیم. اصلا من آن روز لال شده بودم. او هم وقتی کار من توی یک اتاق تمام می‌شد، و به اتاق دیگر می‌رفتم، اتاق را خالی می‌کرد و از سالن به آشپزخانه می‌رفت و با تلفن حرف می‌زد. خیلی گوش کردم اما چیزی نشنیدم. خیلی آهسته حرف می‌زد.وقتی کارم تمام شد او هم حاضر شده بود و می‌خواست بیرون برود. لباسش تنگ و چسبان بود و مثل امشب فقط یک شال باریک مثل نوار روی سرش انداخته بود. دختر سالم این‌طور لباس می‌پوشد! نمی‌دانم. خواهر بزرگه هم عین خیالش نیست. خودش از این یکی ولنگ‌و وازتر است. پریشب، آخرهای شب، آن پسره با موهای دم اسبی سراغم آمد. تازه غذا خورده بودم و چشم‌هایم سنگین بود. خانم لاجوردی برایم غذا کشیده بود. شوهرش حاجی طبقه‌ي اول است. خودشان کاروان حج دارد. زائر می‌برند مکه.شب‌های جمعه به صدای قرآن‌شان گوش می‌کنم و اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود. این موقع‌ها عجیب دلم می‌گیرد و برای خودم دعا می‌کنم. برای سلامتی مادر مهندس. حتی برای این‌ها هم دعا می‌کنم. برای خانم لاجوردی هم دعا می‌کنم. دلم نمی‌خواهد بگویم ولی چند بار که شیشه‌های اتاق خواب‌ها را پاک می‌کردم از بالکن پشت خانه بوی تریاک به دماغم خورد. حالا مال این‌هاست یا یکی توی این کوچه به من مربوط نیست.این پسره‌ي ریقو یک شب آمد سراغم وگفت: «یوسف، تلفن ما هنوز وصل نشده بوق نداریم.»

داشتم در ساختمان را دستمال می‌کردم.گفتم: «آقا مهندس گفت هر دو تا خط وصله.»« نه عزیزم! هیچ کدوم نیومده.»خواستم با پسره بالا بیایم. گفت: «نمی‌خواد بیای فقط خواستم بدونم در جریانی یا نه؟»فهمیدم خوشش نمی‌آید توی خانه‌شان بیایم. گفتم: «باشه آقا هر چی شما بگید. الان از اتاقم زنگ می‌زنم آقا مهندس خودش بیاد.»«نه، نه، نمی‌خواد.»با عجله خداحافظی کرد و از در بیرون رفت. ماشین خودش را بیرون گذاشته بود. حتم دارم نمی‌‌خواست آقا مهندس او را ببیند. تا حالا هم با همدیگر روبه‌رو نشده‌اند. آدم، تا یک جای کارش نلنگد، از مردم فرار نمی‌کند. ولی من با این‌که این‌جا مسئولیت دارم چیزی نمی‌گویم. به من مربوط نیست. هر غلطی می‌خواهند بکنند. مهندس که کور نیست. حتی وقتی نفیسی ــ مستاجر طبقه‌ي سوم ــ با یک عالمه جعبه‌ي انگور، که پشت نیسانش چیده بود، توی پارکینگ آمد لام تا کام حرف نزدم. جعبه‌های انگور را خودم کمک کردم تا بالا ببرد. شمردم شش جعبه‌انگور قرمز. فردایش هم انگور سفید آورد. آن هم شش جعبه. مهندس کاری به کارهیچ کدام‌شان ندارد. اجاره‌اش را می‌گیرد و بس. من هم کاری ندارم. فقط حواسم به ساختمان است و پولم را می‌گیرم. هر کدام‌شان هر کاری می‌کنند پای خودشان. این دختره هم با من شیر نخورده که بخواهم نگرانش باشم. من جلو همین تلویزیون می‌نشینم و تخمه‌ام را می‌خورم. جلو در ساختمان یک نفر ایستاده است. خم می‌شوم. آها فکر کنم دکتر است. واحد دوم. لابد باز کشیک پسرش را می‌کشد. این‌ها هم دردهای خودشان را دارند. پسره از آن حرامزاده‌هاست. خون دکتر را توی شیشه کرده. با وجود این دکتر یک کلام پشت پسرش گله‌گذاری نمی‌کند، اما می‌فهمم از شب‌‌گردی‌های پسره جانش به لبش رسیده.کانال را عوض می‌کنم و می‌روم روی آسانسور. از بس تخمه خورده‌ام تشنه‌ام شده. بلند می‌‌شوم و یک لیوان چای می‌ریزم و دوباره جلو تلویزیون می‌نشینم. دوباره کانال را عوض می‌‌کنم. روبه‌روی پله‌ها هم کسی نیست. نصف شب شد. دختره‌ي احمق نمی‌ترسد بلایی سرش بیاید. آن هم توی این شهر پر از گرگ. یک‌بار دیگر کانال را روی در پارکینگ برمی‌گردانم. دکتر همین‌طور ایستاده است. یقین، پسرش یواشکی کلید ماشین را برداشته و این‌طور خون خون آقایش را می‌خورد. پسره ده سالی از من کوچک‌تر است. از آن سوسول‌هایی که مدام به قر و فرشان می‌رسند. صندلی ماشین را طوری می‌خواباند که موقع رانندگی فقط موهای سیخ سیخش پیداست. حالا هم که خوب آقایش را کاشته. یکی دوبار صدای دعوای‌شان را از بیرون در واحدشان شنیده‌ام. لابد بقیه‌ي همسایه‌ها هم می‌شنوند. اما این‌جاها کسی به روی دیگری نمی‌آورد. همه سرشان به کار خودشان گرم است. از آن‌طرف به نظرم دکتر هم از ان‌هاست که خیال می‌کند آسمان سوراخ شده و او افتاده پایین.دوازده و نیم شد. مشتی به کمرم می‌زنم و از روی صندلی بلند می‌شوم. پوست تخمه‌های روی میز را توی لیوان چای می‌ریزم و دمپایی‌های پلاستیکی‌ام را می پوشم. لخ لخ کنان می‌روم روی پله‌ها.دکتر صدای در را که می شنود سرش را برمی‌گرداند. سلام می‌کنم و می‌گویم: « می‌خوام قفل کنم. کلید دارید؟»دستش را توی جیب شلوارش می‌برد و بعد دستش را روی سینه‌اش می‌کشد. نگاهی به پنجره‌ي طبقه‌ي دوم می‌اندازد. « قفل کن. خانم بیداره.»از پله‌ها پایین می‌آیم و وسط کوچه می‌ایستم. هیچ خبری نیست. چراغ های سر کوچه سوخته و روشن نیستند. مثلا این‌جا بالای شهر است. فقط چراغ سردر ساختمان روشن است. تا سر خیابان تاریک تاریک است و گاه‌گداری چراغ ماشین‌هایی که رد می‌شوند کوچه را روشن می‌کند. از نیمه شب گذشته دختره‌ي هرزه هنوز نیامده. ماشین برادر قلابی‌شان هم جلو در نیست. لابد وقتی به مادر آقا مهندس کمک می‌کردم، رفت. برمی‌گردم سمت خانه و چند دقیقه‌ی دیگر می‌ایستم. جناب دکتر می‌رود سمت خیابان و دست از پا درازتر برمی‌گردد. تقریبا کنار پای او روی سکوی جلو در می‌نشینم. دکتر همین‌طورکه ایستاده است کمی خودش را کنار می کشد. لابد خوشش نمی‌آید پایش به پاهای من بخورد. یک‌هو دکتر سراسیمه جلو می‌رود. نگاه می‌کنم. ماشین قرمزی توی کوچه پیچیده. عین همان ماشینی است که پسر دکتر دارد. کمی بالاتر از ساختمان ما پارک می‌کند.

. پسر جوانی در را باز می‌کند و صدای بلند پخش ماشین توی کوچه می‌پیچد. نگاهی می‌اندازم و از جایم تکان نمی‌‌‌خورم. دکتر هم بعد از این‌که چند بار چشم‌هایش را تنگ می‌کند دوباره پیش من برمی‌گردد. یک لحظه چشمم به دختری هم‌قد و قواره‌ي او می‌افتد که از ماشین پیاده شده. غیر از آن پسره یکی دیگر هم توی ماشین نشسته است. هیچ زن دیگری هم داخل ماشین نیست. دختره‌ي پتیاره این‌وقت شب با دو تا پسر توی ماشین چه غلطی می‌کنند.نگاهی به دکتر می‌اندازم. حواسش به سر کوچه است. اصلا انگار این دختر و پسرها را ندیده است. حس می‌کنم تخم چشمم دارد بیرون می‌افتد. گردنم داغ شده. بلند می‌شوم و جلوتر می‌‌روم. ماشین کنار محوطه‌ي درختکاری، پارک شده. می‌روم لابه‌لای درخت‌ها و خودم را توی تاریکی قایم می‌کنم. دکتر تلفن همراهش را درآورده و مشغول شماره گرفتن است. دوباره‌ي به دختره نگاه می‌کنم. پشتش به من است. پسرها چیزی می‌گویند و دختره بلند بلند می‌‌‌خندد. دستم را دراز می‌کنم و از روی زمین تکه سنگی برمی‌دارم. نگاهی به دکتر می‌کنم. مشت‌هایم را گره کرده‌ام و سنگ را توی دستم فشار می‌دهم. می‌دانم الان کف دست‌هایم از تیزی لبه‌های سنگ، خون افتاده. پسرها بلند بلند حرف می‌زنند اما صدای دختره را نمی‌شنوم. وانتی توی کوچه می‌پیچد و نور چراغ‌هایش کوچه را روشن می‌کند. دختره، در حالی‌که دست‌هایش را روی پیشانیش سایه‌بان کرده، برمی‌گردد و زیر نور چراغ به طرفی که من قایم شده‌ام، نگاه می‌کند. سنگ را روی زمین می‌اندازم و برمی‌گردم کنار دکتر و روی سکو می‌نشینم.دوباره نوبت دکتر است. تا صدای ماشین به گوشش می‌خورد می‌رود تا سر کوچه و برمی‌گردد. دستم را توی جیب شلوارم فرو می‌کنم و چند تا تخمه بیرون می‌آورم و شروع می‌کنم به شکستن. دکتر نگاهم می‌کند. مشتم را طرفش می‌گیرم و می‌گویم: « نمی‌خوری آقای دکتر؟»انگار حواسش نیست. چشم‌هایش دو دو می‌زند و زیر پلک‌هایش کبود و قهوه‌يی رنگ شده.دستم را تکان می‌دهم و می‌گویم: «دکتر! تخمه!»دستش را به سمتم دراز می‌کند. طوری که ناخن‌های سیاهم را نبیند، تخمه‌ها را توی دستش خالی می‌کنم و خودم را جمع و جور می‌‌کنم تا او هم روی سکو جا شود. می‌نشیند کنارم. چفت من. می‌توانم بدن استخوانی‌اش را از زیر تی‌شرتش حس کنم. هیچ کدام حرف نمی‌زنیم. فقط صدای تخمه شکستن همدیگر را می‌شنویم و هر دو به سر کوچه نگاه می‌کنیم. نمی‌دانم تا کی.تا وقتی دختره برگردد، تا وقتی سر و کله‌ي پسر دکتر پیدا شود، نمی‌دانم. تا هر وقت بعد ازنیمه شب.

idealist
08-07-04, 03:24
سروش صحت

ظهرهاي داغ تابستان هم تاکسي کم است، هم مسافر. مدتي طولاني زير تيغ آفتابي که به کله ام مي خورد، کنار خيابان ايستادم تا بالاخره يک تاکسي رسيد و سوار شدم. دختر جواني جلو نشسته بود و من تنها سرنشين صندلي عقب بودم. راننده گله داشت که توي اين گرما فقط با دو مسافر مي رود و مي گفت؛ «اين جوري کار کردن نمي صرفه.» به مقصد که رسيديم، پياده شدم. يک اسکناس هزار توماني به راننده دادم و منتظر بقيه پول ايستادم. راننده 200 تومان پس داد و مي خواست حرکت کند که در ماشين را باز کردم و گفتم؛ «200 تومان دادين.» راننده گفت؛ «خب.» گفتم؛ «کرايه اين مسير 500 تومنه.» راننده گفت؛ «کرايه اش 800 تومنه.» گفتم؛ «من هر روز اين مسير را مي يام.» راننده گفت؛ «اگه تو روزي يه بار اين مسير را مي ري من روزي 10 بار اين مسير را مي رم و برمي گردم. از همه هم 800 تومن مي گيرم.» گفتم؛ «شما چون مسافر بهت نخورده داري دولاپهنا حساب مي کني.» راننده عصباني شد و گفت؛ «من 17 ساله راننده تاکسي ام، اگه مي خواستم از کسي کرايه اضافه بگيرم الان به جاي اين قراضه، يه ماشين نو زير پام بود.» گفتم؛ «اين 300 تومن مهم نيست ولي يادت باشه حق ات نبود.» در را محکم به هم کوبيدم. راننده هم حرکت کرد. هنوز حرصم خالي نشده بود و فرياد زدم «براي همينه که تا آخر عمرت بايد عين اسب بدويي، آخرش هم به هيچ جا نمي رسي.» راننده رو کرد به دختر جوان و گفت؛ «عجب بي تربيتي يه ها خودش و اون هيکلش اسبن، اونوقت به من مي گه اسب. بي شعور.» دختر جوان گفت؛ «ببخشيد شما الان ديگه نمي تونيد اين چيزها را بگيد، چون راوي پياده شده.» راننده گفت؛ «راوي چيه؟ من هر وقت دلم بخواد حرف مي زنم.» دختر گفت؛ «آخه نمي شه اين ماجرا راوي اش اول شخص بوده، براي همين وقتي اينجا نباشه ديگه نمي شه ماجرا را ادامه داد.» راننده گفت؛ «من هر روز اين مسير را 800 تومن مي گيرم، راوي اش هم اول شخص باشه يا دهم شخص برام هيچ فرقي نداره. اسب هم خود بي تربيتش بود.» دختر که ديد راننده خيلي عصباني است، ديگر چيزي نگفت و کرايه اش را آماده کرد.

30rcle
08-07-04, 12:05
انعکاس زندگی


پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.

admin
08-08-14, 10:29
متاسفانه جایی که ای داستان رو نقل کرده قسمت اولش رو ننوشته که خلاصه‌ش از این قراره که راوی و دوستش قدیر صبح رفتن جنازه‌ی مهدی‌قلی رو تشییع کردن و به خاک سپردن و شب می‌رن که از قبر درش بیارن. و اما بقیه‌ی داستان:

قدير ايستاده بود توي گودي قبرو نگاه مي کرد به مهدي قلي که در کفن پيچيده بود. نه او حرفي ميزد و نه من. ‏صداي پارس سگ هاي کريم مي آمد که توي باغش بسته بود و صداي آبي که از نهر پايين قبرستان مي ‏گذشت. قدير سرش را آورد بالا و نگاه کرد به من. نورِ ماه توي چشم هايش افتاده بود و برق مي زد. گفت: ‏‏"بپر پايين" با اين که از مرده مي ترسيدم، پريدم. شانه هاي مرده را گرفت، بلند کرد. من هم پاهايش را که به ‏هم بسته شده بود. آورديم بالا و گذاشتيم کنار گور. کمک کردم، انداختيم روي کول قدير. بيل ها را برداشتم و ‏از ميان قبرها راه افتاديم به جايي که ماشينم را نگه داشته بودم. قدير با اين که مهدي قلي روي دوشش بود، ‏خوب راه مي رفت. قدش بلند بود و خيلي زور داشت. من که يادم نمي آيد، يعني توي اين بيست و هفت، هشت ‏سالي که با هم دوست و همسايه ايم، نديده ام کسي قدير را زده باشد. فقط يک بار قدير را زدند. هم مرا زدند و ‏هم قدير را. وقتي که بچه بوديم و رفته بوديم توي باغ و داشتيم گيلاس مي خورديم. هر دو رفته بوديم بالا، ‏بالاي بالاي درخت و بي خبر از آن که صاحب باغ همان مردي که الان روي دوش قدير مي رود، آن پايين ‏پاي درخت آمده و دارد ما را نگاه مي کند. داد زد بياييد پايين.گفت که " کاري باهاتان ندارم." آمديم با ترس، ‏من حتا گريه مي کردم. اما کار داشت با ما مهدي قلي.قدير کنار قبري ايستاد. چمباته نشست و نگاه کرد به ‏سنگ قبر. تکه سنگ ريزي را که روي قبر بود، برداشت و دو، سه بارزد روي سنگ قبر. پشتش به من بود و ‏من نمي ديدم که لبش هم مي جنبد يا نه. بعد بلند شد و راه افتاد. سنگ قبر را نگاه کردم: " آرامگاه مرحومه ‏مغفوره بانو رقيه..." خاله رقيه مرا هم مثل قدير دوست داشت. درِ خانه ي خاله رقيه هميشه باز بود و از داهل ‏خانه راه داشت به باغ عجم. ما مي رفتيم توي حياط، از دهليز رد مي شديم مي رفتيم توي باغ. بعضي وقت ها ‏يخچالشان را که توي همان دهليز بود، باز مي کرديم و چيزي بر مي داشتيم. شايد هر روز، هفت هشت بار از ‏آن جا مي گذشتيم.آن هم نه يکي دو تا که ده، پانزده تا بچه. بعضي وقت ها مي ديديم که حاله رقيه به سرش حنا ‏مي گذارد يا پشم مي ريسد. يکي دو بار هم اسد ديده بود که خاله رقيه با ميرزا رسول خوابيده اند زير لحاف. ‏اين يکي را به قدير نگفتيم. قدير مهدي قلي را گذاشت پشت وانت. بيل ها را هم، من يواش گذاشتم و رفتيم ‏نشستيم و راندم. گفته بوديم که مي بريم خانه ي قدير. قدير از وقتي که خاله رقيه مرده بود، تنها مي ماند. گفتم: ‏‏" قدير زود ببريم و همين امشب کار را تمام کنيم." قرار بود مردي مهدي قلي را بِبُريم و بچپانيم توي دهانش و ‏دسته بيلي هم فرو کنيم توي ماتحتش و ايستاده ببنديم به در خانه ي مهندس.‏
جنازه را گذاشتيم توي زيرزمين، آمديم بالا. قدير در زير زمين را قفل کرد. مي ترسيد که سگ ها بروند ‏سراغش. کليد را گذاشت بالاي در و آمد کنار سگ ها که گوشه ي حياط بسته بود. قدير سه تا سگ داشت. ‏اسمشان را گذاشته بود: جابر، تيمور و عوض. او سگ را از هر کسي که مي گرفت نام صاحب سگ را مي ‏گذاشت روي سگ. من داشتم دست هايم را با صابون مي شستم. قدير ديد که من چند بار هي صابون مي زنم و ‏مي شويم. گفت: " خودت را اذيت نکن. تو دريا هم بپري، اين کثافتي که من ميشناسم پاک نمي شود." او دست ‏هايش را نشست، رفتيم بالا.‏
چراغ را روشن نکرد. توي تاريکي نشستيم. گفتم: "دير نشود قدير، برويم سر وقتش." چاقو را از جيبم ‏درآوردم. گفت: "نمي خواهد." گفت: " ما اگر همان کار را که تو مي گويي بکنيم، به هيچ درد نمي خورد." ‏گفت: " جنازه را همين جا نگه مي داريم. فردا مردم بعد از اين که مراسم مسجد تمام شد، مي روند سر خاک و ‏مي بينند که مرده اي توي قبر نيست. خيلي بهتر است. اگر مرده را ببنديم به در، فردا صبح مهندس يا زنش ‏زودتر از همه مي بينند، بدون آنکه کسي ديده باشد ومي برند و دوباره خاکش مي کنند. زحمت مان هدر مي ‏رود. شايد آنقدر عجله کنند که حتا وقت نکنند دسته ها را از سوراخي که ما تپانديم، در بياورند."‏
قدير گفت: " اين کاري که تو مي گويي، خيلي تکراري است. من دوست ندارم کار تکراري بکنم."‏
من بايد مي رفتم خانه. بلند شدم و سوار شدم و راه افتادم. قرار شد فردا، هم مسجد برويم و هم سرِ خاک. با اين ‏که نصفه شب بود و از صبح بيدار بودم، ولي خوابم نمي آمد. نمي خواستم بروم خانه. گفتم بروم از شهر ‏بيرون. بزنم به جاده و تا جايي که خواب نيامده رانندگي کنم. گفتم حالا با آن جنازه چه کار مي خواهيم بکنيم؟ ‏داشتم نقشه مي کشيدم. گفتم جنازه را چند روز، همان جا نگه مي داريم. بعد زنگ مي زنيم به مهندس، مي ‏گوييم پدرتان پيش ماست. اين قدر پول بياويرد و جنازه را تحويل بگيريد. کاري که با جنازه ي يوسف کردند. ‏آن ها زنگ نزدند. آمدند دم در خانه، در زدند. بي بي زينت آمد دم در. گفتند: "مادر، جنازه ي پسرت را ‏آورديم. بايد اين قدر پول بدهي، ( گفته بودند پول تيرهاست.) يک جعبه شيريني هم بخري و بيايي جنازه را ‏ببري." بي بي زينت حالش بد شده بود. افتاده بود همان جا دم در. نامردها اقلا نمانده بودند که آبي، چيزي به ‏سر و صورت بي بي بزنند. بي بي هر جور که شده با با ناله و نفرين، از اين و آن پول جمع کرد، تا بتواند ‏مرده ي يوسفش را بگيرد. هم من پول دادم و هم قدير. جعبه شبريني را هم من رفتم گرفتم. رفتم از قنادي ‏هدايت گرفتم. يک جعبه دو کيلويي بستم و با بي بي رفتيم. يوسف اگر مي ماند، نمي گذاشت ما اين بلا را سر ‏مهدي قلي بياوريم. يوسف دختر مهندس، نوه ي مهدي قلي را دوست داشت. توي دانشگاه با هم توي يک کلاس ‏بودند. نه من درس خواندم بعد از ديپلم و نه قدير. ولي يوسف خواند و رفت دانشگاه. ولي بعيد بود که مهندس ‏پول بدهد. اگر هم راضي به پول دادن مي شد، آن مقداري که ما مي خواستيم نمي داد. نه او مي داد و نه ‏برادرانش و نه خواهرانش. کار ديگري هم مي توانستيم بکنيم.اگر قدير راضي مي شد، زنگ مي زديم به نوه ‏ي مهدي قلي. به دختر مهندس و به او مي گفتيم که جنازه ي پدربزرگش را مي دهيم، اگر او شب را در خانه ‏ي قدير، پيش من و قدير و مرحوم پدربزرگش بماند.‏
آن روز از باغ که برگشتيم، زود نرفتيم خانه. آن قدر سر کوچه مانديم تا غروب شد. هوا که تاريک شد، رفتيم. ‏مهدي قلي گفته بود که اگر به کسي حرفي بزنيم، سرمان را مي برد. مهدي قلي وقتي گفت که سرمان را مي ‏برد، باور کرده بوديم. مهدي قلي وقتي که نمرده بود، بيست، سي سال پيش، وقتي جوان بود و چهل، پنجاه ‏سال بيشتر نداشت، توي شهر کسي نبود که که زورش به او برسد. نگاه که مي کرد به چشم هاي آدم، از ترس ‏مو بر تن هر کسي راست مي شد. مي گويند آن سال ها، يک بار نگاه کرده بود توي چشم بچه ي يکي از ‏پسرعموهايش، بچه دو، سه روز نکشيده مرده بود. رفته بود دزدي خانه ي آن ها، به خيال آن که کسي در ‏خانه نيست، اما وقتي مي رود توي خانه، چشمش به پسربچه ي دو، سه ساله اي مي افتد که تنها در خانه مانده ‏بود. به ما هم که گفت شلوارهايمان را بکشيم پايين، ما هر دو با يکي از دست هايمان که نبسته بود، بند ‏شلوارمان را چسبيده بوديم، تا زل زد به چشم ما، ديگر کاري از دست مان نيامد. گفت به کسي نگوييم، ما هم ‏نگفتيم. نه من گفتم و نه قدير؛ ولي خودش بعدها به چند نفر از دوست هايش که با هم نشسته بودند و عرق مي ‏خوردند گفته بود. و به گوش همه رسيده بود که مهدي قلي چه بر سر ما آورده است. مدتي با قدير روي اين که ‏به کوچه و خيابان برويم نداشتيم.حتا وقتي که سال ها بعذ به همراه قدير، جزوه ها و کتاب هايي را که رفقا مي ‏فرستادند، مي خوانديم و آدم براي حزب جمع مي کرديم، شنيديم که بعضي از آن هايي که ماجراي پاي درخت ‏گيلاس به گوششان خورده بود، تا شنيده بودند ما هم هستيم، از خير حزب و مارکس و مبارزه گذشته بودند. ‏من و قدير توي اين همه سال هيچ وقت دور از هم نبوديم. توي محل فقط ما دو تا بوديم که دوستي مان از ‏کودکي تا جواني و تا امروز که هر دو کم کم داريم به سي سالگي مي رسيم، پابرجا مانده بود. شايد مهدي قلي ‏آن روز پاي گيلاس ما را با جوالدوزش چنان به هم دوخته بود که نتوانيم از هم جدا شويم. داشت کم کم خوابم ‏مي گرفت. خيلي راه آمده بودم.بايد بر مي گشتم خانه و مي گرفتم مي خوابيدم تا فردا ظهر. اگر نمي رفتم و ‏نمي خوابيدم، فردا نمي توانستم بروم مسجد. خواب، مي ماندم. من و قدير فردا بايد فردا مي رفتيم مسجد و با ‏جماعت مي رفتيم سرِ خاک و مي ديديم وقتي که آن همه آدم گور خالي را مي بينند چه حالي پيدا مي کنند.زير ‏چشمي نگاه مي کردم به مهندس و به برادرانش. شايد تا حالا کسي توي اين شهر به ياد نداشته باشد که مرده ‏اي را همان شب اول گورش بردارند و ببرند.پيش آمده بود که مرده اي را درآورند و بياورند پاي ديوار، يا ‏بياويزند از درخت. مي گويند توي سال هاي خيلي دور، حيدر خان چنين کرده بود و چند نفر ديگر را هم شنيده ‏ام که نگذاشته اند مرده ها توي گورشان راحت بخوابند.‏
به خانه هم که رفتم نشد که بخوابم. آن قدر اين دست و آن دست کردم، رفتم بيرون، آمدم خانه که ظهر شد و ‏قدير آمد دمِ در. گفتم: "قدير، ناهار بخوريم برويم." گفت: "دير مي شود." گفت: "شب، خانه ي مهندس جاي ‏ناهار هم مي خوريم."‏
رفتيم. نشستيم توي مسجد. ملا ابراهيم رفته بود بالاي منبر و داشت عذاب آخرت مي گفت. گفتم: "از مهدي ‏قلي چه خبر؟" گفت: "جايش امن است. " گفتم: "بو نده يک وقت." گفت: "هوا خيلي گرم نيست." گفتم: "مي ‏خواهي وقتي رفتيم دور تا دورش يخ بگذاريم." سيني چايي را گرفتند جلوي مان. من و قدير هر دو چايي ‏برداشتيم. چشت سرش جوانکي خرما آورد. من دو تا برداشتم. آني هم که قدير برداشته بود، من خوردم. ملا ‏ابراهيم داشت مي گفت که اين مرحوم که خوشا به سعادتش وقتي مرد، آقازاده هايش بالا سرش بودند و با ‏عزت و احترام توي قبر خاکش کردند و جنازه اش زير آفتاب نماند، تو دست نااهلان نيفتاد. اما ابا عبدالله. من ‏خنده ام گرفت. قدير زد به پهلويم که نخندم. مجلس که تمام شد، بلند شديم، همه آمديم بيرون. اول بزرگترها و ‏ريش سفيدها و حاجي، کربلايي ها رفتند، بعد ما. به پسرانش که دم در ايستاده بودند، گفتيم: "خدا رخمت کند."‏
رفتيم و نشستيم توي اتوبوس. جماعت زياد بود، دو، سه اتوبوس آورده بودند و به همه جا رسيد که بنشينند. هم ‏من و هم قدير باز مثل ديشب که به قبرستان مي رفتيم، حرف نمي زديم. من دلم تاپ تاپ مي تپيد. رسيديم به ‏قبرستان. پياده شديم و داخل جمعيت راه افتاديم. نزديک که مي شديم، بازوي قدير را فشار دادم.. قدير به من ‏چشمک زد. جماعت ايستاد، رسيده بوديم به گور. من و قدير زديم بيرون، رفتيم نزديک گور. صداي ملا ‏ابراهيم بلند شد که شروع کرده بود به خواندن ياسين. جماعت را کنار زديم و رفتيم کنار گور. ديديم گور را پر ‏کرده اند و حتا سنگ رويش گذاشته اند و اسم مرده را به همراه شعري رويش نوشته اند. دور و بر را نگاه ‏کردم، گفتم شايد اشتباهي کنده ايم و بردهايم و آن مرده اي که توي زيرزمين خانه قدير است، مرد ديگري ‏است. برگشتيم. حتا نمانديم که فاتحه ي آخر را جلو در خانه مهندس بخوانيم. رفتيم خانه قدير. قدير در را باز ‏کرد. نه او حال حرف زدن را داشت و نه من. نشستم توي خانه اش. قدير گفت:"کاش تخم حرام را بسته بوديم ‏به درختي توي خيابان." سال ها منتظر مانده بوديم که مهدي قلي بميردذ و الان مرده بود و مرده اش آن پايين ‏توي زيرزمين روي دست مان مانده بود و اگر دو سهروز همان طوري همان جا مي ماند، باد مي کرد. ‏گفت:"بايد امشب ببنديم بهتبريزي جلوي مغازه ي حاج مهدي توي ميدان اصلي شهر." چاقو توي جيبم بود. ‏رفتيم پايين. اين بار در باز بود، قفل نکرده بود. تا رفتيم تو، سگ هاي قدير آمدند پيشش. هر سه. داشتند دست ‏هاي قدير را مي ليسيدند. من نرفتم تو. ماندم روي پله ها. از سگ هاي قدير مي ترسيدم. با اين که خيلي نان ‏جلويشان ريخته بودم، اما قابل اعتماد نبودند. قدير داد زد:"بيا پايين ببين چي شده." رفتم. سگ هاي قدير مهدي ‏قلي را خورده بودند. فقط تکه پاره هالي کفنش مانده بود. قدير نشست. سگ ها داشتند دوروبر ما مي پلکيدند. ‏ترسيدم. گفتم نکند گوشت آدميزاد زير دندان شان مزه کرده باشد. نگاه کردم به قدير. قدير زد زير خنده. شايد ‏اولين بار بود که مي ديدم قدير مي خندد. من هم شروع کردم به خنديدن. طوري مي خنديدم که جابر، تيمور و ‏عوض هاج و واج ما را نگاه مي کردند. بعد بلند شدم و گفتم:"من مي روم." و رفتم.‏
سوار ماشين شدم و راه افتادم. بيل ها پشت وانت مانده بودند و يادم رفته بود بردارم. ماشين که مي افتاد توي ‏چاله اي، چيزي، صداي تق شان مي آمد. گفتم بروم خانه و تخت بگيرم بخوابم. از وقتي که مهدي قلي مرده ‏بود نخوابيده بودم.

حافظ خیاوی - از مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد»

ArMiA
08-08-21, 22:15
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم . از نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

مريم
08-09-02, 12:52
ترجیح می دم راجع به این متن کوتاه چیزی نگم!
شاید هیچ هدفی نداشته باشه !شاید هم یه هدف بزرگ پشت این داستان کوتاه باشه!نمی دونم نویسنده اش از نوشتن این داستان دنبال چی بوده!فقط از خوندنش لذت بردم و دلم نیومد بقیه اون رو نخونن!

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورقکاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در موردهرکدام ازهمکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پسازاتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانهنوشت ، وسپستمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنهانوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را ازکلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگرانبه وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرادوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیزندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس بهبحث وصحبتپرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسیهایشان راضی بودندباگذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سالبعد ، یکی از دانشآموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری اوشرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ،جوان خوشقیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستانسرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسموداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنارتابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حملتابوت بود ، به سوی او آمد وپرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخداد : " چرا"

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شمایاد می کرد . "پس از مراسمتدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد همآمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظرملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبشبیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را بهشما نشان دهیم که فکرمی کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذفرسوده دفتریادداشت که ازظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواریبه هم بسته شده بودند را ازکیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانیبودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد وگفت : " منهنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشتهام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچهها نشان داد وگفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسیلیستش را نگهنداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگرطاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برایمارک و برای همه دوستانش که دیگر او رانمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیدهاست که ما فراموش می کنیم این زندگیروزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از مانمی داند که آن روز کی اتفاق خواهدافتاد .
بنابراین به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتانمهم و با ارزشند ، قبلاز آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

zahra nassiri
08-10-01, 23:28
داستان كوتاه
بنام خداوند بخشنده و مهربان
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.

zahra nassiri
08-10-02, 21:45
چقدر شايسته هستيم
پـسـر كـوچـكـي وارد يـك داروخانه شد، ‌يك كارتن دارو را به سمت تلفن عمومي داروخانه هـل داد سـپس برروي كارتن رفت تا دستش به دكمه‌هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره‌اي هـفت رقمي. مسئول داروخانه متوجه پسر بود وبه مكالماتش گوش داد. پسرك پرسيد: <خانم مي‌توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن‌هاي خانه‌تان را به من بسپاريد؟ زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي‌دهد.> پسرك گفت : خانم من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت كه از كار همان فرد كاملا‌ راضي است. پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: < خانم ،‌ من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در روز جمعه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.> مجددا زن پاسخش منفي بود. پسرك در حالي كه لـبـخـنـدي بـرلب داشت،‌ گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه كه به صحبت‌هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: <پسرجان از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم> پسرك جواب داد: <نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي‌سنجيدم، من همان كسي هستم كه براي آن خانم كار مي كند!

zahra nassiri
08-10-02, 21:48
نامه به دوست و همكلاسي
پند و اندرز پدر جان
دوست عزيزم همكلاسي محترم آقا ميثم كه كلاس اول و دوم دبستان
با هم در يك كلاس بوديم و با هم قبول شديم، ديروز جمعه بود، مادرم بجاي يكي
از همكارانش رفته بود شركت براي اضافه كاري تا سر راه آمدن به خانه يك كيلو
گوشت بتواند بخرد، گفته بود اگر توانست يك عدد مرغ هم خواهد خريد .
پدر صبح زود رفته بود دم در تا ماشينش را تميز كند كه بعد از آمدن مادر برود براي مسافر كشي . گفته بود اگر مسافر به تورش بخورد وقت آمدن شايد بتواند ميوه هم بخرد .
پدر بعد از تميز كردن پيكانش تفاله چايي را كه ديروز از مادر شما قرض كرده و دم كرده بود را در حياط پهن كرد و بعد از خشك شدن دوباره آن را در قوري ريخت و براي من و خودش چاي دم كرد، بعد سفره را پهن كرد روي گليم و از داخل كابينت شيشه پر از آب نمكي را كه پارسال جايت خالي دوست من داخلش پنير بود را با كمي نان از شب مانده را گذاشت مقابل من و فرمود �پسرم نان را بمال به شيشه و به نيت
پنير ليقوان پارسال با چاي امسال بخور .� بله دوست عزيزم من هم كه نيت كردن بلد هستم تكه اي نان برداشتم و به نيت پنير ليقوان به شيشه ماليدم و صبحانه ام را خوردم .دوست عزيزم ميثم جان پدر من مرد زحمت كشي مي باشد ، براي همين مادرم در يك شركت كار مي كند كار نظافت شركت را انجام مي دهد . كه همگي زندگي كنيم چون پدر پولي را كه از مسافر كشي بدست مياورد خرج ماشين مي كند، بعضي وقت ها شب ها دير وقت به مغازه ميوه فروشي مي رود و از آن جايي كه عاشق زن و فرزندش مي باشد دانه هاي انگوري كه در جعبه مانده است برايمان مي خرد و ما خوشحال مي شويم كه ميوه هم مي توانيم بخوريم .
دوست و همكلاسي عزيزم ميثم خان � پدرم گفته است كه هميشه مودب حرف بزنم و
مودب و باسوادانه بنويسم كه كسي به ريشش نخندد . من فكر مي كنم نبايد به ريش كسي خنديد... بله بعد از صبحانه پدرم بر خاست روپوش و روسري و جوراب هاي مادر جان را با لباس هاي كثيف مرا برد در حياط و در طشت با آب داغ و صابوني كه از همسايه قرض گرفته بود را شست بعد لباس ها را برد روي پشت بام و آن ها را روي طناب آويزان كرد كه خشك شوند . بعد از اذان ظهر پدر مومن و خدا دوست من نمازش
را خواند و دعا كرد شايد همسايه اي آشي نذري پخته باشد و ناهار ظهرمان روبراه شود. بله دوست عزيز پدر در حال انتظار براي مستجاب شدن دعاهايش به
من فرمود به پشت بام بروم و لباس ها را بياورم . من هم به پشت بام رفتم در پشت بام چشمم افتاد به دختر همسايه كه در پشت بام بود . دختر همسايه تا مرا ديد دست هايش را در پشتش قايم كرد و بعد از نگاه به سر تا پاي من پرسيد: � تو اين جا چه مي كني؟�
من هم مودبانه عرض كردم �آمده ام لباس هايي را كه پدر جان شسته است را بر دارم تو اين جا چه مي كني؟ دختر همسايه سر و گردنش را تكاني داد و گفت �خب من هم آمده ام لباس هايي را كه پدر جانم شسته است را جمع كنم� بله ميثم جان بعد دختر همسايه دستانش را آورد جلو يك سيب گاز زده در دستش بود آن را به من تعارف كرد و از آن جايي كه پدرم هميشه گفته چيزي كه تعارف مي شود را نبايد پس زد . من سيب گاز زده را گرفتم بعد از جمع كردن البسه هاي خشك شده رفتم به خانه . پدر پرسيد �كجا بودي چرا معطل كردي؟� دوست خوب من من هم ماجرا را به پدر جان گفتم چون دروغگو دشمن خداست.� پدر جان تا ماجرا را شنيد با كف دستش محكم كوبيد به پيشانيش و گفت �واي پسر بدبخت شدي . من عرض كردم چرا پدر جان؟ پدر جان سرش را برد عقب و برامده گي گلويش را نشانم داد و پرسيد �ميدوني اين چيه پسر؟�
عرض كردم �نه پدر جان.� پدر گفت� به اين مي گن �سيب آدم�
اون قديما وقتي پدر بزرگ ما يعني �بابا آدم� در بهشت بود و داشت براي خودش حال مي كرد يك روز مثل همين امروز در بهشت چشمش افتاد به دختر خوشگلي بنام �حوا�
كه خداوند آفريده بود . بعد خداوند به بابا آدم و ننه حوا فرمود نزديك درخت سيب نرفته و سيب نخورند . باز هم روزي يه فرشته اي سيب از درخت چيد و داد بدست ننه حوا
ننه حوا هم سيب را گاز زد و آن فرشته به ننه حوا گفت كه سيب گاز زده را به بابا آدم بدهد از آن جايي كه بابا آدم مرد حرف گوش كني بود ننه حوا بازور سيب گاز زده را در دهان بابا آدم تپاند و آن سيب گاز زده در گلوي بابا آدم گير كرد و تا حالا براي ما به ارث مانده اگر بابا آدم سيب را قورت مي داد معلوم نبود الان پدرت بجاي مسافر كشي چه كاره بود؟ پسرم هيچوقت از دست هيچ دختري سيب گاز زده نگير و نخور كه مثل من خواهي شد فهميدي؟ عرض كردم بله پدر جان . پدر گفت حالا برو از آشپزخونه چاقو را بيار شايد ناهار ما همين باشد .
بله دوست عزيزم پدر جان سيب گاز زده را پوست گرفت و بعد از لعنت فرستادن به شيطان آن را نصف كرد و با هم خورديم . دوست عزيزم ميثم جان مي دانم تو در آينده مي خواهي دكتر بشوي . پس به پند و اندرز پدر جان من گوش كن و از دست هيچ دختري سيب گاز زده نگير من از همين الان پولم را بايد جمع كنم تا بزرگ شدم يك پيكان بخرم براي مسافر كشي و اگر شما دوست عزيز من مثل من سيبي گاز زده از دختري گرفتي بايد همين كار را بكني تا با هم يك پيكان شريكي بخريم يك روز من مسافر كشي كنم يك روز تو . در ضمن بايد بدنبال دو تا دختر باشيم كه كار كنند و پول در بياورند و پدر مادري داشته باشند كه قبلاً كار كرده و پول دار هستند .
نامه من تمام شد اي نامه كه مي روي بسويش مواظب باش نري خانه دختر همسايه ....

zahra nassiri
08-10-02, 22:39
جانشيني براي پادشاه
http://i34.tinypic.com/154f3ud.jpg
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

fati_art
08-10-04, 15:43
سگ باهوش

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!



نتيجه اخلاقي :
اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود.
و دوم اينکه چيزي که شما انرا بي ارزش مي دانيد بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است .
سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعي کنيم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

fati_art
08-10-04, 16:22
مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک انجيل به من ميدهي؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک ميريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد. در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است .

fati_art
08-10-05, 12:48
> يكي بود يكي نبود...
> مردي بود كه زندگي اش را با عشق و
> محبت پشت سر گذاشته بود...
> وقتي مرد...
> همه مي گفتند: به بهشت رفته است...
> آدم مهرباني مثل او بايد به بهشت
> ميرفت...
> در آن زمان بهشت هنوز به سيستم
> کنترل كيفيت فرا گير مجهز نبود...
> استقبال از او با تشريفات مناسب
> انجام نشد...
> فرشته ای كه بايد او را راه مي داد
> نگاه سريعي به ليست انداخت...
> وقتي نام او را نيافت او را به
> دوزخ فرستاد...
> در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه
> يا كارت شناسايي نمي خواهد....!
> هر كس به آنجا برسد مي تواند
> وارد شود...
> مرد وارد شد و آنجا ماند...
> چند روز بعد ابليس با خشم به
> دروازه بهشت رفت...
> يقه­ي پطرس قديس را گرفت و گفت :
> اين کار شما يک حرکت تروريسمی و
> از نوع انقلاب های مخملی است...!
> پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه
> قرار است پرسيد چه شده...!؟
> ابليس كه از خشم قرمز شده بود...
> گفت: آن مرد که به دوزخ فرستاده
> ايد...
> آمده و كار و زندگي ما را به هم
> ريخته...!
> از وقتي كه رسيده نشسته و به
> حرفهاي ديگران گوش مي دهد...
> در چشم هايشان نگاه مي كند...
> به درد و دلشان مي رسد..
> حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت
> و گو مي كنند...
> همه يکديگر را در آغوش مي كشند و
> مي بوسند...
> دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفاً
> اين مرد را پس بگيريد...
> وقتي راوی قصه اش را تمام كرد با
> مهرباني به من نگريست و گفت:
>
> با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر
> بنا به تصادف به دوزخ افتادي
> خود شيطان تو را به بهشت باز
> گرداند

> {پائولو كوئليو}

a.h.s
08-10-05, 22:19
مرسی دست نوازس عالی بود

zahra nassiri
08-10-09, 23:50
مارها و قورباغه‌ها
http://i36.tinypic.com/29w3br9.jpg
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند
طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟


از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

با تشكر از : بهروز خليلي

zahra nassiri
08-10-10, 00:12
قدرت اندیشه

http://i36.tinypic.com/9zy21.jpg
پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !


هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!

fati_art
08-10-11, 08:41
چرا من؟

آرتور اشي (Arthur Ashe ) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون؛ به خاطر خون آلوده اي كه در جريان يك عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت كرد.
يكي از طرفدارانش نوشته بود:
«چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟‌»
آرتور در پاسخش نوشت:
در دنيا، 50 ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند...
5 ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند...
500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند...
50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند...
5 هزار نفر سرشناس مي شوند...
50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند...
چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند...
و دو نفر به فينال ...
و آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدايا چرا من؟"
و امروز هم كه از اين بيماري رنج مي كشم،
نيز نمي گويم "خدايا چرا من؟...

fati_art
08-10-11, 09:36
داستان زندگي


دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .‎

مريم
08-10-11, 17:17
بعضی از موضعات هست که آدم رو واقعا به فکر می ندازه و یه تکونی به آدم می ده!
داستانی که دوستمون در مورد آرتور اشی گذاشته بود رو یه بار دیگه شنیده بودم ولی الان که خوندمش یه جور دیگه بهش فکر کردم!
واقعا اگه همیشه همین فکر رو داشته باشیم که هیچ وقت به خدا نگیم خدایا چرا من!؟لذت بخش ترین زندگی رو خواهیم داشت!
خدایا بهمون کمک کن!بهمون کمک کن تا هیچ وقت به اون چیزی که بهمون دادی ناراضی نباشیم!و به اون چیری که بهمون ندادی شاکی!
یه نفر بهم گفت اگه می خوای آرامش داشته باشی باید سکوت کنی!و راضی باشی به هر چیزی که خدا به خواست خودش بهت داده!
خدایا بهم کمک کن تا در موقع خودش سکوت کنم !و هیچ وقت نگم خدایا چرا من!

idealist
08-10-12, 14:41
داستانی از ژان ماری گوستاو لوکلِزیو ـ برگردان اصغر نوری

- به من بگو، از کجا شروع شد؟
- نمی‌دونم، دیگه نمی‌دونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطره‌ای از اون زمون‌ها ندارم. من تو پرتغال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقت‌ها یه روستای کوچیک ماهیگیر‌ها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اون‌جا رو ترک کنه و با مادر و عمه‌ام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچ‌وقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد می‌آرم، ماهیگیر بود. برام قصه می‌گفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتغالی حرف نمی‌زنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار می‌کردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونه‌های قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقت‌ها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چند تا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمی‌کردم، همین‌طور به حوادث. زیاد کار می‌کردم و پول کم بود، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر می‌کردم، لوازم‌خونگی و روشنایی نصب می‌کردم، سیم‌کشی می‌کردم. از این کار خیلی خوشم می‌اومد، کار خوبی بود.

این‌هایی که می‌گم اون‌قدر دورن که گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم حقیقت داره؟ اون وقت‌ها واقعاً این‌طور بوده؟ این‌ها بیشتر یه رؤیا نیست که اون وقت‌ها واسه خودم می‌ساختم؟ وقتی همه‌چی اون‌قدر آروم و عادی بود، وقتی شب ساعت هفت به خونه برمی‌گشتم و درو که باز می‌کردم هوای گرم خونه می‌خورد تو صورتم، جیغ‌ و داد بچه‌ها رو می‌شنیدم و صدای زنمو که می‌اومد به طرفم و منو می‌بوسید. چون خسته بودم، قبل از شام رو تخت دراز می‌کشیدم و به سایه‌ها‌یی که لامپ رو سقف می‌نداخت، نگاه می‌کردم. به هیچی فکر نمی‌کردم، اون وقت‌ها آینده وجود نداشت، همین‌طور گذشته، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم.

- و حالا؟
- آه، حالا همه‌چی عوض شده. این‌جاش وحشتناکه. این تغییر یکهو اتفاق افتاد، وقتی کارمو از دست دادم، به‌خاطر ورشکستگی شرکت؛ می‌گفتن رئیس تا خرخره تو قرضه. همه‌چی رهنی بود. خب یه روز رئیس بی‌خبر زد به چاک. سه‌ماه دستمزد به ما بدهکار بود. روزنامه‌ها در این مورد نوشتن، ولی دیگه کسی اونو ندید، نه اونو نه پولو. این‌جوری همه به صفر رسیدیم، این مثل یه سوراخ بزرگ بود که همه‌مون افتادیم توش، اون‌های که نمی‌دونم چی به سرشون اومد، فکر کنم جای دیگه‌ای رفتن، کسایی رو می‌شناختن که می‌تونستن بهشون کمک کنن. اولش فکر می‌کردم همه‌چی مرتب می‌شه، دوباره راحت کار گیر می‌آرم، ولی هیچی به هیچی.

صاحب‌های شرکت، مجردها و خارجی‌ها رو استخدام می‌کردن، چون خیلی راحت می‌تونستن از دست‌شون خلاص بشن. واسه کارهای الکتریکی هم جواز نداشتم، این‌طوری کسی بهم کار نمی‌داد. چند ماه همین‌جوری گذشت و من دست‌خالی بودم. سیرکردن شکم و دادن خرج تحصیل پسرهام سخت بود، زنم نمی‌تونست کار کنه، حالش خوب نبود، ما حتی واسه خریدن دارو هم پول نداشتیم. بعد یکی از دوست‌هام که تازه ازدواج کرده بود، کارشو بهم قرض داد و من سه ماه رفتم بلژیک تو کوره‌های بلند کار کردم. سخت بود. مخصوصاً به این خاطر که مجبور بودم تنها تو هتل بمونم. ولی پول زیادی گیرم اومد. با اون پول تونستم یه ماشین بخرم، یه وانت پژو، هنوز هم دارمش. اون موقع پیش خودم فکر می‌کردم با یه وانت شاید بتونم مصالح ساختمونی حمل کنم یا سبزی بفروشم. ولی اوضاع خیلی سخت‌تر شد، چون هیچی برام نمونده بود. حتی وامی که گرفته بودم از دست دادم. داشتیم از گرسنگی می‌مردیم. این‌طور بود که تصمیم گرفتم. اولش با خودم می‌گفتم این وضع موقتیه، فقط تا وقتی که یه کم پول گیرم بیاد، تا وقتی یه کار پیدا کنم. حالا سه‌سال گذشته. می‌دونم که این وضع دیگه عوض نمی‌شه. اگه زنم و بچه‌هام نبودن، شاید می‌تونستم بذارم برم، نمی‌دونم کجا، کانادا، استرالیا، جاش مهم نیست؛ فقط عوض کردن محل، عوض کردن زندگی...

- می‌دونن؟
- بچه‌هام؟ نه، نه، هیچی نمی‌دونن، نمی‌شه بهشون گفت، خیلی کوچیکن، نمی‌تونن درک کنن که پدرشون دزد شده. اولش نمی‌خواستم به زنم بگم. بهش گفتم که بالاخره یه کار گیر آوردم. نگهبون شب تو یه انبار مصالح ساختمونی. ولی همه‌ی چیزهایی رو که می‌آوردم می‌دید، تلویزیون‌ها، گوشی‌های تلفن، لوازم‌خونگی، چیزهای زینتی، ظروف نقره، چون همه‌شونو تو گاراژ انبار می‌کردم؛ خب دست‌آخر یه بوهایی برد. هیچی نگفت، ولی می‌دیدم که به بعضی چیزها شک می‌کرد. چی می‌تونست بگه؟ ما به جایی رسیده بودیم که دیگه چیزی واسه از دست‌دادن نداشتیم. یا این بود یا گدایی تو خیابون... نه، هیچی نگفت. ولی یه روز وقتی داشتم ماشینو خالی می‌کردم و منتظر مالخر بودم، اومد تو گاراژ. خیلی زود یه مالخر گیر آورده بودم. فکرشو بکن، بی‌این‌که خودشو تو خطر بندازه، پول زیادی به جیب می‌زد. یه مغازه لوازم‌برقی و خونگی تو شهر داشت و یه مغازه عتیقه‌فروشی یه جای دیگه، فکر کنم تو حومه‌ی پاریس. همه‌چیزو به یه دهم قیمت می‌خرید، واسه عتیقه‌ها پول بیشتری می‌داد، ولی هر چیزی رو برنمی‌داشت، می‌گفت باید به خطرش بیارزه. یه روز، یه ساعت پاندولی رو نخرید، یه ساعت پاندولی قدیمی؛ گفت فقط سه‌چهار تا ساعت مثل این تو دنیا هست و این‌جوری ممکنه گیر بیفته. ساعتو دادم به زنم ولی از اون خوشش نیومد. حتم دارم چند روز بعد انداختش تو سطل اشغال، ساید از ترسش.

آره داشتم می‌گفتم، اون روز وقتی داشتم وانتو خالی می‌کردم، سر رسید، نگاهی بهم انداخت، سعی کرد لبخند بزنه ولی خوب حس می‌کردم که ته دلش غمگینه، فقط گفت، قشنگ یادمه، گفت خطری نیست؟ شرمم گرفت، بهش گفتم نه و ازش خواستم بره چون مالخر به زودی می‌رسید و من نمی‌خواستم زنمو ببینه.

نه، نمی‌خوام بچه‌هام این چیزها رو بدونن، خیلی کوچیکن؛ فکر می‌کنن من مثل سابق کار می‌کنم. بهشون گفتم شب‌ها کار می‌کنم و واسه همین باید شب‌ها بیرون برم و یه قسمت از روز بخوابم.

- این زندگی رو دوست داری؟
- نه، اولش اصلاً دوست نداشتم، ولی حالا چی کار می‌تونم بکنم؟
- همه‌ی شب‌ها می‌ری بیرون؟
- بستگی داره. بستگی به محل‌ها داره. کوچه‌هایی هستن که طول تابستون کسی اون‌جا نیست. بعضی جاها زمستون این‌جوریه. بعضی وقت‌ها مدت زیادی پامو بیرون نمی‌ذارم. باید منتظر بمونم، چون می‌دونم خطر گیر افتادنم هست. ولی گاهی وقت‌ها تو خونه، واسه تهیه‌ی لباس و دارو پول لازم داریم، از طرف دیگه اجاره‌خونه هست، پول برق. باید با زرنگی به کارها سر و سامون بدم. دنبال مرده‌ها می‌گردم.

- مرده‌ها؟
- بله، فکرشو بکن، روزنامه‌ها رو می‌خونی و وقتی دیدی یکی مرده، یه آدم پولدار، می‌فهمی که روز خاکسپاریش می‌تونی بری یه سر به خونه‌ش بزنی.

- معمولاً این‌طوری کار می‌کنی؟
- بستگی داره. هیچ قاعده و قانونی وجود نداره. کارهایی هست که فقط شب‌ها انجام می‌دم، تو کوچه‌های پرت، چون می‌دونم این‌جوری راحت‌ترم. گاهی وقت‌ها می‌تونم این کارو روز انجام بدم، طرف‌های یکِ بعدازظهر. اغلب دوست ندارم روزها کار کنم. منتظر شب می‌مونم، حتی سحر، می‌دونی، بین ساعت سه و چهار بهترین موقع‌ست چون دیگه کسی تو خیابون نیست، حتی پلیس‌ها هم تو این ساعت خوابن. ولی اگه کسی تو خونه باشه هیچ‌وقت تو نمی‌رم.

- چطور می‌فهمی کسی اون‌جا نیست؟
- وقتی عادت داری، این موضوع خیلی زود معلوم می‌شه. گرد و خاک جلوی در، برگ‌های خشک و یا روزنامه‌های تلنبار شده تو جعبه‌ی نامه‌ها.

- از در وارد می‌شی؟
- وقتی راحت باشه، آره، قفلو می‌شکنم و یا از یه شاه‌کلید استفاده می‌کنم، اگه نشد سعی می‌کنم از پنجره رد ‌شم. همیشه دستکش می‌پوشم که هم اثر انگشتم جا نمونه هم این‌که زخمی نشم.

- آژیرهای خطر چی؟
- اگه پیچیده باشن بی‌خیال می‌شم، ولی اغلب ساده‌ن. تو اولین نگاه می‌بینی‌شون، فقط باید سیم‌ها رو قطع کنی.

- ترجیح می‌دی چی برداری؟
- می‌دونی وقتی این‌جوری وارد یه خونه‌ی ناشناس می‌شی، درست نمی‌دونی چی گیرت می‌آد. باید سریع عمل کنی همین. چون امکان داره یه نفر رَدتو گرفته باشه، خب هر چی خوب و راحت فروخته بشه برمی‌داری، تلویزیون، ضبط صوت، لوازم و ظروف نقره، چیزهای زینتی، تابلوها، گلدون‌ها و مجسمه‌ها به شرط این‌که زیاد دست و پا گیر نباشن.

- جواهرات؟
- نه، معمولاً نه. به‌علاوه مردم وقتی بیرون می‌رن، جواهراتشونو جا نمی‌ذارن. جالبه، بطری‌های نوشیدنی هم خوب فروش می‌ره. مردم به زیرزمین‌هاشون هم زیاد توجه نمی‌کنن، قفل ایمنی نصب نمی‌کنن و زیاد متوجه اتفاقی که می‌افته نیستن. بعد باید خیلی سریع همه‌چی رو بار کرد و زد به چاک، خوشبختانه ماشین دارم. بدون اون نمی‌تونستم دست به این کار بزنم. باید می‌رفتم تو یه باند و یه گانگستر حسابی می‌شدم. از این خوشم نمی‌آد، چون فکر می‌کنم اون‌ها این کارو بیشتر برای تفریح می‌کنن تا احتیاج، می‌خوان ثروتمند بشن، دنبال دزدی‌های بزرگ هستن، در حالی که من این کارو واسه زنده موندن می‌کنم، واسه این‌که زنم و بچه‌هام چیزی برا خوردن داشته باشن، لباس داشته باشن، واسه این‌که بچه‌هام بتونن درس بخونن و یه کار درست و حسابی گیرشون بیاد.

اگه همین فردا یه کار پیدا کنم، فوراً دزدی رو می‌ذارم کنار. دوباره می‌تونم شب راحت برگردم خونه و قبل از شام رو تخت دراز بکشم و سایه‌های رو سقفو نگاه کنم، بی‌این‌که به چیزی فکر کنم، بی‌این‌که به آینده فکر کنم، بی‌این‌که از چیزی بترسم...

حس می‌کنم زندگیم خیلی خالیه و پشت همه‌ی این‌ها هیچی وجود نداره، مثل یه دکور، خونه‌ها، مردم، ماشین‌ها، حس می‌کنم همه‌شون ساختگی‌ان، حس می‌کنم یه روز بهم می‌گن همه‌ی این‌ها بازیه و مال هیشکی نیست... واسه فکر نکردن به این چیزها، بعدازظهر می‌رم تو خیابون و همین‌جوری شروع می‌کنم به راه رفتن، راه می‌رم، راه می‌رم، تو آفتاب، زیر بارون؛ خودمو یه غریبه حس می‌کنم، انگار همین الان با قطار رسیدم و هیشکی رو تو شهر نمی‌شناسم، هیشکی.

- دوست‌هات چی؟
- اوه، دوست‌ها؛ می‌دونی وقتی مشکل داری، وقتی دوست‌هات می‌دونن کارتو از دست دادی و دیگه پولی واست نمونده، اولش خیلی مهربونن، ولی بعد می‌ترسن بری ازشون پول بخوای، و اون‌وقت... خب تو زیاد اهمیت نمی‌دی و یه روز می‌بینی که دیگه کسی دور و برت نیست، دیگه کسی رو نمی‌شناسی... انگار واقعاً یه غریبه‌ای و تازه از قطار پیاده شدی.

- فکر می‌کنی دوباره وضع مثل سابق بشه؟
- نمی‌دونم... گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که این یه دوره‌ی بده که می‌گذره و من دوباره کارمو تو بنایی از سر می‌گیرم یا تو کارهای الکتریکی، همه‌ی اون کارهایی که اون وقت‌ها می‌کردم... ولی گاهی وقت‌ها هم به خودم می‌گم این وضع هیچ‌وقت عوض نمی‌شه، هیچ‌وقت. چون پولدارها به آدم‌های بدبخت اعتنا نمی‌کنن، اون‌ها رو مسخره می‌کنن، ثروتشونو واسه خودشون نگه می‌دارن و تو خونه‌های بزرگشون توی گنجه‌ها حبس می‌کنن، و تو واسه این‌که چیزی داشته باشی، واسه داشتن یه خرده نون، باید وارد خونه‌هاشون بشی و خودت اونو ور داری.

- وقتی فکر می‌کنی دزد شدی، چه حالی بهت دست می‌ده؟
- می‌ترسم، دچار اضطراب می‌شم، این فکر منو از پا می‌ندازه. گاهی وقت‌ها شب موقع شام برمی‌گردم خونه و این دیگه مثل اون وقت‌ها نیست. شام فقط چند تا ساندویچ سرده که در حال تماشای تلویزیون می‌خورم، بچه‌ها صداشون در نمی‌آد، زنم نگاهم می‌کنه ولی او هم چیزی نمی‌گه. خیلی خسته به نظر می‌آد، با چشم‌های خاکستری و غمگین. یاد چیزی می‌افتم که بار اول بهم گفت، وقتی پرسید خطری نیست؟ بهش گفتم نه، ولی این راست نبود، چون خوب می‌دونم که یه روز، یه روز نحس، یه مشکل پیش می‌آد. قبلاً سه چهار بار کم مونده بود گیر بیفتم، کسایی بودن که به طرفم شلیک کردن. سر تا پا سیاه پوشیده بودم با دستکش‌های سیاه و نقاب سیاه، خوشبختانه نتونستن منو بزنن، چون تو تاریکی منو نمی‌دیدن. ولی دست‌آخر این اتفاق می‌افته، مطمئنم. شاید امشب، شاید فردا شب، کسی چه می‌دونه؟ شاید پلیس‌ها دستگیرم کنن و سال‌ها تو زندون بمونم، شاید هم وقتی به طرفم شلیک می‌کنن نتونم سریع فرار کنم و کشته بشم. مرگ. به اون فکر می‌کنم، به زنم، تو فکر خودم نیستم، من هیچی نمی‌خوام، مهم نیستم. به اون فکر می‌کنم و همین‌طور به بچه‌هام، چی به سرشون می‌آد؟ تو این دنیا کی به اونا فکر می‌کنه؟

وقتی هنوز تو اریسیرا زندگی می‌کردم، پدربزرگم خیلی مراقبم بود. شعری که اغلب برام می‌خوند هنوز یادمه، از خودم می‌پرسم چرا این‌یکی بیشتر از اون‌های دیگه یادم مونده، شاید تقدیر این‌طور بوده. یه‌کم پرتغالی بلدی؟ این‌جوری بود، گوش کن:


Ladrao! Ladrao!
Que vida e beber
Passer pela raa
Era meia noite
Quando O ladrao veio
Bateu tres pancadas
Aporta do meia

آی دزد! دزد!
زندگی‌ات کدام است؟
خوردن و نوشیدن
پرسه زدن در خیابان
نصف شب بود
که دزد آمد
سه ضربه زد
به در وسطی.

--
* Jean-Marie Gustave Le Clézio
مترجم: این داستان از کتاب زیر برای ترجمه انتخاب شده است:
La Ronde et autre faits divers, Gallimard, 1982.

منبع : firooze.com
(http://www.firooze.com/article-fa-663.html)

13ehnam
08-10-13, 02:49
روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .

در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است


http://north66.blogfa.com/post-232.aspx

zahra nassiri
08-10-15, 22:31
عشقي به اين قشنگي !

یک داستان واقعی

اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !


مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !


اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...

zahra nassiri
08-10-17, 13:10
آیا شیطان وجود دارد؟
و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !


http://i34.tinypic.com/106ys7n.jpg

idealist
08-10-27, 23:44
شهري بود كه همه ي اهالي آن دزد بودند

شب‌ها پس از صرف شام، هر كس دسته كليد بزرگ و فانوسش را برمی‌داشت و از خانه بيرون می‌زد؛ براي دستبرد به خانة يك همسايه. حوالي سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش كه آن را هم دزد زده بود.

به‌این ترتيب، همه در كنار هم به خوبی‌و خوشي زندگي می‌كردند؛ چون هر كس از ديگري می‌دزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي می‌دزديد. داد و ستدهاي تجاري و به طوركلي خريد و فروش هم در‌این شهر به همين منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعي می‌كرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و كوشش خودشان را می‌كردند كه سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بكشند؛ به‌این ترتيب در‌این شهر زندگي به آرامی‌سپري می‌شد. نه كسي خيلي ثروتمند بود و نه كسي خيلي فقير و درمانده.

روزي، چطورش را نمی‌دانيم؛ مرد درستكاري گذرش به‌این شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب كرد. شب‌ها به جاي‌اینكه با دسته كليد و فانوس دور كوچه‌ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را كه می‌خورد، سيگاري دود می‌كرد و شروع می‌كرد به خواندن رمان.

دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌ديدند و راهشان را كج می‌كردند و می‌رفتند.

اواضاع از‌این قرار بود تا‌اینكه اهالي، احساس وظيفه كردند كه به‌این تازه وارد توضيح بدهند كه گر چه خودش اهل‌این كارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم كار ديگران بشود. هر شب كه در خانه می‌ماند، معني اش‌این بود كه خانواده‌ای سر بی‌شام زمين می‌گذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد.

بدين ترتيب، مرد درستكار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون می‌زد و همان طور كه از او خواسته بودند، حوالي صبح بر می‌گشت؛ ولي دست به دزدي نمی‌زد. آخر او فردي بود درستكار و اهل‌این كارها نبود. می‌رفت روي پل شهر می‌ايستاد و مدت‌ها به جريان آب رودخانه نگاه می‌كرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌ديد كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در كمتر از يك هفته، مرد درستكار دار و ندار خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولي مشكل‌این نبود، چرا كه‌این وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشكل چيز ديگري بود. قضيه از‌این قرار بود كه‌این آدم با‌این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی‌آنكه خودش دست به مال كسي دراز كند. به‌این ترتيب، هر شب يك نفر بود كه پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد می‌شد، می‌ديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای كه مرد درستكار بايد به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي كه شب‌هاي بيشتري خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم می‌زدند و برعكس، كساني كه دفعات بيشتري به خانة مرد درستكار (كه حالا ديگر البته از هر چيز به در نخوري خالي شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالي به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقيرتر می‌يافتند.

به‌این ترتيب، آن عده‌ای كه موقعيت مالي شان بهتر شده بود، مانند مرد درستكار،‌این عادت را پيشه كردند كه شب‌ها پس از صرف شام، بروند روي پل و جريان آب رودخانه را تماشا كنند.‌این ماجرا، وضعيت آشفته شهر را آشفته‌تر می‌كرد؛ چون معني اش‌این بود كه باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمند‌تر و بقيه فقيرتر می‌شدند.

به تدريج، آنهايي كه وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آورده بودند، متوجه شدند كه اگر به‌این وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته می‌كشد و به‌این فكر افتادند كه «چطور است به عده‌ای از‌این فقيرها پولي بدهيم كه شب‌ها به جاي ما هم بروند دزدي». قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانت‌هاي هر طرف را هم مشخص كردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي می‌كردند سر هم كلاه بگذارند و هر كدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا می‌كشيد و آن ديگري هم از... اما همان طور كه رسم‌این گونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدست‌ها عموماً فقيرتر می‌شدند.

عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند كه ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه‌اینكه كسي برايشان دزدي كند. ولي مشكل‌اینجا بود كه اگر دست از دزدي می‌كشيدند، فقير می‌شدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها می‌دزديدند. فكري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدم‌ها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت كنند، اداره پليش برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.

به‌این ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود، كه مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمی‌آورند. صحبت‌ها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستكار، همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و كمی‌بعد از گرسنگي مرد.



برگردان: فرزاد همتي و محمد رضا فرزاد
(برگرفته از كتاب شاه گوش می‌كند - انتشارات مرواريد چاپ اول 1382)
نقل از این جا (http://www.dibache.com/text.asp?cat=54&id=2276)

ruya
08-10-31, 00:14
[quote=ELENA;3921]در اين تاپيك داستانهايي كوتاه از نويسندگان ايراني وخارجي گذاشته ميشه.
قاعدتاً باید اسم نويسنده، مترجم و يا منبع قید بشه ولي اگر اسم يك نويسنده و يا منبع داستان رو نميدونيد و فكر ميكنيد اون داستان ارزشش رو داره كه ديگران بخونن ميتونين در اين تاپيك قرار بديد تا همه بخونن http://www.zyxr.com/sozai/20071002/200701/20070121230333770.gif
:blushing:
استاد زندگی من

مردی خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "- این طوطی؟ سه چار میلیون!"... و دلیل آورد: "- این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه! "
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه..."
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..."
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر میخونه؟" "- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد! "

zahra nassiri
08-10-31, 22:55
طبیعت حقیقی یک قلب

http://i33.tinypic.com/8vy9me.jpg

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"


طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود
که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...

zahra nassiri
08-11-04, 16:30
بخــت بيــدار !

http://i33.tinypic.com/rapzj8.jpg

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!"
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.


http://i37.tinypic.com/snjtki.jpg

ديوانگي است قصه‌ي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست

در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست

ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست

zahra nassiri
08-11-04, 17:14
نجات عشق

http://i36.tinypic.com/1z4wm0m.jpg

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."


گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

zahra nassiri
08-11-05, 08:31
اثباتي ساده براي وجود خدا !

http://i33.tinypic.com/14sgmxt.jpg

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


با تشكر از : علي درخشاني

maisam
08-11-10, 01:01
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

maisam
08-11-10, 01:07
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

fatima-t
08-11-13, 21:31
خدایم لابه لای توفان بود
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کردوگفت:نه،هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛توبا بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدارا نادیده گرفتی وفرمانش را.به پدرت پشت کردی،به پیمان وپیامش نیز.
غرورت، غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمدو نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود،خدا را خالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.من خدایم را لابه لای توفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت:ایمان،پیش از واقعه به کار می آید.در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفریبدل به ایمان می شود.آنچه تو به آن رسیدی،ایمان به اختیار نبود،پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند،امنندو خدایی کجدارومریز1دارندکه به بادی ممکن است از دستشان برود.من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت:باری،تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندیدوخندیدو خندیدوگفت:شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد،فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کردوسکوت کردوسکوت کردوآنگاه گفت:شاید.شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از آنکه دست های درخت به نور برسند.پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم.راه من اما راه خوبی نیست.راه توزیباتر است،راه تو مطمئن تر،دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت ورفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کردوسالهاست که منتظراست و سالهاست که با خود می گوید:
آیا همسریش را سزاوار بودم!
عرفان نظر آهاری(من هشتمین آن هفت نفرم)

محيا
08-11-13, 21:43
نشانه اي از او

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم. پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید...
خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،
این ما هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم...
(منبع: روزنامه همشهري)

idealist
08-11-17, 00:41
داستانی از چارلز بوکوفسکی / برگردان از بهمن کيارستمي

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاینکه پدرم مرد، من تنها، توی خونهش بودم. خونهش در آرکادیا بود و من که نزدیکترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونهش سر بزنم .

مراسم کفنودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچکدوم از همسایهها منرو نمیشناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمیدونستم چه کاری میتونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همونطور که اون جا وایساده بودم، میدیدم که پردهها کنار میروند و بعد همسایهها یکی یکی از خونههاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید: - شما هنری هستید؟

جواب دادم که هنری هستم.

- چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو میشناختیم.

بعد شوهرش آمد و گفت :

- مادرتون رو هم میشناختیم.

من خم شدم، شیر آب روبستم و گفتم:

- اگه دوست دارین می تونیم بریم تو.

اونهاخودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.

- چهقدر شبیه پدرتون هستین !

- بله اینو زیاد میشنوم.

- روبهروی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.

زن گفت:

- آ … پدر شما چهقدر نقاشی داشته . نقاشی دوست داشت نه؟

- آره اینطور به نظر میرسه.

- اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چهقدر قشنگه .

- اگه میخواین میتونین برش دارین .

- واقعاً؟

زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایة دیگه بودند، گیبسونها. اونها هم گفتندکه سالها درهمسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:

- شما چهقدر شبیه پدرتون هستین!

- هنری اون نقاشی آسیاب بادی روداد به ما.

- چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبیام .

- میتونین برش دارین خانم گیبسون .

- راست می‌گین؟

- آره، حتما.ًً

زنگ دوباره به صدا دراومد ویک زوج دیگه وارد شدند. درونیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش روآورد تو:

- من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی .

- بیایید تو آقای هودسن .

بقیه هم داشتند میرسیدند. اونها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه .

- خیال دارین اینجا رو بفروشین؟

- فکر کنم بفروشمش .

- این جا محلة خوبیه .

- بله، میبینم.

- آ.. قاب اون تابلو چهقدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمیزنه.

- میتونین قاب رو بردارین.

- با نقاشیش چه کار کنم؟

- بندازنش دور.

بعد به دور و بریها نگاه کردم:

- لطفاًً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.

اونها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد .

- این صندلی هارو لازم ندارین؟

- نه، فکر نکنم .

دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد میشدند هم سرشون رو میانداختند میومدند تو. اونها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمیکشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:

- این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟

- نه لازم ندارم .

کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعدنوبت به میز گوشة آشپزخانه و صندلیها شد.

- هنری شما اینجا توستر دارید؟

توستر روهم بردند.

- این ظرفهارو هم که لازم ندارین، دارین؟

- نه .

- این سرویس نقره چی؟

- نه .

- اگه این فنجون‌های قهوه وهم‌زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.

- ببرینشون .

یکی از خانمها در قفسة آشپزخونه رو باز کرد:

- این میوهها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.

- خیله خب. هر کس میخواد میتونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه .

- من توت فرنگیهارو می خوام !

- من هم انجیرهارو !

- من هم مربا رو میبرم !

- آدمها میومدند، میرفتند و با آدمهای تازه برمی‌گشتند.

- هی اینجا پنج بطر ویسکی هم هست. هنری ! شما که مشروب نمیخورین ؟

- اونها رو بذارین باشن .

خانه داشت کم کم پر از آدم میشد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.

- بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمانتون به درد میخوره.

- باشه نگهش میدارم.

- توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازم‌شون که ندارین؟

- چرا، اون‌ها به دردم میخورن .

- برا اون‌ها پونزده دلار بهتون می دم .

- باشه .

مرد پونزده دلار بهم دادو من کلید گاراژ رو دادم بهش . چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده میشد به اون طرف خیابون بلند شد .

- هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اونها خیلی بیشتر بود .

من جواب ندادم

- ماشین رو چهطور؟ مال چهار سال پیشه .

- فکر کنم ماشین رو نگه میدارم.

- حاضرم پنجاه دلار هم بهتون بدم.

- فکر کنم ماشین رو نگه می‌دارم.

یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندونگیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند که اونها هم زیادنموندند. شلنگ آب، تختخواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود .

- از خونه اومدم بیرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل میکردم که دوتا پسر بچة اسکیتسوار جلوی خونه وایسادند .

- اون مرده رو میبینی؟

- آره.

- باباش مْرده .

اون ها اسکیت‌کنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو بر داشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم .



از کتاب: موسیقی آب گرم – نشر ماهریز

zahra nassiri
08-11-19, 18:49
مشکلات زندگی

http://i34.tinypic.com/34osumt.jpg

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ... http://l.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/53.gif

admin
08-11-24, 02:17
از همان روز اولی که پایم به دفتر باز شد، گوشی دستم آمد. همان روز که مثل آدم آهنی سر جایم ایستاده بودم و نمی‌دانستم با دست‌هایم چه کار کنم؛ که آمدی و خب، آن‌ها حساب‌هایی بودند که باید بررسی می‌کردم؛ و شک نداشتم هر کسی را راهنمایی نمی‌کنی. و یک روز دیگر بود که توی خیابان علف زیر پایم سبز شده بود و سر و کله‌ی تو با ماشین ماتیزت پیدا شد و با کمال خوشحالی سوارم کردی تا سر خیابان؛ و بقیه‌ی راه را شرمنده مسیرت نمی‌خورد؛ و من می‌دانستم این کارت به خاطر حفظ شأن و احترام خودم بوده؛ و چه‌قدر آن روز از فهمیدگی‌ات کیف کردم. و حتا روز ولنتاین هم یادم هست که ساعت یک از شرکت رفتی و پنج برگشتی؛ و حتماً کار داشتی نه قرار؛ و چه روز خوبی بود، چون قطعاً برگشته بودی که مرا ببینی. و چه خوب بود داد زدن‌هایت وقتی تمام محاسباتم اشتباه بود و معلوم نبود برای چه حقوق می‌گیرم؛ و می‌دانستم داد و فریادهایت هم از روی علاقه‌ات به پیشرفت من است. من هم کم نمی‌گذاشتم البته؛ مانتوی گشاد می‌پوشیدم و آرایش نمی‌کردم که حواست پرتِ زیبایی من نشود.

و آن شنبه‌ای هم که بچه‌های دفتر را جمع کردی تا بگویی آقا داماد شده‌ای؛ چه‌قدر بزرگوار بودی، به نظرت من آن‌قدرخوب و دست‌نیافتنی بودم که نمی‌خواستی زندگی‌ام را خراب کنی.

و شب عروسی‌ات، که چه‌قدر در تمام طول مجلس حواست پی من بود؛ و البته چه‌قدر خوب که تشریف آورده بودم به عروسی شما؛ و آخر سر که سوار ماشین می‌شدید که بادا بادا مبارک بادا؛ لابد داشتم گریه می‌کردم؛ اما چون نمی‌خواستم هوایی بشوی، رویم را برگرداندم.



نويسنده: فرزانه سالمی

fati_art
08-11-25, 00:08
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

zahra nassiri
08-11-25, 21:58
حتما بخوانید.



در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.



تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

mahtab20
08-11-26, 12:09
زن جواني نزد مادرش رفت و از زنديگيش گلايه كرد و گفت:كه ديگر از مشاجره و از كشمكش خسته شده است.
هنوز مشكلي را حل نكرده كه مشكل ديگري سر برون مي‌اورد و احساس مي‌كند كه به آخر خط رسيده است.مادر او را به آشپزخانه برد . داخل سه ظرف را پر از آب كرد آنها را روي اجاق قرار داد تا آبها به جوش آيند سپس در ظرف اول مقداري هويج،در ظرف دوم تخم مرغ و در ظرف سوم دانه قهوه ريخت آنگاه نشست و به جوشيدن آبها نگاه كرد.
پس از 20دقيقه اجاق را خاموش كرد و محتويات آنها را در ظرف‌هاي جداگانه‌اي قرار داد سپس از دخترش خواست تا بگويد چه مي‌بيند.
دخت گفت:هويج،تخم مرغ و قهوه.
مادر از او خواست تا هر كدام از آنها را لمس كند و احساسش را بگويد.دختر هويج را لمس كرد و گفت:
كه هويج نرم شده است.
تخم مرغ را هم شكست سفيده‌اش سفت شده بود قهوه نيز در آب حل شده،بوي بسيار خوبي از آن به مشام مي‌رسيد.
دختر پرسيد :منظور شما از اين كار چيست؟
مادر در جواب گفت:هر سه اين چيز‌ها با يك موقعيت بد مواجه شدند،آب جوش.
اما عكس‌العمل آنها با يكديگر متفاوت بود.
هويج سفت و سخت در مواجه با آب جوش نرم و ضعيف شد.تخم مرغي كه پوسته شكننده‌ آن از مايع درونش محافظت كرده بود به محض قرار گرفتن در آب جوش ،درونش سفت و محكم شده.و قهوه بي‌همتا در مواجه با آب ،رنگ مزه‌ي آن را تغييير داد.سپس از دخترش پرسيد:وقتي با شرايط سختي مواجه مي‌شوي تو كدام يك هستي؟هويج،تخم مرغ يا دانه قهوه.
خوب فكر كن و از خودت بپرس:
من چه هستم؟
هم چون هويجي كه به ظاهر قوي است اما در برخورد با مشكلات نرم و ضعيف مي‌شود.يا همچون تخم مرغي كه در ابتدا انعطاف پذير است اما در سختي‌ها تغيير مي‌كند.آيا روحيه‌ي شناوري دارم اما پس از هر مرگي ،شكست در عشق ،شكست مالي و يا هر مشكل ديگري سخت و غير قابل انعطاف مي‌شوم.
آيا همانند ظاهرم تغيير نمي‌كنم اما در باطن تلخ و سخت مي‌گردم يا همچون قهوه ،كه آب داغ را تغيير مي‌دهد و اين نتيجه‌اي است كه ماحصل درد است.
وفتي آب به جوش مي‌آيد قهوه از خود عطر و رايحه‌ي دلپذيري ساطع مي‌كند.
اگر همانند قهوه باشيد وقتي با مشكلي بوجود مي‌آيد بهتر مي‌شويد و شرايط را تغيير مي‌دهيد.
وقتي شرايط زندگي سخت و طاقت فرسا مي‌شود شما چگونه رفتار مي‌كنيد همانند يك هويج يا يك تخم مرغ يا يك دانه قهوه.

مريم
08-11-28, 06:27
عجایب هفتگانه ی جهان
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار .......بنویسیند . دانش آموزان شروع به نوشتن کردند . معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد . با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:اهرام مصر، تاج محل ، فانوس اسکندریه ، دیوار بزرگ چین و .... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد . معلم پرسید : این کاغذ سفید مال چه کسی است ؟یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد . معلم پرسید : دخترم چرا چیزی ننوشته اید ؟ دخترک جواب داد : عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم . معلم گفت : بسیار خوب ، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شاید بتوانم کمکت کنم . در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت : به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن ، چشیدن ، دیدن ، شنیدن ، احساس کردن ، خندیدن و عشق ورزیدن
پس از شنیدن سخنان دخترک ، کلاس در سکوتی محض فرو رفت . آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم .

mahtab20
08-11-29, 10:26
مشكلات



مشكلات

خاطره‌اي ازدكتر ژانكوكتو دانشمند فرانسوي:......
خبر نگاري تعريف مي‌ كرد روزي به منزل ژان كوكتو رفتم خانه‌ي او در حفيقت كوهي از قاب عكس٬نقاشي‌هاي هنرمندان مشهور و كتاب بود.
ژان كوكتو همه چيز را نگه ميداشت و علاقه زيادي به هر يك از آن اشيا دتشت. در يك مصاحبه از ژان كوكتو پرسيدم: اگر مشكلي پيش بيايد چه ميكنيد؟
گفتم:مثلا همين حالا اين خانه آتش بگيرد و فقط مجبور باشيد كه يك چيز را با خودتان ببريد كدام يك از اين چيزها را انتخاب مي‌كرديد؟
ژان كوكتو قدري مكث كرد و گفت: آتش را انتخاب مي‌كردم.
بايد مانند ژان كوكتو هنگام بروز مشكل به جاي دست پاچه شدن و نگران بودن مشكل را تحليل و بي درنگ آن را حل كرد!

مشكلي نيست كه آسان نشود
مرد خواهد كه هراسان نشود

از كتاب:لطفا گوسفند نباشيد

zahra nassiri
08-12-02, 13:39
ميخ در ديوار

http://i33.tinypic.com/2ir6e5t.jpg (http://www.persian-star.org/)
قصه ی کودکان:


يك پسرك بداخلاقي بود كه مرتب عصباني مي شد و به ندرت پيش مي آمد كه بتواند حالت عصبي خود را كنترل كند، بخاطر اين عادت هم اكثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فكري كرد و به جهت اينكه اين عادت ناپسند را از او دور كند به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. روزها و هفته ها سپري شد تا اينكه پسرك توانست تا اندازه اي خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را از پيكرش درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. "دوست ها واقعاً جواهرات كميابي هستند، آنها مي توانند تو را در هر زمان خوشحال كنند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."

ArMiA
08-12-04, 16:43
یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم . یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد . نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم ، چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

zahra nassiri
08-12-05, 11:07
حكايتي خواندني از توماس آلوا اديسون

http://www.imagecage.net/uploads/b8e1351dd5.jpg (http://www.persian-star.org/)
اديسون در سنين پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود .

هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود .

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود .

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند .

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد .

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت:

پسر تو اينجايي ؟
مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟
حيرت آور است!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!
واي ! خداي من، خيلي زيباست!
كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه پسرم؟

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت دارد در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطـور مي تواني؟
من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.
مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.
در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم.
الان موقع اين كار نيست !

به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.
آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود .

mahtab20
08-12-05, 13:49
حسي نو ....




وقتي چشم گشودم، گوشه اي از پيكر خود را ديدم. دستي كه بر زمين افتاده بود. انديشه اي ذهنم را به آشوب كشيد و امواج ترسي شديد وجودم را فرا گرفت و حتي قبل از اينكه سردي حاصل از آن به پوست اندامم برسد، آنرا حس كردم. آيا انگشتان من هنوز قادر به حركت بودند؟... آيا پاهاي من هنوز از من اطاعت مي كردند؟... لحظه اي بيش نبود اما سوالي سخت مي نمود. حركتي كوچك كه در انگشتانم جمع شد، آنچنان شعفي در وجودم افكند كه ناخودآگاه تمام پيكرم را به يكباره حس كردم... آنچنان كه گويي جسم غريبه اي را بر كالبد روح خويش كشيده باشم... حسي نو و آنقدر غريب كه براي لحظاتي مرا در خود فرو برد. تا آن لحظه اينگونه بر جسم و اندام خويش فكر نكرده بودم. وقتي دستم را بلند كردم، بسان موجودي غريبه در او نگريستم. آنگونه كه انگار او را نيز شخصيتي هست، فكري هست و چشمي كه مرا مي بيند. وقتي اطاعت كوركورانه اش را از فرمانهاي خود ديدم، فهميدم كه چه امانتي است كه به دستهاي روح من سپرده شده است.
خداي من،... دستهايم، بازوانم، پاهايم، انگشتهايم، چشمها، گوشها، و تك تك اعضاي پيكر من همه گوش به فرمان من بودند. مانند ديوانه ها انگشتهاي دستها و پاهايم را كه به فرمان من در حركت مي شدند را نظاره مي كردم و بسان كودكي كه از حركات ماشين اسباب بازي پيشرفته خويش به شعف مي آيد، ذوق مي كردم. چرا تا آن موقع اينچنين بر پيكر خويش نگاه نكرده بودم؟
وقتي به جاي زخمي كه چند روز پيش بر روي پوست دستم افتاده بود نگاه كردم، تك تك سلولهاي كوچكي را كه بي خبر و بي ادعا در حال كار بودند تا پوست مرا دوباره به حالت اول برگردانند را ديدم... فكر كردم آنها موجودات كوچك و شايسته احترامي هستند كه در وظايف خويش هرگز كوتاهي نمي كنند و به چه تلاشي شب و روز كار مي كنند بي آنكه كسي حتي از معجزه اي كه خلق مي كنند، لحظه اي در شگفت شود... اما من در آن لحظه چنان شگفت زده به اين موضوع بظاهر ساده نگاه مي كردم كه اگر كس ديگري پيش از اين چنين حرفي به من مي زد او را شايسته تمسخر مي پنداشتم. اما در آن لحظه مبهوت از شگفتي بزرگي بودم كه بر روي پوست بهبود يافته دستم اتفاق مي افتاد.
اينها همه مرا به يك چيز جديد رساند. فهميدم كه پيكر من هر چه باشد شايسته احترام است. فهميدم كه بزرگترين موهبتي كه خداوند به من كرده است، در اختيار گذاشتن جسمي انساني است كه مي تواند به اراده من كارهايي بكند كه هيچ جسم ديگري قادر به انجام آنها نباشد. در معصوميت و بي گناهي اين پيكر گوش به فرمان اشك ريختم. دانستم كه چه ظلمي است در حق او آنگاه كه او را به گناهي كه در آن اختياري نداشته عذاب مي كنند. دانستم كه من خود نيز بارها در رنج او كوشيده ام و به او كارهايي را فرمان داده ام كه شايسته قدر و منزلتش نبوده است.
آري آنروز در اين پيكر آنگونه نگريستم كه گويي در ماشيني پيشرفته مي نگرم. آنگونه كه گويي رباتي است تحت اختيار من. و چقدر شايسته احترام و توانا يافتمش. دانستم كه جسم من مي تواند با همين حركات بظاهر ساده شعري بنويسد، طرحي بكشد، آهنگي بسازد، دستي بگيرد، دلي شاد سازد، لبخندي برانگيزد. و باز فهميدم كه جسم من مي تواند جسمي بيازارد، دستي بشكند، آري حتي او مي تواند دست ديگر خود را آسيب رساند. و چقدر درك اين موضوع برايم سخت مي نمود كه دستهاي من مي توانند به اراده من تيغ بر پوست خويش كشند!
پس دستهاي خويش به كار گرفتم و تك تك اعضاي بدنم را لمس كردم و با مهرباني نوازششان كردم و عجيب بود كه انگار آنها نيز از اينكار من راضي مي نمودند و من طراوتي را كه بر پوستم مي دويد احساس مي كردم. آنروز فهميدم كه چقدر خنده دار است اگر كسي در شكل دماغش، در رنگ مويش، در قالب صورتش، در رنگ چشمهايش، در بلندي يا كوتاهي قدش، در ضعف يا قوت اندامش، يا حتي در كمبود يا نبود بينايي يا شنوايي اش، بر پيكر خويش به تحقير بنگرد و او را شايسته تمسخر بپندارد. فهميدم كه در تك تك اعضاي اين موجود بظاهر ساده آنچنان شگفتي، دقت، پيچيدگي و ظرافتي نهفته است كه فاصله يا شكل اندامها در آن گم مي شود.
من به معجزه اي پي بردم كه پيوسته در كنار من بود و هرگز نديده بودمش. با خود عهد كردم كه به جز به كارهاي شايسته وادارش نكنم. بجز در كسب مهارتهاي انساني و شادي بخش به كارش نگيرم. هرگز تحقيرش نكنم. هرگز در رنجش نكوشم.... و هرگز از مراقبتش دست نشويم. تا آخرين لحظه كه با من خواهد بود عزيزش دارم و حتي به روزهايي كه توانش رو به افول خواهد بود ذره اي از احترامش نكاهم...

حالا تو چيزي بگو ....;):victory:

مريم
08-12-10, 07:41
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند , به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند. شاخه از کارش بسیار لذت می برد . برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن ازقطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت . باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد , بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
((اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کرده بودی نشانه ی حیاتتت من بودم))

mahtab20
08-12-10, 19:10
قلب فرشته‌ها تسلي مي‌يابد
این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد . چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید . دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت . هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد . یک هفته گذشت . پدر پس از آنکه داستانی تعریف کرد ، روانداز دختر را مرتب کرد و به دخترش گفت : داستانهای زیادی در باره فرشته ها شنیده ای . فرشته ها به هر جایی پرواز می کنند . آنها به نیازمندان کمک می کنند . و اگر همه کارها انجام شود ، قلب فرشته تسلی می یابد و برای کمک به سوی دیگران می شتابد . پدران و مادران فرزندان فرشته های آنها هستند . آنان بخصوص برای پرورش کودکان خود آفریده شده اند ، اما در این خانه ، فقط پدر از تو مراقبت می کند . برای همین ، مادر تو تسلی یافته و تو را به پدر تحویل داده و به مکان دیگری رفته است . همانند فرشته ای که کارها را انجام داده و رفته است . در واقع ، این زیباترین ، بهترین و درخشان ترین تشریح برای " طلاق " است که پدران و مادران می توانند برای فرزندان خود بیان کنند

zahra nassiri
08-12-19, 22:06
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

http://i33.tinypic.com/2h4doc1.jpg
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

zahra nassiri
08-12-20, 22:27
داستان سنگ و سنگ تراش

http://i34.tinypic.com/2dl2cdl.jpg

روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!

mahtab20
08-12-21, 09:30
http://www.nd.edu/~gdenby/lrose.jpg

مرگ شيرين
چراغ راهنمایی برای عبور عابرین قرمز بود . مرد رهگذر در میان خیل جمعیتی که میخواستن به اون طرف خیابون برن ایستاده بود و برای سبز شدن چراغ بیقراری میکرد . چراغ سبز شد و مرد رهگذر به همراه بقیه عابرین به اون سمت خیابون رفت . به مرد رهگذر ماموریتی محول شده بود ، ماموریتی که هیچ کس از اون آگاهی نداشت .
همان طور که مرد رهگذر داشت در پیاده رو قدم میزد ، نگاهش به بچه ای افتاد که در کنار پیاده رو کفش عابرین رو واکس میزد . مرد رهگذر نگاهی به کفشهای کثیف خود کرد و بعد به سمت بچه واکسی رفت . بچه که سر و صورتی کثیف داشت و لباسهای کهته و مندرس به تن کرده بود نگاهی به مرد رهگذر کرد ، مرد رهگذر یک پاشو روی جعبه ای که جلوی بچه بود گذاشت و گفت : برام برقش بنداز . و هنوز حرف مرد رهگذر تمام نشده بود که بچه دست به کار شد و در عرض کمتر از پنج دقیقه کفشهای مرد رهگذر رو برق انداخت .
بچه منتظر گرفتن دستمزدش بود و با نگاهش از مرد رهگذر میخواست تا زودتر پولش را بدهد . اما مرد رهگذر میخواست به نحوه دیگه ای دستمزد بچه رو پرداخت کنه ، مرد رهگذر برای بچه هدیه ای فراتر از هدیه های مادی داشت .
بچه : آقا پس چرا پولمو نمیدی ؟ مگه نمیبینی کفشهاتونو برق انداختم .
مرد رهگذر لبخندی زد و گفت : چرا میبینم ، و حالا میخوام دستمزدتو بدم ، خب دستمزدت چقدر میشه ؟
بچه : ۱۰۰ تومن .
مرد رهگذر : همش ۱۰۰ تومن ؟
بچه : آره ، همش ۱۰۰ تومن ، چیه .. نکنه میخوای بیشتر بدی ؟
مرد رهگذر : آره ، خیلی بیشتر ، من میخوام چیزی بهت بدم که هیچ وقت تموم نمیشه ، میخوام بهت خوشبختیه ابدی بدم ، ثروت بی نهایت ، حالا نظرت چیه ؟
بچه واکس زن با دهانی باز به مرد رهگذر خیره شده بود ، مرد رهگذر میدونست که بچه از حرفهاش سر در نیاورده ، برای همین کنارش نشست و گفت : دوست داری به یه جای خوب ببرمت ، جایی که هر چیزی که دوست داری توش پیدا میشه .
بچه : آره ، ولی چه جوری ؟
مرد رهگذر : کاری نداره ، فقط باید تو بخوای ؟
بچه : فقط همین ؟ یعنی من بخوام تمومه ؟
مرد رهگذر : آره ، اما قبلش باید تو یک چیزی رو قبول کنی ؟
بچه : چه چیزی رو ؟
مرد رهگذر : اینکه من هر جا رفتم تو هم بیای . من میخوام تو رو جایی ببرم که متعلق به اون جایی ، جایی که همه چی هست .
بچه : مثلا چی ؟
مرد رهگذر : مثلا بهترین غذاها ؟
بچه : یعنی پیتزا هم هست ؟
مرد رهگذر : آره .
بچه : دیگه چه غذاهایی هست ؟
مرد رهگذر : هر چی تو بخوای هست و هر چی تو بخوای سریع برات محیا میشه .
بچه : دیگه چه چیزهایی اونجا هست ؟
مرد رهگذر : انواع وسیله های بازی برای تو .
برق خوشحالی صورت معصوم بچه رو فرا گرفت : یعنی پلی استیشن ، سگا ، کامپیوتر و این چیزا هم هست ؟
مرد رهگذر : آره همه اینا هست ، اونجا بهترین خونه ها برای تو هست ، بهترین خدمتکاران رو در اختیار داری ، بهترین مرکب ها رو میتونی سوار شی ، میتونی هر وقت که خواستی از نهرهای شیر و عسلی که در باغهات جارین بنوشی ، میتونی بهترین و خوشگل ترین زنها رو در اختیار داشته باشی ، میتونی گرونقیمت ترین لباسها رو بپوشی ، میتونی خوش بو ترین عطرها رو به خودت بزنی ، میتونی مثل پرنده ها در اسمونا پرواز کنی و ...
شوق و اشتیاق عجیبی در بچه واکس زن ایجاد شده بود ، اون برای رفتن به جایی که مرد رهگذر وعده شو داده بود بیقرار بود ، از طرفی نمیدونست حرفهای مرد رهگذر صحت داره یا نه . برای همین گفت : من چرا باید حرفهای تو رو باور کنم .
مرد رهگذر : چون دلیلی برای باور نکردنت وجود نداره ، من ماموریت دارم که تو رو از اینجا به یک جای خوبی که گفتم ببرم ، چون تو دیگه نباید اینجا بمونی ، وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونی با من به اونجای خوب بیای .
بچه : ولی تو کی هستی ؟
مرد رهگذر : عزرائیل . و ماموریت دارم که تو رو با خود ببرم .
برای بچه نام عزرائیل هیچ مفهومی نداشت و نمیدونست این ملک الموت است که کنارش ایستاده .
عزرائیل : منو خدا فرستاده تا تو رو به بهشت ببرم ، چون خدا دیگه دوست نداره تو توی این دنیا بیش از این سختی بکشی ، چون خدا تحمل دیدن گرسنگی کشیدن تو رو نداره ، چون خدا نمیتونه ببینه بنده هایی مثل تو با شکم خالی سر بر بالین میذارن ، چون خدا طاقت دیدن ظلم در حق بچه هایی مثل تو رو نداره ، خدا به فرشتگانش دستور داده تا بهشت رو برای ورودت تزئین کنن ، خدا بچه ها رو خیلی دوست داره ، مخصوصا بچه هایی مثل تو رو که کسی رو جز خودش توی این دنیا ندارن ، خدا میخواد تو رو پیش خودش ببره ، به جایی که بهش تعلق داری . حالا حاضری با هم به دیدن خدا بریم .
بچه که همچنان در آتش اشتیاق رسیدن به اون غذاها و بازیها و سایر وعده ها بود ، با هیجان گفت : آره حاضرم .
عزرائیل : ولی یک شرطی داره .
بچه : چه شرطی ؟
عزرائیل : اینکه از این دنیای مادی دل بکنی ، اونوقته که برای رسیدن به اون نعمتها و دیدن خدا آماده ای ، تو هنوز بچه ای و قلبت پاکه پاکه ، تو به راحتی میتونی خدا رو ببینی ، حالا دستتو به من بده و دنبالم بیا .
بچه بی اختیار دستش رو در دست عزرائیل جا داد و همراهش راهی شد .
بچه و عزراییل به پشت خیابون شلوغی رسیدند که ماشینها با سرعت در حال حرکت بودند ، عزراییل دست بچه رو کشید و پا به خیابون گذاشت ، آنها تقریبا به وسط خیابون رسیده بودند که ناگهان صدای جیغ ترمزی در فضای اطراف پیچید .
همه نگاه ها به طرف صدای ترمز برگشت ، عده ای سریع خودشونو به سمت ماکسیمایی که وسط خیابون متوقف شده بود رسوندند و دیدند که شیشه جلویش شکسته است و خون روی اونو پوشونده و درست کمی اونطرف تر بچه ای حدودا ۱۲ ساله در حالی که قسمتی از مغزش متلاشی شده روی زمین افتاده است . بچه به سمت بهشت پرواز کرده بود ...

mahtab20
08-12-22, 11:08
http://i2.tinypic.com/t06olc.jpg
داستان سياه

معلم گفت:«بنويس سياه!»
و پسرك ننوشت.
معلم گفت:«هر چه مي‌داني بنويس»
و پسرك گچ را در دست فشرد.
معلم گفت:
_املاي آن را نمي‌داني ؟
و معلم عصباني بود.
سياه آسان بود
و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود،
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.
معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده‌ي معلم چرخاند
و سكوت كرد،
معلم بار ديگر فرياد زد:
_بنويس!
گفتم هر چه مي‌داني بنويس!
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
_كلاغ‌ها سياهند،
پيراهن مادرم هميشه سياه است،
جلد دفترچه خاطراتم سياه است،
كيف پدر سياه بود،
قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد،
مادرم هميشه مي‌گويد:
پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود.
چشم‌هاي من سياه است و شب سياه‌تر،
يكي از ناخن‌هاي مادر بزرگ سياه شده است
و قفل در خانمان سياه است،
بعد اندكي ايستاد
رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گج را به دست گرفت و نوشت:
_تخته مدرسه هم سياه است
و خود نويس من با جوهر سياه مي‌نويسد،
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و برگشت،
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود،
و پسرك نگاه خود را به بند كفش‌هاي سياه رنگ خود دوخته بود،
معلم گفت :
_بنشين.
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات جديد را روي تخته ‌مي‌نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر‌چه مشقشان رو نويسي مي‌كردند،
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روز مشق‌هايش را با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچ‌گاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد
و هرگز از مشق‌ نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت
و پسرك مي‌دانست كه قلب معلم هرگز سياه نيست!

maisam
08-12-25, 13:40
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!


از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !


آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !


آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !


آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟


آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...


مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !


مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !


مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

محيا
08-12-25, 20:41
مرگ همكار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

mahtab20
08-12-25, 22:45
http://iraneshgh.info/images/daily/spring_86_iraneshgh_info%20(1).jpg


راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

atena
08-12-31, 12:43
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم... در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم..'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است

مريم
09-01-04, 15:59
نامه


مهدي مقدم



پسر جوان تمام وزنش را به سمت جلو پرتاب کرد، پاهايش از زمين جدا شدند و کاملا در هوا معلق شد. خودکشي از روي بلند ترين ساختمان شهر را به اين خاطر انتخاب کرده بود که او را در راس اخبار قرار دهد. مطمئنا روزنامه ها نامه خودکشي او را چاپ مي کردند ، اينطوري مي توانست از عشق خيانتکارش انتقام بگيرد، و به همه بفهماند که نبايست عشق او را دست کم مي گرفتند ، با اين خودکشي معشوق و خانواده اش را تا ابد شرمنده مي كرد.
فاصله تا زمين زياد بود اما وقتي به انتهاي راه مي رسيد از ترس زهره ترک شد، ولي نه به دليل ترس از مرگ، بلکه به خاطر اين که نامه خودکشي اش را با خود نياورده بود.



مترسك
نويد رافعي

ساليان درازي بود که مترسكي در يک مزرعه بزرگ زندگي مي‌کرد. صاحب مزرعه اون رو ساخته بود تا از شر حمله کلاغ ها راحت باشه. اين مترسگ قيافه ترسناکي هم داشت. کلاغ ها ازش مي‌ترسيدند و کمتر دور و برش نمايش مي‌دادند. اما اين مترسك با بقيه مترسك ‌ها يه فرقي داشت. اون مهربون بود و کلاغ‌ها رو دوست داشت. ولي حيف که مزرعه دار هيچوقت براش دهن درست نکرده بود تا بتونه حرفه دلشو بزنه. مزرعه دار زمينش رو فروخت تا توش خونه بسازن. مترسگ مي‌دونست که هيچ خونه‌اي به اون احتياج نداره. صبح يک روز آفتابي چند نفر آمدن تا زمين رو با بلدزر صاف کنند. اون روز همه کلاغ‌ها هم جمع شده بودند. کلاغ‌ها گريه مي‌کردند. مترسگ گريه آن‌ها رو نمي‌شنيد آخه مزرعه دار براش گوش هم نساخته بود!


دو دوست
نويد رافعي

دو دوست صميمي ساليان سال باهم رفاقت مي‌کردند. از دست روزگار يکي از آن‌ها فقير شد و ديگري پول‌دار. بازهم از دست روزگار آن مرد فقير زنش را در يک تصادف از دست داد. ساليان سال گذشت و صميميت اين دو دوست هر روز کمتر و کمتر مي‌شد. دست روزگار باز هم بي رحمي کرد و مرد فقير را مريض و خانه نشين کرد. ساليان سال همچنان گذشت و سرانجام هر دوي آن‌ها پير شدند و مردند. دست روزگار قبر هر دو را کنار هم چيد. مرد فقير احساس آرامش مي‌کرد که بعد از ساليان دراز بازهم دوست قديمي را مي‌بيند. اما مرد ديگر به هيچ چيز فکر نمي‌کرد.


مملي

نويد رافعي

مملي شيش سالش که بود عاشق اسباب بازي‌اش بود. مملي دوازده سالش که شد عاشق فوتبال بود. مملي هجده سالش که بود عاشق دوست دخترش بود. مملي چهل سالش که شد عاشق تجارت بود. مملي الان هفتاد سالشه و تو بيمارستانه. مملي الان عاشق هيچي نيست. مملي الان فقط يه آرزو داره. مملي آرزو داره که شيش ساله بود.

مريم
09-01-04, 16:03
انگار كه داناي کل




پوريا عالمي



قهر است وقتي که مي‌آيد. ما را که مي‌بيند مي‌گويد آشتي‌ست.
- اما ما که نگفتيم قهري
مي‌گويد: مي‌دانم مي‌دانيد قهرم، اما مي‌گويم آشتي‌ام تا ندانيد مي‌دانم يا بدانيد قهرم.
مي‌گوييم: فرقش چيست؟
مي‌گويد: آن وقت داناي کل نيستيد.
مي‌گوييم: اما ما که قصه نمي‌نويسيم.
لحظه‌اي مکث مي‌کند. نگاه مي‌دوزد به نگاه ما. غروري کوچک قلب بزرگش را تسخير مي‌کند و مي‌گويد: اما وقتي به من فکر مي‌کنيد به قصه‌ي من فکر مي‌کنيد يا قصه‌اي براي من مي‌سازيد وقتي چيزي از من روايت مي‌کنيد.
بي‌خداحافظي، شبيه آمدنش بي‌سلام مي‌رود. انگار همه چيز را دانسته باشد و گفته باشد و نوشته باشد قصه را؛ انگار يک داناي کل.

جاده

پوريا عالمي


مردي‌ست در جاده که نمي‌داند مي‌رود يا برمي‌گردد. مردي که خود جاده‌اي‌ست که تو را مي‌برد و برمي‌گرداند. مردي‌ست در جاده که مي‌داند تو از او عبور خواهي کرد. مردي در جاده است منتظر زني، زني که نمي‌داند از مرد در حال گذر است.


نقاشي

پوريا عالمي


دفتر نقاشي‌ات را باز کن و تصوير مردي را بکش که چنان گريسته است که پاک شده است


پـُک آخر


پوريا فلاح




و اينک تو مرده‌ايي...
تو هر بار قسمتي از وجودم را مي‌بلعيدي، باقي را دود مي‌کردي و لذتش را فوت مي‌كردي توي هوا. تو داشتي مرا ذره ذره به نابودي مي‌کشاندي.
سپس پک آخر را زدي و من ناگزير لذت نهايي را به تو چشاندم.
اعتراف مي‌کنم که به سرفه‌ات انداختم. اما هيچ گاه نمي‌پذيرم كه مغزت را من از کار انداخته‌ام ... هرگز!
پس بپذير که در فنا کردن؛ عميق‌ترين پک را تو به من زدي.
واينک منصفانه است من ذره‌اي بيش از تو بمانم روي اين سنگ فرش سرد خيابان.


نقطه




بابک زارع



نقطه ديگه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد يه خط...
- آقاي قصه‌گو!
- کي بود صدا زد؟!
- منم خط؟! ميخوام خودم داستان را بازگو کنم.
- خب بفرما!
آره من شدم خط ، آدمي دوست داشتني مثل خودت چند تا شاخه به هم اضافه کرد و شدم يک درخت. معلم رياضي جاي عدد يک من را محاسبه كرد . پادشاه مغروري هم خط را به مرز تبديل کرد...
- چه بد!
ديگه کلافه شدم و سه بار به اين طرف و آن طرف افتادم و شدم مثلث! سرعتم زياد شده بود! دويدم و دويدم... از دوچرخه و ماشين هم جلو زدم حتي هواپيما!
- اين يکي خالي‌بندي بود، نه؟!
اي بگي نگي... يه قصه‌ست مثل قصه‌هاي جن و پري! ولي بازم خسته شدم و به يک طرف ديگر هم افتادم تا شدم مربع! خيلي سنگين شدم، سنگينِ سنگين. سرعتم خيلي کم شد. تنبلِ تنبلا شده بودم و لنگ ظهر از خواب، بيدار مي‌پريدم.
- آدم تنبل حداقل ضرري به کسي نمي‌زند!
اَه اَه... اَه... بد بود خيلي بد! عصباني شدم و چهارتا گوشه خودم را برش زدم. شدم هشت ضلعي. تق و تق و تق راه مي رفتم، اينقدر تق‌و تق کردم و رفتم تا گوشه‌هايم صاف شد، گرد گرد شدم.
حالا دارم قل مي‌خورم، ناجورم دارم قل مي‌خورم... شدم يک گوله بزرگ برف و دارم مي‌رم خونه خاله... راستي خونه خاله کدوم وره؟!

مريم
09-01-06, 13:17
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

Epsilon
09-01-06, 15:08
قشنگ کوچک

گفت: كسي‌ دوستم‌ ندارد. مي‌داني‌ چقدر سخت‌ است، اين‌ كه‌ كسي‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو براي‌ دوست‌ داشتن‌ بود كه‌ جهان‌ را ساختي. حتي‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هيچ‌ نگفت.
گفت: به‌ پاهايم‌ نگاه‌ كن! ببين‌ چقدر چندش‌آور است. چشم‌ها را آزار مي‌دهم. دنيا را كثيف‌ مي كنم.
آدم‌هايت‌ از من‌ مي‌ترسند. مرا مي‌كُشند براي‌ اين‌ كه‌ زشتم. زشتي‌ جرم‌ من‌ است.

خدا هيچ‌ نگفت.
ادامه داد : اين‌ دنيا فقط‌ مال‌ قشنگ‌هاست. مال‌ گل‌ها و پروانه‌ها. مال‌ قاصدك‌ها. مال‌ من‌ نيست.
خدا گفت: چرا، مال‌ تو هم‌ هست.
خدا گفت: دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ گُل، دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ پروانه‌ يا قاصدك‌ كار چندان‌ سختي‌ نيست. اما دوست‌ داشتن‌ يك‌ سوسك، دوست‌ داشتن‌ «تو» كاري‌ دشوارست.
دوست‌ داشتن، كاري‌ست‌ آموختني؛ و همه، رنج‌ آموختن‌ را نمي‌برند.
ببخش، كسي‌ را كه‌ تو را دوست‌ ندارد، زيرا كه‌ هنوز مؤ‌من‌ نيست، زيرا كه‌ هنوز دوست‌ داشتن‌ را نياموخته، او ابتداي‌ راه‌ است.
مؤ‌من‌ دوست‌ دارد. همه‌ را دوست‌ دارد. زيرا همه‌ از من‌ است. و من‌ زيبايم. من‌ زيبايي‌ام، چشم‌هاي‌ مؤ‌من‌ جز زيبا نمي‌بيند. زشتي‌ در چشم‌هاست. در اين‌ دايره، هر چه‌ كه‌ هست، نيكوست.
آن‌ كه‌ بين‌ آفريده‌هاي‌ من‌ خط‌ كشيد، شيطان‌ بود. شيطان‌ مسؤ‌ول‌ فاصله‌هاست.
حالا، قشنگ‌ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين‌ مباش.
قشنگ‌ كوچك‌ نزد خدا رفت‌ و ديگر هيچ گاه‌ نينديشيد كه‌ نازيباست.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

haleh
09-01-29, 22:03
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

haleh
09-01-29, 22:07
روزی روبرت دو ونسنزو Robert de Vincenzo ، گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
دو نسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار می گیرد، قلمی از جیبش بیرون می آورد، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی می کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد، می گوید: �برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو میکنم.�
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیک می شود و می گوید: �هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.� دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تکان می دهد. مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود می گوید: �می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز.�
دو ونسنزو می پرسد: �منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟�
�بله، همین طور است.�
دو ونسنزو می گوید: �در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.�

haleh
09-01-29, 22:13
حلالیت و زیارت


هوا تاریک است و من ایستاده ام .سوز سردی می آید. بی هدف ایستاده ام و فقط نگاهمیکنم. به شکلی هندسی از روکشی طلائی. بالاخرهآمدم ولی همچون صاحب این شهرغریبم. اطرافم میروند و می آیند ولی در این لحظه هیچ صدایی به گوشم نمی خورد.اذندخول می خواهم ولی...
می گویند برای یک دل سیر، دیدنت باید حلالیت بخواهیم ازکوچک و بزرگ. حلالم کنید ای عزیز ترین کسانم که باعث آمدنم به این کره خاکی شدید ومن بسیاری از مواقع این لطفتان را به فراموشی سپردم. حلالم کنید ای عزیزترین همخونانم که در بچگی از سر بی خبری سر عروسک های بی وفا را کندم و شما را غصه دارنمودم . حلالم کنید ای کسانی که سال تا سال فقط عید ها از حالتان می پرسم که میدانم لقب خود را . حلالم کنید ای کسانی که در روز با شما هستم و ناخواسته میرنجانمتان. حلالم کنید ای تمام کسانی که اعمالم در دنیا در زندگیتان تاثیر دارد ومن بی خبرم. و مهمتر از همه ... چه رویی دارم تا از او حلالیت بخواهم؟ ولی آمدنم بهاینجا برای کسب ذره ای آبرو ست.نیرویی مرا به پیش میبرد. دستانم لمس میکند در هایبزرگ را و لمس میکنم امانی که بعد از گذشتن از آنها به هر مجرمی می دهند که اینکقلبم امان یافت.صدای پاهایم یک به یک میرسد به گوش و هر لحظه تند تر می شود مانندبازی بچگی هایم در هنگام یافتن اشیاء مخفی شده. نوری شدید می تابد بر چشمان کورم وبینا میکند تا ببینم اتاقک زیبای مورد احتیاج دستهای امید واران را. گویی راهیبرایم باز شد. انگار زمان از حرکت ایستاده. دستهای سیاهم را به سوی چهار ضلعی هایکوچک پیش می برم تا که شاید به حرمت دستان عموی صاحب این اتاقک کمی در پیش خالق خودآبرو گیرند.
نمی دانید که لمس خنکی مطبوع این اشکال کوچک هندسی چگونه می رویاندپیچک کوچک و شکنده امیدم را درگلدان سینه. گذاشتن سری پر از حرفهای رنگارنگ بر رویاین اشکال و بستن چشمها چه آرامشی می پاشد برصدای کر کننده وسوسه ها .
وقتی درکمی کنی که هر آ نچه حرف در سینه داری و یک عمر چون خوره روانت را می خورد فقط بالمس آرامش اینجا گویی برای هزار گوش شنوا گفته شده.
وقتی فقط با نگاه به پارچهسبز پوشاننده بهترین نقطه دنیا آن قدر آرامش و اطمینان می یابی که مطمئن می شوی ازدام نفس رهایی یافته ای. باور می کنی که خالق چنین آرامشی می تواند با باران رحمت وبخشش خود بار سنگین گناهانی حتی به اندازه کوه را تنها با یک نم به دریای خوبی هابرای تو تبدیل کند ، آنوقت مفهوم زیارت را در می یابی و آنگاه است که می تونی بگوییخداوندا به خاطر تمام داده ها و نداده هایت شکر و حلالم کن برای تمام گناهانی کهدانسته و ندانسته مرتکب شدم. حلالم کن.

haleh
09-02-02, 12:50
طناب يا خدا!

کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/14.gif


شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/15.gif



همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/34.gif



در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...



همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...


ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن" http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gif


ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!! http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/13.gif


یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....


چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

haleh
09-02-05, 11:28
خرده داستان:

سه سال گذشت

ـ به این زودی سه سال گذشت؟
مرد دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود.


هوا

پرواز شماره ۳۴۷ فرانکفورت ‌_ تهران با کمی تاخیر روی باند می نشیند. نیما احساس دلهره و اضطراب عجیبی دارد. نه به خاطر ۶ ساعت پرواز و نه به خاطر اینکه نامزدش را به ایران می آورد. بیشتر به خاطر اینکه برای اولین بار از چهار سال گذشته به ایران آمده و حالا تنها چیزی که دلش میخواهد بلعیدن هوای آلوده تهران است.

haleh
09-02-05, 11:29
سفيد،زرد،همه ی رنگ ها.


ـ مامان!يه سوال بپرسم؟
زن كتابچه ی سفيد را بست. آن را روي ميزگذاشت: بپرس عزيزم.
- مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد: چطور؟
- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدازرده.
- خوب تو بهش چي گفتي؟
- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.
مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگهنه؟
زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيدهبود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطورفهميدي سفيده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در همقلاب کرد و
لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي بهخدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاهکرد
و
دوباره چشم بر هم نهاد

haleh
09-02-11, 13:51
لباس های کثیف!
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

haleh
09-02-11, 13:53
باخت
وقتی به هوش اومد خودش رو روی تخت بیمارستان دید... درد رو توی تمام استخوانهاش حس می کرد. اومد ناله کنه که دید حتی صداش هم در نمیاد. فقط یه سیم بلند رو دید که به بالای تختش وصل بود و سرش یه دکمه قرمز داشت و نزدیک دستش روی تخت گذاشته بودن. به سختی اونو فشار داد و دوباره از حال رفت...
هنوز باورش نشده بود. یعنی داشت خواب میدید. ایکاش همه اش خواب بود. اما نه واقعا به دستاش دست بند زده بودن. دلش میخواست زندگی هم مثل بازی کامپیوتریش دکمه SAVE داشت و میتونست بدون در نظر گرفتن این مرحله برگرده به آخرین ذخیره بازی قبل از تصادف؛ اما حیف که نمیشد... لا اقل ایکاش سر صحنه می ایستاد و فرار نمی کرد.. شاید در اونحالت قصه یه شکل دیگه پیدا می کرد...
پرستار اومد بالای سرش. به سرعت علائم روی مونیتور رو مرور کرد و با صدای بلند همکارش رو صدا کرد... علامت روی مونیتور به یک خط ممتد می مانست که به سختی میشد توش نوسانی رو تشخیص داد... سوپر وایزر با تجهیزاتی که بصورت چرخدار به دنبال خودش می کشید به سرعت وارد اتاق شد و در همین حین به منشی هم گفت دکتر رو دوباره پیج کنن...
دوباره داشت حادثه رو مرور می کرد... سر رانندگی با دوستش شرط بسته بود. اگه اون مرد فقط چند صدم ثانیه دیرتر اومده بود وسط خیابون الان داشت پیش بقیه دوستاش تعریف می کرد که چجوری حال دختره رو گرفته بود.. احساس بدی داشت. از اینکه بیشتر از جون اون مرد افتاده روی تخت به شرط باخته اش فکر می کرد از خودش بدش اومده بود.. یجور حس خاص داشت که تا قبل از اون هیچوقت لمسش نکرده بود...
دکتر دوباره معاینه کرد و با خونسردی خاصی گفت: "فکر نمی کنم بتونیم براش کاری بکنیم!" بعد رو به پرستار کرد و گفت: "ساعت فوت 14:10"....

haleh
09-02-11, 13:55
تقدیم به قلب پرمهر همه پدران
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

سوفیا
09-02-12, 14:00
شير به جاي پول

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»

سوفیا
09-02-12, 14:01
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

سوفیا
09-02-12, 14:02
تو صفحهء نوشتن پیام، تایپ کرد: (( تازگیا زنگت رو عوض کردم و روی شماره ات،زنگ عمومی گوشیم رو گذاشتم. می خوام ازین به بعد هر غریبه ای که بهم زنگ زد، الکی دلم رو خوش کنم؛ شاید تو پشت خط باشی! ))

گوشی پیغام داد که تعداد کلمات بیشتر از یه پیام شده. نوشته ش رو پاک کرد و کوتاه تر نوشت: (( برای من عاشقانه ترین تصنیف ها،‌ هیچ فرقی ندارن با صدای زنگ تلفنی که شاید تو پشت خطش باشی! ))

سوفیا
09-02-12, 14:03
با خودش شمرد؛ ((یک، دو، سه، چار، پنج، شیش، هف، هش، نه، ده.)) بعد دستای کوچیکشو توی هوا نگه داشت و گفت: ((مامان! بقیه شو چه جوری بشمرم؟)) و در کمتر از یه لحظه درست مثل یه دانشمند که انگار چیز خیلی مهمی رو کشف کرده، چشماش برق زد و جوراباش رو درآورد.:d

سوفیا
09-02-12, 14:04
يك داستان بسيار زيبا

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

haleh
09-02-17, 10:16
بخشش روزی پطرس یکی از شاگردان مسیح از او پرسید: سرور من. تا چند بار برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟
عیسی پاسخ داد: به تو می­گویم نه هفت بار، بلکه هفتاد مرتبه هفت بار.
سپس شروع به تعریف مثالی کرد و فرمود: شاهی تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند. پس شروع به حسابرسی کرد، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود. چون نمی­توانست غرض خود را بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارائیش بفروشند و طلب را وصول کنند. خادم پیش پای ارباب به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا همه قرض خود را ادا کنم.
پس دل ارباب سوخت و غرض او را بخشید و آزادش کرد. اما هنگامی که خادم بیرون می­رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینا به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: غرضت را ادا کن. همکارش پیش پای او به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا غرض خود را بپردازم. اما او نپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا غرض خود را بپردازد. هنگامی که سایر خادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرا را بازگفتند. پسر ارباب، آن خادم را نزد خود فرا خواند و گفت ای خادم شرور، مگر من محض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟ آیا نمی­بایست تو نیز بر همکار خود رحم میکردی، همانگونه که من بر تو رحم کردم؟ پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تا شکنجه شود و همه قرض خود را ادا کند.
این مثال من رو به یاد دعای قسمتی از دعای ربانی مسیح می­اندازه که فرمود: قرض­های ما را ببخش، چنانچه ما نیز قرض­داران خود را می­بخشیم.
در واقع مسیح داره ما رو اینطور تعلبم می­­ده که اگر کسی رو نبخشیم چطور می­تونیم انتظار داشته باشیم که خدا ما رو ببخشه؟ حالا که خداوند حاضر شده ما رو به رایگان ببخشه، ما چطور حاضر نمی­تونیم همدیگر رو ببخشیم؟ ببخشید. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست. از قدیم و ندیم گفتن: بخشش از بزرگان است. پس شما بزرگواری کنید و کسانی رو که به شما بدی کردن ببخشید.

9mina
09-02-21, 22:45
آماده ی نبرد، اما با شک و تردید
یونیفرم سبز عجیبی از جنس پارچه ای ضخیم پوشیده ام که پر از زیپ است. دستکش دستم کرده ام تا زخم
نشود . نیزه ای تقریباً هم قد خودم در دستم است: یک انتهایش سه شاخه است و انتهای دیگرش نوک تیز.
پیش چشم هایم کسی است که تا چند لحظه ی دیگر باید به او حمله کنم:باغچه ام.
نیزه به دست، شروع میکنم به کندن علف های هرزی که با چمن آمیخته است. مدتی طولانی به این کار ادامه می دهم،می دانم گیاهی که از زمین می کنم،در کمتر از دو روز می میرد. ناگهان از خودم می پرسم:آیا کار درستی می کنم؟
چیزی که "علف هرز" می نامیم، در واقع تلاش نوعی گیاه برای یقاست که میلیون ها سال طول کشیده تا در طبیعت خلق شود و تکامل یابد. گیاه را حشرات بی شمار تلقیح کرده اند، به بذر مبدل شده ، باد دانه اش را به تمام دشت های اطراف رسانده و به این ترتیب بخت او برای رسیدن به بهار بعدی بسیار بالاست.اگر فقط در یک نقطه متمرکز بود ، ممکن بود جانوران علفخوار بخورندش، سیل آن را ببرد، آتش نابودش کند، یا خشکسالی او را بکشد. اما تمام این میل بقا را، اکنون نوک یک نیزه به مبارزه کشیده است، شن کشی که بی رحمانه زمین را می کند. چرا این کار را می کنم؟
به کندن گیاهان نامطلوبم ادامه می دهم و آن ها را توده می کنم تا بعد بسوزانم. شاید دارم بیش از حد به مسائلی فکر می کنم که بیشتر به عمل نیاز دارد تا فکر. اما هر حرکت انسان مقدس است و عواقب بی شمار خودش را دارد و این باعث می شود بیشتر فکر کنم واقعاً دارم چکار می کنم.از یک طرف این گیاهان حق دارند همه جا پخش شوند. از سوی دیگر ، اگر الان از بین نبرمشان تمام چمن باغم را نابود می کنند. در انجیل، عیسا از جدا کردن جواهر از گندم سخن می گوید. اما-با یا بدون تأیید انجیل- با مشکل همیشگی نوع بشر روبه رویم:تا چه حد می توان در کار طبیعت دخالت کرد؟ اسلحه ام را کنار می گذارم،اسم دیگرش شن کش است.هر ضربه آن به معنی پایان یک زندگی است و عدم وجود گلی که باید در بهار بشکفد. علف هرز هم با من سخن می گوید :"مراقب باش ، شن کش می خواهد مرا نابود کند. من از دوردست ها به باغ تو آمده ام. چرا می خواهی مرا بکشی؟"سرانجام چیزی که به کمکم می آید،بهگَوَد گیتا، کتاب هندی است. پاسخ کریشنا را به آرجونای رزم آور به یاد می آورم، هنگامی که پیش از ورود به نبرد نهایی دچار تردید می شود، و می گوید شرکت در نبردی که منجر به کشته شدن برادرش می شود، منصفانه نیست. کریشنا تقریباً این گونه جواب می دهد:" گمان می کنی می توانی کسی را بکشی؟ دست تو دست من است و هر کار می کنی، قبلاً رقم خورده است. هیچ کس نمی کشد، هیچ کس نمی میرد." از این خاطره به هیجان می آیم، دوباره نیزه را برمی دارم و به علف ها حمله می کنم که بی دعوت به باغ من آمده اند و از امروز صبح درسی می گیرم: وقتی چیز ناخواسته ای در روحم رشد می کند، از خدا می خواهم به من شجاعت بدهد که آن را هم با همین بی رحمی از ریشه بکنم.

ArMiA
09-03-27, 00:30
زن نظافتچى (http://farshid-heart.blogspot.com/)
من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.
--------------------------------------------------
کمک در زیر باران (http://farshid-heart.blogspot.com/)
یک شب یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون که "از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم. ارادتمند شما خانم نات کینگ‌کول"
--------------------------------------------------
همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید (http://farshid-heart.blogspot.com/)
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
--------------------------------------------------
مانعى در مسیر (http://farshid-heart.blogspot.com/)
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
--------------------------------------------------
روزی درویشی به اشتباه به جهنم فرستاده شد (http://farshid-heart.blogspot.com/)
پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند. حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
--------------------------------------------------
مرد کور (http://farshid-heart.blogspot.com/)
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است، لبخند بزنید.
--------------------------------------------------
یکی از بستگان خدا (http://farshid-heart.blogspot.com/)
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

fatima-t
09-04-08, 00:08
ما همسایه خدا بودیم
شاید دیگر مرا نشناسی،شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تورا خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.
یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی.ومن همه ی آسمان را دنبالت می گشتم.تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت :همین که پاهایتان به زمین برسد می دانم چه طور ازراه به درتان کنم.
تو،شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی .آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویاهای تورا قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی.وهمیشه این را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم،بچه های دیگرهم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ،ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم.....
دوست من همبازی بهشتی ام! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،اگر گم شدی از این راه بیا.
بلند شو از دلت شروع کن.
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
(عرفان نظر آهاری -در سینه ات نهنگی می تپد-ص 7)

شیما
09-05-02, 12:01
آش نخورده و دهن سوخته


http://www.cafedexign.com/../picture/m024.jpg

در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.
مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.
روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.
قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.
. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت
پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد
همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد
پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.
تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟
زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.
تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است

http://img.tebyan.net/big/1387/12/197391532324758131361520779561425424088.jpg

http://www.cafedexign.com/../picture/m024.jpg

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته‌ مي‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته

شیما
09-05-06, 20:07
علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد


http://www.koodakan.org/Gnome/picture/m020.jpg
در زمان‌هاي‌ دور، كشتي‌ بزرگي‌ دچار توفان‌ شد و باعث‌ شد كه‌ كشتي‌ غرق‌ شود. مسافران‌ كشتي‌ توي‌ آب‌ افتادند. در ميان‌ مسافران، مردي‌ توانست‌ خودش‌ را به‌ تخته‌پاره‌اي‌ برساند و به‌ آن‌ بچسبد
موج‌ها تخته‌پاره‌ و مسافرش‌ را با خود به‌ ساحل‌ بردند. وقتي‌ مرد چشمش‌ را باز كرد، خود را در ساحلي‌ ناشناخته‌ ديد بدون‌ هدف‌ راه‌ افتاد تا به‌ روستا يا شهري‌ برسد. راه‌ زيادي‌ نرفته‌ بود كه‌ از دور خانه‌هايي‌ را ديد. قدم‌هايش‌ را تندتر كرد و به‌ دروازه‌ شهر رسيد.

در دروازه‌ي‌ شهر گروه‌ زيادي‌ از مردم‌ ايستاده‌ بودند. همه‌ به‌ سوي‌ او رفتند. لباسي‌ گران‌قيمت‌ به‌ تنش‌ پوشاندند. او را بر اسبي‌ سوار كردند و با احترام‌ به‌ شهر بردند
مسافر از اين‌كه‌ نجات‌ پيدا كرده‌ خوشحال‌ بود اما خيلي‌ دلش‌ مي‌خواست‌ بفهمد كه‌ اهالي‌ شهر چرا آن‌قدر به‌ او احترام‌ مي‌گذارند. با خودش‌ گفت: .نكند مرا با كس‌ ديگري‌ عوضي‌ گرفته‌اند.. مردم‌ شهر او را يكراست‌ به‌ قصر باشكوهي‌ بردند و به‌عنوان‌ شاه‌ بر تخت‌ نشاندند

مرد مسافر كه‌ عاقل‌ بود، سعي‌ كرد به اين راز پي ببرد . عاقبت‌ به‌ پيرمردي‌ برخورد كه‌ آدم‌ خوبي‌ به‌ نظر مي‌رسيد. محبت‌ زيادي‌ كرد تا اعتماد پيرمرد را به‌ خود جلب‌ كرد. در ضمن‌ گفتگوها فهميد كه‌ مردم‌ آن‌ شهر رسم‌ عجيبي‌ دارند.

پيرمرد ، به‌ او گفت: . معمولاً شاهان‌ وقتي‌ چندسال‌ بر سر قدرت‌ مي‌مانند، ظالم‌ مي‌شوند. ما به‌ همين‌ دليل‌ هر سال‌ يك‌ شاه‌ براي‌ خودمان‌ انتخاب‌ مي‌كنيم. هر سال‌ شاه‌ سال‌ پيش‌ خودمان‌ را به‌ دريا مي‌اندازيم‌ و كنار دروازه‌ي‌ شهر منتظر مي‌مانيم‌ تا كسي‌ از راه‌ برسد. اولين‌ كسي‌ كه‌ وارد شهر بشود، او را بر تخت‌ شاهي‌ مي‌نشانيم. تختي‌ كه‌ يكسال‌ بيشتر عمر نخواهد داشت

مسافر فهميد كه چه سرنوشتي‌ در پيش روي اوست . دو ماه‌ بود كه‌ به‌ تخت‌ پادشاهي‌ رسيده‌ بود. حساب‌ كرد و ديد ده‌ ماه‌ بعد او را به‌ دريا مي‌اندازند. او براي‌ نجات خود فكري‌ كرد:
از فردا ‌ بدون‌ اين‌كه‌ اطرافيان‌ بفهمند توي‌ جزيره‌اي‌ كه‌ در همان‌ نزديكي‌ها بود كارهاي‌ ساختماني‌ يك‌ قصر آغاز شد .در مدت‌ باقي‌مانده‌، شاه‌ يكساله‌ هم‌ قصرش‌ را در جزيره‌ ساخت‌ و هم‌ مواد غذايي‌ و وسايل‌ مورد نياز زندگي‌اش‌ را به‌ جزيره‌ انتقال‌ داد

ده ‌ماه‌ بعد ، وقتي شاه‌ خوابيده‌ بود ، مردم‌ ريختند و بدون‌ حرف‌ و گفتگو شاهي‌ را كه‌ يكسال‌ پادشاهي‌اش‌ به‌ سر آمده‌ بود از قصر بردند و به‌ دريا انداختند.
او در تاريكي‌ شب‌ شنا كرد تا به‌ يكي‌ از قايق‌هايي‌ كه‌ دستور داده‌ بود آن‌ دور و برها منتظرش‌ باشند رسيد. سوار قايق‌ شد و به‌طرف‌ جزيره‌ راه‌ افتاد. به‌ جزيره‌ كه‌ رسيد، صبح‌ شده‌ بود. خدا را شكر كرد به‌ طرف‌ قصري‌ كه‌ ساخته‌ بود رفت اما ناگهان‌ با همان‌ پيرمردي‌ كه‌ دوستش‌ شده‌ بود روبه‌رو شد. به‌ پيرمرد سلام‌ كرد و پرسيد: .تو اينجا چه‌ مي‌كني؟.
پيرمرد جواب‌ داد: .من‌ تمام‌ كارهاي‌ تو را زيرنظر داشتم. بگو ببينم‌ تو چه‌ شد كه‌ به‌ فكر ساختن‌ اين‌ قصر در اين‌ جزيره‌ افتادي؟.
مسافر گفت: .من‌ مطمئن‌ بودم‌ كه‌ واقعه‌ي‌ به‌ دريا افتادن‌ من‌ اتفاق‌ خواهد افتاد، به‌ همين‌ دليل‌ گفتم‌ كه‌ پيش‌ از وقوع‌ و به‌وجود آمدن‌ اين‌ واقعه‌ بايد فكري‌ به‌ حال‌ خودم‌ بكنم..
پيرمرد گفت: .تو مرد باهوشي‌ هستي. اگر اجازه‌ بدهي‌ من‌ هم‌ در كنار تو همين‌جا بمانم


از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ دچار مشكلي‌ مي‌شود كه‌ پيش‌ از آن‌ هم‌ مي‌توانسته‌ جلو مشكلش‌ را بگيرد و يا هنگامي‌كه‌ كسي‌ براي‌ آينده‌ برنامه‌ريزي‌ مي‌كند، گفته‌ مي‌شود كه‌ علاج‌ واقعه‌ قبل‌ از وقوع‌ بايد كرد.




نويسنده : آقاي مصطفي رحماندوست

http://www.koodakan.org/Gnome/index.htm
دوستان گل باقی مطالب در این سایت هست وسایت جالب وبامزه ای هست دوست داشتین برید وببینید

شیما
09-05-06, 20:42
حکایات

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند

star67
09-05-15, 13:09
http://i40.tinypic.com/ilk5mr.gif


مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

star67
09-05-15, 13:12
وقتي سارا دخترك هشت ساله‌اي بود، شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي‌كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌اي هشت ساله شود.

دخترك پاهايش را به هم مي‌زد و سرفه مي‌كرد ولي داروساز توجهي نمي‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه مي‌خواهي؟
دخترك جواب داد:‌ برادرم خيلي مريض است، ميخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!
دخترك توضيح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي‌گويد كه فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد. من ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولي ما اينجا معجزه نمي‌فروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا مي‌توانم معجزه بخرم؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟
دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب، فكر مي‌كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت:‌ من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر مي‌كنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.


پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود. مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟




دكتر لبخندي زد و گفت :فقط پنج دلار

rexxa
09-06-25, 12:22
این خیلی خیلی کوتاهه:

مردی که کتش را به دستگیره در خانه آویزان می کند و قبل از اینکه حتی وارد خانه بشود، می رود...



عنوان کتاب: فقط تا فردا ظهر (مجموعه داستان)
نویسنده: نسیم آهی
.

S_Salehi
09-07-04, 12:09
در این تاپیک هرکسی که داستان کوتاه زیبایی داره بزاره تا همه بخونند مهم نیست که نویسندش کی باشه
مردی با 4 همسرعمومی (http://piknik.persianblog.ir/post/86/)



روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

nazyla
09-07-04, 12:13
گربه معبد

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبۀ راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .. (http://forum.isatice.com/-t7025.html)
این روال سالها ادامه پیدا کرد. سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در مورد اهمیت بستن گربه به درخت!

سونا
09-07-04, 16:21
از بلندي سقوط كرد. درد برايش تعريف نشده بود. به ناچار زبان و گوشش را بريدند.
(سونا پطروسيان)

سونا
09-07-05, 12:43
خدا برای من، آن پیرمرد قوز کرده ی کاجستان قدیمی است که می داند هر صبح باد از کدام طرف می وزد و قرار است زیر کدام کاج انسانی برای همیشه بخوابد. همان کلاه به سری که هزاران خط بر صورتش دارد و محبت هرگز از دستانش نمی رود و عشق از لبانش و شادی از چشمانش.
همان که می داند انسان بعد از مردن، زندگی را به درخت کاجی هدیه می دهد که در پایش دفن شده است.
خدا برای من خط های عمیق صورت قوز کرده ای است که با اندک نوری در شب های سرد بر کاغذی خطاطی می کند و سر مست آواز می خواند. خدا برای من انگشتان پیرمردی است که روز های برفی برای گنجشکان در کاجستان قدیمی به دنبال دانه های کاج می گردد.
همان ته ریش داری است که بر ابرها تسلط دارد و می داند دیوانه ها باران وقت و بی وقت را دوست دارند.
خدای من امروز مرد ولی کاجش او را ادامه می دهد...
(سونا پطروسیان)

سونا
09-07-06, 10:35
يكي بود اون يكي هم بود.تازه كلاغه هم به خونش رسيد!
(سونا پطروسيان)

حامد طباطبایی
09-07-06, 11:58
بابا کلمه شکر رو هم برا همین وقتا درست کردن دیگه......ببین من که زیاد به کسی گیر نمیدم دیگه صدام درومد....آخه تابلوئه بابا این کلمه تو کافه ......اگه اون کلمه زیبایی رو که به کار بردی به جاش یه شکر بزاری بهتره....خواهشا یه ویرایشش بکنید ..من که خجالت میکشم....:(
.
.
.
.
.
.
.
.
ادبیات بی پروا ؟ ؟ ؟

سونا
09-07-06, 14:00
اين روزها همه به آدم اخطار مي دهند. اعتراض به كجا؟
قيام به كجا؟
سانسور يك قانون شده. و من هر روز بي قانون تر از روز گذشته، ناخن هايم را به ديوار مي كشم.
اعتراض كردم پليس ضد شورش آوردند. فرياد كشيدم، اخطار دادند.
شايد بايد مرد .. تا بعد!

حامد طباطبایی
09-07-06, 14:06
یه روز یه سونا خانمی بود....هی میگفت مرغ یه پا داره......حالا هی بیا بهش بگو مرغ اصلا پا نداره...! مگه قبول میکنه ؟ انقدر رو این موضوع پا فشاری کرد که حالا هرچی مرغ میبینه یه پاشو قطع میکنه......

یه روز یه کلاه بود خودشو قاضی کرد رفت زندان.....

سونا
09-07-06, 14:10
امرزو تو مترو ایستاده بودم .. جا براي نشستن بود ولي دلم نمي خواست بشينم. ايستادم جلوي صندلي ها. دو تا پسر نشسته بودن...و دو تا دختر..
همون جور که ایستاده بودم نمی دونم یهو چرا دلم خواست موهای پسره رو نوازش کنم .... موهاش آروم و مرتب بودن..دلم خواست باهاشون ور برم .... روم رو برگردوندم ... يكي از دخترايي که نشسته بود چن تا النگوی طلا دستش بود ... نمی دونم چرا یهو دلم کشید النگوهاش رو ناز کنم....
نه موهای پسره رو نوازش کردم و نه النگوهای دختره رو...
چه قدر بده که آدم نتونه نه موهای پسره رو نوازش کنه نه النگوهای دختره رو....
چه قدر بده که آدم باس بگذره و بره....و دستش رو از لمس چیزی که با تمام وجود می خواد محروم کنه...

...

emami
09-07-06, 23:28
راز 5 دقیقه !!!!!!
در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي­كردند كه در حال بازي بودند . زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است .
مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي كه دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامي دير مي­شود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي­دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي­كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواري زير گرفت و كشت . من هيچ­گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي­خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر مي­كند كه 5 دقيقه بيش­تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي­دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه­اي كه ديگر هرگز نمي­توانم بودن در كنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه كنم .
بعضي وقتها آدم قدر داشته­ها رو خيلي دير متوجه مي­شه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، مي­تونه به خاطره­اي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي­كنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .
اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم مي­خوره . ضرر نمي­كنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .
قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه مي­شه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه.

S_Salehi
09-07-14, 00:07
از هر دستی بدی با همون دست میگیری..! (http://piknik.persianblog.ir/post/87/)



پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .


نتیجه اخلاقی:از هر دستی که بدی از همون دست میگیری یا همین ضرب المثل خودمون تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز.

S_Salehi
09-07-14, 00:32
مردی با 4 همسر_ عمومی (http://piknik.persianblog.ir/post/86/)


روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:به هیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

S_Salehi
09-07-14, 19:25
گنجشک و خدا


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید ، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

lady_atieh
09-07-16, 13:21
خاموشی درخت و کوه و سنجاقک


سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.

http://www.nooronar.com/besmellah/archives/p8-2.jpg
حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !
عرفان نظرآهاری

S_Salehi
09-07-17, 13:09
تغار عتیقه

عتیقه فروشی به منزل مردی روستایی وارد شد . دید تغار نفیس و با ارزشی دارد که گربه
از آن آب می خورد.
فکر کرد اگر قیمت تغار را بپرسد مرد روستای متوجه می شود و قیمت آنرا گران می گوید.
گفت:عمو جان گربه را چند می فروشی؟ روستایی گفت :چند می خری؟
عتیقه فروش گفت:یک تومان. او قبول کرد و گربه را گرفت و حرکت کرد اما پس از خارج شدن
نگاهی به تغار انداخت و گفت:عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود بگذار این

تغار را هم ببرم قیمتش را هم می دهم .
روستایی گفت:از این حام بخشی ها نکن چون تا به حال پنج عدد گربه را به این وسیله فروخته ام
آنچه تو می خوانی من از برم .

S_Salehi
09-07-17, 14:34
مزاحم که نیستم؟
زنگ تلفن چند بار صدا کرد.
زن،بدون این که چشم باز کند، دست دراز کرد.
گوشی را برداشت:مردم آزار
آن را در گوش اش گذاشت:بفرمایید؟
مرد از پشت خط گفت:مزاحم که نیستم؟
زن آهسته چشم باز کرد.به ساعت دیواری که نیمه شب رانشان می داد ـ
خیره شد.
کمی خودش را بالا کشید و گفت:نه،راحت باشید.

وبعد از مدتها
مرد به شماره نگاه کرد.
آن را در گوش گذاشت:دیگه چی شده؟
زن از پشت خط گفت:می خواستم بگم،خیلی دوست دارم.می فهمی؟
مرد،به چهره ی زنی که روبرویش نشسته بود،خیره شد:من هم همین طور.

S_Salehi
09-07-18, 14:39
سفید،زرد،همه ی رنگ ها.

مامان!یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.
- مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد: چطور؟
- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.
- خوب تو بهش چي گفتي؟
- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.
مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟
زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و
لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد
و
دوباره چشم بر هم نهاد.

S_Salehi
09-07-18, 16:51
اشتباه......................
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

emami
09-07-20, 22:08
حال دستِ بریده را دست بریده می داند
پادشاهی دستور داد دست کسی را قطع کنند .با اینکه دست بریده شده خیلی درد داشت و شخص دست بریده از درد به خود می پیچید ، حرف نمی زد و ناله و شکایتی نداشت . همه از این رفتار شخص دست بریده تعجب کرده بودند . روزی مرد دست بریده در راه به کسی رسید که دست اورا هم پادشاه بریده بود. مرد به محض دیدن او فریادش بلند شد و گریه وزاری کرد و به سرو صورتش کوبید . از او پرسیدند که چرا با گذشتن چند روز از بریده شدن دستت تازه یادت افتاده ناله و زاری کنی و تا قبل از دیدن این مرد صدایت در نمی آمد؟گفت: شما که دست تان بریده نشده، حال وروز مرا نمی فهمیدید و من هر چه که زاری می کردم فایده ای نداشت و هیچ کدام نمی توانستید با من همدردی کنید اما حالا که به این مرد دست بریده رسیدم ،همدرد پیدا کردم و به راحتی می توانم فریاد بزنم.
مجله موفقیت

Mehrdad85
09-07-21, 00:03
کلاغ به همه می گفت که جان می دهم برای جوجه هایم! کلاغهای باغستان از این بابت همیشه او را می ستودند. مگر کسی جرات می کرد دانه ارزنی را از منقار جوجه ها به یغما ببرد! روزی بر حسب اتفاق روباه تسلط یافت بر کلاغ و جوجه هایش. روباه دو انتخاب پیش روی کلاغ مادر گذاشت: یکی از جوجه ها یا خود کلاغ مادر. کلاغ گفت اگر خودش خورده شود همه بچه ها بی سرپرست می شوند. پس بهتر که یکی از دست برود تا همه. روباه جوجه ای را برداشت و برد. ماجرا چندین بار تکرار شد و هر بار کلاغ با همان دلیل و منطق قبل یکی از جوجه ها را به روباه می داد. روزی رسید که دیگر جوجه کلاغی نمانده بود! آن روز بود که همه کلاغ را آنطور که بود شناختند!


به نقل از:
lymoo.blogfa.com/post-25.aspx (http://lymoo.blogfa.com/post-25.aspx)‎

Edriss
09-07-21, 00:30
من این داستان رو می نویسم ، اما اگه جاش اینجا نیست بهم بگین برش دارم ....



A Box Full of Kisses


The story goes that some time ago, a man punished his 3-year-old daughter for wasting a roll of gold wrapping paper. Money was tight and he became infuriated when the child tried to decorate a box to put under the Christmas tree. Nevertheless, the little girl brought the gift to her father the next morning and said, "This is for you, Daddy."

The man was embarrassed by his earlier overreaction, but his anger flared again when he found out the box was empty. He yelled at her, stating, "Don't you know, when you give someone a present, there is supposed to be something inside? The little girl looked up at him with tears in her eyes and cried, "Oh, Daddy, it's not empty at all. I blew kisses into the box. They're all for you, Daddy."


The father was crushed. He put his arms around his little girl, and he begged for her forgiveness.
Only a short time later, an accident took the life of the child. It is also told that her father kept that gold box by his bed for many years and, whenever he was discouraged, he would take out an imaginary kiss and remember the love of the child who had put it there.
In a very real sense, each one of us, as humans beings, have been given a gold container filled with unconditional love and kisses... from our children, family members, friends, and God. There is simply no other possession, anyone could hold, more precious than this.

hadis_s
09-07-21, 00:35
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت:مامان ، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کرد!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود ، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دورقلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!

S_Salehi
09-07-21, 09:26
نامه پيرزن به خدا !

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...:ohmygod:

emami
09-07-21, 10:38
دست بده نداره!
شخصی در حال رفتن به خانه اش بود که در چاهی عمیق افتاد ولی هر چه تلاش کرد نتوانست از آن بیرون بیاید . با ناله و فریادش مردم برای کمک به او دور چاه جمع شدند . در میان آنها یک پهلوان قوی هیکل هم بود او دستش را به داخ چاه برد و فریاد زد: "دستت را بده تا تو را بیرون بیاورم ."اما مرد حیران و وحشت زده فقط از ته چاه نگاه کرد و انگار که چیزی نشنیده اهمیتی به حرف مرد قوی هیکل نداد. کسانی که دور چاه بودند گفتند: "این بیچاره حتما ناشنوا است و حرف های تو را نمی شنود." مرد زیرکی از راه رسید او که مرد داخل چاه را به خوبی می شناخت گفت :" او نه ناشنواست و نه بیچاره بلکه مرد خسیسی است که دست بده ندارد."پهلوان گفت: " پس دست مرا بگیر تا تو را بیرون بیاورم.:مرد خسیس دست پهلوان را گرفت و از چاه بیرون آمد.
این ضرب المثل را وقتی به کار می بریم که می خواهیم بگوییم که کسی خیلی خسیس است که حتی حاضر نیست به خودش خیر برساند.
مجله موفقیت

hadis_s
09-07-21, 13:09
توماس ادیسون دو هزار آلیاژ مختلف را برای اختراع لامپ روشنایی آزمایش کرد.
وقتی هیچ کدام از این مواد در آزمایش درست جواب ندادند ، دستیار او با ناراحتی گفت: بیهوده است ، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم.
ولی ادیسون با اطمینان جواب داد: نه ما پیشرفت کرده ایم و خیلی چیزها یاد گرفته ایم. ما اکنون می دانیم که دو هزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجاد کنند!!!

hadis_s
09-07-22, 19:01
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان ، سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

S_Salehi
09-07-26, 11:24
داستان كوتاه سه خواهر (کمی از کوتاه گذشته البته)


دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سه‌شان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس مي‌‌پوشيدند. عروسك‌هاي‌شان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نمي‌‌زد. طوري كه گاهي سر قاطي‌شدن آنها و اين كه هر چيز مال كدام‌شان است با هم بگو مگو مي‌‌كردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك مي‌‌كردند، تصميم مي‌‌گرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچه‌ها بازي كنند و...


خانم اسفندياري كه بعد از فوت آقاي اسفندياري تمام اميدش را به آنها بسته بود، عصرها در ايوان مي‌‌نشست و به تاب بازي آنها نگاه مي‌‌كرد و دلش از شوق حضور آنها لبريز مي‌شد. در اين حالت خيال مي‌‌كرد كه آينده آنها هم درست مثل هم خواهد بود. مثل هم ازدواج خواهند كرد و تشكيل خانواده داده و بچه‌دار خواهند شد. آرزو مي‌‌كرد كه هر سه آنها خوشبخت باشند اما از آينده بيمناك بود. چرا كه‌ مي‌‌دانست تقدير بازي‌هاي عجيب و گاه سختي براي آدم‌ها تدارك مي‌بيند. اما شباهت بين دخترها فقط تا سن 12سالگي براي آنها ماند. بعد ناگهان هرسه آنها عوض شدند و عادات خاص خودشان را پيدا كردند. دختر بزرگ‌تر (مهشيد)، بسيار مستبد و خودراي بود. هميشه از دو خواهر كوچك‌ترش به زور و تحكم مي‌خواست كه مطابق ميل او رفتار كنند . مثلا مي‌گفت: الان بايد بريم پارك... خانم اسفندياري مي‌گفت : الان ظهره... پارك خلوته و خطرناكه... بذارين عصر كه هوا خنك‌تر شد و مردم هم بيرون آمدند، برين بيرون...
اما مهشيد گوش نمي‌كرد و با لجاجت خاصي كه خانم اسفندياري از آن سر درنمي‌آورد، دو خواهر كوچك ترش را با خود بيرون مي‌برد. بعد از يك ربع هرسه به خانه برمي‌گشتند. چون خواهر وسطي (مانا) زمين خورده بود و در نتيجه آنها مجبور شدند بدون بازي به خانه برگردند. خانم اسفندياري به مهشيد پرخاش مي‌كرد كه تقصير اوست، اما او با خودرايي به هيچ‌وجه زير بار نمي‌‌رفت و با اوقات تلخي به‌ هم خوردن بازي‌شان را گردن مانا مي‌انداخت كه حواسش را جمع نكرده و درنتيجه روز آنها را خراب كرده بود. مانا كه دختر نرم و مهربان و منعطفي بود اشكش را پاك مي‌كرد و مي‌گفت: تقصير خودم بود مامان... بايد حواسم را بيشتر جمع مي‌كردم.
مانا هميشه همين‌طور بود، كسي را مقصر نمي‌دانست و مسئوليت اتفاقي را كه برايش مي‌افتاد خودش به عهده مي‌گرفت و اغلب هم براي آن كه مهشيد را ناراحت نكند از خواسته‌ خودش مي‌گذشت، اما با اين‌ حال دختر دست و پا چلفتي نبود. خيلي قاطع بود و درمدرسه هم برخلاف مهشيد نمرات بالايي مي‌گرفت.
خواهر كوچك‌تر (مهسا) سكوت مي‌كرد. او كم پيش مي‌‌آمد كه اظهار نظري كند، نه جانب مانا را مي‌‌گرفت و نه جانب مهشيد را، اما خيلي وقت‌ها از دستورات مهشيد‌ سر پيچي مي‌كرد. او بيشتر به درس خواندن علاقه داشت و به مدرسه دانش‌آموزان تيز هوش هم مي‌رفت. درخلوت، مدام كتاب مي‌خواند و انگار روياهاي خاص خودش را داشت كه با هيچ كس درباره‌شان صحبت نمي‌‌كرد.
خانم اسفندياري هرسال كه مي‌گذشت تفاوت بين دخترهايش را هم بيشتر و بيشتر مي‌ديد. آنها از كودكي فاصله مي‌گرفتند و با تغييرات شخصيتي زياد ازهم نيز فاصله مي‌گرفتند. اگر كسي نمي‌دانست، نمي‌توانست باور كند كه آنها خواهر و از يك خون باشند. خانم اسفندياري اين واقعيت را مي‌پذيرفت اما دغدغه آنها لحظه‌اي هم راحتش نمي‌گذاشت. او براي بزرگ كردن آنها دست تنها و بدون اين‌كه سايه پدر بر سرشان باشد خيلي سختي كشيده بود. براي هركدام آنها وسايلي را به عنوان جهيزيه مي‌خريد و در زير زمين مي‌گذاشت تا وقت ازدواج‌شان برسد. خانم اسفندياري هم مثل خيلي از مردم، ازدواج را مهم‌ترين واقعه زندگي هر كس مي‌دانست.
دخترهايش بزرگ شدند، ديپلم گرفتند و دانشگاه قبول شدند اما هنوز بخت درخانه هيچ كدام‌شان را نزده بود.
گاهي مي‌شد كه خانم اسفندياري در مجلس ختم‌، عروسي و حتي در سوپر ماركت با خانمي برخورد مي‌كرد كه مانا را براي پسرش نشان كرده بود، اما مجبور بود به آنها جواب بدهد كه‌ هنوز مهشيد درخانه است و ازدواج نكرده و در نتيجه آنها بايد صبر كنند. يكي دو خواستگاري‌ هم كه مهشيد داشت به خاطر رفتار تند و خودخواهانه‌اش بعد از همان جلسه اول، ديگر پشت سرشان راهم نگاه نكرده بودند. خانم اسفندياري زياد با او صحبت مي‌كرد و از او مي‌خواست دست از خودرايي‌‌هايش بردارد: عزيزم در زندگي با خودخواهي نمي‌توني حرفت رو پيش ببري... چهار روز ديگه كه به سلامتي شوهر كردي، نمي‌توني اين جوري زندگي رو بگردوني !اما مهشيد گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. مي‌گفت: من همينم كه هستم... هركي هم مي‌خواد با من زندگي كنه بايد منو همين طور كه هستم بپذيره!
در خانه هم، همچنان نظراتش را به همه تحميل مي‌كرد: امشب شام بايد فسنجان بخوريم... فردا بايد بريم پيك‌نيك... بزرگ‌ترين اتاق خانه بايد مال من باشد... اما واقعيت اين بود كه مهشيد در درون، از اين كه مي‌ديد بيشتر آدم‌ها مانا را دوست دارند آزارش مي‌داد. اين مسئله كه ممكن است يك روز مانا زودتر از او ازدواج كند مثل خوره روحش را مي‌خورد، براي‌ همين، بدون اين‌كه اعتراف كند‌، دغدغه ازدواج، دغدغه روز و شبش بود. در محيط دانشگاه از خيلي از پسرها خوشش مي‌‌آمد اما آنها از دخترهاي ديگر خواستگاري كرده بودند. او از آينده‌اش بيمناك بود. از فشار اين‌كه مبادا مانا زودتر از او ازدواج كند و به خاطر خود خواهي‌هايش براي هميشه تنها بماند، تصميم گرفت اين‌بار كه خواستگاري داشت، كمي كوتاه بيايد و چهره واقعي‌اش را پنهان كند، خودش را نرم و سازگار نشان دهد و نقشي را بازي كند كه تا به حال بازي نكرده بود. بعدكه آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، مي‌توانست خودش را هماني كه بود نشان دهد. فقط كافي بود مثل خيلي از دخترهاي ديگر كه آرزوي ازدواج داشتند، خودش را مطابق ميل همسر آينده‌‌اش نشان دهد.
اما او بدون اين كه خود بداند با اين افكار نادرست، خودش را به چاهي انداخت كه درآمدن از آن سخت و دشوار بود.
(محسن)، پسر يكي از همسايه هاي قديم آنها (خانم اسدي) بود. خانم اسفندياري يك روز تصادفي دربازار به او برخورد. ديدارشان براي هر دو پر از تداعي لحظات خوشي بود كه پيش‌تر داشتند. خانم اسدي جوياي حال دخترهاي او شد. خانم اسفندياري هم جوياي حال پسرهاي او. خانم اسدي گفت: بي‌خود نبود ما امروز توي اين شلوغي همديگه ‌رو ديديم، بي‌خود حاشيه‌ هم نرم... من مي‌خوام براي پسر بزرگم محسن زن بگيرم... يكي از دخترهاتو انتخاب كن.
روزي كه محسن همراه خانواده‌اش به خواستگاري مهشيد آمد، مهشيد بر خلاف دفعات قبل كه ايرادهاي بيهوده مي‌گرفت و رفتار توام با خودخواهي‌اش كه حتي سيني چاي را هم نمي‌‌آورد و در جواب سوال‌ها جواب‌هاي تند و دندان‌شكن مي‌داد و به خواستگارها برمي‌خورد، اين بار خيلي نرم و متين برخورد كرد. پس از يك جلسه ديدار حضوري در بيرون كه محسن و مهشيد بيشتر درباره مسائل كلي حرف زدند، مراحل بله برون، خريد، حنابندان و عقد خيلي سريع طي شد. انگار هر دو خانواده عجله داشتند اين وصلت زودتر سر بگيرد. شايد چون شناخت قبلي از هم داشتند و بنابراين تاخير بيشتر را جايز نمي‌دانستند. اما شروع زندگي جديد مهشيد به هيچ وجه خوشايند نبود. چون او خودخواهي را در وجود خودش نكشته بود، تنها آن را براي مدتي كوتاه كه تا ازدواجش سر بگيرد، پنهان كرده بود. بعد از ازدواج به خيال اين كه خرش از پل گذشته، ديگر لزومي به پنهان كاري نمي‌ديد. به هرحال كاري بود كه شده بود و محسن ديگر بايد با واقعيت كنار مي‌آمد. يعني چاره‌اي جز اين نداشت!
مهشيد خيال مي‌كرد در خانه جديد خودش هم مي‌تواند خودبيني‌هاي زمان دختري‌اش را پياده كند. براي‌ همين از همان ساعت اول شروع زندگي مشتركش امرو نهي‌هايش را شروع كرد. به خصوص اين‌كه سرخريد حلقه هم براي اين‌كه اختلافي پيش نيايد كوتاه آمده بود. غافل از اين‌كه محسن هم خودش را هماني كه بود نشان نداده بود. محسن هم موجودي به مراتب خودبين‌تر و خودخواه‌تر از مهشيد بود كه خيال مي‌‌كرد همه‌چيز بايد در جهت ارضاي خواسته‌هايش فراهم شده باشد. مي‌گفت: تا حالا تو خانواده، كسي از گل نازك‌تر به من نگفته... دوست دارم تو زندگي خودم هم همين‌طور باشه! زندگي دو نفر كه مي‌خواهند با خودخواهي و خودبيني حرف خودشان را به كرسي بنشانند قابل حدس زدن است. به خصوص اين‌كه هر دو نمي‌توانستند در آن مدت كوتاه آشنايي متوجه شوند كه چه فريبي خورده‌اند. نه، آنها همان كساني كه درجلسه معارفه خودشان را نشان داده بودند نبودند. آنها وانمود مي‌كردند اشخاص ديگري هستند و مقدمات ازدواج و شلوغ بودن سرهاي‌شان هم سرپوش روي همه‌چيز گذاشته بود بنابراين...
زندگي مهشيد از همان لحظات اوليه ازدواج با رنج و عذاب و دعوا و اختلاف همراه شد، طوري كه خودخواهي‌هايش هم اجازه نمي‌داد، درد درونش را براي مادرش بازگو كند، اما خانم اسفندياري از نگاه دخترش همه چيز را مي‌خواند. روزهاي زندگي مهشيد و محسن با جر و بحث سر چيزهاي كوچك شرو ع مي‌شد كه طرفين براي به كرسي نشاندن حرفهاي‌شان حتي با هم لجبازي مي‌كردند. مهشيد مي‌گفت: ناهار بايد برويم بيرون پيتزا بخوريم... من امروز حوصله آشپزي ندارم!
و محسن مخالفت مي‌كرد: من دوره مجردي به اندازه كافي با دوستام اين‌طرف و آن‌طرف پيتزا خوردم... زن گرفتم كه برايم آشپزي كند و غذاي خانگي بخورم. اگر قرار بود همون پيتزا رو بخورم كه دم به تله سر كار خانم نمي‌دادم!
- مگه زن آشپزه؟...
- مگه غير اين فكر كرده بودي؟
مهشيد فرياد مي‌زد: بعدشم من بودم كه دم به تله تو دادم! من بودم كه گول ظاهر تو رو خوردم!
لج مي‌كرد و به اتاق خواب مي‌رفت و در را مي‌بست. محسن با مشت به درمي‌كوبيد كه اين‌جا خانه اوست و او حق ندارد چنين رفتاري داشته باشد. مهشيد مي‌گفت اگر وضع آن‌طور كه مي‌‌خواهد نباشد، يك لحظه هم ديگر با او زندگي نخواهد كرد. محسن هم درخانه را باز مي‌كرد و مي‌گفت: بفرماييد!
آنها معني ازدواج را بدجور گم كرده بودند. گرچه گاه از خودشان مي‌پرسيدند:پس ازدواجي كه آدم‌ها را به تكامل مي‌رساند واقعا چيست و چه طور مي‌‌شود به آن رسيد؟
اما از آن طرف با رفتن مهشيد، براي مانا خواستگاران زيادي آمدند. مانا در درون خودش نياز غير قابل كنترلي به ازدواج حس مي‌‌كرد. اين نياز با گذشت سال‌ها، نه تنها در درونش كمرنگ نشده كه شدت هم گرفته بود. نه هوسي‌ آني بود و نه تحت فشار جامعه يا ديگران يا تقليد از بقيه... او مي‌خواست در تشكيل خانواده، خودش را بيازمايد. مي‌دانست كه ازدواج مسائل بي‌شماري برايش خواهد آورد كه حل كردن هركدام انرژي زيادي خواهد برد، اما او با اين آگاهي تصميم گرفته بود تشكيل خانواده دهد. او مي‌خواست تبديل به زني پخته شود و ازدواج را مهم‌ترين امر در تحقق اين مسئله مي‌ديد. در بيشتر همايش‌هاي ازدواج شركت مي‌كرد. كتاب‌هاي زيادي در اين‌باره مي‌خواند. او ازدواج را آزموني مي‌دانست كه با گذر از آن مي‌توانست خودش را مهياي هدف والايي كه براي آن به دنيا آمده بود، بكند.
مانا هميشه در جمع دوستانش مي‌گفت: فقط وقتي بايد ازدواج كرد كه بدوني داري چي كار مي‌‌كني‌؟ با چشم باز بدوني داري تو چه راهي قدم مي‌گذاري... دوستانش مي‌پرسيدند: تو خودت واقعا (مي‌دوني ازدواج يعني چي)؟
جواب مي‌داد: سعي مي‌كنم بفهمم...
بنا‌براين وقتي (مجيد) به خواستگاري‌اش آمد، مدتي از آنها وقت خواست تا كاملا موضو ع را بررسي كند. براي آشنايي بيشتر تحت نظر خانواده‌ها چند بار با هم بيرون رفتند. مجيد مي‌گفت: من به ازدواج به عنوان مرحله‌اي براي تكامل آدم‌ها نگاه مي‌كنم... مرحله سختي است اما نمي‌دانم چرا خيلي‌ها بدون توجه به اين اهميت و دشواري، خيلي راحت تصميم مي‌گيرند و بعد هم سرگردان مي‌‌شوند كه چي‌ مي‌‌‌خواستند و چي شد؟
مانا مي‌پرسيد: فكر مي‌كنيد تكامل در ازدواج را چه چيزهايي به وجود مي‌آورد... زن و مرد چه كار بايد بكنند تا در مسير درست ازدواج قرار بگيرند؟
زندگي آنها درهمان ماه اول نشان داد كه شراكت و يگانگي‌شان چه قدر روح‌شان را ارتقاء بخشيده است. آنها نيامده بودند تا فقط زير يك سقف با هم زندگي كنند. آنها آمده بودند تا همديگر را بسازند و بهترين صفات را در وجود هم شكوفا كنند. مهشيد با ديدن زندگي مانا تازه به عمق فاجعه زندگي خودش پي مي‌برد. پس ازدواج مي‌توانست اين طور باشد؟ چيزي كه در زندگي خودش اصلا نبود. اين مسئله او را به فكر فرو برد كه چه قدر ديدگاه‌هايش براي ازدواج سطحي بود. به دنبال چه چيزهايي بود و چه چيزهايي به دست آورد!
اما درباره مهسا... او شديدا به درس خواندن علاقه داشت. او تصميم داشت پزشك موفقي شود و در مناطق محروم و روستاها به مداواي مردم بپردازد. مهشيد از او مي‌پرسيد: حالا چرا آن جاها؟ اين همه مطب شيك تو تهران است، چرا...
- چون اين‌جاها تو مطب‌هاي شيك، دكتر زياده... منم به خاطر مطب شيك نمي‌خوام دكتر بشم .مردم جاهاي دور افتاده بيشتر به كمك احتياج دارن. مهسا احساس مي‌كرد كه اين كار مي‌‌تواند باعث رشد و ترقي روحي‌اش شود. همين‌طور هم شد. او با جديت و پشتكار توانست در رشته پزشكي دانشگاه تهران قبول شود. براي همين به مقوله ازدواج خيلي فكر نمي‌كرد. مهم‌تر براي او اين بود كه بتواند پيشرفت و خدمت كند. براي همين مثل مانا احساس نمي‌كرد كه ازدواج مي‌تواند برايش نقطه مهمي در زندگي محسوب شود. اگر به موردي مناسب و فردي هماهنگ با شخصيت و روح و روانش برخورد مي‌كرد، شايد دراين‌باره فكر مي‌كرد. به خصوص كه‌ مي‌ديد وجود آن فرد مي‌تواند در راستاي هدفش هم باشد. ديده بود كه خيلي از هم‌كلاسي‌هايش با ازدواج با اشخاصي كه تناسب در كار و تحصيلات با آنها نداشت از كار بزرگي كه مي‌توانست انجام دهد باز ماندند. يكي از دوستانش حتي ترك تحصيل كر‌د تا از دو قلوهايش نگهداري كند.
مهسا پيشداوري نمي‌كرد، شايد براي دوستش بهتر اين بود كه از دوقلوهايش نگهداري كند و بعد به درس و دانشگاه بپردازد، اما درباره خودش مهم اين بود كه به رويايي كه از كودكي داشت جامه عمل بپوشاند. به بيماران كمك كند و دردهاي‌شان را تسكين دهد، اما بيشتر از اين وحشت داشت كه‌ مثل مهشيد به دام يك ازدواج نامناسب بيفتد و در نتيجه از هماني هم كه بود عقب‌تر ‌بيفتد. پس از فارغ‌التحصيلي هم روانه يكي از روستاهاي دورافتاده كهكيلويه و بويراحمد شد تا به‌ مردمش خدمت كند. خانم اسفندياري پس از سال‌ها تلاش و مشقت و دغدغه‌هاي مادرانه براي بزرگ كردن دخترهايش، حال ثمره زندگي آنها را به چشم مي‌ديد. نگراني عمده‌اش اوضاع زندگي مهشيد بود كه در اين سال‌هاي اخير ديگر از كسي پنهان نبود. خانم اسفندياري تلاش مي‌كرد تا با صحبت با مهشيد، وضعيت زندگي آنها را بهبود ببخشد: مهشيدجان زندگي كه جاي خودخواهي نيست... جاي از خودگذشتگي است... تو كمي فداكاري كن... تو بگذر...
مهشيد سكوت مي‌‌كرد. مي‌ديد كه يك ازدواج نادرست براساس پندارهاي واهي چه به روزش آورده است. نه توانسته بود درسش را تمام كند، نه توانسته بود كاري پيدا كند، از بگو مگوهاي بي‌سروته ضعف اعصاب گرفته بود و در مرداب زناشويي نامناسبش با محسن دست و پايي بيهوده مي‌زد و لحظه به لحظه فروتر مي‌رفت. مي‌ديد كه اين زندگي به بن بست رسيده است.
اما از آن طرف زندگي مانا و مجيد، زندگي سعادتمندانه‌اي بود كه با دو فرزند هم كامل‌تر ‌شد. خانم اسفندياري هر وقت در كنار آن خانواده بود احساس آرامش مي‌كرد. همه‌چيز سر جاي خودش بود. اين ازدواجي بود كه هر دختري بايد براي رسيدن به آن تلاش مي‌كرد.
مهسا هم از محل كارش مدام براي خانم اسفندياري نامه مي‌‌‌نوشت. او از خلال خطوط نامه مي‌فهميد كه او احساس رضايت مي‌كند و به آن چه‌ مي‌‌خواسته رسيده است. شايد سال‌هاي بعد، ازدواج موفقي هم مي‌كرد اما مهم‌تر حس آرامش او بود كه چه بسا با ازدواجي نامناسب كاملا به‌ هم مي‌ريخت . خانم اسفندياري به ياد كودكي‌هاي سه دخترش مي‌افتاد كه چه قدر به هم شبيه بودند اما به تدريج مسير زندگي‌شان از هم جدا شد و هر يك به راهي افتادند. درست است كه براي هر سه‌شان آرزوي ازدواجي مناسب را داشت، اما فهميد كه نمي‌تواند اين آرزو را به آنها تحميل كند. مهم سعادت آنها بود نه آن چه او گمان مي‌كرد براي‌شان سعادتمندانه است. هر كدام بايد دنبال آن چيزي مي‌رفتند كه براي‌شان بهتر بود. هركاري كه براي يكي خوب بود دليل نمي‌‌شد كه براي ديگري هم خوب باشد. ازدواج براي مانا جواب داد اما براي مهشيد نتيجه بسيار بد به بار آورد و براي مهسا هم نمي‌توانست موثر باشد. نبايد آنها را به زور وادار به كاري مي‌كرد كه در جامعه به عنوان تنها راه سر و سامان دادن به آدم‌ها در نظر گرفته شده بود. خانم اسفندياري با خود فكر كرد: نسخه‌اي كه براي يكي جواب مي‌دهد، ديگري را ممكن است نابود كند.



_ با الهام از كتاب (يك، يكي) نوشته ركسانا خوشابي

emami
09-07-28, 21:25
نامه ای از طرف خدا


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

emami
09-08-03, 11:08
آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواندفرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط رويبدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استادبه كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، باآن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد،در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي

Mehrdad85
09-08-04, 22:29
پايان نامه خرگوش


يک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد. روباه: خرگوش داری چيکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پايان نامه می‌نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور می تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهايی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگی از آنجا رد می‌شد..
گرگ: خرگوش اين چيه داری می‌نويسی؟
خرگوش: من دارم روی پايان نامم که يک خرگوش چطور می تونه يک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصميم نداری اين مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نيست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهايی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای ديگر موها و استخوان های گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوی هيکلی در حال تميز کردن دهان خود بود.
نتيجه:
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پايان نامه‌تان داشته باشيد
آن چيزی که مهم است اين است که استاد راهنمای شما کيست؟!!!

(http://groups.yahoo.com/group/iran_eshgh/join)

mohsen_bak
09-08-06, 22:06
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .
چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ".
دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ ]
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:
" اِی ، کمی
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشخ؟
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده؟
-نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟
-دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم,
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر؟
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد:
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید...
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد:
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
-پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم
-دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .
-قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.[/]
-خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .[/
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ -
-خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده
-جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
-کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ
- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...
-نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ [/]

emami
09-08-06, 22:54
طناب یا خدا
کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

emami
09-08-08, 12:52
امید
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.]
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

Mehrdad85
09-08-08, 15:55
روز تبليغات:

یکی از سناتورهای معروف آمریکا درست هنگامی که از درب سنا خارج شد،با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد :
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت : «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل میکنم»
سن پیتر گفت : «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت : «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت : «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.....

پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت : «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
> شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادی».!

منبع:journalist3020 (http://journalist3020.persianblog.ir/post/98)

Mehrdad85
09-08-08, 16:44
جهنم و بهشت


روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت:
'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
'، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!
'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!'

به نقل از: http://www.pedramfayazian.com/

mohsen_bak
09-08-10, 12:35
چند سالی می گذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/21kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیش تر می شد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیش تر .

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/22kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ پدر گفت: عزیزم جای خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل. پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/23kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/25kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.-ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره. - من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم. ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/24kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود. خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختی ها را به جان خریده بود و با عشق حرکت می کرد.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/26kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/27kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)

قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سال ها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد.

http://www.hamsohbat.ir/sms/Email%2073/28kaf.jpg (http://www.iranelectshop.com/)






منبع:http://www.facefa.com/

mahtab20
09-08-10, 17:46
حسین ِ منصور(حلاّج)را خواهری بود که در آن راه دعوی مردی کردی.جمالی داشت.در شهر بغداد می آمدی;یک نیمه روی را به چادر گرفته و یک نیمه گشاده...
بزرگی بدو رسید.گفت:روی چرا تمام نپوشی؟گفت:تو مردی بنمای تا من روی بپوشم!
در همه ی بغداد یک نیم مرد است و آن حسین است.اگر از بهر او نبودی این نیمه روی هم نپوشیدمی.
نجم الدین رازی(مرصا العباد)

emami
09-08-10, 23:20
راز موفّقیت از زبان سقراط!



مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت

سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد.

mahtab20
09-08-11, 08:15
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمیدهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
.«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: « ای خدای عزیزم، تو از نیاز «من با خبری، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت…:victory::)

shohrehm
09-08-12, 11:46
مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.
سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید : (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم
و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است
آنتونی دو ملو

mahtab20
09-08-12, 14:55
کودکی 10 ساله که دست چپش در یک حادثه از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر فرزند اصرا ر داشت که از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد.استاد نیز قول را پذیرفت و قول داد که تا یک سال از فرزندش یک قهرمان بسازد0در طول شش ماه فقط استاد روی بدن سازی کودک کار کرد و حتی یک فن هم به او آموزش نداد.بعد از شش ماه استاد به او یک فن را آموخت و فقط با اون یک فن تمرین می کرد.سرانجام مسابقات شروع شد و استاد و شاگرد یک ساله فقط یک فن را تکرار کردند و به مسابقات رفتند.کودک تک دست توانست با آن یک فن همه حریفان خود را شکست بدهد.سه ماه بعد کدوک با همان تک فن در مسابقات باشگاهی نیز پیروز شد.وقتی که مسابقات به اتمام رسید دلیل پیروزی خود را از استادش پرسید.استاد به کودک گفت:دلیل پیروزی تو همان تک فن بود اولاَ همان تک فن را میدانستی دوماُ به همان تک فن مسلط بودی سوما تنها امیدت این فن بود و راه مقابله با آن گرفتن دست چپ تو بود که تو آن دست را نداشتی
:victory:

shohrehm
09-08-16, 09:59
داستان عقاب و تحمل سختيهاي زندگي

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است ؟
بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم . گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم . تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم .

mohsen_bak
09-08-16, 11:11
اینجا یه حکایت کوتاهی هست به نام (پادشاهی که گوزیدن را ممنوع کرد!)
اگر خواستید برید بخونید.مضمونه سیاسی-اجتماعی داره.
http://papich.iranblog.com/

faniz
09-08-16, 13:25
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است...
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

faniz
09-08-16, 13:41
آزمایش جالب...
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش.

faniz
09-08-16, 14:33
یک روایت از عشق

" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که حکایت از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب دست خط را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .

روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: "

زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 50 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که "این فقط یک امتحان است!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد!!

shivamdht
09-08-19, 14:54
پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد به او گفت آيا سردت نيست نگهبان پير گفت چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت اشکالي ندارد من الان به داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباسهاي گرم مرا بياورند نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد

faniz
09-08-22, 14:45
هزینه عشق واقعی



پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :


صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان ! http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/16.gifhttp://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/04.gif


مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:


بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است


وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:


مامان .... دوستت دارم http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/10.gifhttp://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/07.gif


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:


قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!! http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/35.gifhttp://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/13.gif



قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/33.gif
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.



نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! http://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/33.gif
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!!

shohrehm
09-08-23, 10:55
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!...
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .‎
دكتر شريعتي

faniz
09-08-24, 12:31
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
آخر سر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

mahtab20
09-08-28, 17:21
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

mahtab20
09-08-28, 17:21
آنروز كلاس آنقدر طول كشید كه وقتی به ساعت نگاه كردم متوجه شدم دیر به منزل پیرزن خواهم رسید.
و آنقدر با عجله مسیر را پیمودم كه وقتی به منزل پیرزن رسیدم هنوز نفس نفس می‌زدم. تا آمدم از اشاره‌های او فهمیدم كه از دیركردنم ناراحت است و با اشاره او خواسته‌اش را درك كردم.به سرعت از دستشویی لگنش را آوردم. دیگر به همه چیز عادت كرده بودم و حتی بوی تعفن نیز برایم بی اهمیت بود همیشه در این مواقع بغضی گلویم را می‌فشرد بغضی نه برای آنكه باید پیرزن را تمیز می‌كردم بغض از برای اینكه این پیرزن با وجود آن همه مال و مكنت كسی را ندارد و اگر من نبودم كه به خاطر كسب نان به او برسم چه كس به دادش می‌رسید و اگر روزی من اینچنین شوم سرنوشتم چه خواهد شد.
پیرزن با وجود گذشت كهنسالی باز زیبا بود اما من با آنكه 23 بهار عمرم می گذشت چهره با طراوت نداشتم و از زیبایی بهره‌ای نبرده بودم. غم وجودم را در بر گرفت و شب هنگام زمان بازگشت به خانه اشك مرا رها نمی خواست تا آنكه صدای كودكی كه با انگشت مرا به مادرش نشان می‌داد توجهم را جلب كرد: مامان مگه فرشته‌ها هم گریه می‌كنند

shohrehm
09-08-29, 09:27
در بازگشت از كليسا، جك ازدوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود.. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذارمن بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

lady_atieh
09-08-29, 12:04
نقل است که در روزگاری نه چندان دور، کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره
فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد.

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند.
طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به
جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد
آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور
ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که
بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه
کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی
نیز به دعای دفع بلا نمود.

رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی
نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن
کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که
من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا
کارگر خواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت.

سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند.

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم
و چه.....؟!

رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد
ایمان مردم باشیم

mohsen_bak
09-08-29, 20:16
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

منبع:http://lovekolbah.iranblog.com/

Mehrdad85
09-08-30, 11:41
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: "اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش بكنيم يا نكنيم!

mahtab20
09-08-31, 16:41
[/URL]
از حسادت تا حماقت!

گویند در سالهای دور مردی ثروتمند و نیکوکار در همسایگی فردی حسود می زیست. حسود همیشه به ثروت زیاد و وجهه ی وجیه همسایه اش که بسیار به نیکوکاری شهره گشته بود حسادت می ورزید. حسود برای لکه دار کردن چهره همسایه اش از هیچ کاری دریغ نمی کرد اما هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت. بالاخره حسود نقشه ایی کشید و غلامی خریداری کرد و آن غلام را یک سال تحت تعلیم و تربیت خود قرار داد تا بلکه بدینوسیله به مقصودش برسد. آنگاه از غلامش پرسید: چه قدر مطیع من هستی؟ غلام پاسخ داد: اگر فرمانم دهی خود را به آتش خواهم زد. حسود لبخندی شیطان در صورتش پدیدار شد و نقشه را برای غلامش بازگو کرد و به غلام گفت: من و تو شبانه به بام خانه همسایه می رویم، سپس تو مرا بکش و فورا داخل خانه برگرد و بخواب تا هم چهره همسایه نیکوکارم نزد مردم زشت و قبیح شود و هم از پی قصاص من او را بکشند. غلام عینا دستور مولایش را اجرا کرد و صبح فردا [URL="http://www.cloobmusic.com/search/label/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%20%D8%AC%D8%A7%D9%8 4%D8%A8%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF% D9%86%DB%8C%20%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"]همسایه (http://www.farsinegar.net/200908051809/حکایت-طنز-حسادت-از-نوع-احمقانه.html) به اتهام قتل مرد حسود بازداشت شد و حاکم وقت حکم قصاص وی را صادر کرد. اما در همین حین غلام معذب بود و فشار روحی امانش نمی داد تا سکوت کند. وجدان غلام او را مجبور کرد تا برای بخشش گناه و رهایی از این عذاب که وجدانش را سخت می آزرد خود را معرفی کند و غلام هم ماجرا را کامل برای خلیفه بازگو کرد. حاکم که با صداقت غلام مواجه شد او را مورد عفو خود قرار داد و بدین ترتیب مرد ثروتمند بی گناه شناخته شد و نه تنها چهره اش مخدوش نشد بلکه پستی همسایه حسودش بیشتر نمایان شد. اینگونه بود که حسادت (http://www.musiccloob.com/search/label/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%20%D8%AC%D8%A7%D9%8 4%D8%A8%20%D9%88%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF% D9%86%DB%8C%20%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF) یک فرد او را تا مرز حماقت کشانید و به قیمت جانش تمام شد.

emami
09-09-02, 21:29
ثروت مند شدن به خاطر نگهداری از پدر
مردی چهار پسر داشت. هنگامی که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست!
پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پرخیر و برکت است!
پسر صبح از خواب برخاست و همان جایی که خواب دیده بود، رفت و یک درهم را برداشت. در راه با آن دو ماهی خرید. هنگامی که شکم آن ها را پاره کرد، در شکم هر کدام یک دُر یافت. یکی از دُرها را به درگاه سلطان برد. پادشاه که از آن خوشش آمده بود، پول زیادی به پسر داد و گفت: «اگر لنگه دیگر آن را بیاوری، پول بیش تری می گیری!»
پسر دُر دیگر را نیز به قصر شاه برد. سلطان با دیدن دُر به وعده اش عمل کرد و پسر به برکت احترام به پدرش از ثروت مندترین مردان روزگار شد.

emami
09-09-02, 21:52
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد.
آن را برداشت و رویش دست كشید.
می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید كه چند قدم آن طرف‌تر، یك غول بزرگ ظاهر شد.
غول فوری تعظیم كرد و گفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را كه برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟
حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!
پیرزن كه به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها كه زیادی تعارف می‌كنند

mahtab20
09-09-03, 09:13
مردي متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش كم شده است. به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولي نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دكتر خانوادگيشان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت.
دكتر گفت: «براي اين كه بتواني دقيقتر به من بگويي كه ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد. ابتدا در فاصله ٤ متري او بايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين كار را در فاصله ٣ متري تكرار كن. بعد در ٢ متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد. اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان كنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: «عزيزم شام چي داريم؟»
جوابي نشنيد. بعد بلند شد و يك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: «عزيزم شام چي داريم؟»
باز هم پاسخي نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: «عزيزم شام چي داريم؟»
باز هم جوابي نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابي نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟»
زنش گفت: «مگه كري؟ براي پنجمين بار ميگم: خوراك مرغ !!!»

from_hell
09-09-04, 02:25
ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
«ركاب بزن....»

shohrehm
09-09-06, 11:48
به هیچ کس اعتماد نکنید!

ممکن است که مردم فریبتان بدهند. آیا شما به اینجمله اعتقاد دارید ؟
اولین باری که منشی استخدام کردم، خودم از او معذبتر بودم. او پرسید : زمان کاری من از چه ساعتی تا چه ساعتی است ؟
به او گفتم : خوب، صبح ها هر وقت که فکر میکنید مناسب است بیایدو در پایان روز هر وقت خسته شدید بروید. مهم این است کاری که به شما محول می شودانجام دهید و خوب هم انجام دهید.
-چقدر حقوق می دهید ؟
به او گفتم : هر قدر که نظر شماست. مبلغی منطقی برایهر ساعت تعیین کنید. حقوق شما بر مبنای ساعت های کاریتان خواهد بود.
پیشنهاد کاری من خیلی بر اساسقرارداد و مقررات نبود .
برای اینکه مطمئن شود این کار را بدست آورده، مبلغیرا برای هر ساعت کاری در خواست کرد که از آنچه من برایش در نظر گرفته بودم پایین تربود.
به این ترتیب، او دیگر برای دیر آمدنش برایم فیمبازی نمی کرد و یا داستانهای عجیب و غریب نمی ساخت، و من هرگز از این تصمیم پشیماننشدم.
هیچ وقت غیبت نکرد و در آخر، یک روز تصمیم گرفت کهبرود و گفت که قوایش تحلیل رفته و احتیاج به استراحت دارد.
من هم بی معرفتی نکردم و ااضافه حقوقی را که از اولبرایش در نظر گرفته بودم به پرداخت کردم.
پس بهتر است که در چهار چوب ضوابط به مردم اعتمادکنیم. حتما پشیمان نخواهیم شد.

fatima-t
09-09-06, 23:51
داستان پیرمرد
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

hadis_s
09-09-07, 13:49
در بیمارستانی ، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود ، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشانبا هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش تو صیف می کرد. پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قو ها دردریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد!
مرد ، متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه منظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

shohrehm
09-09-08, 09:00
ارزش
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد:
در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روب‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

lady_atieh
09-09-12, 11:51
نيكوس كازانتزاكيس (نويسنده زورباي يوناني) تعريف مي كند كه در كودكي، پيله كرم ابريشمي را روي درختي مي يابد، درست زمانيكه پروانه خود را آماده مي كند تا از پيله خارج بشود.كمي منتظر مي ماند، اما سرانجام، چون خروج پروانه طول مي كشد، تصميم مي گيرد به اين فرايند شتاب ببخشد. با حرارت دهان اش پيله را گرم مي كند، تا اينكه پروانه خروج خود را آغاز مي كند. اما بال هايش هنوز بسته اند و كمي بعد، مي ميرد.
كازانتزاكيس مي گويد: بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن نمي دانستم. آن جنازه كوچك، تا به امروز، يكي از سنگين ترين بارها بر روي وجدانم بوده. اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد: فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان. بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن، و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است.

mahtab20
09-09-14, 09:09
سالها پيش ، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

mahtab20
09-09-15, 21:43
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ..

شهرام رویا
09-09-18, 12:54
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!

mahtab20
09-09-18, 17:11
مرد زاهدي که در کوهستان زندگي مي کرد.کنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد وخستگي در کند.سنگ زيباي درون چشمه ديد.آن را برداشت و در خورجينش گذاشت وبه راهش ادامه داد. در راه به مسافري برخورد که از شدت گرسنگي به حالت ضعف افتاده بود....... کنار او نشست و از داخل خورجينش نان بيرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهاي درون خورجين افتاد.نگاهي به زاهد کرد و گفت:آيا آن سنگ را به من مي دهي؟زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي نگجيد.او مي دانست که اين سنگ آن قدر قيمتي است که با فروش آن مي تواند تا اخر عمر در رفاه زندگي کند.بنابراين سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد. چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:من خيلي فکر کردم تو با اين که ميدانستي اين سنگ چقدر ارزش دارد.خيلي راحت ان را به من هديه کردي.بعد دست در جيبش بردو سنگ را در آورد و گفت:من اين سنگ را به تو بر مي گردانم ولي در عو ض چيز گرانبهاي از تو مي خواهم.

به من ياد بده که چگونه مي توانم مثل تو باشم

mohsen_bak
09-09-25, 23:49
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟
فكركنید.
شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید…
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!!!


منبع:http://luckylook88.wordpress.com/2009/08/23/%d9%85%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7/#more-542


البته من خودم محال هست که اینجوری باشما......

mahtab20
09-09-28, 20:01
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق (http://www.roozeshadi.com/) است ثروت (http://www.roozeshadi.com/) و موفقيت (http://www.roozeshadi.com/) هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

emami
09-09-29, 17:28
من آدم تاثیر گذاری هستم


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری اش تحسین میکند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه اش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ساله اش نشست و به او گفت:امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاری ام، روبانى آبى به من داد.
میتوانى تصور کنی؟او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینه ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:من آدم تاثیرگذارى هستم.سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسی ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم.
امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و میخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى.تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریه اش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پله ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده اند. مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثیرگذار بوده اند. و به علاوه، بچه هاى کلاس، درس با ارزشى آموختند: .انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد.

shivamdht
09-10-02, 23:26
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
كتاب كوچه
احمد شاملو

iman kh
09-10-10, 14:42
طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.http://www.cafedexign.com/cid:2.1702459998@web63807.mail..re1.yahoo.com
دوستار تو
بابی:)

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.;)
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی:(

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. :confused1:رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد )http://www.cafedexign.com/cid:5.1702459998@web63807..mail.re1.yahoo.comو از کلیسا فرار کرد.:cool:
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده:ok:

Galoos
09-10-10, 15:11
روزي دانشـــمندى آزمايــش جالــبى انجام داد. او يك آكواريوم سـاخت و با قرار دادن يک ديوار شيــشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقســيم ‌کرد.

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

mohsen_bak
09-10-14, 23:35
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری

emami
09-11-01, 21:48
داستان مدیریتی
بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم .
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيري؟
واتسون گفت:
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!

emami
09-11-01, 21:52
راه بهشت




مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند?!
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: " روز بخير!"مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟بهشت!
بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
آنجا بهشت نيست، دوزخ است.مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

atena
09-11-01, 23:07
پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟



پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد.


اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد.

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را.

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد.

سكوت كردم و انديشيدم،
در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن.
پرسيدم: چه بياموزم؟
پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.
بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست..
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد.
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند وليکن شما را همانگونه كه هستيد دوست دارند.
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.
بياموزيد كه كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.
بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد. به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.

مريم
09-11-03, 07:43
اين رو خواهرم به اي ميلم فرستاده بود.خوشم اومد...

اسم داستانش هست تاثيرگذار.
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:
امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟
او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »
همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید. من این روبان آبی را همراه با این روایتبه همه کسانی که رویزندگیم تاثیر گذاشتند و بامهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم. پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید

مريم
09-11-03, 07:52
اين يكي رو هم همين طوره...بامزه ست...:D
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

Unfortunately Einstein is the one who has the den…
He Is supposed to count up to ۱۰۰ …
and then start searching.

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

Everyone starts hiding except Newton …

همه پنهان شدند الا نیوتون …

Newton just draws a square of ۱ meter
and stands in it Right in front of
Einstein

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.

Einstein s
counting…۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰

انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰

He opens his eyes and finds Newton standing in front.
Einstein says Newton s out… Newton s out.

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش
ایستاده.
انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).

Newton denies and says I am not out.

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
He claims that he is not Newton ..

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.

All the scientists come out to see how
he proves that he is not Newton …

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

Newton says I am standing in a square of area ۱m squared.
That makes me Newton per meter squared…

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…
که منو نیتون بر متر مربع میکنه

Since one Newton per Meter squared is one Pascal,
I'm Pascal, Therefore Pascal is out……… …

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک).

emami
09-11-11, 23:07
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته: مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.

مريم
09-11-12, 05:00
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.


مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.


نکته: مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.


يه الاغ اين رو فهميد!
پس خيلي دور از شان انسانيه اگه آدما اين موضوع رو متوجه نشن!

مونالیزا
09-11-23, 07:58
بچه شتر:مادر!چند سوال برایم پیش آمده است.می توانم از شما بپرسم؟

مادر:حتما عزیزم.بپرس!

بچه شتر:چرا ما کوهان داریم؟

مادر:خوب پسرم ما حیوانات صحرا هستیم.در کوهان خود آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرایی که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر:چرا پاهای ما دراز و کف آنها گرد است؟

مادر:پسرم!قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و نیز سریع رفتن باید پاهایی به این شکل داشته باشیم.

بچه شتر:چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟بعضی وقت ها جلوی دید من را می گیرند!

مادر:پسرم!این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم خای ما را در مقابل باد و شن های بیابان حفاظت می کند.

بچه شتر:فهمیدم.پس کوهان برای ذخیره کردن آب است،برای زمانی که ما در بیابان هستیم.پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای حفاظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است...

مادر:درست است.

بچه شتر:فقط یک سوال دیگر دارم...

مادر:بپرس عزیزیم...

بچه شتر:پس ما در باغ وحش این شهر چه می کنیم؟

مونالیزا
09-11-23, 08:47
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي اٿتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گٿتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرٿهاي آنها را نشنيده گرٿتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گٿتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گٿته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها ٿرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرٿهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه ٿکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

emami
09-11-24, 09:50
انتخاب جانشيني
روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند

moradi_2_sm
09-11-24, 10:24
دیروز مادَرَم مَن را به گردِش بُرد.
دیروز دَر گردِش یِک دختر کوچک تَر از خودَم دیدَم.
دیروز دَر گردِش یِک دختر کوچک تَر از خودَم گوشه خیابان نِشسته بود.
مَن نِمی دانِستم او چِرا آن جا نِشسته اَست
مَن نِمی دانِستم او چِرا به جایِ عَروسک بازی کاسه بازی می کُند؟
مادَرَم بِه مَن گفت اِسمِ او گِدا اَست.
مادَرَم بِه مَن نگفت او چِرا آن جا نِشسته اَست.
مادَرَم بِه مَن نگفت او چِرا به جایِ عَروسک بازی کاسه بازی می کُند...

مَن دیشَب نَتوانستَم شیر بخورَم.
مَن تَمام شَب فکر می کَردم.
مَن تَمام شَب عَروسَک هایَم را دیدَم کِه مثلِ کاسه بودَند.
مَن تَمام شَب اتاقم را دیدَم کِه مثلِ کاسه بود.
مَن تَمام شَب تَمام دنیا را مثلِ کاسه دیدَم.
مَن هَم می خواهَم به جایِ عَروسَک بازی کاسه بازی بکنَم.
فکر می کنَم اسمِ مَن هَم گِدا باشد... !

سولماز دریانیان.

9mina
09-11-25, 12:26
گروه 99
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

مونالیزا
09-11-27, 00:25
مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود،ناگهان صدای فریادی می شنود و متوجه می شود که کسی در حال غرق شدن است.

فورا به آب می پرد و او را نجات می دهد.

اما پیش از آنکه نفسی تازه کند،فریاد های دیگری را می شنود و باز به آب می پرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد.

اما پیش از اینکه حالش جا بیاید صدای چند نفر دیگر را که کمک می خواهند می شنود.

او تمام روز را صرف نجات افرادی می کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اینکه چند قدم بالاتر دیوانه ی زورگویی مردم را یکی یکی به رودخانه می اندازد...

مونالیزا
09-11-27, 00:26
شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده شد.
شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست،
شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد.
ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد.
و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد…

مونالیزا
09-11-27, 00:27
یکی بود یکی نبود...
زیر گنبد کبود .... یه بز زنگوله پا بود که توی طبقه ی سیزدهم یک برج با سه تا بچه اش که اسمشون ‌، شنگول و منگول و حبه انگور بود ، زندگی می کرد.. بز ها تو خونشون هر چیزی که برای زندگی مدرن لازم باشه مثل تلویزیون و کامپیوتر و از این جور چیزا داشتن ... یه روز مامان بزی به بچهاش گفت : "من می رم از فروشگاه براتون علف تازه بخرم ... وقتی من نیستم در رو برای کسی باز نکنین...اگه حوصلتونم سر رفت میتونین کامپیوتر بازی کنین" ... بعدش مامان بزی موبایلشو گذاشت تو کیفش و راه افتاد و رفت .
آقا گرگه(همون گرگی که چند سال پیش شنگول و منگول رو خورده بود و مامان بزی شکمشو پاره کرده بود و شنگول و منگول رو نجات داده بود ...) که چند تا خیابون اون طرفتر زندگی می کرد وقتی از پنجره خونش دید که مامان بزی داره می ره خرید تصمیم گرفت بره سراغ بزغاله ها ... پس راه افتاد و رفت در خونه ی بزغاله ها و گفت : " منم ،منم مادرتون ،علف اوردم براتون" ... بزغاله ها با خودشون گفتن نکنه مادرمون نباشه ...پس با موبایل مادرشون تماس گرفتن ... ولی مادرشون تو فروشگاه بود و فهمیدن که باز آقا گرگه اومده ...
پس تصمیم گرفتن که به پلیس خبر بدن ... پلیسها هم زود اومدن اقا گرگه رو گرفتن و به جرم ایجاد رعب و وحشت انداختنش زندان ... مامان بزی هم با یه بسته علف تازه ی فریز شده اومد خونه و بزغاله ها سالها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن!
قصه ی ما به سر رسید ،کلاغه به خونش نرسید

مونالیزا
09-12-06, 12:30
به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

---------- نوشته اضافه شده در 02:58 Pm ---------- نوشته قبلی در 02:54 Pm ارسال شده ----------

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
” چه کسي به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

مونالیزا
09-12-06, 12:30
هر روز و همیشه چشمهایش به او بود، خیلی دوستش داشت، تنها به او فکر می کرد.چند روزی گذشت، بعد از این همه انتظار توانست با او صحبت کند وقتی شروع کرد، از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، نزدیک بود همه چیز را خراب کند اما خوب شروع کرد.
یک روز حرفی در دلش مانده بود که می خواست به او بگوید ولی موقعیتش فراهم نمی شد، تا بالاخره اسمش را صدا زد و گفت: دوستت دارم.
طرف مقابلش از این حرف خیلی تعجب کرد؛ ارتباط آنها ظاهرا با هم خوب بود، تا یک بار همان طرف به او گفت دیگر نمی خواهم تو را ببینم، اما او واقعا دوستش داشت و از او خواهش کرد تنهایش نگذارد، او بعد از این همه اصرار قبول کرد که باز هم با او بماند.
روزها گذشت‌، چندین ماه گذشت، سالها گذشت، یک روز به او گفت عاشقت شدم.او خیلی بیشتر از دفعه قبل تعجب کرد، اما بعد از چند روز و شاید چند ماه و حتی بیشتر؛ شاید سالها، جمله عاشقت هستم پشت سر هم گفته می شد، دیگر برای او تکراری شده بود، در کل دوستت دارم تکراری شده بود.
روزی عاشق داستان ما، دید دیگر عاشق بودنش برای او اهمیتی ندارد، تصمیم گرفت برود و بیشتر از این عمر خودش و او را تلف نکند، اما با خودش می گفت من هنوز دوستش دارم، با اینکه او خیلی اذیتش کرده بود، اما گفت اگر یک روز بفهمم عاشق من است، اگر بفهمم واقعا از عمق وجود و قلبش من را دوست دارد، باز هم پیش او بر می گردم، یک ماه و شاید سالها گذشت و عشقی در او ندید. به قولی که به خودش داده بود عمل کرد و رفت…روزها گذشت ، ماه ها گذشت ، سالها گذشت و دیگر هیچ موقع نیامد، کسی که دوستش داشت هیچ موقع عاشقش نشد و شاید نبود…

مونالیزا
09-12-06, 12:31
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.

اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.

روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.

از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.

شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت.

چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است.

مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!

مونالیزا
09-12-06, 12:32
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی روزنامه های صبح را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:

"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مُرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و...می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

""یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!""

baharenaz
09-12-06, 13:03
دریغ خوبی!
یکی از شاگردان مدرسه شیوانا که صاحب همسر و یک پسر و یک دختر بود بر اثر حادثه‌ای از دنیا رفت. شیوانا به شاگردان مدرسه گفت که نیازهای مالی و غذایی خانواده او را تامین کنند و به پسر در مدرسه کاری بدهند تا درآمدی داشته باشد و محتاج دیگران نشود.
مدتی که گذشت. پسر به خاطر رضای همسر جوانش، مادر و خواهرش را با چوب کتک زد و از خانه پدری بیرون انداخت. آن مادر و خواهر سرگردان و آواره به مدرسه شیوانا پناه آوردند. شیوانا وقتی متوجه شد که پسر چنین کاری کرده است او را نزد خود خواند و به او گفت: «تو چرا این زن و دختر بی‌پناه را که مادر و خواهرت هستند کتک زدی و از خانه پدری بیرون کردی؟»
پسر با خیره‌سری و با لحن مسخره گفت: «شما به من گفتید خالق کاینات به کسی بدی نمی‌کند. شما هم که اهل معرفت هستید به کسی بدی نمی‌کنید. پس از سمت شما به آدم‌هایی که بدی کنند آسیبی نمی‌رسد! خوب من هم هوس کرده‌ام بعضی اوقات بدی کنم. چه اشکالی دارد؟»
شیوانا آهی کشید و گفت: «آدم‌های خوب وقتی می‌خواهند بد باشند فقط خوبی‌های خود را دریغ می‌کنند. خالق کاینات هم فقط اگر خوبی‌هایش را از تو دریغ کند مطمئن باش روزگارت سیاه می‌شود. دیگر نیازی به مجازات و بدی نیست! همین امروز از مدرسه بیرون می‌روی و دیگر لازم نیست سر کار برگردی. مبلغی هم که از جانب مدرسه بابت پدرت به شما پرداخت می‌شد از این به بعد فقط در اختیار مادر و خواهرت قرار می‌گیرد. آنها اگر می‌خواهند در حق تو نیکی کنند مختارند اما دیگر امیدی به این مدرسه نداشته باش. کتک زدن مادر و خواهر بی‌پناه و یتیم کاری بسیار زشت و نفرت‌انگیز است. ما تو را به خاطر کار ناشایستی که انجام دادی مجازات نمی‌کنیم اما این حق را به خود می‌دهیم که خوبی و نیکی خود را از تو دریغ کنیم. بقیه کار را به خالق کاینات واگذار می‌کنیم.»

baharenaz
09-12-06, 13:04
هنر ندیدن و نشنیدن!
شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پايین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیايید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: "می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پايین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوه‌فروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند."

baharenaz
09-12-06, 13:05
کار خوب به جای خود، کار بد به جای خود!
در دهکده شیوانا مردی چاه‌کن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر می‌کرد و بابت این کار دستمزد می‌گرفت. لازم شد که در مدرسه شیوانا چاه آبی حفر شود. از مرد چاه‌کن و پسرانش برای این کار دعوت شد در ازا ده سکه چاه مدرسه را حفر کنند. آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بی‌اعتنا به حال و هوای مدرسه موقع کار کردن با صدای بلند شعر می‌خواندند و با یکدیگر شوخی می‌کردند و این مساله برای بعضی از ساکنان مدرسه خوشایند نبود.
وقتی حفر چاه با موفقیت به پایان رسید، چند نفر از شاگردان شیوانا که از سر و صدای چاه‌کن‌ها در این مدت ناراحت شده بودند لیستی بلندبالا از اشتباهات و خطاهای رفتاری چاه‌کن‌ها در طول ایام حفر تهیه کردند و آن را به عنوان فهرست کارهای نادرست آنها به شیوانا دادند تا بر اساس این لیست مزد کارشان را ندهد. شیوانا در مقابل جمع مرد چاه‌کن و پسرانش را نزد خود خواند و با احترام از بابت چاه خوبی که کنده بودند از آنها قدردانی کرد. سپس لیست ادعایی گروه شاگردان معترض را نیز برای ایشان خواند و سپس گفت: "طبق توافق بابت کاری که انجام دادید این ده سکه به شما داده می‌شود." بعد از گفتن این حرف شیوانا ده سکه به مرد چاه‌کن داد. سپس ادامه داد: "چون کارتان خیلی خوب بود و عالی‌تر از حد انتظار کار کردید پس سه سکه هم به عنوان پاداش اضافی به شما داده می‌شود." آنگاه شیوانا سه سکه اضافی به مرد چاه‌کن داد.
شیوانا ادامه داد: "چون درست سر موقع کار را تمام کردید پس استحقاق سه سکه اضافه دیگر را هم دارید ولی چون خطای رفتاری داشتید و موجب آزار بعضی از ساکنان مدرسه شدید، یک سکه را به همین خاطر به شما نمی‌دهیم."
مرد چاه‌کن و پسرانش با خوشحالی سکه‌های خود را گرفتند و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن کردند. شاگردان معترض با صدای بلند به شیوانا گفتند: "این عادلانه نیست. شما باید مزد اصلی آنها را کم می‌دادید!؟"
شیوانا با تعجب گفت: "اینجا مدرسه اخلاق است و ما در اینجا کارهای خوب را جداگانه حساب می‌کنیم و کارهای بد را مجزا. ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمی‌کنیم. آنها بابت کارهای خوب و عالیشان مزد خوبی گرفتند و بابت کارهای ناخوبی که داشتند مزد خوبی نگرفتند. به همین سادگی! یاد بگیرید که در زندگی هم انسان‌ها را به همین شیوه مورد قضاوت قرار دهید و کارهای خوب و بد آدم‌ها را با هم قاطی نکنید!

emami
09-12-07, 18:11
داستان شراکت یک روج سالمند
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای (http://elima.mihanblog.com/) جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه (http://elima.mihanblog.com/) در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان (http://elima.mihanblog.com/) کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان (http://elima.mihanblog.com/) طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

مونالیزا
09-12-08, 09:48
ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي , كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم . گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
ا مير با ا صرار ميگفت : تو خسته اي . خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .
من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه بايد برم و برگردم .
راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم
چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونها حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم .
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشين داشتم ، يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم ، البته بدون گواهينامه .
بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم
نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه من رو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام
سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشيدم . بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن .
همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب . اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك و با استفاده از تشنگي شديد من ، اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن .
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .
يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود
در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك آروم بزارم كه يكي از دوستام به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار و دومي رو ابي خونده ، اگه ميشه اين دوتارو بزارين.
راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسيده بود ؟!!!!!!!! بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم : آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن. هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم . نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي ......
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ، درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند
آه اي رفيق
آه اي رفيق
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم اي دوست
هرچه بود از من گرفتي
غير آه سردم اي دوست
آه اي رفيق
آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده . من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم . اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم . اما دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم . در همين زمان
آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه
نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...
منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته
بله اسير شديم و رفت ..........
اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد .
ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكرد ند اما ديگه نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله .........
بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاري نداشتن . اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن .
دستاش تو دستم بود ، داغ داغ.......... اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود
واقعا" عجب چيزي اين عشق ........
يه نگاه و اين همه حرارت . اين همه شور ، اين همه عشق ....
داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم ، اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد . اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم . در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست . سرش رو
ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشت هام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني ؟
بغضش تركيد و گفت: ميدوني چند وفته تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي ، كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟ و ميخواد در آغوش تو زندگي كنه و
بميره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار .....................
براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم . تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .
هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ، نازنين و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت .

baharenaz
09-12-10, 12:46
روزی مرد بسیار ثروتمندی که از شیوانا دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بیرون شهر با شیوانا و تعدادی از شاگردانش روبه رو شد.
مرد ثروتمند با حالتی پر از غرور و تکبر به شیوانا گفت :
تصمیم گرفته ام پول خودم را هدر دهم و برایت سنگ قبری گران قیمت تهیه کنم .
بگو جنس این سنگ از چه باشد و روی آن چه بنویسم تا هر کس بالای آن قبر بایستد و برای تو آرامش طلب کند شاد شود و خنده اش بگیرد!
شیوانا خنده ای کرد و پاسخ داد : سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب کن و روی آن هیچ چیز ننویس!
بگذار مردمی که بالای آن می ایستند تصویر خودشان را ببینند و اگر هم آمرزشی طلب می کنند نصیب خودشان شود.
مرد ثروتمند که حسابی جا خورده بود برای اینکه جلوی اطرافیانش کم نیاورد با تمسخر گفت :
اما همه که برای دعای آمرزش بالای سنگ قبر نمی ایستند ؟
و شیوانا با همان تبسم گرم و صمیمانه همیشگی اش گفت :
آنها آیینه ای بیش نخواهند دید

baharenaz
09-12-10, 18:54
عقاب
مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.
در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،
کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."
عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.

baharenaz
09-12-10, 19:05
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است.
يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.
شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
پاسخ تست:
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.
و اما نتیجه گیری و تحلیل:
همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها
و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

baharenaz
09-12-10, 19:07
روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار
پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت. سرانجام هوا تاريك شد
و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.
شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي دهد .
ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد ، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد.
يكي از جوانان از شيوانا پرسيد:"چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟"

شيوانا گفت: " ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند
و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند.
پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!"

moradi_2_sm
09-12-11, 00:43
گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت



روی سکوی حمام نشسته بودم و فکر می‌کردم از همان اول نباید خواب‌ها را جدی می‌گرفتم. نه اینکه مهم نیستند؛ چون مهم‌اند نباید جدی‌یشان گرفت همانطور که نباید به ضربان قلبت فکر کنی؛ باید بگذاری برای خودش بزند. نباید حساب خمیازه‌هایت را نگه داری و بگذاری کار خودش را بکند. نباید به خواب‌هایی که دیده‌ای فکر کنی و بگذاری برای خودش باشد و دیده شود. مثل خواب دیدن پدر که یک بعد از ظهر، پشت دار قالی، حرکت دستش کندتر و کندتر شد، برمی‌گشتم و دیدم که چشم‌هایش روی هم افتاد و چند ثانیه بعد که بیدار شد و دید زل زده‌ام و می‌خندم، ‌خندید و گفت توی همان چند ثانیه خواب دیده‌ وسط مزرعه‌ای ایستاده و انگار دنبال چیزی که گم شده بود، می‌گشت. وقتی جدی‌یشان می‌گیری و بعد از بیداری فکر می‌کنی و می‌خواهی بفهمی چه معنی‌ای دارند، چرا دیدی‌یشان، کم‌کم مزاحم‌شان می‌شوی و دیگر خوابی نمی‌بینی که وسطش نفهمی خوابی. نمی‌گذاری اتفاقات همان طور که قرار بوده اتفاق بیفتد. خودت می‌دانی خواب می‌بینی و برای همین هر طور که دلت خواست پیش می‌بری و آن قدر عوضش می‌کنی که دیگر بی‌سروته می‌شود. بهترین‌شان همان‌هایی هستند که وقتی بیدار می‌شوی، حتا نمی‌دانی دیدی‌یشان. باید بگذاری بدون فضولی تو کار خودش را بکند. فکر می‌کردم و می‌دیدم با آن هذیان‌ها دوباره جدی‌شان ‌گرفته‌ام. خوابی که دیده بودم ربطی به اینها نداشت؛ یک بازسازی ساده از یکی از اولین چیزهایی که یادم می‌آید. چند سالم بود؟ تاسوعا بود یا عاشورا؟ آن شب مطمئن نبودم ولی حالا فکر می‌کنم اگر آن نوزادهای سفیدپوش را توی گهواره‌های بین هیات‌های عزاداران دیده باشم که معلوم نبود چطور بعضی‌شان وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بودند، حتما عاشورا بوده. گم شده بودم. و قبلش لبه‌ی چادر مشکی مادر، بالای تپه‌ای وسط قبرستان مارالان، توی دستم بود. مادر چادرش را روی صورتش انداخته بود و داشت بین زن‌ها گریه می‌کرد؛ همه زن‌ها گریه می‌کردند. قبرهای بالای تپه بیشتر نو بودند. و آن چیزی توی هوا که بعدها فهمیدم بوی گندیدن جنازه‌های تازه دفن شده بود. بوی چربی که ته حلقت می‌ماند و دیگر با هیچ بو و اصلا هیچ چیز دیگری اشتباه نمی‌گیری. قبلش سراغ قبرهایی که باید سر می‌زدیم، رفته بودیم و من نمی‌فهمیدم مادر که نمی‌توانست بخواند، چطور بدون آن که شک کند، از دور راهش را کج می‌کرد و یک‌راست سراغ خاله و پدر و مادرش می‌رفت. بقیه‌ی بستگانش جایی خیلی دورتر، زیر کوهی که درختی روی دامنه‌اش آلوچه‌های ترشش زیر آفتاب داشتند قرمز می‌شد، خوابیده بودند. پس تابستان بود. و من که حالا بالای تپه‌ی خاکی لازم نبود حواسم باشد که پایم را روی سنگ قبرها نگذارم، لبه‌ی چادر مادر را گرفته بودم و معرکه‌ی آن پایین را تماشا می‌کردم؛ دسته‌های طولانی مردهای سیاه پوش که جابه‌جا کفن آن‌هایی که قرار بود قمه بزنند، سفیدش می‌کرد. قرار بود قمه بزنند، پس حتما عاشورا بود. صدا به صدا نمی‌رسید. دسته‌ها توی هم می‌رفتند و اصرار داشتند که مراسم سلام‌شان را هم توی آن شلوغی بی‌کم و کاست به‌جا آورند. هنوز هم توی تبریز دسته‌ها به هم که می‌رسند، طبل‌ها و سنج‌هایشان ساکت می‌شوند، مداح دسته‌ی اول شعری می‌خواند و از طرف دسته خودش به آدم‌های آن یکی صف، به نوکران حسین، سلام می‌گوید: "بیزدن سلام اولسون سیزه". بعد مداح دسته‌ی دوم همان شعر را می‌خواند. شعر و سلام که تمام شد دوباره طبل‌ها و سنج‌ها شروع می‌کنند و برای اینکه آهنگ دسته‌ی خودشان را گم نکنند، محکم‌تر از قبل می‌زنند. چشمم مدام بین آن طبل‌های ظریف ارتشی که زیر آفتاب برق می‌زدند و آنهایی که تا چند دقیقه‌ی دیگر قمه می‌زدند، می‌گشت. وقتش بود که دو طرفشان را برادران و پسرعموها بگیرند تا قمه زودتر زده نشود و طرف وسط آن هیر و ویر یادش نرود که قبلش باید با لبه‌ی پهن قمه چند بار محکم به جای تراشیدگی سرش بزند و بعدش که قمه را چرخاند، بعد از دو سه ضربه که صدای گریه و زاری زن‌ها را بلند می‌کند، زود از دستش بگیرند. هنوز کمی به اذان ظهر مانده بود و آن زمان خیلی بچه‌تر از آن بودم که همه‌ی آن جزئیات را بفهمم و حالا که به آن خاطره فکر می‌کنم، درست مثل خوابی که وسطش بدانی خواب است، به هر ساکت شدن و بعد توی دل هم رفتن صدای طبل‌ها و شلوغی دور کفن‌پوش‌ها معنی می‌دهم. آن روز فقط تماشا می‌کردم و نمی‌دانستم که سی سال بعد نصفه شبی روی سکوی حمام عمومی پایتخت به یادش خواهم آورد. علم‌ها هم بودند که به کمر می‌بستند و اگر دلت صاف بود، با خودش هرجا که می‌خواست می‌بردت و می‌دواندت و باز باید چند نفر مراقبت بودند که بلایی سرت نیاورد و لابد علمی جوشیده بود که موجی از زن‌ها آمد و من کنده شدم و دیگر مادر کنارم نبود. بلندگوها داد می‌زدند، علم‌ها می‌جوشید، دسته‌ها به هم سلام می‌دادند و من برای اولین بار فهمیدم گم شده‌ام و گریه خودش آمد. گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت. باید بگذاری اگر می‌خواهد بیاید، بیاید و اصلا به خواستنش فکر نکنی و اگر آمد ببینی که داری گریه می کنی. هیچ‌کدام از آن همه‌ی زن چادری که چادر بیشترشان روی صورت‌ افتاده بود، مادر نبود. شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ دیگر هیچ کدام از آن بوها و صداهای کر کننده را نشنیدم. می‌شنیدم ولی درست مثل وقتی که گوش‌هایت را زیر دوش آب گرفته و چشم‌ها را بسته باشی، همه چیز محو و کج و معوج شده بود. چقدر طول کشید؟ فکر کردم برای سارا چقدر طول می‌کشد؟ هیچ کاری نکردم؛ فقط گریه کردم و بین زن‌های بالای تپه‌ی قبرستان لولیدم و مادر، خودش پیدا شد. یعنی پیدا هم نشد، وقتی بالاخره ایستادم، دوباره آنجا بود و من کنارش. هنوز داشت گریه می‌کرد و و اصلا چیزی نفهمیده بود. و نفهمید که چرا بهانه گرفتم که زودتر برگردیم خانه. نباید جدی‌یشان گرفت وقتی حتا پدرت هم که جدی‌یشان نمی‌گرفت، حالا خودش را توی یکی از همان خواب‌ها طوری گم و گور کرده که کسی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد. کار دیگری نمی‌شد کرد؛ قرآن آقااسماعیل را برداشتم و تا صبح خواندم.
موجها و خرچنگها

بیدار نمی شوی مهتاب؟بلند شو.بلند شو عزیز من.خودت را به خواب نزن.تاب قهرت را ندارم.تمام شب را ساکت بودی، بس نیست؟سکوتت صدای این بمب ساعتی را بلندتر می کند. تیک...تاک...تیک...تاک...راستش را که بخواهی،چند شب است که می نشینم و به خودم می گویم که چه کسی را اذیت کرده ام که آهش دامنم را گرفته؟نان و آب کسی را که نبریده ام،سرم به کار خودم بوده. چشممان زدند مهتاب.چشم خورده ایم...همین فکروخیال ها که به سرم می زند،صداها بیشتر توی سرم می پیچند.تو که می خوابی ، این ها می آیند.دلم نمی آید بیدارت کنم. روی صندلی می نشینم و سرم را توی دستم می گیرم.صبر می کنم تا بروند.باور کن دروغ نگفتم.این بار همه شان راخوردم. تک تکشان را قورت دادم.باور نمی کنی؟خودت بگرد. جایی قایمشان نکردم.اما قرمزه را پیدا نکردم.کجا گذاشتی اش.خنده دار است. انگار که زمین و زمان با تو همدستند.هیچ چیز سرجایش نیست. لج کرده اند با من.حتا عینکم را هم گم کردم. انگار خودشان را قایم می کنند. حس می کنم گم شده ام، توی خانه ،بین این همه خرت و پرت.


می دانی؟مثل بچه ها شده ام،مثل بچه ای که مادرش گذاشته و رفته. بی خود به در و دیوار نگاه می کنم و منتظرم چیزی عوض شود:صدایی بلند شود.تلفن زنگ بزند،تو حرفی بزنی.اخم کنی.ازهمان اخم هایی که همیشه اعتراف می گیرند. نگاهم کن مهتاب.اخم کن.دلم می خواهد اعتراف کنم.

تا حالا قهر نکرده بودی.حرف بزن. سکوت تو از صدای این ها بدتر است.ولم نمی کنند لعنتی ها.هنوز توی سرم شلیک می کنند .تنهایی تاب نمی آورم.می ریزندتوی سرم،مثل آوار ،مثل یک موج بزرگ که روی سر آدم فرو بریزد.موج خاک.اول صدایشان می آید،بعدهم خودشان.هی می آیند و می روند.هی شلیک می کنند ... توی سر من.می خواهند کرم کنند.حتا صدای آن خش خش لعنتی بی سیم که آرام آرام بلند می شود و بعد انگار که همه دنیا خش خش می کند . بعدش صدای خودم را می شنوم که از آن طرف خط داد می زنم :

(( مرکز، مرکز، مرکز...خرچنگ ها از پل رد شدند.مرکز،مرکز،مرکز...خرچنگ ها ریخته اند توی خاکریز... ))

خرچنگ...خرچنگ های لعنتی.با آن چنگک های...

((مرکز، مرکز ، مرکز... ))

دلم می خواهد جواب بدهم...به خودم...اما نمی توانم.هیچ وقت نمی توانم.انگار که لال شده باشم.انگارکه زبانم سنگین شده باشد و عین جنازه توی دهانم ...من ...من... من داد زدم مهتاب. همان روز که دورمان کردند...من فهمیدم محاصره شدیم...،داد زدم،داد زدم،اما کسی پشت خط نبود.می خواستم خبرشان کنم.بگویم دارند می آیند،بگویم نیرو بفرستند.انگار کر بودند، نمی شنیدند،فقط خش خش بود،انگار که هنوز هم نشانه ام گرفته اند،با آن لوله های درازشان، دراز و بزرگ. عین لوله همین جارو برقی که دستت بود. تو حواست نبود.نشانه ام گرفته بود و دنبالم می کرد. هی کش می آمد و دراز می شد.اول صدایش آمد ، بعدهم خودش. می خواست مرا بکشد،ببلعد،دنبالم کرده بود.می خواست شلیک کند.گفتم پناه بگیر.گفتم بخواب روی زمین.گوش نمی کردی.همان طورایستاده بودی و من را نگاه می کردی.انگار نمی شنیدی.باید دراز می کشیدی.روی زمین. ایستاده امن نبود مهتاب.تو که این چیزها را نمی دانی. یکی بازوهایم را گرفت،یکی نه،دوتا...دوتا چنگک بازوهایم را گرفتند وفشار دادند.جای زخمش هنوز هست. دروغ نمی گویم.نگاه کن...همه اش فکر تو بودم،باید نجاتت می دادم... باید...


بعدش تو ساکت شدی و دیگر جوابم را ندادی.

یادت هست همیشه موقع اعزام،نگاه می کردی توی چشم هایم و می گفتی ((جنگجوی من))؟ فقط موقع اعزام می گفتی.شرمت می آمد ببوسی ام. نمی خواستی دلم پیشت بماند. بازوهایم را می گرفتی و محکم فشار می دادی.ناخن هایت را توی گوشتم فرو می کردی. می گفتی جنگجوی من ،یادت هست؟ تند پلک می زدی که اشکت را نبینم.جنگ من تمامی ندارد مهتاب.حالا سخت ترشده.حالا شبیخونشان وقت ندارد.انگار همه جا هستند. حالا بیشتر صدایت را می خواهم. دوست دارم صدایم کنی.بازهم بگویی جنگجوی...من...من خسته شدم...از این همه دشمن...از این همه جنگیدن...کی تمام می شوند؟ زیادند مهتاب.خیلی زیاد.مثل خرچنگ...یکی دوتا نه،هزارتا.هزارتا خرچنگ.وقتی که با موج به ساحل می آیند. تند،نه،آرام،نه،نمی دانم... یکجوری... یکجوری راه می آیند.انگار پاهایشان جابه جا می شود.عقبی ها جلو می آیند و جلویی ها عقب می روند.بعد دوباره می چرخند.می خواهند من را بترسانند.چرا ولم نمی کنند؟ گوش کن ... می شنوی ؟ دارند نزدیک می شوند. صدایشان... صدای چنگکهایشان... بلند شو ،بلند شو مهتاب.باید برویم،می ترسم ،می ترسم بلایی سرت بیاورند.هیچ کس حواسش نیست.باید همه را خبر کنم:


((مهتاب،مهتاب،مهتاب...خرچنگ ها از پل رد شدند...مهتاب ،مهتاب ،مهتاب ... خرچنگ ها توی خاکریزند...))

بلند شو خانم.تکان بخور.اینجا که جای خوابیدن نیست.چه تان شده.ترکش خوردید؟زخمی شدید؟نخواب خانم...نخواب...مرد غریبه اینجا مرده.معصیت دارد.باید توسل بگیریم.ذکر بگو. ذکر. امن یجیب مظطراذا دواه و... چرا جیغ می زنید؟جیغ نزنید. گوشم کر شد.اینجا وادی مقدس جهنم است.نمی بینید خمپاره ها را.شب را روشن کرده.همه جا جشن است.باید مولودی بخوانیم.شب ولادت است.باید بخندیم .هه...هه...بخندید.شما خنده تان نمی آید؟بخندید...بخندید... اماآرام بخندید. حدیث داریم قهقه از شیطان می آید.از خرچنگ.از خرچنگها. شما که خرچنگی نیستید؟ هستید؟ نه...نه...به چهره تان نمی خورد... خرچنگهای لعنتی.کثافتها.پنجره ی خاکریز را ببندید.خاک می ریزد تو.موج خاکی.موج خرچنگ.هزارتا خرچنگ.هزار هزارتا...دارند تو می آیند...بگذار بیایند .نگران نباشید.من هستم.من باید مراقب همه باشم.باید مراقب زنم باشم.ز...ز...زن...زنم.زنم امشب قهر کرده.می دانم.می دانم...وقت اعزام،می خواهد دلم پیشش نماند.اما من باید...باید بجنگم.نباید...بیایید لعنتی ها. من... من... من نمی ترسم.همه تان را می زنم...نمی گذارم به زمین برسید...توی هوا می زنمتان...لهتان می کنم...از همین پنجره...زیر پایم لهتان می کنم...

moradi_2_sm
09-12-11, 00:55
خواهرم از پدر و مادرمان تا دلت بخواهد درد دل دارد. دو روز می‌شود که برگشته و هی می‌رود بر سراین که هر چی توی زندگی‌اش بد بیاری آورده، باعث و بانی‌اش همین‌ها بوده‌اند. آخرش هم می‌رسد به انگشت شست پایش که نوزده سال پیش قطع شد. پایش را از جوراب بیرون می‌آورد و با حوصله شست قطع‌شده را کرم می‌مالد. می‌گوید: "برای این که وقتی نداری‌اش، بیش‌تر دوستش داری. فلسفه‌اش همین است. به همین سادگی. نیست. اما خارش خارش همیشگی است."

ماجرای قطع شدن شستش تصویری محوی است از نوزده سال پیش. خونی که یک‌دفعه فواره زد و تاریکی‌ای که چشم‌هایش را پوشاند. یک صحنه هم با فاصله است، از شست پایش که مثل دم کنده شده‌ی مارمولک کنار قالب یخی پر از شتک‌های خون افتاده است. حالا که با یک وقفه‌ی طولانی به این صحنه نگاه می‌کنم همه‌اش یاد چیزی می‌افتم که یک وقتی توی کلاس‌های طراحی، سردر کلاس‌مان روی مقوای له‌شده‌ای نوشته بودند. این که اگر یک خط خودش را از ضرورت بازنمایی یک شیئی ر‌ها کند خودش تبدیل به شیئی می‌شود.

خواهرم می‌گوید خانه را کاغذ گرفته. می‌گوید حالت از بوی رنگ و تینر به هم نمی‌خورد. این همه خون و مرگ، کرم و مارمولک و عقرب از کجا‌ها باید بیایند توی نقاشی‌های تو؟ کنار این درخت نارنگی پر از بهار، لب حوض ماهی، زیر سایه‌ی یاس همراه این همه گل و پرنده و قناری چرا چسبیده‌ای به مرگ و عفونت؟! حالا من را بگویی یک چیزی. من که کارم جمع کردن دست و پا و قلب و جگر آدم‌ها بوده. توی آن سالن تاریک و بدبو، لاشه‌‌ها را که اکثر‌شان هم هندی و پاکستانی و ایرانی بودند، آدم‌های بی کس و کار بیچاره را، می‌گذاشتند روی سکو‌های مرمر. بعدش نوبت ما‌ها بود تا با چاقو‌های نوک باریک اعضای بدن‌شان را بیاوریم بیرون تا دانشجو‌های ریغو راحت وارسی‌شان کنند. هنوز هم وقتی بوی این تینر سگ‌مصب را می‌شنوم... نه تو نمی‌دانی من چی کشیدم. فکر می‌کنی چرا من تلخم؟!

سرم را تکان می‌دهم که یعنی حق با توست. اما می‌دانم چیزی را که نمی‌خواهد بپذیرد این است که تلخی‌اش فقط از این نیست که قلب و گوشت آدم‌ها را ببری و بگذاری کنار دستت یا توی نمی‌دانم چی. این‌ها چیز‌هایی است که اتفاقا می‌توانی راحت راجع به‌شان روده درازی کنی. اما من می‌خواهم بگویم که این زهر پنهانی روحش به خیلی چیز‌ها برمی‌گردد. به لایه‌‌هایی که نمی‌شود توضیحش داد. به چیز‌هایی که به‌شان می‌گوییم کینه‌های پنهانی. تبیعض در سکوت. رنج در حاشیه ماندن. بغض نیم‌خورده. و مهم‌تر از همه در سایه بودن من یا فرقی نمی‌کند، در آفتاب بودن او. این‌ها همان زگیل قرمز روح ماست که می‌خواهم با انزجار، نه مثل او با لطافت، جلوی چشم‌اش بگیرم. می‌خواهم با چاقو ببرمش و پرتاب کنم توی صورتش. عینا سفر آن تابستان که حکم دشنه‌ی تیزی را داشت که هر دو نفر ما را و شاید هر چهار نفرمان را مثل خطی جدا‌شده ازکل واحدی پرتاب کرد توی یک صفحه‌ی خالی، سفید، بی لک...

آن سال تابستان دو تا از عمه‌هایم رفته بودند مشهد. مادر عجیب دلش برای زیارت به قول خودش برکنده بود. به پدر می‌گفت بچه‌‌های بیچاره‌ام توی خانه پوسیدند و این که شهر شده خاموشان. پدر می‌گفت کف دستم مو ندارد و هی کف دستش را بالا می‌آورد و نشان همه‌مان می‌داد. یک هفته مادر گفت و پدر دستش را بالا آورد. تا این که بالاخره مادر گفت مشهد نمی‌بری نبر، اما همین دور و اطراف و گرنه به خاک مادرم... پدر دیگر کف دستش را بالا نیاورد.

دو روز بعدش پدر بعد از نا‌هار، رو به ما کرد، که، "هرچند اوضاعم خیلی خراب است اما چاره نیست، خدا کند آدم، گیر زن زبان‌نفهم نیفتد". شکری گفت و رفت توی اتاق جلویی خانه تا زیر نور آفتاب تابستان زانو‌های ورم‌کرده‌اش را گرم کند.

مادر بعد از اذان صدای‌مان کرد. پدر چشمش به پشته رختخواب و کومه قابلمه که افتاد با تغیر گفت" این همه اسباب و و سایل برای چیست؟! توی باغ سرهنگ شهپر، اندازه ده تا ازاین خانه‌های ما، جار و اسباب است. "
من و خواهرم هنی گفتیم و سر جای خودمان جنبیدیم. دو تا کلمه سرهنگ و باغ، توی ذهن‌های بسته ما یک کمی، فقط کمی، از خدا و باغ بهشت کمتر بود.
باغ سرهنگ شهپر یک‌جایی بود به اسم چاه تلخ. ده کوچکی که سر تا ته‌اش را می‌شمردی سی تا خانوار نداشت، توی برهوتی که از بی‌آبی، زمینش مثل پوست دست‌هایمان توی زمستان، قرمز و پوسته پوسته شده بود. چندتا گوسفند لاغر مردنی سر‌شان را کرده بودند توی آشغال‌ها و بی‌اشتها نشخوار می‌کردند. مادر گفت: "این‌جا کو آب و آبادی مرد؟!"
پدر پیاده شد. رفت و با سگرمه‌های توی هم برگشت "درست آمدیم. همین نزدیکی است."

راه پر کلوخ و ناهموارمان نیم ساعتی به چپ و راست کشیده شد. توی این پیچاپیچ بالا و پایین جز بوته‌های خم شده از باد، توی دشت ترک‌خورده بی‌آب چیزی ندیدیم . پشت تپه انگار بخواهند چیزی را از چشم پنهان کنند، درست همین که می‌پیچیدی، وسط دشتی خشک که حتا بوته‌‌های توسری‌خور توی راه هم عار‌شان شده بود بیایند، چند تا اتاقک عینا سربازخانه بی اجازه از زمین سر در آورده بود.

ساک‌هایمان را برنداشتیم. جلوی اتاقک‌ها چندتایی تخت فلزی، داغ گرمای تابستان، لخت و بی فرش به هم چسبانده بودند. پیرمرد شب پای مفنگی با زیر پیرهن سوراخ سوراخ، فرش کوچکی آورد و پهن کرد و پشت بندش توی سینی کثیفی چای بدرنگی. مادر نخورد . اما پدر از لج مادر سه چهار تایی پشت سر هم بلعید.
روی تپه نشسته بودیم و با سنگ‌های نوک تیز دور و ورمان زمین را می‌خراشیدیم.
خواهرم گفت" فکر می‌کنی سرهنگ پدرمان گهی باشد؟!"
"گفتم "کون لق‌شان" یاد گرفته بودیم بدحرفی کنیم، از پسر‌های محله‌مان که همبازی‌مان بودند و گاهی توی بازی قایم موشک می‌بوسیدن‌مان.
خواهرم مو‌های صاف طلایی‌اش را با گیره بست بالای سرش و گفت: "ببین. خیلی هنر بکنند بدندمان به یکی از همین سرهنگ‌های جاکش که آخرش بیاوردمان همچین جایی کلفتی. گور بابایشان. من که می‌گذارم فرار می‌کنم. اصلا دلم می‌خواهد با یک کوله پشتی بزنم توی دل بیابان و پشت سرم نگاه کنم به این دو تا پیرزن و پیرمرد که دارند ضجه می‌زنند. نقشه فرارم را کشیده‌ام . خیلی وقت است. قبل از هر کاری هم این مو‌های کثافتم را از بیخ می‌برم. "

نور آفتاب مو‌هایش را بی رنگ کرده بود. فکر می‌کنم همین حالا روبرویم نشسته است. بدون مو. بدون جاذبه. بدون مرد. بی عشق. تنها. حالا می‌فهمم چیزی را که آن موقع غریزتا دریافت کردم، توضیح علمی‌اش این است که می‌توانی با برداشتن جزء فرعی یک تصویر تقارن کل تابلو را به هم بریزی. اما آن موقع فقط فکر کردم که اگر او این شکلی باشد معنی‌اش این است که من خوشبخت‌ام. برای یک بچه ده -دوازده ساله به قول خواهرم، فلسفه‌اش این بود به همین سادگی.
گفتم: "کچل حمزه".
خواهرم: گفت" چی؟"
گفتم: "کچل رو بردن به اردو برای یک قاچ گردو. گردو گیرش نیومد. سر کچلش خون اومد."
گفت: "بی‌مزه." و سنگ توی دستش را پرتاب کرد به سمت مارمولکی که دور و بر سوراخ مورچه ‌ها می‌چرخید.

خواهرم غروب‌ها می‌نشیند لب حوض. تکه‌های ریز نان را می‌ریزد جلوی ماهی‌ها و گوشت قرمز رنگ شستش را توی آب فرو می‌کند تا ماهی‌ها به خیال غذا به انگشتش توک بزنند. سرش زیر آفتاب بی جان پاییزی برق می‌زند . سفید و بی لک. خودش می‌گوید با نمره چهار که بزنی دو هفته دیرتر نوک می‌زنند. موهایش را می‌گوید. می‌گوید این‌طوری راحت‌ترم. اگر هم بخواهم بروم جایی که خیلی برایم مهم باشد، چاره‌اش یک کلاه گیس صد دلاری است. آفتاب که برود بارانی قرمز رنگش را می‌پوشد و در امتداد دیوار‌ها محو و کوچک می‌شود. می گوید نوزده سال کارش همین بوده. تاریک که می‌شود در و دیوار خانه فرقی ندارد، آن‌جا، آپارتمانش آن‌قدر به هم نزدیک می‌شوند که انگار دارند خفه‌اش می‌کنند... بعداز رفتنش می‌نشینم لب حوض و از توی جمجمه شکستهء روی بوم مقابلم، ماهی‌های قرمز و طلایی یک چشم را بیرون می‌آورم که با دندان‌های کوچک و نوک تیز‌شان بافه‌‌ها و تار‌های دراز و پوسیده مو‌های شرابی رنگ را دنبال می‌کشند. توی مانداب ساعت و تکه‌های کرم زده دست و پا، لابه‌لای چرخ‌های له‌شده دوچرخه و بال‌های زنگ‌زده هواپیما دور خود‌شان می‌چرخند و می‌چرخند و من را بر می‌گردانند به چاه تلخ تا آرام بگیرم. به لحظه‌ای که خلق من بود. شاید تنها خلق همه روز‌های زندگی‌ام.

طرف‌های غروب از توی جاده آن ور تپه صدا و بعدش گرد و خاک موتوری‌ها بالا رفت. من و خواهرم دویدیم طرف اتاقک‌ها. از ترک یکی از موتور‌ها، پیرمردی لاغر و کوتاه، انگار بچه‌ای همسال خودمان، پایین پرید. کلاه دوری کهنه‌ای را از سرش برداشت و توی هوا به طرف ما تکان داد و خندید. پوست صورتش توی آفتاب تند مثل برف آفتاب خورده از سفیدی به بنفش می‌زد.
د‌هاتی‌های موتور سوار دورمان را گرفتند و همه با هم حرف زدند، طوری که بین‌شان صدای پیرمرد گم بود. انگار همه جز پدر فراموشش کرده بودند. پدر گفت: "جناب سرهنگ این‌ها دختر‌هایم هستند. این هم عیال بنده." معلوم بود مادر همان‌قدری متعجب است که من و خواهرم. پیرمرد بدون این که توجهی به من بکند، چشمکی به مادر زد، نگاهی به خواهرم و با صدایی زنانه گفت: "جان نثار..." و دستش را به طرف مادر که با د‌هان باز به پدرخیره شد بود دراز کرد. مادر دستش را از زیر چادرش بیرون کرد و ناشیانه توی دست پیرمرد گذاشت.

همان‌وقت بود که شب‌پای مفنگی‌اش جلو دوید. خروس لاغر و بیحالی را که انگار بیهوش شده بود جلوی پایمان گذاشت. پیرمرد صورتش را کشید توی هم که: "نگفتم جلوی من از این کار‌ها نکنید!" بعدش رو کرد به پدر و چشمکی زد که: "د‌هاتی‌اند دیگر." هیچ‌کس پیدا نشد خروس بیچاره را که نای رفتن نداشت و به زمین خالی جلوی پایش نوک می‌زد سر ببرد. این بود که مادر از توی سبد کاردش را برداشت و رفت پشت اتاقک‌ها و با دست خونی و خروس بی سر برگشت.

شب توی دل بیابان، روی تخت‌های جلوی اتاقک‌ها نشستیم و بی‌رغبت گوشت سفت و بدبوی خروس چاه تلخ را خوردیم که بی‌ادویه و مزه بود. بعدش، خوابیدیم تا فردایش برویم یخ‌سازی و به ستاره‌‌ها خیره شدیم.

خواهرم زیر گوشم پچ پچ کرد که، "صدای خروس را می‌شنوی؟ "گفتم "نه." و واقع‌اش چیزی نشنیدم. گفت "چطور نمی‌شنوی؟! یک‌جایی همین اطراف باید باشد. نمی‌توانم بخوابم. ببین کجاییم! توی گه‌دانی. توی امریکا مردم می‌روند توی یک جا‌هایی لب دریا، لباس شنا می‌پوشند و با نامزد‌شان عشق می‌کنند. اما ما باید بیاییم این‌جا. مرده‌شور یخ‌سازی‌اش را ببرند." من که ازش پنج سال کوچک‌تر بودم و خوابم گرفته بود زیر شمد خزیدم. اما چشم‌های خواهرم باز و غمگین به یک جایی آن‌ور کویر دوخته شده بود.
فردا صبحش همین‌قدرش یادم است که رسیدیم جایی پشت کوه‌ها. ساختمان مخروبه بی‌شیشه‌ای، با قاب‌های فلزی زن‌گزده و تابلوی براق شرکت یخ‌سازی و خدمات فروش سرهنگ شهپر.

این که خیلی یادم نمی‌آید آن روز چه اتفاقاتی دور و برم افتاد، دلیلش بیش‌تر مریضی‌ام بود که و ادارم می‌کرد دم به ساعت بروم پشت تپه و خروس سفت‌شده توی دلم را از پایین یا بالا بیاورم بیرون. همین‌قدرش یادم است که شرکت یخ‌سازی سرهنگ شهپر، سه تا تالار بزرگ بود با استخر‌های پر از آب زنگ زده که یخ‌ها را با زنجیر‌های وصل به دو پایک فلزی ازش در می‌آوردند و می‌گذاشتند روی صفحه‌های پوسته شده تا با چنگک‌های فلزی بریزند‌شان توی گاری‌های چوبی. مادر رفته بود توی مثلا دفتر مدیریت و پدرم توی حیاط پشتی. خواهرم رفته بود روی لبه یکی از استخر‌ها که ادای سرهنگ را در بیاورد. پشت سرش قالب‌های یخ توی صف‌هایی منظم می‌آمدند و می‌رفتند. جرقه‌اش همان‌وقت توی سرم روشن شد. یک لحظه. این که بگویید یک بچه ده- دوازده ساله نمی‌تواند برنامه ریز جنایت هولناکی باشد همه‌اش چرت است. من به‌تان می‌گویم ذهنش مثل نقشه‌کش تازه‌نفسی بدون این که درگیر قبل و بعدش بشود روی چرخ دنده‌های بازی چفت می‌شود. شک نکنید.

توی تق، تق صدای آمد و رفت یخ‌ها فریاد کشیدم: "ببین. یکی ازاین قالب‌ها را بگیر، پرتش کن این وسط. محشر می‌شود. هم کون سرهنگه می‌سوزد. هم این پیرزن و پیرمرد جلوی این مرتیکه مفنگی کنفت می‌شوند."
خواهرم برگشت و به یکی از یخ‌هایی که توی صف، آخر از همه می‌آمد نگاه کرد و فریاد کشید: "این جناب سرهنگی که من دیدم کونش نمی‌سوزد. جانش از ماتحت‌اش می‌رود بیرون" و از خنده روی لبه‌ی استخر پیچ و تاب خورد.

همان موقع بود که خروس توی دلم دوباره راه افتاد. پشت تپه وسط کار، چشم‌ام خورد به آفتاب‌پرستی که روی سنگی نشسته بود و به جایی توی دل دشت نگاه می‌کرد که یکهو صدای جیغ از جا پراندم. سنگ کنار دستم را گذاشتم روی نجاست‌هایم که دیگر فقط آب بود و دامنم را کشیدم پایین. توی درگاه تالار اول که رسیدم، پدر پای خواهرم را گرفته بود توی دستش و خون از لابه‌لای انگشت‌هایش روی زمین مرطوب چکه می‌کرد. سرهنگ هم داشت روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. پدر رو کرد به سرهنگ که، "ولش کنید. برویم" و خواهرم را برد سمت ماشین. خواهرم برگشت و بی‌گریه یا جیغ یا ضجه، به من نگاه کرد. چشم‌هایش باز و و حشت‌زده انگار آفتاب پرست روی تپه که دارد به راز جهان نگاه می‌کند یا به مرگ یا همچین چیزی.

سرهنگ دوید دنبال پدر و پشت سر رو به من گفت: "انگشت‌اش گم شده. بگرد پیدایش کن". مثل این که بگوید، سوزنی را که افتاده روی زمین پیدا کن تا توی پای کسی نرود. صدای ماشین پدر که بلند شد، نشستم روی زمین توی خیسی‌های سر رفته از استخر زنگ‌زده و خیره شدم به تکه یخ‌های خرد شده‌ای که از قالب بزرگ‌تر یخ پاشیده شده بود همه‌ی گوشه‌ی سالن. بی حرکت، ساکن، سنگین. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید که یک‌دفعه از جایم بلند شدم. یعنی چیزی از جنس شهود یا الهام یا حس بعد از فاجعه سرپایم کرد. نمی‌دانم، چی بود و چطوری آمد. توضیحش حتی حالا مشکل است. اما اولش یک جایی بود گوشه‌ی ذهنم و بعدش تمام بدنم. انگار خیسی آبی که اولش یک گوشه بدنت را می‌گیرد و بعدش ناگهان می‌بینی تا بن مو‌هایت خیس خیس است. جایش را فهمیدم. پشت قالب بزرگ یخ افتاده بود. به قسمت جداشده انگار قیر مالیده باشند، لخته‌های خون، خشک شده بود. نترسیدم. مشمئز هم نشدم. برش داشتم. گرفتم‌اش توی دست و لخته‌‌هایش را با نوک انگشت شستم پاک کردم. پشت تپه کنار سنگی که آفتاب‌پرستم هنوز نشسته بود و با صدای کر کننده‌ای می‌خندید، چالش کردم. گوش‌هایم را که از صدای قه‌قهه‌اش داشتند می‌ترکیدند گرفتم، سنگریزه‌‌ها را ریختم روی گودال کنده شده تا با باقی جا‌ها فرقش نباشد. آفتاب‌پرست رفته بود. انگار یک‌باره محو شده باشد. نشستم روی تخته سنگ و زل زدم به یک تکه ابر که بالای سرم مثل خروسی چهار انگشتی با سیخک جنگی‌اش جاخوش کرده بود. خروس توی دلم آرام بود.

این لحظه سکون و آرامش خلق من بود. شاید این بود که شروع کردم به نقاشی. همان بعد از برگشتن‌مان. یک چیز‌هایی می‌کشیدم روی کاغذ‌های کاهی بزرگ. می‌نشستم وسط کاغذ و دور تا دور طرح می‌زدم. می‌خواستم همان لحظه برسد. همانی که همراه ذهنم آسمان و کویر، بوته‌ها و سنگریزه‌‌ها، مورچه‌ها و مارمولک‌ها آرام گرفته بودند. بعضی وقت‌ها کاغذ کم می‌آمد. دو سه تا را وصل می‌کردم به هم. بعد‌ها یاد گرفتم یک چیز‌هایی را باید بگذاری توی ذهنت، یک چیز‌هایی را بیاوری روی کاغذ. آن موقع دیگر هفده هجده ساله بودم. هرچند هنوز هم آخرش شک می‌کنم آن‌هایی که می‌آیند روی کاغذ اصل‌اند یا الباقی که جا مانده‌اند...

اما هرچه که بود، اصل یا بدل، این همه سال، خوشحالی‌ام را چیزی تیره می‌کرد. حلقه‌های طلایی دور صورتی مهتابی و کشیده اما کدر. انگار این حلقه‌های طلایی تاج خارش باشد. تحقیر شده. سرافراز. مالک زمین و آسمان. معلق میان زمین و آسمان. دست نیافتنی. دور.

همان سال بعد از سفر، خواهرم، پدر را وادار کرد پول بلیت‌اش را بدهد که بگذارد از این خراب‌شده برود. برود که دیگر ریخت‌مان را نبیند و پدر هم می‌خواست ریخت‌اش را نبیند. مادر مو‌های طلایی‌اش را برای بار آخر گیس بافت کرد، اما بدرقه‌اش نکرد.

دو سه باری پدر خواست برود ببیند آن‌جا چکار می‌کند که خواهرم گفته بود نه. حالا نه. بگذارید برای بعد. گفته بود دارم زندگی‌ام را می‌کنم شما هم زندگی‌تان را می‌کنید، فکر کنید از اولش همان یک دختر را داشتید که داریدش. وقت مرگِ پدر و بعدش مادر چند باری با هم تلفنی حرف زدیم. خواهرم گریه کرد و قول داد توی تعطیلی‌اش ده روزی بیاید. که حالا آمده.

سرهنگ پدر را چند سال بعد دیدم خمیده و رنجور. نشسته بود روی پله‌های سنگی خانه‌ای و زیر لب می‌خندید. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. از جایش بلند شد، چشمکی زد و دستش را دراز کرد. گفت" از اولش شناختم‌ات، از همان دور که آمدی. انگشت‌ات را پیدا کردم. گوشت‌هایش را مورچه‌ها خورده‌اند. می‌دانی که، مورچه‌های آن‌جا از اژد‌ها بدترند... خواستم بگویم که انگشت خواهرم بود نه من... دستش را باز کرد و استخوان سفیدی را که به سیخک پای خروس شبیه بود توی دستم گذاشت. گرم و خیس. گفت "فکر نکن به یادت نبودم هر روز می‌آیم همین‌جا. می‌دانستم بالأخره می‌آیی. زمین کروی است دیگر. از هر جایی شروع کنی بالاخره می‌رسی به همان‌جا. حالا بگذارش یک جای امن... راستی مادرم را به‌تان معرفی نکردم" و با دستش اشاره کرد به آفتاب‌پرست چروکیده‌ای با دندان‌های یک در میان که یک‌ور افتاده بود روی پله‌های سنگی و با صدای کرکننده‌ای می‌خندید. گوش‌هایم را که با هر دو دستم گرفتم و آشوب دلم را تا گلو بیرون آوردم. دیگر ندیدم‌اش. این‌ها مال هفت، هشت سالی بعد سفرمان بود.

خواب بود یا رؤیا نمی‌دانم؟ اما هرچه که باشد واقعی یا فراواقعی. با خودم عهد کرده‌ام که، اگر بپرسد، از انگشت لعنتی‌اش، بگویم. همه را بگویم، اما نمی‌پرسد. انگار نبودن‌اش موهبت‌اش باشد. به جایش این‌جا نشسته و می‌گوید که "دیگر از این کشور سرد و تاریک و لعنتی خسته شده و باید برود جایی که گرم باشد" می‌گوید "تو نمی‌فهمی همیشه در سایه بودن، بی آفتاب، بی‌روشنایی یعنی چی؟" لبخند می‌زنم و می‌گویم "تو می‌دانی؟" منظورم را نمی‌فهمد، شاید هم به روی خودش نمی‌آورد، به جایش می‌گوید "فکرش را کرده‌ام، اصلاً با هم می‌رویم. مدارکت را آماده کن." می‌خواهم بگویم "آخر مرده شورت را ببرند، به جای همه این‌ها، توی چشم‌هایم نگاه کن. بپرس انگشتم را کجا بردی؟" می‌دانم که می‌داند و می‌خواهد کلافه‌ام کند تا خودم بگویم. به جایش می‌گوید "با خودم می‌برمت جا‌هایی که جز دلتنگی‌اش و بدبیاری‌هایش برای ما آدم‌های وصل به مزخرفات‌مان همه چیز دارد." شستم را می‌کشم روی تیزی استخوان دسته کلیدم و آرام و سنگین به تاج خروسی‌های پژمرده باغچه که از بی‌آبی یک‌ور شده‌اند خیره می‌شوم. تا رفتن‌اش سه روزی مانده. اما این‌طوری که هی می‌رود بر سر بدبیاری‌هایش که همه‌اش هم به پدر ومادرمان برمی‌گردد، یعنی طاقت گفتنش را دارم؟

ندا کاوسی‌فر
تاریخ نشر در خوابگرد: ۲۵ بهمن ۸۶


در اين داستان عاشقيت اتفاق می‌افتد. عاشقيت به مثابه‌ی عشقه‌ای که چون مهرگياه عاشق و مرا در لابه‌لای سطور درهم می‌پيچد. من، عاشق‌ام و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد که از يکديگر قابل تشخيص نخواهيم بود.

من موهای خرمايیِ کوتاهی دارم که روی پيشانی و‌ شقيقه هايم چسبيده. چهل و پنج ‌کيلو وزن دارم و قدم با کفش پاشنه بلند يک‌متر و شست ‌و پنج سانت است. ليسانس ادبيات‌ام را از دانشگاهِ آزاد گرفته‌ام. چند سالِ بعدش را هم خانه ماندم تا بالاخره توی يک مهمانیِ «سيزده به ‌در» در باغ يکی از اقوام با عاشقم آشنا شدم. عاشقم چشمانی خمار دارد وکارمند بانک‌ مرکزی است. قد بلندی دارد و بسيار خوش برخورد است. وجه مشخصه‌ای ديگری ندارد جز اين که مدام با نوک سبيل‌هايش ور می‌رود. در گوشه‌ای از باغ عاشقم با چشمانِ خمار، نامتمتع و گيرايش مرا می‌نگرد. من غمزه‌آلود و شرمگين سر را به زير می‌افکنم و دور می‌شوم. عاشقم به دنبالم می‌آيد و ساغری را به سويم می‌گيرد. لحظه‌ای که ساغر را از عاشقم می‌گيرم لختی نگاهمان با هم تلاقی می‌کند. عاشقم به آرامی دستم را به سوی خودش می‌کشد و ساغرم را از نوشيدنی‌ای شبيهِ شراب پر می‌کند.
برای اين که اين بخشِ داستان را بهتر درک کنيد می‌توانيد رجوع کنيد به مينياتور صفحه‌ی 23 اثر محمد تجويدی در ديوان حافظ، تصييح دکتر قاسم‌ غنی و علامه‌قزوينی، چاپ بيست‌وسوم؛ آن جايی که مرد مينياتور در حالی که التماس در چشمانش موج می‌زند، به دامن زن مينياتور آويخته و جام شرابی را به سويش گرفته است و زن از کمر در خلاف جهت مرد چرخيده است و نگاهش را تا حد ممکن از او دور ساخته است. اما به‌‌رغم همه‌ی اين‌ها پيداست که ميلی پنهان در زير پوستش در حال فوران است. اين ميل پنهان همچنين از نگاهی که از گوشه‌ی چشم به مرد مينياتوری می‌کند قابل تشخيص است. به نظر می‌رسد که زن مينياتوری سال‌ها در انتظار اين لحظه بوده و حالا که پس از سال‌‌ها مجالی برای عشوه‌گری يافته به‌رغم گونه‌های به سرخی نشسته‌اش، سعی دارد خونسرد و بی‌تفاوت جلوه کند. مرد مينياتوری البته در قيد اين حرف‌ها نيست و با مو‌های ريخته برپيشانی؛ به قول حافظ:« زلف آشفته وخوی کرده و خندان لب و مست \ پيرهن چاک و غزل ‌خوان و سراهی در دست» و با نگاهی خيره به زن می‌نگرد. مرد مينياتوری تنها در فکر وصال معشوق است و هيچ ابايی ندارد از اين که قيافه‌اش مانند آدم‌های احمق و نديد بديد در تاريخ ثبت شود.

من و عاشقم در آپارتمان‌ چهل متری‌ای که در خيابان حافظ اجاره کرده‌ايم روبروی تلويزيون نشسته‌ايم و سريالِ هلکوپتر امداد را تماشا می‌کنيم. من در حساس ترين لحظه‌ی داستان از جا برمی‌خيزم، به اتاق خواب می‌روم و ربدشامبر قرمز رنگی می‌پوشم و جلوی تلويزيون می‌ايستم و موهايم را شانه می‌زنم و در جواب اعتراض عاشقم اغواگرانه نگاهش می‌کنم. او لبخند می‌زند ولی همچنان سعی دارد داستان را دنبال کند. من پريز تلويزيون را از برق بيرون می‌کشم.
برای درک بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع کنيد به کتاب آمريکايیِ آرام اثر گراهام گرين ، ترجمه‌ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، صفحه‌ی 143؛ آن جايی که پايل از فاولر، آن خبرنگار انگليسی با تجربه، می‌پرسد:« عميق‌ترين تجربه‌ی جنسی‌‌ای که تا به حال داشته‌ای چه بوده است؟»


و فاولر به آن آمريکايیِ جوان و آرام پاسخ می‌دهد:« يک روز صبح زود که در رختخواب دراز کشيده بودم و زنی را که ربدشامبر قرمز تنش بود و موهايش را برس می‌زد تماشا می‌کردم.»


در آن لحظه تمام حس اروتيک آن عاقله مرد انگليسی بر اين صحنه متمرکز شده بود. صحنه‌ای که به احتمال قوی با هيچ يک از معشوقه‌هايش تجربه نکرده بود، ولی در آن لحظه که در برج در کنار آن دو سرباز ويتنامی و آن آمريکايیِ آرام در وحشت حمله‌ی ويِت‌کُنگ‌ها شب را به صبح می‌رسانيد، تنها تصويری بود که ذهن خسته و پريشانش به ياد می‌آورد. به احتمال زياد فاولر در آن لحظه به هيچ کدام از معشوقه‌هايش به طور اخص فکر نمی‌کرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس زيبای ويتنامی، و نه به آن محبوب انگليسی‌اش. آن تصوير برآيند تمام لحظات عاشقانه‌ای بود که آن مرد انگليسی تجربه کرده بود.

من و عاشقم در کافه‌ای ساحلی نشسته‌ايم وکاپوچينویمان را مزه‌مزه می‌کنيم. عاشقم تی‌شرت سفيدی پوشيده که به خاطر شرجی ِهوا به تنش چسبيده است. من مانتوی سبز روشنی بر تن دارم و گل ماگنوليای سفيد بزرگی را ميان دگمه‌های مانتو‌ام گذاشته‌‌ام. بوی ماگنوليايی که روی سينه گذاشته‌ام با بوی کاپوچينويی که از فنجانم برمی‌خيزد و بوی شرجی دريا به هم می‌آميزد و سرم را به دوران می‌اندازد. انگشتانم را بر روی شقيقه می‌گذارم و نفس عميق می‌کشم. عاشقم با چشمانی که نگرانی درشان موج می‌زند نگاهم می‌کند. به عاشقم می‌گويم که ماجرای غرق شدن آن دختر و پسر جوان را دوباره برايم تعريف کند. او پاسخ می‌دهد که از ديروز تا به حال پنج دفعه اين ماجرا را برايم تعريف کرده است و ديگر حوصله‌اش را ندارد.
برای درک بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع کنيد به کتاب مدراتو کانتابيله اثر مارگريت دوراس، ترجمه‌ی رضا سيد حسينی، انتشارات زمان، چاپ اول 1352، صفحه‌ی 89 کتاب؛ آن‌جايی که آن‌دِبارد با آن لباس دکولته و گل ماگنوليايی که به سينه زده آشفته حال ميزِ شامِ مهمانی را ترک می‌کند تا به کافه‌ی بندرگاه برود و درکنار شوون گيلاس ديگری شراب بنوشد و برای آخرين بار از او بخواهد تا داستان آن زن و مردجوان را برايش باز گويد. آن‌دِبارد در آن لحظه برای اولين بار است که به قدرت جادويیِ شراب و گل ماگنوليا پی می‌برد و در عين حال به شباهت باورنکردنی و غير قابل انکارِ ميان شراب، گل ماگنوليا، عشق و ملال. آن دِبارد در آن لحظه در می‌يابد که عطر ماگنوليا در ابتدا کاملا معصوم می‌نمايد، هم‌چنان که نوشيدن کمی شراب، اما پس از مدتی عطرش تمام مغز را فرا‌می‌گيرد، طوری که جايی برای هيچ فکر يا حس ديگری باقی نمی‌گذارد، و اين دقيقا احساسی است که آن در آن لحظه دارد: مست از عطر ماگنوليا و شراب و ذهنی که به هيچ چيز جز عشق نمی‌تواند بيانديشد. عشق در آن لحظه همانند همان عطر ماگنوليا تمام ذهن او را انباشته و البته ملال که به همان اندازه و به همان نابه‌هنگامی ذهنش را تسخير کرده‌است.

من و عاشقم در همان آپارتمان چهل متری‌مان هستيم. عاشقم روی کاناپه دراز کشيده است و ليوان پر از يخ‌اش را روی سينه گذاشته و سيگاری هم زير لب دارد. اوبه سقف خيره شده و در پاسخِ سوال‌های من جواب‌های کوتاهِ بی سر و ته می‌دهد. من روی مبل نشسته‌ام و پاهايم را از دسته‌اش آويزان کرده‌ام و با حرص مجله‌ی "آرت اَند دکوريشين" را ورق می‌زنم. به عاشقم می‌گويم که خاکستر سيگارش را روی زمين نريزد. اوجوابی نمی‌دهد و همان‌طور که به سقف خيره شده دوباره سيگارش را روی زمين می‌تکاند. می‌روم بالا سرش می‌ايستم دست‌هايم را بر روی سينه قفل می‌کنم و با غيظ نگاهش می‌کنم. عاشقم همانطور که به سقف نگاه می‌کند پوزخند می‌زند. سرش فرياد می‌کشم که ديگر از دست کارهايش خسته شده‌‌ام و حالم از خودش و آن ليوانی که مدام توی دستش است به هم می‌خورد. عاشقم در حالی‌که زير لب فحش می‌دهد، شلوارش را می‌پوشد و کمربندش را محکم می کند. من جلوی در ايستاده‌ام و سد راهش شده‌ام و به‌اش می‌گويم بهتر است تمامش کند و انقدر ادای قهرمان‌های فيلم‌های آمريکايی را که از دست معشوقشان خسته شده‌‌اند، در نياورد. او مرا با حرکت تندی به کناری پرت می‌کند و در را به ‌هم می‌زند و می‌رود.
برای درک بهتر اين صحنه به هيچ وجه به فيلم‌های هپی‌اند آمريکايی رجوع نکنيد. چون من مثل جين فوندا يا جوليا رابرتس به دنبال عاشقم راه نمی‌افتم تا او را در پارک يا يکی از کافه‌های اطراف پيدا کنم و به خانه برگردانم. پس از رفتن معشوقم، من سی‌دیِ اپرای سالومه اثر ريشارد اشتراوس را توی پخش صوت می‌گذارم، روی کاناپه دراز می‌کشم و رمان سالومه‌ی اسکار وايلد را ورق می‌زنم و هنگامی که هرود از سالومه می‌خواهد که به مناسبت آن شب فرخنده برقصد، من نيز همراه با او رقص هفت حجاب را آغاز می‌‌کنم. و در پايان هنگامی که سالومه سر بريده‌ی يحيی را در آغوش می‌گيرد و لب‌های او را که در هنگام حيات از لمس آن‌ها عاجز بود می‌بوسد، من نيز قاب عکس عاشقم را که روی تلويزيون است برمی‌دارم و لب‌های معشوقم را می‌بوسم. حس انتقام‌جو و ساديستيک من در آن لحظه کمتر از احساس سالومه نسبت به يحيی نيست.

من و عاشقم توی وان دراز کشيده‌ايم و تن سپرده‌ايم به گرمای ملايمی که از وان برمی‌خيزد و آرام آرام سيگارهايمان را دود می‌کنيم. عاشقم مدام حرف می‌زند و من با لبخندی گنگ و صدايی گنگ‌تر جوابش را می‌دهم. چشمانم را بسته‌ام و هنوز در خيال ساعت‌های پيش هستم و با خود فکر می‌کنم که اگر عاشقم می‌دانست که در اين لحظه به چه چيزی فکر می‌کنم چه حالی پيدا می‌کرد. حتی تصورش هم تنم را به لرزه در می آورد. عاشقم می‌گويد که بهتر است از وان بيرون بروم چون ممکن است سرما بخورم.
برای درک بهتر اين بخش از داستان می‌توانيد رجوع کنيد به فيلم بی‌وفا به کارگردانی آدريان لين؛ سکانسی که دختر توی وان دراز کشيده‌است و ناگهان نوشته‌ی روی دلش را می‌بيند. همان نوشته‌ای که هنگامی که خواب بود فاسق‌اش از روی شيطنت روی دلش نوشته بود. مطمئنا اين لحظه مهمترين لحظه در روند شکل گيریِ روابط او و همسرش است. تا آن لحظه همه چيز در حد يک شيطنت يا حتی يک شوخی است. اما زمانی که او اسفنج حمام را برمی‌دارد و آن قلب سوراخ شده توسط خنجر و نام خودش را پاک می‌کند به قدرت جادويیِ پنهان کاری پی می‌برد. از آن پس وارد مرحله‌ی ديگری از اين بازی شده است. پيش از آن ممکن بود در يک لحظه‌ی خلسه و يا نشئه‌گی همه چيز را برای همسرش اعتراف کند ولی از آن پس لذتِ هيجان نهفته در خيانت را درک می‌کند. اين که ممکن بود پيش از خودش همسرش آن نوشته را ببيند و نمی‌بيند، لذت خطر کردن را مانند ماری خفته در اعماق وجودش بيدار می‌کند و وامی‌داردش تا مدام اين بازی را خطرناک‌تر کند.

من و عاشقم بازو در بازوی هم از مهمانی برمی‌گرديم. من پيراهن يقه بازی پوشيده‌ام و عاشقم مثل هميشه شلوار جين و تی‌شرت به تن دارد. هردو با هم و با صدای نسبتا بلند ترانه‌‌ی امشب شب مهتابه را می ‌خوانيم. گاهی تلو‌تلو می‌خوريم و برای حفظ تعادل به بازوی ديگری آويزان می‌شويم وگاهی از خنده ريسه می‌رويم. عاشقم هرگاه که به کلمه‌ی حبيبم می‌رسد ابروهايش را درهم می‌کشد و با قيافه‌ای کاملا جدی انگشتش را به سويم می‌گيرد و مرا خطاب قرار می‌دهد. من با صدای يک اکتاو زيرتر با او همراهی می‌کنم.
برای درک بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع کنيد به صحنه‌ی آغازين فيلم چه کسی از ويرجينا وولف می‌ترسد. در اين صحنه اليزابت تايلور وريچارد برتون هر دو سعی می‌کنند تا احساس واقعی‌شان را نسبت به ديگری پنهان کنند، و اين کار را با هزل‌گويی‌ای که اگر مواظب نباشند به راحتی به بدوبيراه گويی می‌کشد همراه می‌کنند. و البته فراموشی نيز به کمکشان می‌آيد. فراموشی کمک می‌کند تا خاطرات گذشته تغيير شکل دهند و گاهی به ياری ذهن يا احساس مجروح بشتابند. احساسی بر‌آمده از مرگ فرزند، يا سقط جنين و يا خيانتی که هرگز به درستی آشکار نشده و البته هرگز هم انکار نشده است.

من و عاشقم در آپارتما‌ن‌‌مان نشسته‌ايم و افسرده سيگار می‌کشيم. من بی‌حوصله‌تر روی کاناپه دراز می‌کشم و سيگار می‌کشم و او افسرده‌تر کنار شومينه دراز می‌کشد و سيگار می‌کشد. افسردگی همچون عشقه‌ای دست و پايمان را در هم می‌پيچد. من می‌گويم که بهتر است يکی‌مان ديگری را ترک کنيم چون معمولا در اين‌گونه مواقع يکی از عشاق آن يکی را ترک می‌کند. عاشقم به پهلو می‌غلتد و می‌گويد که اصلا حال و حوصله‌ی سرگردان شدن توی خيابان‌ها را ندارد و اگر من خسته شده‌ام می‌توانم او را ترک کنم. من به عاشقم يادآوری می‌کنم که معمولا مرد‌ها بايد خانه را ترک کنند. ولی عاشقم زير بار نمی‌رود و در برابر اصرارهای پياپی من فقط با چشمان خمارش نگاهم می‌کند. من به عاشقم می‌گويم که ديگر نمی‌توانم همينطور افسرده سيگار بکشم و از افسرده سيگار کشيدن او هم ديگر حالم به هم می‌خورد. عاشقم افسرده پک ديگری به سيگارش می‌زند و می‌گويد به نظرش هيچ کار ديگری به اندازه‌ی سيگار کشيدن افسردگی را به اين زيبايی به رخ نمی‌کشد. من در حالی که لب بالايی‌ام از شدت عصبانيت می‌پرد به اتاق خواب می‌روم و سی‌دیِ سونات سی‌بملِ شوپن را توی پخش صوت می‌گذارم و روی تخت دراز می‌کشم و به چند موضوع بی‌اهميت فکر می‌کنم.
اگر ويم وندرس فيلم پاريس تگزاس را از چند صحنه‌ی قبل‌تر شروع می‌کرد، يعنی از جايی که زن ومرد داستان دچار ملال می‌شوند می‌توانستيد به آن رجوع کنيد ولی در حال حاضر بهتر است رجوع کنيد، به همين سونات سی‌بمل مينور شوپن آن جايی که نت‌های چنگ صدای يکنواخت باران و ملال شوپن را درجزيره‌ی ماژورک به خاطر می‌آورند. هنگامی که شوپن در آن ويلایِ قرن شانزدهمی که بر روی صخره‌های سنگی قرار داشت پشت پيانواش نشسته بود و نت‌های ملال آور و ويران کننده‌ی اين سونات را می‌نوشت تنها به يک چيز می‌انديشيد: ملال. ملالِ عشق. ملالِ اجنتاب‌ناپذيری که پس از يک دوره‌‌ی طولانی عشق‌ورزی، پس ازخيانت‌ها، بی‌خيالی‌ها، فراموشی‌ها، دعوا‌ها، مستی‌‌ها و نئشگی‌ها؛ گريبان آدم را می گيرد و چاره‌ای باقی نمی‌گذارد جز اين که مانند شوپن، درحاليکه به صدای يکنواخت باران و برخورد امواج با صخره‌ها گوش می‌دهی بدون توجه به بدخلقی‌های ژرژساند، نت‌های ملال آوری را که در خود هيجان يک توفان ويران کننده را حمل می‌کنند، بر روی کاغذ بياوری. هرچند که احتمالا ژرژ ساند هم در اتاق بغلی در حال نوشتن داستانی بود که درآن معشوقی از روی ملال عاشقش را به قتل می‌رسانيد. با اين وجود من معتقدم که اگر شوپن و ژرژساند به جای رفتن به جزيره‌ی ماژورک به آرل می‌رفتند، همان‌جايی که ونگوگ آن آفتاب گردان‌های زيبايش را کشيد، مطمئنا پيش از آن که کارشان به آن ملال غير قابل تحمل و ويرانی رابطه‌شان بکشد؛ به چنان جنونی می‌رسيدند که حتما يکی، ديگری را به قتل می‌رسانيد و يا دستِ‌کم مانند ونگوگ که گوش خودش را بريد، يکی از آن دو عضوی از بدنش را قطع می‌کرد يا می‌بريد.


برگرفته از مجموعه‌داستان "عاشقیت در پاورقی"/ مهسا محب‌علی/ نشر چشمه/ ۱۳۸۳

مونالیزا
09-12-12, 21:35
ميليونري که با ابتلا به يک بيماري چشمي نادر روزگارش سياه شده بود، به پزشک هاي زيادي مراجعه کرد اما دوا و درمان هيچ افاقه اي نکرد و برعکس بيماري اش شديدتر مي شد. به تدريج کاملا نااميد شده بود و در خانه اش به انتظار مرگ نشسته بود. روزي شنيد راهب پيري در شهر هست که مي تواند بيماري هاي سخت را معالجه کند. بي درنگ به سراغ او فرستاد راهب آمد و پس از معاينه دقيق ميليونر، به او گفت: تا زماني که بيمار هستيد فقط مي توانيد به چيزهاي سبزرنگ نگاه کنيد. هر رنگ ديگري به چشمانتان آسيب خواهد رساند پس از رفتن راهب، مرد ثروتمند به خدمتکارانش دستور داد که مقدار زيادي رنگ سبز بخرند و هر چيزي را که در جلوي چشم او است، سبز رنگ کنند چند هفته بعد، راهب بار ديگر پيش بيمار خود آمد و با تعجب دريافت که همه چيز در خانه مرد ثروتمند به رنگ سبز در آمده است. خدمتکاران مرد وقتي چشمشان به راهب افتاد او را گرفتند و مي خواستند او را در بشکه رنگ سبز بيندازند. چون راهب در آن روز لباس قرمز رنگ پوشيده بود راهب با خنده اي تلخ از مرد ثروتمند که در داخل اتاق سبزرنگش پنهان شده بود، پرسيد: آقا مگر مي توانيد همه چيز را در دنيا به رنگ سبز در بياوريد؟ مرد ثروتمند آهي کشيد و گفت: مي دانم که نمي توانم، اما چه کار کنم، شما خودتان گفتيدفقط بايد به چيزهاي سبز رنگ نگاه کنم راهب جواب داد: خوب، براي اين کار فقط به چند سکه نياز داريد. اين همه اسلحه و خدمتکار و محافظ و رنگ سبز لازم نيست مرد با تعجب فرياد زد: چند سکه؟ لطفا بگوييد چه کار بايد بکنم؟ راهب با خونسردي گفت: برويد سر خيابان و يک عينک با شيشه هاي سبز رنگ بخريد
در زندگي همه ما پيش آمدهاي زيادي وجود داشته که ظاهرا خيلي سخت بوده اند. اما يک لحظه با خونسردي فکر کنيد ببينيد تمام چيزي که احتياج داشته ايد، يک عينک سبزرنگ نبوده است؟

مونالیزا
09-12-12, 21:36
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .

وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .

مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:اين كار شما اشتباه است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:

آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...

در چشم هايشان نگاه مي كند...

به درد و دلشان ميرسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

"با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ."

مونالیزا
09-12-12, 21:36
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

مونالیزا
09-12-12, 21:37
جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شكنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.

مونالیزا
09-12-12, 21:37
معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد ، از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند . در کيسه بعضی ها دو٬ بعضی ها سه، و بعضی ها پنج٬ میوه بود.

معلم به بچه ها گفت :

تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند .

روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده . به علاوه ، آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند .

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسيد :

از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد ؟

بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی ، اين چنين توضيح داد:

"اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد .

بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد .

حالا که شما بوی بد میوه ها ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد٬

پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟"

مونالیزا
09-12-12, 21:37
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.

اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.

روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.

از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.

شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت.

چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است.

مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!

مونالیزا
09-12-13, 19:42
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

مونالیزا
09-12-14, 10:46
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

مونالیزا
09-12-14, 10:46
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري
هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
داره آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا......

مونالیزا
09-12-14, 10:47
وقتي كه از بالاتربه خود نگريست، گويي پرده‌‌اي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نمي‌ديد... اكنون مي‌توانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است... آخر همه سعي مي‌كردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي مي‌كردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي مي‌خواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند، حتي با ممانعت از حركت ديگران. آري همه به سويي در حركت بودند، به سويي كه مي‌گفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست. او نيز مي‌خواست كه هرچه سريع‌تر به سرزمين آرزوها برسد. اماخدايا! اكنون كه از بالاتر مي‌ديد، هيچ سرزميني در كار نبود،كاش هيچ چيز نبود، آنچه مي‌ديد لزره بر اندامش مي‌انداخت، پرتگاهي عميق... آنقدرعميق كه انتهايش ديده نمي‌شد.
حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين باسرعت بتازد؟ فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين مي‌كنند. دراين بين خود را ديد كه از خدا كمك مي‌خواهد، تا زودتر به سرزمين آرزوهابرسد. لحظه‌اي بعد از آنچه مي‌ديد به شگفت آمده بود، چندين فرشته از آسمان فرودآمدند وسنگ ‌هايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخ‌هايش پنچر شدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود. در اين حال خود را از بالا مي‌ديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بد خود لعنت مي‌فرستد و خطاب به خدا مي‌گويد: آخر اين رسمش بود؟ من از تو كمك خواستم، چرا بايد اين بلا سرم بيايد؟ به تو هم مي‌توان گفت خدا؟ اگر كمكم نمي‌كني اقلاً مانعم نشو. اصلاً نمي‌توان روي تو حساب كرد. آنهايي كه سراغت را نمي‌گيرند كار بهتري مي‌كنند. من هم ديگر سراغت را نمي‌گيرم. سپس خودش را ديد كه دست به كارشده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد.
اكنون با ديدن اين صحنه‌‌ زندگي‌اش به قدري از افكار و سخنان خود شرمنده بود كه نمي‌توانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند. حال مي‌دانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته. نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كارنينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش رااين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود. در آن هنگام دريافت كه چنين صحنه‌هايي درزندگي‌اش به كرات تكرار شده بودند. آري!!! او تقريباً همواره به سمت پرتگاه مي‌تاخت و آن يگانه‌ مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور مي‌كرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند و مانع از سقوطش شوند.
اگر مي‌دانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط در پرتگاهند، براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده مي‌كرد و ديگر تقصيرها رابرگردن حامي مهربانش نمي‌انداخت....

مونالیزا
09-12-14, 10:47
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت.چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!مرد شدیدا منقلب شد.ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم...
تقديم به بهترينم ....

مونالیزا
09-12-14, 10:48
گفت : کسي دوستم ندارد . مي داني که چه قدر سخت است ، اين که کسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هيچ نگفت .
گفت : به پاهايم نگاه کن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را کثيف مي کنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا مي کشند . براي اين که زشتم . زشتي جرم من است .
خدا هيچ نگفت .
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نيست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن يک گل ، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چنداني نيست . اما دوست داشتن يک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاري دشوار است .
دوست داشتن ، کاري ست آموختني و همه کس ، رنج آموختن را نمي برد .
ببخش ، کسي را که تو را دوست ندارد ، زيرا که هنوز مومن نيست ، زيرا که هنوز دوست داشتن را نياموخته ، او ابتداي راه است .
مومن دوست مي دارد . همه را دوست مي دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم ، چشم هاي مومن جز زيبا نمي بيند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره ، هر چه که هست ، نيکوست .
آن که بين آفريده هاي من خط کشيد شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزديک تر بيا و غمگين نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد که نازيباست .

مونالیزا
09-12-14, 10:48
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

"غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."


پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

مونالیزا
09-12-14, 10:49
دختر، دلش مي خواست گريه کند اما پلک هايش را روي هم گذاشت و نفس عميقي کشيد. چشم هايش، پس از گشوده شدن سبز بودند:رنگ بغض هميشگي اش.
به قلبش ياد داده بود از لمس کردن هواي اطراف آرام شود ولي مثل اينکه اين بار نمي توانست. هوا پر از تنفس آدم هايي بود که احساس تنفر به آنها بيش از هر چيزي در قلبش خانه داشت؛ پر از کلماتي که بار ها او را رنجانده بودند. هوا،مثل هميشه پاک نبود. هوا آن روز، چيز ديگري بود. جدا از چيز هاي پاک ديگر.
آن قدر در افکارش غرق شد که فقط بعد از ليز خوردن قطره اشکي روي گونه اش به ياد آورد،چشم هايش را نبسته.

دختر،گريه کرد.
آن قدر آرام که اشک هاي داغش فضا را منجمد کردند.دختر، دلش نگرفت. اشک ريخت و انگشتانش را محکم در هم فشار داد تا اشک هايش را پاک نکند.
چشم هايش، باز سبز بودند اما خيس تر و براق تر و دو جاده ي بي رنگ روي گونه هايش پديدار شده بودند.
دختر رو به آينه ايستاد و خود را نگاه کرد. قلبش دوباره تپيد و نفس هايش تند تر شد. بالا و پايين رفتن سينه اش را دوست داشت.در سکوت، به چشم هايش که هر لحظه بيشتر سبز مي شدند نگاه کرد.
دختر، چشم هايش را بست.
آخرين قطره اشک هم روي گونه اش لغزيد.
نفس عميق دختر هوا را بلعيد و دختر چشم هاي قهوه اي رنگش را گشود.

آينه گفت که چشم هاي قهوه اي هم مي توانند براق باشند.